X
تبلیغات
بازی تراوین

من و همسرم در اروپا

یک روانی به اسم من به دیگران توهین می کنه

این پست به پیشنهاد یکی از دوستان و برای آگاهی بقیه، ثابته برای خوندن یادداشت های جدید برید به پست های پایینی.

اگر برای اولین باره که به وبلاگ من میاین حتماً این پست رو که چند ماه پیش نوشته بودم بخونید: 

مواظب مریض های همیشگی وبلاگستان باشید

برای خوندن بقیه اش برید به ادامه مطلب.

 

ادامه مطلب

همیشه به تو فکر می کنم عزیزکم ...

زندگی در جریانه یک جریان تند و بی توقف، نمی دونم چطوری ساعت هام تبدیل به روز، روزها تبدیل به هفته و هفته ها تبدیل به ماه و سال می شن، یادمه یه دوره ای توی زندگیم بود که ساعت ها برام خیلی کشدار بودن به عقربه ساعت کوچیک کنار تختم که نگاه می کردم گاهی حوصله ام سر می رفت که چرا اینقدر کند جلو می ره؟ چرا هنوز ساعت 5 عصره؟ کی قراره شب بیاد؟ حالا مثلاً شب هم بیاد که چی؟ فردا و فرداها هم همینه ... یادمه چقدر کلافه بودم از اونهمه کش اومدن روزها و شب هام در حالی که بیکار هم نبودم و داشتم روی تزم کار می کردم و قاعدتاً زمان باید برام سریع می گذشت اما برعکس به چشمم مثل لاک پشت بود ( هرچند هفته های آخر نزدیک به دفاع دیگه افتاده بود روی دور تند و من بودم و کلی کار عقب مونده! ) خلاصه نه به اون موقع که اونقدر کلافه می شدم از کندی زمان نه به الان که نمی دونم چطوری داره روزهام می گذره و همیشه خدا وقت کم میارم برای هر کاری.

صبح که بلند می شم زود به ظهر وصل می شه ظهر زود به عصر وصل می شه و عصر هم سریع به شب و نیمه شب و موقع خواب می پیونده. نگهداری از بچه و انجام کارهای خونه و کمی وقت برای انجام کارهای شخصی ساعت هام رو می بلعن و من نمی دونم این خوبه یا بد؟ 


یک ترم کلاس زبان هم به همین زودی تموم شد! امتحان پایان ترمش رو خوب دادم استادم از پیشرفتم راضی بود و جلسه آخر هم به همه مون سرتیفیکت داد که توش قید شده بود این دوره رو با موفقیت پشت سر گذاشتیم. همه مون رو تک تک برد به یک کلاس جدا و نظرش رو راجع به هر کدوممون خصوصی گفت و نظر ما رو هم راجع به خودش و کلاس هاش پرسید، بهش گفتم خیلی مهربون و خوش اخلاقه و من دوستش دارم، صورتش شکفته شد و یک شرم خانمانه رو توی چشم هاش دیدم، بهش گفتم می دونم که لهجه ما مهاجرها برای شما انگلیسی ها عجیب و غریبه و شاید گاهی قابل فهم نباشه ( مخصوصاً لهجه همکلاسی های اسپانیایی و مجارستانیم که خیلی سخت بود درکش البته این رو بهش نگفتم! ) اما شما با صبوری زیاد با همه ما برخورد کردید و همیشه لبخند به چهره داشتید، باز هم خوشحال شد و تشکر کرد و ازم پرسید می خوام برای ترم آینده هم ثبت نام کنم یا نه؟ که گفتم نه با وجود بچه کوچیکم همین یک ترم هم رفت و آمد و حل تمرین ها توی خونه برام سخت بوده و دیگه نمی تونم یک ترم دیگه این شرایط رو ادامه بدم مخصوصاً که همسرم مجبور بود به خاطر من دیرتر بره سر کارش ... اونم برام آرزوی موفقیت کرد و به این ترتیب کلاسمون تموم شد.

الان حس بچه مدرسه ای هایی رو دارم که امتحان آخر ترمشون رو دادن و سبکبارانه کتاب هاشون رو می ذارن توی کمد و یک نفس راحت می کشن! حالا یکم استراحت می کنم و به کارهای عقب مونده می رسم بعد می خوام توی خونه خودم ادامه بدم.


با دوستان ایرانی مون بیشتر از گذشته رفت و آمد می کنیم این رفت و آمدها خانوادگیه و همسرهامون هم خوب با همدیگه جور شدن، تفریح خوبیه برای آخر هفته ها که آدم با هموطن و همزبانش ساعت هاش رو بگذرونه، هفته گذشته اونا رو به خونه مون دعوت کردیم و خیلی برام لذت بخش بود که دخترکم با دو تا بچه دیگه بازی می کرد و سرخوشانه جیغ می زدن و دنبال هم می کردن و از بودن با هم لذت می بردن.
 دلم به حال این بچه ها که مجبورن بدون خواهر و برادر بزرگ بشن می سوزه، بارها با همسر در این مورد صحبت کردیم که آیا باید یک بچه دیگه هم بیاریم تا دخترک شیرینم تک بچه نباشه یا توی این شرایط کار درستی نیست؟ من خودم با خواهر و برادرهام خیلی صمیمی بودم و هستم و یادمه وقتی بچه بودیم چقدر از بازی با هم و بودن در کنار هم لذت می بردیم حالا هم که بزرگ شدیم باز خیلی خوشحالیم که همدیگه رو داریم و تنها نیستیم اما بچه من از این نعمت محرومه، دلم خیلی براش می سوزه، صبح تا شب باید با خودش بازی کنه البته من تا اونجایی که بتونم باهاش بازی می کنم که خیلی هم دوست داره اما من که هم سنش نیستم، از طرفی بچه اینقدر به مذاق همسر خوش اومده که دلش یکی دیگه هم می خواد ( که حتماً باید دومی هم دختر باشه )!!! اما از طرف دیگه من دست تنها اینقدر برای بزرگ کردن این بچه سختی کشیدم و می کشم که دیگه نمی تونم حالا حالاها به یکی دیگه فکر کنم.
فکر بارداری دوباره با همه سختی هاش، حال به هم خوردن های شدیدش، تنگی نفس هام، پادرد و کمردرد که ماه آخر اونقدر شدید شده بود که عملاً خونه نشینم کرد تا جایی که نمی تونستم دیگه قدم از قدم بردارم هیچ کسی رو هم نداشتم که یک لیوان آب دستم بده تازه با اون شرایط مجبور بودم کارهای خونه رو هم تنهایی انجام بدم، بعدش اون زایمان طولانی و دردناک و باز روزهای دست تنهایی بعدش با یک بچه کولیکی که از همون اول با خوابش مشکل داشتم و تا 6_5 ماهگی دل دردهاش و گریه هاش امونم رو بریده بود، 6 ماه تموم روزها خواب بود و شب ها تا صبح بیدار و همین باعث خستگی های پی در پی و افسردگیم شده بود هنوز هم که هنوزه شب ها تا صبح خوابم چند پاره می شه و هنوز هم بعد از یک سال و هشت ماه خستگی به تنم مونده و نتونستم یک روز درست و حسابی برای خودم داشته باشم و استراحت کنم، به علاوه تمام دردسرهایی که یک بچه نوپا داره و باید دائم مراقبش باشی که کار خطرناکی نکنه باید همش دنبالش کنی حتی نمی تونی در کمد و کابینت رو درست باز کنی و کارهات رو انجام بدی نمی تونی درست غذا بخوری درست فیلم ببینی و ... باعث می شه فکر یک بچه دیگه و گذروندن دوباره تمام این مراحل لرزه به روحم بندازه، تازه هزینه هاش هم بماند که خودش یک بحث مهم و جداست، وقتی بچه رو مهد کودک نمی ذاری باید تمام زندگیت رو براش صرف کنی تمام روزت رو و تقریباً تمام وقت های شخصی خودت رو اصلاً کل زندگیت عوض می شه حالا فرض کنید یکی دیگه هم توی این شرایط بیاد و بشن دو تا اصلاً نمی تونم الان تصورش رو هم بکنم اگر به بچه داشتن و تجربه مادری کردن بود همین قند عسلم برای من کافیه اینقدر شیرینه که نیاز به دومی ندارم و وجود خودش برام بسه ... ولی از طرفی هم عذاب وجدان دارم که این بچه تنهاست و شاید هیچ وقت طعم داشتن خواهر یا برادر رو نچشه، نمی دونم راه درست چیه و چکار باید کرد، فعلاً که همه وقت و توانم رو گذاشتم برای این بچه و همه محبتم رو دارم نثارش می کنم تا ببینیم در آینده قراره چه اتفاقی بیفته.
به نظرتون کسانی که تک بچه هستن وقتی بزرگ بشن از پدر و مادرشون شاکی می شن که چرا براشون خواهر و برادری نیاوردن و اونا رو مجبور به تحمل یک خونه خلوت کردن یا شرایط رو درک می کنن و حق رو به مامان و باباشون می دن؟ به نظر شما بزرگ کردن یک بچه که تماااااام عشق و محبت و درآمدت رو به پاش می ریزی اما در عوض تنهاست بهتره یا داشتن دو تا بچه که قاعدتاً به هر کدوم توجه و وقت و بودجه کمتری می رسه ولی همدیگه رو دارن؟ 

ادامه مطلب

واقعیت اینه که ...

راستش رو بخواید پست قبلی و قضیه رفتنمون به آمریکا دروغ سیزده بود!! الفراااااااااااااااااار .....

.

.

.

.

.

.

.

بابا دروغ سیزده من از اون دروغ چند سال پیش که برج میلاد کج شده و داره می ریزه که بزرگتر نیست هست؟! همه هم باور کرده بودن منم امسال خواستم یه چیزی بگم و عکس العمل خواننده هام رو بسنجم اولش برام فان بود اما بعد نتیجه اش برام جالب شد که دوستان عزیزی اومدن و از ته دل به من تبریک گفتن و برام آرزوی موفقیت بیشتر داشتن بعضی ها هم هیجان زده شده بودن، عده زیادی باور کردن و فقط چند نفر حدس زدن که واقعی نیست.

توی این 24 ساعت که از گذاشتن پست قبل می گذره حدود 1500 نفر اون پست رو خوندن اما تنها 31 نفر برام خوشحال شدن و بقیه بی تفاوت اومدن و رفتن ... خوب بهتره به نیمه پر لیوان نگاه کنم و به جای توجه به اون 1000 و خورده ای نفر بی تفاوت و ساکت به این 31 نفر بامحبت نگاه کنم، مرسی دوستای خوبم که اینقدر دلتون صافه و از موفقیت های اطرافیانتون از ته دل خوشحال و هیجان زده می شید وقتی خوشحالی تون رو دیدم منم خوشحال شدم و باورم شده بود که رفتنی شدیم، یه چیزی دیگه هم اینه که این قضیه زیاد هم دروغ سیزده نبود و چه بسا در آینده واقعاً این اتفاق بیفته، گفته بودم ما فعلاً خونه به دوشیم و از این شهر به اون شهر و از این کشور به اون کشور می ریم، توی این شهر هم دو سال دیگه بیشتر نیستیم و بعدش شاید مقصد بعدی ما واقعاً آمریکا باشه کسی چه می دونه؟ البته من تأکیدی روی آمریکا ندارم ( با اینکه اونجا رو دوست دارم ) و از خدا می خوام برای همه ما اونچه که به صلاح زندگی مونه پیش بیاد حالا چه غرب چه شرق و چه حتی خود ایران.


حالا یه چیز دیگه اینه که الان داشتم آمار وبلاگ رو چک می کردم و خیلی عجیب بود برام که روز 11 فروردین نزدیک به 28000 نفر از وبلاگم بازدید کردن!!! به جان خودم دروغ نمی گم اینم سندش:

چند روز قبلش هم باز چند هزار نفر در یک روز به وبلاگم اومده بودن، قضیه چیه؟!! فکر کنم وبلاگم جهانی شده باشه .


من و همسرم در آمریکا!

امروز ( البته الان که این رو می نویسم می شه دیروز ) متوجه شدیم باید کاسه کوزه رو جمع کنیم و از این کشور بریم! بله به طور غیر منتظره ای کارمون درست شد و باید تا یک ماه دیگه خاک انگلیس رو ترک کنیم و برای مدت 5 سال آینده در آمریکا زندگی کنیم.

قرار بود 2 سال دیگه اینجا باشیم یعنی قرارداد کاری همسر تا 2 سال دیگه اعتبار داشت اما شرایط زندگی مون عوض شده و مجبوریم بریم.

باورم نمی شه اصلاً آمادگی یک مهاجرت دیگه به این زودی رو نداشتم. الان ساعت 2 نیمه شبه و وقتی برای مفصل نوشتن باقی نمونده بعد میام سر فرصت تعریف می کنم که چی شد، به زودی باید اسم وبلاگم رو هم عوض کنم!

من الان گیجم فقط ... یعنی راست راستی داریم می ریم کالیفرنیا؟!!

عیدانه

8 روز از تعطیلات عید گذشت البته ما که تعطیل نبودیم و زندگی مثل همیشه در حال گذره.

از مهمونی شب سال نو پرسیده بودید باید بگم اصلاً اون چیزی که انتظار داشتم نبود، بعد از 3 سال که تنهایی سال تحویل رو برای خودمون جشن گرفته بودیم امسال تصمیم گرفتیم بریم و در کنار بقیه ایرانی ها باشیم برای همین از چند شب قبل توی اینترنت سرچ کردم یکی بود که از 8 شروع می شد تا 4 صبح که شامل شام و رقص بود و ما که بچه داشتیم مجاز بودیم تا 10 اونجا باشیم و بعد که بخش کلاب و رقص شروع می شد باید می رفتیم.

با 4 تا از دوستامون هماهنگ کردم که دو ساعت اولش رو بریم و دور هم باشیم اونا هم که خودشون بچه کوچیک داشتن و شرایطشون مثل ما بود قبول کردن و همگی براش بوک کردیم. انتظار داشتم میزبان که یک خانم ایرانی بود برامون سفره هفت سین چیده باشه و ایرانی ها هم همه جمع باشن اما زهی خیال باطل ... وقتی رسیدیم جز یک کلاب تاریک با نورهای رنگی و رقصان و صدای وحشتناک بلند موسیقی چیزی ندیدیم! نه از سفره هفت سین خبری بود نه ایرانی ها اومده بودن فقط دو تا خانواده به جز ما بودن و دیگه هیچ! واقعاً توی ذوقم خورد.

تنها رنگ و بوی ایرانی اونجا آهنگ های شاد و تند ایرانی بود که گذاشته بودن و اینقدر بلند بود که با اینکه با دوستامون کنار هم نشسته بودیم به سختی صدای همدیگه رو می شنیدیم. اصلاً خوب نبود اگر به این بود می تونستیم با نصف پولی که داده بودیم بریم یک رستوران ایرانی و توی یک فضای آروم از هم صحبتی با هم بیشتر لذت ببریم نه اینطوری، تجربه ای شد که برای سال های آینده بریم رستوران های معمولی، ایرانی های اینجا هم اینقدر بی ذوق هستن که اینطور جاها و جشن ها جمع نمی شن وقتی قرار نیست کسی رو ببینیم و خلوت باشه چه فایده؟

این سه تا بچه هم که غوغا کردن دائم اونجا از اینور به اونور می رفتن و ما باید دنبالشون می دویدیم نفهمیدیم چطور شام خوردیم و اومدیم بیرون، حالا خوبه این بچه ها با اون صدای بلند سرسام نگرفتن.


 وقتی دارید می رید یک جشن ایرانی انتظار دارید که در ازای پولی که از شما گرفتن یکمی به خودشون زحمت بدن و رنگ و بوی اون مناسبت رو به وجود بیارن ولی وقتی می بینی انگار نه انگار هیچ کاری نکردن و فقط یک شام دادن که هر رستوران دیگه ای هم می رفتی بود بدت میاد و احساس می کنی فقط به فکر پول بودن نه رضایت مشتری نه خوش گذشتن به هموطن هاشون، مخصوصاً که طرف خانم بود و آدم از خانم ها توقع بیشتری داره که مایه بذارن و ذوق و سلیقه داشته باشن، منو باش که می خواستم برای شب یلدا هم دنبال چنین جاهایی بگردم وقتی شب سال نوشون این بود وای به حال مناسبت های کوچیکتر.

به هر حال هر چی بود گذشت خوبیش این بود که با دوستامون بودیم، توی این مدت یک بار هم عید دیدنی خونه یکی از دوستامون رفتیم که اونجا خیلی خیلی بیشتر از اون کلاب خوش گذشت، قراره باز هم همدیگه رو ببینیم دل ما هم توی غربت فقط به دوستامون خوشه.


 کلاس زبان هم رو به اتمامه فقط سه جلسه دیگه به پایان ترم مونده، هفته دیگه امتحان داریم، دلم برای استادم تنگ می شه خانم خیلی مهربون و باحوصله ایه خواهرش فوت کرده امروز رفته بود برزیل برای شرکت در مراسم ختم و به جاش یک استاد دیگه اومده بود اما جای خودش خالی بود. ازم خیلی راضیه می گه تو طوری صحبت می کنی که برای همه واضحه و متوجه می شن چی می گی در حالی که بعضی دانشجوها روشن صحبت نمی کنن و بقیه متوجه منظورشون از جمله بندی هاشون نمی شن یا لهجه شون مشخص نیست، رایتینگ هات هم خیلی خوب و واضحه ... خوشحالم که راضیه و یک ترم بیخودی کلاس نرفتم هرچند کلاس زیاد تأثیری نداره اگه آدم خودش توی خونه کار نکنه، بعد از ترم هم می خوام با کتاب و سی دی دیگه ای که از آمازون خریدم توی خونه باز هم تمرین کنم زبان رو هرچقدر که تمرین کنی بازم کمه بازم جای کار داره.


سال 92 هم تموم شد من برای فوق لیسانس دانشجوی ورودی 82 بودم، یعنی 10 سااااااال از روزی که نشستم سر کلاس گذشت؟!!!! اصلاً نمی تونم باور کنم انگار همین پارسال بود، بعضی وقتا که این سرعت گذر سال ها رو می بینم وحشت می کنم چون نشون می ده زندگی خیلی کوتاه تر از اونیه که فکرش رو می کنیم و ممکنه خیلی زود خیلی ها رو از دست بدیم خیلی از عزیزانی که دارن به سرعت پیر می شن ... بیاین تا زنده هستن و هستیم قدر همدیگه رو بدونیم ممکنه خیلی زود دیر بشه ...

1 2 3 4 5 ... 56 >>