پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
قرار بود یک پست اختصاصی در مورد بعضی کامنت های خصوصی بنویسم اما امروز اصلاً نتونستم، حالم دوباره بد شده از همون سر صبح و توی تخت می فهمم که امروز روز خوبیه برام یا نه؟ بعضی وقتا خوردن بیسکوییت حالم رو خوب می کنه بعضی وقتا مثل امروز هم هیچ تأثیری نداره و تمام روز باید تهوع شدید رو که حتی باعث می شه آب خوردن هم برام سخت بشه تحمل کنم، دیروز توی خیابون حتی دیدن کسانی که توی رستوران نشسته بودن و داشتن غذا می خوردن حالم رو به هم زد و مجبور شدم روم رو برگردونم و دستم رو جلوی دهنم بگیرم تا بالا نیارم حالا فکر کنید وقتی خودم قراره غذا بخورم چقدر زجر می کشم ....
برای همین به جای اون پست که ممکن بود طولانی بشه و نوشتنش نیاز به تمرکز و حوصله داشت تصمیم گرفتم امشب ازتون نظرخواهی کنم برای اسم نی نی. ما هنوز جنسیت بچه رو نمی دونیم بنابر این باید دو تا اسم قطعی انتخاب شده داشته باشیم. همسر از وقتی مجرد بوده یک اسم برای پسر آینده اش انتخاب کرده! که به نظر منم زیباست البته هنوز انتخاب قطعی نکردیم چون گزینه های دیگه پیش رومون نیست که با هم مقایسه شون کنیم و رأی بدیم، اسم دختر هم من خودم وقتی مجرد بودم یکی انتخاب کرده بودم که همسر دوستش داره و دلش می خواد همین رو بذاریم اما اون دیگه الان انتخاب شماره یک من نیست برای همین منتفیه. حالا از شما می خوام اسم های زیبای دخترونه و پسرونه رو به من معرفی کنید شاید یکی از پیشنهادات شما در نهایت انتخاب ما هم شد، همینجا بگم من خودم چند تا سایت انتخاب اسم رو نگاه کردم واویلا بود یک اسم هایی رو پیشنهاد داده بودن که بیا و ببین کم مونده بود آمن هوتپ و نفر تی تی رو هم بذارن تو جدولشون! دیدن اونا فقط وقت تلف کردنه گویا یه چیزی گفتن که فقط گفته باشن و جدول هاشون چند صفحه ای بشه!
در این مورد چند تا مسأله رو در نظر بگیرید لطفاً:
1_ اسم هاتون شیک و به روز باشن! درضمن معنی خوبی داشته باشن.
2_ اسم ها باید فقط ایرانی باشن ما روی این خیلی تأکید داریم بنا بر این اسامی عربی قابل قبول نیست به کسی هم برنخوره اسم خودم و همسر و تمام خواهر و برادرهامونم عربیه اما دیگه بسه ما ایرانی هستیم و برای خودمون فرهنگ و زبان جدا و غنی داریم دلیلی نداره اسم مردم کشور دیگه ای روی بچه مون باشه مگه اونا اسم های ایرانی رو اونم با این وسعت روی بچه هاشون می ذارن؟
3_ خیلی مهمه که اسامی پیشنهادی در زبان انگلیسی راحت تلفظ بشن چون احتمالاً این بچه تمام عمرش رو خارج از ایران زندگی خواهد کرد و نمی خوام به سرنوشت من دچار بشه که هرجا می رم اینا نمی تونن اسمم رو تلفظ کنن و حوصله منو سر می برن در نهایت هم مجبور می شم بهشون اسم مستعارم رو بگم می خوام همه جا دوستانش بتونن اسم خودش رو درست تلفظ کنن.
4_ بهتره اسم دو بخشی باشه تا نشه مخففش کرد البته روی این زیاد تأکید نداریم.
5_ اگر اسم هایی می شناسید که بین زبان ما و زبان انگلیسی مشترک هست چه بهتر مثلاً سارا اینجا هم هست هرچند تلفظش کمی متفاوته اما حداقل برای غربی های اسم شناخته شده ایه و موقع خوندنش هی چشم هاشون رو ریز نمی کنن!
هر چقدر بیشتر اسم معرفی کنید به نفع ماست چون گزینه های بیشتری پیش چشم داریم و بعداً حسرت نمی خوریم که چرا فلان اسم به ذهنمون نرسیده بود؟ همسر هر روز می گه چی شد؟ انتخاب کردی؟ کلاً گشتن رو گذاشته به عهده من و فقط می خواد از بین گزینه های من یکی رو انتخاب کنه، امیدوارم با این پست بتونیم به نتیجه برسیم.
همینجا هم بگم متأسفانه نمی تونم اسم بچه رو در نهایت توی وبلاگ اعلام کنم و یا عکسش رو بذارم چون این کار با معرفی خودمون فرقی نداره و زود شناخته می شیم اما اگر اون اسم پیشنهاد یکی از شماها باشه برای تشکر به اون شخص ایمیل می زنم و بهش خبر می دم که پیشنهادش مورد قبول ما هم قرار گرفته و عکس بچه رو هم براش می فرستم.
در مورد عکس هم تا حالا چند نفر ازم خواستن که به محض تولد عکساش رو بذارم اما برای من امکانش نیست ولی از اونجایی که دارم می بینم چطور بعضی از شماها در تمام این مدت بارداری با من همراه هستید از تجربه هاتون برام می گید حالم رو می پرسید و اینهمه محبت دارید این رو بی معرفتی می دونم که چند تا عکس رو هم ازتون دریغ کنم تصمیم دارم عکس های بچه رو توی یک پست رمزی با یک رمز متفاوت برای اون دسته که همیشه همراهم هستن بذارم، البته اون شخصی که اسم اصلی رو پیشنهاد داده باشه چه بشناسمش چه نه استثناست و در هر صورت باهاش تماس می گیرم.
______________________________
ساعت 1 صبحه قراره تا چند ساعت دیگه برادر زاده عزیزم قدم به این دنیا بذاره دلم گرفته من نیستم اونجا امشب با همشون حرف زدم همه اعضای دو خانواده از سه شهر مختلف در کنار هم جمع شده بودن تا مامانی آینده رو فردا برای سزارین ببرن بیمارستان، همه کنار هم بودن به جز من، صدای مامانم بین اونهمه آدم بغض داشت و خواهرم وقتی با من حرف زد توی چشماش اشک جمع شد اونا می دونن توی دل من چی می گذره ...
تا حالا دیدین دو تا آدم بزرگ وسط هفته اونم وسط روز یهو هوس سینما کنن بعد واقعاً پاشن برن؟ منم ندیده بودم اما امروز خودمون این کار رو کردیم!
راستش من خیلی دوست داشتم فیلم سه بعدی ببینم، تبلیغاتش که عالی بود اما هفته ها گذشت و سینما رفتن ما سر نگرفت، امروز همسر دیر از خواب بیدار شد چون دیروز براش روز پرکاری بود از 8 صبح تدریس و بعد هم ریسرچ داشت و آخر روز هم خسته و کوفته رفته بود جم وقتی رسید خونه از خستگی له بود اینه که امروز تا جایی که نیاز داشت خوابید وقتی بیدار شد یهو اون هوس سینما در من بیدار شد اینم از ویار من! بهش گفتم موافقی امروز بریم سینما؟ اونم که همیشه پایه است با لبخند پت و پهنی موافقتش رو اعلام کرد، رفتیم تو سایتشون و دیدیم در حال حاضر 3 تا فیلم به صورت 3D در این شهر در حال اکران دارن که نزدیک ترین ساعتش به ما 1:40 بود، یک ساعت و نیم وقت داشتیم و می شد رفت همون رو انتخاب کردیم: فیلم Journey 2: The Mysterious Island ( جزیره اسرار آمیز ) محصول آمریکا که از 3 فوریه در سینماهای انگلستان در حال اکرانه و یک چیزی تو مایه های لاسته. تریلر فیلم رو که دیدم زیاد خوشم نیومد چون کلاً ژانرهای خیلی تخیلی رو دوست ندارم ( به جز لاست البته ) اما گویا فیلم های 3D همه اکشن و تخیلی هستن به هر حال نمی شه انتظار داشت یک فیلم آروم و خانوادگی رو به صورت سه بعدی بسازن یعنی هیجان باید رکن اصلی اینطور فیلم ها باشه تا سه بعدی بودنشون به چشم بیاد، اینه که همینو رفتیم.

از اونجایی که وسط هفته و اونم 2 بعد از ظهر بود فقط ما بودیم با سه تا زوج دیگه و یک پیرزن و نوه اش همین و بس، کلاً اون سالن در اختیار ما بود. عینک های مخصوص رو گذاشتیم و فیلم شروع شد، صدا به طرز وحشتناکی بلند بود اونقدر که صندلی هامون می لرزید و کاغذی که روی پشتی صندلی گذاشته بودم از شدت لرزه افتاد زمین! همون اول به همسر گفتم غلط کردم! اونم گفت منم همینطور! می ترسیدم این هیجانات برای نی نی ضرر داشته باشه دستم رو گذاشتم روی شکمم که احساس امنیت کنه! مجبور شدیم توی گوش هامون دستمال کاغذی بذاریم تا یه خورده صدا کم بشه البته یکمی که گذشت عادت کردیم و نه تنها دیگه آزار دهنده نبود بلکه لذت بخش هم بود.
تجربه جالبی بود کیفیت صدا و تصویر فوق العاده عالی بود تا حالا فیلم سه بعدی ندیده بودم یه جا توی فیلم نیزه اومد طرفمون مثل احمقا سرمون رو کشیدیم کنار تا به صورتمون نخوره یه جا احساس کردم پروانه ها اومدن روی صورتم نشستن انگاری داشتن بیرون پرده پرواز می کردن یه جا فکر کردیم الانه که اژدها ما رو هم قورت بده اینقدر که تصویر می اومد جلو و ... همین که مغزمون قاطی کرده بود و نمی تونست واقعیت و تصویر مجازی رو از هم تفکیک کنه خیلی باحال بود، خلاصه که پیشنهاد می کنم اگه تا حالا این تجربه رو نداشتید برید و لذت ببرید. بعد از فیلم که دیدم اون پیرزنه با نوه اش تا آخرش رو نشسته تماشا کرده به همسر گفتم یحتمل این باید یا کر باشه یا گوش هاش سنگین باشه و گرنه با این سن و سال و موی سفید و پشت خمیده عمراً اگه می تونست این صدای فوق العاده بلند رو تحمل کنه! اصلاً چه حوصله ای داشت که با این سن و سال تک و تنها نوه اش رو توی این سرما و این ساعت روز که موقع استراحت خودشه آورده بود سینما.
همونجا ناهار خوردیم و یه خورده خرید کردیم و برگشتیم الانم عصره و بنده نه تنها امروز فقط تونستم یک کتاب بخونم بلکه الان اصلاً حسش نیست که نه لای کتاب هام رو باز کنم و نه برم ناهار فردا رو درست کنم، تازه صبح می خواستم یک پست در جواب بعضی کامنت های خصوصی بنویسم که دیگه امروز اصلاً وقت نمی شه، شاید فردا این کار رو کردم.
آها یادم رفت اینو بگم که صبح یک نامه از NHS ( بیمارستان اینجا ) برام اومد که گفته بودن برام وقت گذاشتن که جمعه برم برای انجام اون اسکن مربوط به تشخیص سندروم داون جنین، اصلاً فکرش رو هم نمی کردم آخه وقتاشون خیلی پر بود و خیلی ها هم رزرو کرده بودن ما حتی از رزرو کردن هم ناامید شدیم و مجبور شدیم به همون آزمایش خون دلمون رو خوش کنیم اما گویا این قضیه اینقدر براشون مهمه که هرجور بوده برام یک ساعت رو خالی کردن، الان خیلی خوشحالم اینطوری خیالمون هم کاملاً راحت می شه نمی دونم برای تشکر باید برم سلینا رو ببوسم که پیگیری کرد یا اون مسؤولی که هر طور بوده برام یک قرار ترتیب داده
.
الان اینقدر خوشحالم و انرژی دارم که حد نداره. امروز بالاخره جریان بچه رو به خانواده همسر گفتیم، خیلی وقت بود می خواستیم بگیم اما همشون رو با هم پیدا نمی کردیم تفاوت ساعت هم باعث شده بود که وقتایی که ما بیداریم مامان و بابای همسر خواب باشن و وقتایی که اونا بیدارن ما خواب باشیم البته اونا ساعت خوابشون یه خورده عجیبه، جمعه ها هم که تعطیلی اونا بود باز روز کاری ما بود و همسر خونه نبود خلاصه یه وضعی! امروز یه دفعه همسر گفت بدو که مامان و بابام هر دوشون توی اووو هستن دلم می خواست وقتی خبر رو بهشون می دیم من و همسر کنار هم باشیم اما چاره ای نبود اگه این فرصت رو هم از دست می دادیم معلوم نبود دیگه کی بتونیم.
آنلاین شدم جالب بود من خونه بودم همسر دانشگاه، مامان و بابا و داداش مجرد همسر خونه خودشون، خواهرش هم خونه خودش! هنوز دو نفر غایب بودن که کاریش نمی شد کرد! همگی به هم وبکم دادیم و شروع کردیم به حال و احوال وای که چقدر از دیدنشون خوشحال شدم و حس کردم یک دنیا دلم براشون تنگ شده وقتی گفتن چه خبرا؟ گفتم دیگه از این به بعد برای اومدنتون یک دلیل دیگه هم دارید، یهو ساکت شدن شاید دلشون می خواست بهشون بگم که داریم بچه دار می شیم انتظار رو توی صورتشون می شد دید یک لحظه به ذهنم رسید شیطنت کنم و یک چیزی بگم که اهمیتی نداشته باشه و حالشون گرفته بشه اما دلم براشون سوخت و یه دفعه گفتم چون دارید نوه دار می شید
...
یهو هر دوشون از روی صندلی تکون خوردن و چهره شون پر از لبخند و خوشحالی شد، بابای همسر میکروفونش رو ناخودآگاه آورد بالا دوباره برد پایین و یه دفعه دوتاییشون گفتن خدا رو شکرررر .... همسر برام تایپ کرد چهره هاشون رو ببین ... برام جالب بود بابای همسر از اون مردهاییه که زیاد احساساتش رو توی صورتش نشون نمی ده اما وقتی موضوع رو شنید به طرز عجیب و البته دلنشینی صورتش پر از لبخند و احساس شد، چقدر برام خوشایند بود. مامان می گفت چقدر دلش می خواسته زودتر این خبر رو بشنوه چون دیگه داشته ناامید می شده! ... جان؟!
گفتم مامان جان مگه ما چند وقته ازدواج کردیم؟! حالا خوبه تازه نوه دار شدین ها ( خواهر همسر تازه زایمان کرده ) گفت آخه هر کسی رو می دیدم نوه داشت اما شماها معلوم نبود کی بچه دار شین نوه هم با نوه فرق داره هر کسی جای خودش رو داره! دیدم خیلی شوق داره دیگه هیچی نگفتم اما می خواستم بگم اگه ما کلاً نمی خواستیم بچه دار بشیم شما می خواستین چکار کنین پس؟ فکر می کنم کچل می شدیم اینقدر که همه ازمون می پرسیدن.
اونا همسر رو خیلی دوست دارن یه جور خاص، پسر بزرگشونه و آشکارا جلوی همه بیشتر تحویلش می گرفتن معلومه که این مغز بادوم براشون یه جور دیگه خوردن داشت! خلاصه که کلی با هم حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم برام جالب بود که همسر می گفت تا قبل از اینکه تو بیای من باهاشون چند دقیقه حرف زده بودم بعد بابام گفته بود من خیلی خسته ام باید برم بخوابم که ازش خواستم بمونه تا تو بیای بعد وقتی من اومدم بابا نمی رفت یعنی هی حرف می زد بعد خداحافظی می کرد بره بخوابه و می رفت، من فکر می کردم رفته اما انگار دلش نمی اومد و پشت لپ تاپ ایستاده بود و حرف های ما رو گوش می داد چون باز یهو می اومد تو بحث
مخصوصاً وقتی صحبت لباس های کوچولوی نی نی شد و داشتیم با مامان قربون صدقه قد و بالای لباس های یک وجبی می رفتیم یه دفعه از اون پشت دوباره اومد و گفت اصلاً لازم نیست شما هیچی بخرید ما خودمون همه چیز براتون می خریم و می فرستیم! فکر کنم می خوان به نوه پسریشون سیسمونی بدن! حالا هر چی من می گفتم شما چرا آخه؟ کوتاه هم نمی اومد، الهی بگردم معلومه یه هچنین مردی خیلی سر ذوق اومده که اینطوری هی می اومد تو بحثا و بیشتر از همه هم حرف می زد اصلاً یادش رفته بود باید بره بخوابه تا برای 4 صبح فردا بیدار بشه! گاهی اون میون من و همسر اینا رو برای هم تایپ می کردیم و می خندیدیم همسر بیشتر شنونده بود چون نمی تونست از دانشگاه بلند صحبت کنه گاهی حرف هاش رو برای من می نوشت.
می دونین خانواده من خیلی اهل ابراز احساسات و هیجانات هستن یعنی وقتی این خبر رو به اونا دادم همونطور که انتظارش رو داشتم جیغ و داد شادمانه همشون رفت هوا حتی داداشم که خودش داره بچه دار می شه، مامانم همونطور که تلفن دستش بود سجده شکر به جا آورد بابام هم همینطور، خواهرم از هیجان صداش می لرزید و خودش رو خاله صدا می کرد اما خانواده همسر اینطور نیستن، یعنی برای هیچ چیزی زیاد هیجان زده نمی شن برای همین انتظار اینهمه ابراز هیجان رو نداشتم، خیلی لذت بخش بود.
خلاصه که یک انگیزه بیشتر گرفتن که برن دنبال ویزاشون و زودی بیان، ببینیم بالاخره طلسم شکسته می شه یا نه؟
بابا کلی در مورد شناسنامه و پاسپورت بچه با من حرف زد هرچند حرف هاش سندیت نداشت و بیشتر دلداری بود تا قوانین جاری اما واقعاً آرامش گرفتم من همیشه از شنیدن صحبت هاش آروم می شم هر وقت مانعی برای خروج از کشور پیش می اومد بابا باهامون حرف می زد و آروممون می کرد به نظرم باید روانشناس می شد چون کلامش گیراست، چقدر دلم می خواد زودتر دوتاشون بیان و توی محبت بهشون سنگ تموم بذارم.
آخ که من الان اینقدر حالم خوبه که می خوام برم آشپزخونه و برای روز تعطیلمون پیراشکی درست کنم اونقدر هم روش پنیر بریزم که کلی کش بیاد! هورااااااا ...
امروز ماه سوم ( هفته 12 ) هم تموم شد و من و نی نی وارد ماه چهارم ( هفته 13 ) شدیم، نی نی الان باید حدود 6.7 سانتی متر قد و حدود 23 گرم هم وزن داشته باشه، جان مامانی تو
. شکمم داره بزرگتر می شه و البته سفت تر! معلومه جوجه برای خودش کلی حفاظ درست کرده تا بهش ضربه وارد نشه شیطون مامان مواظب خودش هست!
امروز این ویدئو رو که مربوط به همین روزهای رشدش می شه دیدم و با دیدنش بغض گلوم رو گرفت خدایا تو کی هستی چی هستی که اینقدر توانایی؟ اینطور معجزه می کنی؟ همه چیز از دو تا سلول شروع می شه که حتی با چشم هم دیده نمی شن اون وقت بعد از فقط چند هفته یک انسان خلق شده که کلیه و چشم و گوش و دستگاه گردش خون و ... داره، من فقط می تونم در برابر عظمتت سر تعظیم فرود بیارم، کاش به همه کسانی که توانایی مواظبت از این هدیه الهی رو دارن و آرزوش رو هم دارن این نعمتت رو بدی، انتظار بد دردیه ...
باز هم شکرت می کنم ...
نی نی در هفته 13

امروز ساعت 3 با میدوایفم قرار داشتم، از خواب که بلند شدم رفتم دوش گرفتم بعد هم اومدم نشستم به خوندن بقیه کتابچه 70 صفحه ای که به همسر داده بود چون این دو روز تعطیلی وقت زیادی برای این کار پیدا نکردم. اطلاعات خوبی گرفتم و کم کم زمان رفتن رسید هیچی نمی تونستم بخورم باز هم تهوع ... غذا رو توی یک ظرف کشیدم و با یکی دو مدل میوه گذاشتم توی کیفم تا بعد از ملاقات، برم دانشگاه و اونجا بخورم هرچند خیلی دیر می شد اما چاره ای نبود.
با همسر جلوی در دانشگاهش قرار گذاشتم همدیگه رو دیدیم و به طرف کلینیک راه افتادیم تا حالا اونجا نرفته بودیم نزدیک دانشگاه بود اما تابلوش رو پیدا نمی کردیم داشتم آدرس رو یک بار دیگه از توی نامه مرور می کردم که یک مرد انگلیسی اومد جلو و گفت می تونم کمکتون کنم؟ گفتیم می خوایم بریم به این آدرس اما اونم درست مطمئن نبود! یعنی جلوی همون ساختمون ایستاده بودیم اما تابلو نداشت و درش هم بسته بود و نمی دونستیم باید از کجا وارد بشیم تا حداقل ازشون سؤال بپرسیم. ازش تشکر کردیم و رفتیم از یکی دیگه بپرسیم یک دقیقه بعد همون مرد دنبالمون دوید و صدامون کرد برگشتم طرفش سگش شروع کرد به پارس کردن ترسیدم و عقب رفتم خندید و گفت کاری با شما نداره و برای اینکه دیگه نترسم بیچاره رو زد زیر بغلش! گفت راه ورودی رو پیدا کرده و خودش باهامون اومد و نشونمون داد، سگه رو که به خاطر سرما جلیقه مخصوص تنش کرده بود همچنان زیر بغلش زده بود و با ما می اومد صحنه خنده داری شده بود بیچاره سگه
.
رفتیم داخل و پذیرش گفت باید مدتی منتظر بمونیم. بالاخره میدوایفم اومد و از ما خواست بریم به اتاقش، یک خانم جوون سیاه پوست بود حدود 35 ساله خوش برخورد و لبخند به لب که خوشبختانه گویا همینجا بزرگ شده بود چون کاملاً بریتیش حرف می زد و مشکلی با لهجه اش نداشتم، چی از این بهتر؟
نشستیم و کلی باهامون حرف زد همه چیز رو تا ماه آخر توضیح داد همه آزمایشات و اسکن هایی که باید می دادم حتی در مورد بیمارستانی که قرار بود اونجا زایمان انجام بشه ... یک چیزی یه خورده نگرانمون کرد گفت با ما چند بار تماس گرفته بوده تا زودتر برای اسکن خاص این روزها بریم که بررسی جنین از نظر احتمال ابتلا به سندروم داون بوده اما نتونسته به ما دسترسی پیدا کنه و حالا هم برای این کار دیر شده چون جنین بزرگتر شده
اما گفت می تونه ازم آزمایش خون بگیره که تا حدودی اینو نشون می ده ولی به اون دقت نیست چهره مون رفت توی هم یه خورده فکر کرد تقویمش رو درآورد و بر اساس تاریخ زایمان دقیق حساب کرد و گفت شاید بشه هنوز یک کاری کرد من خودم با بیمارستان تماس می گیرم هرچند اونا به این زودی وقت نمی دن اما شرایطت رو توضیح می دم همین امشب هم تماس گرفت اما اونا نبودن قرار شد فردا دوباره زنگ بزنه و خبرش رو بهم بده خدا کنه بتونم برم این اسکن رو انجام بدم تا خیال هر دومون راحت بشه.
بعد برام پرونده درست کرد و باز کلی اطلاعات از سابقه بیماری و سلامتی خودم و خانواده و اقوامم گرفت و وارد کرد دو تا آزمایش هم گرفت یکی ادرار و یکی هم خون وای سه تا سرنگ پر ... از صبح هم چیز زیادی نخورده بودم می ترسیدم سرم گیج بره که البته نرفت! کلاً مامان مقاومی شدم
دو سه تا کتابچه قطور دیگه هم بهم داد که بخونم دوباره کارم دراومد هرچند واقعاً این جزوه های راهنماشون پر از اطلاعات خوب برای مادر هستن و حتماً باید وقت بذارم برای خوندنشون.
وزنم رو که گرفت 50 کیلو بودم یعنی توی این مدت اینقدر که کم غذا خوردم دو کیلو هم کم کردم همه توی بارداریشون وزن اضافه می کنن من کم کردم
البته گفت ایرادی نداره این حالت تهوعت هم به زودی خوب می شه و از اون به بعد وزنت بیشتر می شه بهش گفتم باید چکار کنم برای این تهوع؟ اولین حرفش ginger ( زنجبیل ) بود همون حرفی که یه تعدادی از شما هم گفتید، البته من دو سه روزه دارم زنجبیل دم کرده به علاوه بیسکوئیتش رو می خورم و باید بگم واقعاً تأثیر مثبت داره. برای مصرف ب6 زیاد موافق نبود و گفت بهتره از راه غذا تأمینش کنم همچنین آهن که این یکی رو هم اجازه نداد سر خود بخورم باید جواب آزمایش خونم بیاد تا مطمئن بشم سطح آهن بدنم کافیه یا نه ( اینا رو با جزئیات نوشتم برای دوستانی که باردار هستن تا نظر دکترهای اینجا رو هم نسبت به ویتامین های مکمل بدونن ).
دو سه روزه سرما خوردم توی خونه شربت و قرص سرماخوردگی داشتم اما روشون نوشته بود در صورت بارداری با پزشکتون مشورت کنید ( با اینکه یکیشونم گیاهیه ) اینا رو امروز برده بودم و بهش نشون دادم وقتی دید گفت نه اصلاً نباید اینا رو بخوری به خاطر این ترکیباتی که در ساختشون استفاده شده و باید از این به بعد برای هر دارویی که می خوای استفاده کنی حتماً با دکتر داروساز مشورت کنی. خوب شد این چند روز گلو درد و سردرد رو تحمل کردم و بیخودی دارو نخوردم حالا تا برم داروخونه باید این سرفه ها رو که باعث تهوع بیشتر می شن تحمل کنم دیشب که تا صبح داشتم سرفه می کردم صبح ماهیچه های شکمم درد می کرد بیچاره نی نی حتماً دیشب نتونسته درست بخوابه اینقدر که تکون خورده، ببخشید جوجه کوچولوی من تقصیر این باباییه که هی می ره دانشگاه سرما می خوره بعد میاد به من منتقل می کنه تازه آخرشم می گه کی من؟!
یک چیزی برام جالب بود سلینا ( میدوایفم ) وقتی داشت برام پرونده درست می کرد از دینم پرسید گفتم اسلام پرسید آیا برات مهمه که کسی که زایمانت رو انجام می ده مرد باشه یا زن؟! گفتم نه اصلاً دکتر من در ایران هم مرد بود همسر هم تأکید کرد هیچ اشکالی نداره اونم اینا رو وارد پرونده ام کرد برام عجیب بود که پرسش نامه شون چقدر بر مبنای اعتقادات دینی قومیت های گوناگون طراحی شده ( واقعاً چرا بعضی خانم ها اصرار دارن که به هیچ عنوان پیش متخصص مرد نرن؟ خجالت؟ به نظر من که پزشک محرم آدمه مرد و زن نداره برای یک پزشک جنسیت مریض مطرح نیست و به اون فقط به چشم کسی نگاه می کنه که بیماره یا نیازمند رسیدگیه نه یک زن اون چیزی که مهمه فقط میزان دانش و تجربه شه کاش اینقدر نگاه خانم ها مخصوصاً خانم های ایرانی به این قضیه جنسیتی نبود البته باید بگم خودم هم اوایل با این قضیه مشکل داشتم اما تونستم برای خودم حلش کنم الان نگاهم کاملاً عوض شده ).
یک چیز جالب دیگه این بود که سلینا نمی تونست اسمم رو درست تلفظ کنه چند بار هم تکرار کرد آخرش هم نتونست گفت باید تمرین کنه همسر هم بهش گفت می تونین همسر من رو امی صدا کنین!! اونم گفت اوه این خیلی بهتره اسم راحت و خوبیه از اون به بعد همش امی صدام می کرد! اینم از مزایای وبلاگ نویسی و داشتن اسم وبلاگی! فکر کنم برم ایران هر کسی اسم واقعیم رو صدا کنه برام تا مدتی غریب باشه چون خیلی وقته کسی به اون اسم صدام نکرده! حالا هم که 7_6 ماه قراره برم پیش سلینا و همش براش امی هستم کاش می شد با این اسم دوباره شناسنامه بگیرم بهش خیلی عادت کردم باید برای انتخاب اسم نی نی خیلی دقت کنیم تا اسمی باشه که انگلیسی زبان ها هم بتونن درست تلفظش کنن و مثل من نیازمند نیک نیم نشه.
یک ساعت و 20 دقیقه پیش سلینا بودیم و کلی چیز ازش یاد گرفتیم رسیدم خونه بهش ایمیل زدم تا یادآوری کنم فردا منتظر نتیجه تماسش با بیمارستان هستم خدا کنه بتونم توی دو سه روز آینده اون اسکن رو هم انجام بدم خیلی مهمه.
پ.ن. 1 : فردا 14 فوریه و روز ولن//تا..ینه به همه دوستان خوبم که این روزها در هوای عشق نفس می کشن تبریک می گم و آرزو می کنم کسانی هم که تا به حال عشق حقیقی خودشون رو پیدا نکردن زودتر بتونن به نیمه گمشده شون برسن؛ اینجا هم پر شده از قلب و شکلات و تبلیغات برای خرید هدیه های مخصوص این روز.
پ.ن. 2 : خواسته بودید فیلم هایی که می بینم و خوشم میاد رو معرفی کنم، به نظرم این چیزا خیلی سلیقه ایه ممکنه من فیلمی رو معرفی کنم اما برای شما جالب نباشه اما در هر صورت در دو روز گذشته دو تا فیلم و یک انیمیشن دیدیم. فیلم ها هر دو عالی بودن:
Atonement: نمی دونم به فارسی چی ترجمه اش کردن اما فکر کنم بهترین لغت « تقاص » باشه. فیلم محصول 2007 انگلستان و فرانسه هست و داستان در مورد دختر و پسریه که عاشق همدیگه هستن اما به خاطر یک اتفاق و شهادت خواهر 13 ساله دختر در دادگاه در مورد اون واقعه سال ها از هم دور می افتن بعد ... رتبه فیلم در سایت IMDb بالاست ( 7.8 ) لهجه شون بریتیشه و برای تقویت زبان خیلی خوبه و کلاً فیلم تأثیرگذاریه.
بعدی Broken Flowers ( گل های شکسته ) هست محصول 2005 آمریکا و فرانسه، رتبه اش هم 7.2، داستان فیلم در مورد مردی تنهاست که با وجود داشتن دوست دخترهای مختلف در جوانی ازدواج نمی کنه و در میان سالی روزگار رو به تنهایی می گذرونه اما یک روز نامه ای بی نام و نشون از یکی از دوست دخترهای قدیمیش به دستش می رسه که می گه ازش پسری 20 ساله داره که داره میاد تا ببیندش ... این فیلم هم ژانر رومنس داره و تأثیرگذاره.
انیمیشن Dragon Hunters ( شکارچیان اژدها ) با رتبه 6.7 محصول چند تا کشور در سال 2008 هست که البته ما از ژانر بیش از حد تخیلیش خوشمون نیومد.
______________________________________________________
بعداً نوشت:
امروز دوباره با سلینا تماس گرفتیم گفت به بیمارستان زنگ زده اما اونا تا دو هفته دیگه به هیچ عنوان وقت ندارن حتی کلی خانم باردار اسمشون رو رزرو کردن که در صورتی که کسی وقتش رو کنسل کرد اونا برن، نمی دونم توی این شهر به این کوچیکی مگه چند نفر باردار هستن؟ دیگه نمی شه کاریش کرد فقط باید به جواب آزمایش خون دلمون رو خوش کنیم، آه نه
.