X
تبلیغات
تخفیف یار

من و همسرم در اروپا

نرسری

امروز ( 18 اپریل  2016 ) دو تا وقت ملاقات با دو نرسری متفاوت داشتیم که هر دو رو رفتیم. با مسؤولین هر دو صحبت کردیم و فرم های هر دو رو پر کردیم متأسفانه یکی از ماه جون جای خالی داره اون یکی از اگست. هر دو ویزاها و پاسپورت ها و قرارداد خونه و گواهی تولد بچه رو ازمون خواستن خوب شد با خودم برده بودم. از همه این مدارک کپی گرفتن و گفتن برای بررسی می فرستن به سیتی کنسل و تا اونا جواب بدن و اینا به ما جا بدن چند هفته ای طول می کشه. کاش این کاغذ بازی ها نبود چون اون موقع دیگه زیاد برای ما فرقی نمی کنه و با سفری که به ایران داریم عملاً بچه از سپتامبر می تونه منظم بره نرسری. چند روز توی ماه جون و جولای چه فرقی به حال بچه می کنه؟ تازه اون موقع هم معلوم نیست جا داشته باشه اونی که از اگست شروع می شه از نظر محیط و مسیر بیشتر مورد نظر ماست اما اونم خیلی دیره. به احتمال زیاد شیفت بچه رو بعد از ظهر میندازیم و خودم مجبورم هم ببرمش هم بیارمش، کاش می شد یک طرفش با همسر باشه.

یک نکته جالب اینه که توی انگلیس بچه های 4 تا 5 ساله وارد دوره ریسپشن می شن که یه چیزی معادل پیش دبستانیه اما اینجا این دوره رو ندارن و بچه ها تا 5 سالگی باید نرسری برن بعد یهو وارد مدرسه می شن.

عسلم از نرسری خوشش اومد چون از همون اول وارد گاردنش شد که چند تا خونه بچگونه و وسیله بازی گذاشته بودن و کلی اونجا بازی کرد آخرش هم به زور بردمش داخل اونم به خواست مسؤول اونجا، با این خونه های کوچولو  اینقدر سرگرم شد که آرزو کردم کاش حیاط داشتیم و یکی از اینا براش می خریدیم:



برام خیلی جالب بود که مسؤول ثبت نام گفت شما مسلمون هستید؟ وقتی گفتم آره گفت دلتون می خواد به بچه تون غذای حلال بدیم؟! کاش توی کشور ما هم اینطوری برای فرهنگ ها و ملیت های دیگه ارزش و احترام قائل بودن ما هنوز که هنوزه توی کشورمون جنگ مسخره قومیت ها رو داریم که هر کی زورش بیشتره اونای دیگه رو مسخره می کنه یا بهشون توهین می کنه یا براشون جوک می سازه هنوز گروه هایی هستن که توان سازش با گروه های دیگه رو از داخل کشور ندارن چه برسه به پذیرش فرهنگ ها و ملیت های دیگه.


اومدم عکس گاردن رو از توی موبایلم بریزم روی لپ تاپ چشمم خورد به آخرین عکس هایی که توی شهر قبلی گرفته بودیم یهو یاد اون روزها افتادم و به این فکر کردم که اون شهر هم برای ما برای همیشه به تاریخ پیوست فکر نمی کنم یک بار دیگه امکانش برامون پیش بیاد که بریم اونجا مگه اینکه همسر اونجا دوباره شغل پیدا کنه برای همین با دیدن عکس هاش حس خاصی بهم دست داد، حس اینکه بخشی از زندگی ما برای همیشه تموم شد و از این به بعد فقط باید با دیدن عکس ها و فیلم هاش از اون دوره یاد کنیم.

این عکس رو توی آخرین هفته هایی که اونجا بودیم گرفتم، توی یک شاپینگ سنتر یک پیانو گذاشته بودن و هر کسی که بلد بود بزنه می نشست پشتش، عسل مامان هم با اعتماد به نفس نشست و برامون آهنگ من درآوردی خودش رو زد و مستفیضمون کرد! به اینجا هم دیگه هیچ وقت برنمی گردیم و این پیانو رو که هر هفته می دیدیم برامون تبدیل به خاطره خواهد شد:



اینم عکسی که آخرین روزها از خونه گرفتم، عسلی صندلیش رو آورده و با اشتیاق به شسته شدن لباس ها نگاه می کنه تازه آقای وودی رو هم آورده که اون رو هم در دیدن این اتفاق سرگرم کننده سهیم کرده باشه! :



بهت می گم با دقت ببین، برو جلو آفرین! :



ای کاش می شد دوباره برگشت به دوره پاک و معصومانه کودکی، دوره ای که یکی از جالب ترین اتفاقات روزت نگاه کردن به شسته شدن لباس ها باشه تازه صندلیت رو هم بیاری و دوستت رو هم دعوت کنی  ....

__________________________________

کامنت های پست قبل رو به مرور جواب می دم فقط خواستم تاریخ امروز رو توی این پست ثبت کنم ( اگرچه چند ساعت وقفه افتاد توی شروع و اتمام نوشتن همین چند خط و عملاً وارد روز بعد شدیم ).

 ممنونم از همه کسانی که محبت و انرژی مثبتشون رو در قالب کلمات باز هم به طرف من سرازیر کردن .


این روزهای پرکار

سلام دوستان خوبم

عذر می خوام بابت این تأخیر نسبتاً طولانی. ما 24 روزه که به این شهر اومدیم توی تمام این مدت البته به جز ویکندها من فقط کار کردم و کار کردم. روزهای اول که جمع و جور کردن وسایل و ادامه اثاث کشی بود بعد هم که خونه سر و سامون گرفت، تمام وقتم صرف شغلم شد که هنوزم ادامه داره مخصوصاً که توی این یک ماهی که به خاطر اثاث کشی کارهام تق و لق شده بود همه چیز روی هم تلنبار شده بود الانم هنوز درگیرشم و انگار هر چی می دوم تمومی نداره، هر روز وقت کم میارم، شبا بچه رو ساعت 11 می خوابونم و بعدش تا حدود 2 و گاهی بیشتر مشغول کارم اما بازم حجم زیادی از کار می مونه برای روز بعد و این دور همچنان ادامه داره، هر روز با خودم می گم امروز دیگه باید وبلاگم رو آپ کنم ولی باز وقت نمی شه الان که شب یکشنبه است و مثلاً روز تعطیلمونه دیگه به خودم استراحت دادم و تصمیم گرفتم همه کارها رو بذارم کنار و برای دل خودم اینجا بنویسم چون اینجا نوشتن تفریحمه و حرف زدن با شما بهم حس خوب می ده.

سه هفته است که اومدیم به این کشور، هر چی بیشتر می گذره بیشتر از این خونه و این شهر خوشم میاد اینجا رو حتی از انگلیس هم بیشتر دوست دارم شاید چون هنوز برام جدیده و اونجا برام یکنواخت شده بود اما فعلاً که نظرم مثبته و امیدوارم هیچ وقت منفی نشه. اینجا مهاجرها کمتر هستن لاااقل توی محله ما تعدادشون خیلی خیلی کمه به طوری که گاهی احساس می کنم ما که خارجی هستیم وسط اینهمه اسکات چکار می کنیم؟! ولی رفتارشون با ما خوبه، همسایه های خوب و آروم و خوش برخوردی داریم روزها آدم های زیادی از جلوی پنجره رد می شن و چشمم بهشون می خوره، همه مرتب و خوش لباس و با کلاس هستن،  چند روزی بیشتر نگذشته بود که همسایه روبرویی اومد و بهم خوشامد گفت کارش برام جالب بود آخه توی شهر قبلی توی یک ساختمان 100 و چند واحدی زندگی می کردیم که کسی کسی رو نمی شناخت و همسایه ها حتی به هم سلام هم نمی کردن چه برسه به این کارا البته اونجا هم محله خوبی بود ولی چون مرکز شهر بود مهاجر زیاد داشت و به همون نسبت فرهنگ ها هم خیلی با هم متفاوت بود ولی این محله همه انگار یکدست و اصیل هستن خیلی کم یکی رو می بینم که معلومه اونم خارجیه.

گاهی واقعاً احساس می کنم تازه از ایران اومدیم آخه باز برای آشنایی با خیلی چیزا باید از اول شروع کنیم، باید انرژی بذاریم وقت بذاریم نمی دونستیم اداره پلیس کجاست و چطور می شه اونجا رفت، با چه قطاری چه ایستگاهی چه ساعتی؟ نمی دونستیم کلینیک کجاست و کی باید رفت برای رجیستر؟ نمی دونستیم نرسری کجاست و کی می شه دوباره بچه رو ثبت نام کرد؟ حتی نمی دونستیم اینجا برخلاف انگلیس انگار زیاد اعتقاد به آسانسور ندارن و توی بعضی ایستگاه های قطار باید کالسکه ات رو کول بگیری و از پله ها بالا و پایین بری! ( توی یک پستی چند سال پیش نوشته بودم که اینجا برای کالسکه دارها و ویلچرنشین ها فکر همه چیز رو کردن و همه آسانسور داره الان باید حرفم رو تصحیح کنم و بگم منظورم همون انگلیس بود اسکاتلندی ها گویا کمی سهل انگاری کردن! ) یکی از مشکلات رفت و آمد ما هم همینه که برای رسیدن به مرکز شهر باید از قطار استفاده کنیم که متأسفانه ایستگاهش آسانسور نداره و هر بار که به ایستگاه می رسیم اگه هوا سرد باشه یا بارون بیاد یا هر چی من مجبورم بچه رو بغل بگیرم و از پله ها بالا برم و همسر کالسکه رو جمع کنه و بذاره کولش و بیاد اون طرف دوباره سرهمش کنه! حالا اگه خرید هم کرده باشیم که همه توی کالسکه باشه قوز بالای قوز می شه،  وای که با خستگی ناشی از چند ساعت پیاده روی خیلی زورمون میاد! یعنی چی آخه؟!

نرسری بچه نگرانمون کرده، نزدیک خونه نرسری نیست و نزدیکترینش 20 دقیقه با خونه فاصله داره برنامه مون این بود که مثل قبل همسر صبحا ببردش من ظهرا برم دنبالش اما اونایی که نزدیک خونه هستن زیاد توی مسیر همسر نیستن و احتمالاً خودم مجبورم هم بچه رو ببرم هم بیارم که با اینهمه کار خیلی بار سنگین خواهد بود همین الانش به کارهام نمی رسم و همیشه وقت کم میارم چه برسه که بخوام روزی دو بار از خونه بیرون برم و کلی زمان اینطوری تلف می شه. دوشنبه با دو تا نرسری وقت داریم که بریم باهاشون صحبت کنیم و شرایطشون رو بپرسیم ببینیم بالاخره چکار باید بکنیم.

یک روز هم وقت گذاشتیم و دوباره رفتیم اداره پلیس تا تغییر آدرس رو بهشون اطلاع بدیم اینجا هر تغییری توی آدرس یا وضعیت ویزا و ازدواج و اشتغال که ایجاد می شه باید رفت و به پلیس گزارش داد وگرنه به خاطر پنهان کردن حقایق مجرم محسوب می شی و جریمه داره، حالا من توی یک جمله نوشتم رفتیم اداره پلیس ولی واقعاً همین یک کار چند ساعت وقتمون رو گرفت روز سردی هم بود راه ها رو هم بلد نبودیم و کلی معطل شدیم از وقت ناهار هم گذشته بود بچه گرسنه شده بود اون حوالی تا چشم کار می کرد خبری از فروشگاه نبود به سختی یک فروشگاه فسقلی یک جای پرت پیدا کردیم و ازش یک ساندویچ سرد برای بچه خریدم طفلکم از گرسنگی گازهای گنده به ساندویچش می زد بعدم که کارمون تموم شد و برگشتیم دیدیم باید نیم ساعت منتظر اومدن قطار بمونیم و با اون سرمای شدید که دندون هامون به هم می خورد و توی اون باد و بارون، دیگه آخرش فقط آرزو می کردم  برسیم خونه دیگه هیچی از خدا نمی خوام! یک روز کاری من و همسر هم اینطوری تلف شد.

توی نت سرچ کردم و نزدیک ترین مدیکال سنتر رو حوالی خونه پیدا کردم و یک روز هم وقت گذاشتیم که بریم دوباره رجیستر کنیم که رسیدن به اونجا و پر کردن فرم هاشون 3 ساعت دیگه از وقت ما رو گرفت آخرش هم نگفتن برای واکسن سری جدید بچه چکار باید بکنیم باید دوباره دوشنبه بهشون زنگ بزنیم کاش همون موقع واکسنش رو می زدن که مجبور نشیم دوباره بریم، این روزا حتی وقتی که روی ظرف شستن و غذا درست کردن می ذارم به نظرم وقت تلف کردنه اینقدرررررر کار اینترنتیم سنگین شده که حتی امروز که شنبه بود ترجیح دادم به جای رفتن به مرکز شهر و خوش گذرونی بمونم خونه و کارهای عقب مونده ام رو بکنم حالا شاید فردا که یکشنبه است برای تنوع و رفع خستگی با همسر و بچه بریم موریسون نزدیک خونه و توی کافی شاپش قهوه ای بنوشیم و کمی فکرم رو رها کنم، هردومون فکرمون مشغوله، زندگی شلوغی داریم کار وقت گیر و پراسترسی داریم تکلیف نرسری و مدرسه بچه هنوز معلوم نشده، تکلیف کار بانکی که داشتیم هنوز معلوم نشده، حتی نمی تونیم طبق روال هر سال از الان برنامه بریزیم برای ایران چون نمی دونیم کی قراره از زیر اینهمه کار و فشار دربیایم، من هر سال این موقع ها کم کم شروع می کردم به پیدا کردن بلیط برای تابستون ولی الان نمی دونیم برای کدوم ماه باید بگردم چون همسر کارش رو تازه اینجا شروع کرده و نمی دونیم چقدر طول می کشه که روال کارش دستش بیاد البته شکر خدا می گه خیلی خوب داره پیش می ره و از سوپروایزرش هم خیلی راضیه.

همون روزای اول برای خونه به صورت آنلاین تی وی لایسنس خریدم اونم برای مدت یک سال، این اولین لایسنس ماست قبلش لزومی نمی دیدم و فکر می کردم برنامه های اینترنتی کفایت می کنه و حتماً لازم نیست تی وی داشته باشیم ولی از وقتی لایسنس خریدم و صبح تا شب تی وی روشنه یک حال و هوای دیگه به خونه داده شده اصلاً به نظرم وقتی تی وی خاموش باشه روح زندگی از خونه می ره بیرون! با دیدن برنامه های ساخت یوکی یک چیزای بیشتری از فرهنگ این مردم دارم یاد می گیرم که برام جالبه.

از طرف آژانس خونه بهمون نامه داده بودن که چون جدید اومدیم برای اولین بازرسی 20 اپریل میان خونه رو ببینن اما یک روز بی خبر رئیس آژانس اومد خوب شد همه چیز مرتب بود و گفت همه چیز اوکی هست و ازم پرسید که مشکلی نداریم؟ منم مشکل روشن نشدن یکی از لامپ ها با وجود تعویض لامپ و مشکل گرفتگی وان حموم رو بهش گفتم، همونجا زنگ زد به آژانس و گفت با برقکار و لوله کش قرار رو فیکس کنن، برقکار دیروز اومد و بعد از چند ساعت کار، سیم کشی رو درست کرد هنوز لوله کش نیومده اما با این جدیت و دقتی که از رئیس این آژانس دیدم اونم به زودی می فرسته، ایول بابا، گفته بودم به این آدم می شه اعتماد کرد، مسوؤلیت پذیریش قابل تحسینه.

چقدر این خونه رو دوست دارم، جالبه که اولش چون یک خونه بزرگتر رو دیده بودیم و اون رو می خواستیم این به چشممون نمی اومد ولی وقتی اون نشد و مجبور شدیم همین رو بگیریم با بی میلی اومدیم اینجا اما  وقتی رسیدیم در کمال تعجب دیدم واقعیت با عکس هایی که از این خونه دیده بودم بسیار متفاوته و این خونه خیلی بهتر و دلپذیرتر و راحت تر از عکس هاشه، خیلی بهمون حس آرامش می ده همه جاش رو دوست داریم چرا این پنجره های بزرگ و نورگیر توی عکس ها به چشمم نیومده بود؟ یعنی دیده بودمشون ولی حس خاصی ازشون نگرفته بودم در حالی که الان یکی از بزرگترین مزایای این خونه اینه که کلی پنجره بزرگ داره حتی آشپزخونه پنجره های بزرگ داره که آفتاب رو پهن می کنه همه جا و حس گرما و لذت و آرامش رو می ریزه به روحم، صدای تی وی بهم حس زندگی می ده، رنگ میز ناهار خوری آرومم می کنه! خوب شد این یکی مثل بقیه صاحبخونه ها برای راحتی خودش صندلی های مشکی نذاشته برای مستاجر و از رنگ های روشن استفاده کرده کاش مبل ها هم به جای سورمه ای کرم یا قهوه ای روشن یا حتی سفید بودن ... منم چند تا ظرف و ست لیوان رنگی خریدم که فضای خونه رو رنگی تر کنم، یک میز آرایش سفید برای خودم خریدم که اونم فضا رو روشن تر کرده و جالبه که همون میز آرایش رو توی هال گذاشتم ( چون توی اتاق جا نمی شد ) و هروقت چشمم بهش می افته خوشحال می شم در حالی که در مقایسه با میزهای پرزرق و برق و پرکار ایران چیز خاصی نیست اما به این نتیجه رسیدم که من از اشیا احساسات مثبت و منفی می گیرم حتی از رنگشون و خوشحالم که اینطوری هستم چون به راحتی می تونم مطابق سلیقه خودم چیزی بخرم و از اون وسیله حس خوب ساطع می شه به طرفم.

می رم توی اتاق ها لذت می برم می رم توی هال لذت می برم می رم آشپزخونه کیف می کنم در استورج های جادار رو باز می کنم حال می کنم که همه وسایل رو توی خودشون جا دادن و از شلوغ شدن خونه جلوگیری کردن، فقط کاش حموم کمی بزرگتر بود حموم قبلی بهتر بود ...  حالا فکر نکنید چه خونه شیک و پیک و مدرن و متفاوتی داریم ها نه یک آپارتمان دو خوابه شاید معمولیه اما مهم حس ماست که بهش مثبته انگار این خونه انرژی مثبت داره آرامش داره ترکیب رنگ و نور داره رنگ ها رو صابخونه بهمون داده و خودمون تکمیلش کردیم و نور رو آسمون، اینقدر حس خوبم رو به همسر گفتم که اونم همین حس خوب رو گرفته و دائم به زبون میاره، خدا رو شکر اون خونه سه خوابه جور نشد حالا می بینم به دلایل مختلف این خونه از اون خونه هم بهتره، جالبه حتی از اینکه خونه طبقه همکفه ناراحت بودم چون فکر می کردم سرده اما سرد نیست چون سیستم گازیه همه خونه یکنواخت گرمه و تازه همین طبقه همکف بودن باعث شده که روزها روی مبل کنار پنجره بشینم و ضمن کار کردن به رفت و آمد مردم هم نگاه کنم و دلم باز بشه یعنی همون چیزی که به عنوان نکته منفی می دیدمش الان شده مثبت،  واقعاً بعضی وقتا اتفاقی می افته که اون لحظه بسیار ناراحت می شی و دعا می کردی که نیفته ولی بعد از مدتی می بینی چه خوب که اون اتفاق افتاد چون صلاحت توی همون بوده.

خدایا شکرت، لطفاً نرسری این بچه رو هم خودت درستش کن به بهترین شکل ...

_____________

خوب ساعت داره نزدیک می شه به 2 نیمه شب، من دیگه باید برم بخوابم، راستی اینم بگم به دلیل حجم سنگین کارهام که حداقل چندین ماه من رو درگیر خواهد کرد از این به بعد به هیچ عنوان نمی تونم به ایمیل هام جواب بدم یا برای پیغام های خصوصیم جواب بنویسم، همینجا از همه دوستانی که توی مدت غیبتم سراغم رو می گرفتن باز هم تشکر می کنم، به خوانندگان خاموشی که توی پیغام خصوصی خودشون رو معرفی کردن خوشامد می گم و خوشحالم از آشنایی شون و همچنین جواب سؤالات مهاجرتی رو برای بار چندم می گم که غیر از اون پست مجزا که لینکش رو هم گذاشتم نمی تونم جداگانه بدم مخصوصاً الان که از شدت حجم کارها تفریحات روزهای تعطیلمون رو از دو روز در هفته به فقط چند ساعت در هفته کاهش دادیم، بنا بر این لطفاً دیگه ایمیل نزنید و اگر ایمیل می فرستید در کمال شرمندگی باید بگم وقت جواب دادن ندارم و فقط می تونم بخونم، از این بابت شرمنده ام امیدوارم این رو به حساب بی معرفتی نذارید و بدونید فقط درگیری کاری وقت اضافه ای برای من نذاشته وگرنه من برای تک تک ایمیل ها و پیغام های خصوصی شما ارزش و احترام قائلم و از خوندنشون لذت می برم ... 

 دوستتون دارم، برای همینم حرف زدن با شما رو به خوابی که ازش گذشته ترجیح دادم، روز خوبی رو در پیش داشته باشید .

______________________

آهان یک چیزی رو لازم دیدم توضیح بدم اونم اینکه فکر نکنید من خیلیییییییییی آدم مثبت نگری هستم که اینطوری می نویسم! نه منم مثل شما و مثل همه آدم های دیگه  مشغولیت های فکری و کاری خودم رو دارم مخصوصاً نوع زندگی ما طوریه که دائم با چالش جدید روبرو می شیم که حتی ممکنه اولش اعصاب خوردکن هم باشه و برای حلش باید فکر کنیم انرژی بذاریم وقت بذاریم حتی همین گاهی کلافه مون می کنه، منم گاهی اعصابم از زندگی و مشکلات و چالش هاش خورد می شه، گاهی غرغر می کنم، گاهی حوصله خودمم ندارم چه برسه به دیگران، گاهی حرفی که یکی زده و امروزه به لطف تلگرام با وجود هزاران کیلومتر فاصله انگار روبروت نشسته صاف می ره توی قلبم و روحم رو جریحه دار می کنه ( دارم روی خودم کار می کنم که آدم های بی ارزش رو اونقدر بی ارزش ببینم که حرف هاشون هیچ تأثیری روم نداشته باشن ) منم اوایل زندگی که دوره دانشجویی داشتیم زیاد به خاطر بی پولی از خیلی چیزا خودم رو محروم کردم و حسرتش به دلم موند، منم گاهی منفی می شم بد می شم خودم از خودم خسته می شم از این وبلاگ هایی که نویسنده دائم بخش مثبت وجودیش رو به تصویر می کشه خوشم نمیاد چون واقعیت اینه که آدم ها چند بعدی هستند هیچ کسی کاملاً خوب و کامل نیست هر انسانی همه احساسات انسانی رو با هم داره فقط اینکه چطوری کنترلشون می کنه و رفتارش چطور از آب درمیاد مهمه و اینه که آدما رو از هم متفاوت می کنه، منم نمی خوام توی پست هام همش مثبت بنویسم که بعضیا حسرت بخورن که خوش به حال امی عجب زندگی خوب و خوشی، نه عزیزم زندگی منم سختی های خودش رو داره و منم گاهی کم میارم اما سعی می کنم خودم رو زود جمع و جور کنم و بیفتم روی روال معمول، شما که نمی دونید مشغولیت های ذهنی من چیه، شما که جای من نیستید زندگی توی غربت هزار تا چالش داره اما سعی می کنم از همین چیزهای کوچیک انرژی مثبت بگیرم که ذخیره بشه توی روحم برای روزهای سخت، من حتی به رنگ موکت نگاه می کنم بهش دقیق می شم که ایول چه خوب صاحبخونه رنگ روشن برامون انتخاب کرده می شه روش دراز کشید و از نرمی و رنگ خوشگلش لذت برد، اینا چیزاییه که توی زندگی همه هست، همه می تونن از همین چیزا حس لذت و آرامش بگیرن اگه بگیرن ...

بله منم مثل هر انسان دیگه ای یک وجود چند بعدی دارم که ترجیح می دم اینجا بیشتر از احساسات خوب و مثبتم بنویسم تا منفی ها اما گاهی هم جلوی نوشتن احساسات منفیم رو نمی گیرم که وبلاگم یک بعدی و مصنوعی به نظر نیاد و شما هم بدونید این فقط شما نیستید که زندگی گاهی براتون سخت می گیره برای همه همینه، زندگیه دیگه همه چیز توش پیدا می شه، اما در کل فکر می کنم توی زندگی شخصی بیشتر دختر خوبی هستم تا بد و منفی و برای شما هم  می تونم دوست خوبی باشم  ....   امیدارم روزهای شاد و آسوده و پرآرامش همه ما بیشتر از روزهای سخت و بدش باشه ....

ببخشید طولانی شد این توضیح رو خیلی وقت بود می خواستم بدم یادم می رفت شایدم قبلاً بهش اشاره کردم الان یادم نیست ... ( این متن بیشتر از 10 بار ویرایش شد و چیزهایی بهش اضافه شد،  الان ساعت 3 نیمه شبه! بعد از مدت ها اومدم کلی حرف زدم، من برم بخوابم خیلی دیر شده ).


ببخشید ;)

میام به زودی می نویسم هرچند اتفاق خاصی نیفتاده ولی چون پیغام هایی که می گن چرا دیگه نمی نویسی؟ زیاد شده در اولین فرصت ممکن میام چند خطی از این روزها می گم.

حس نوروزی حس نو بودن همه چیز

من و دخترکم اولین روز زندگی در خونه جدید رو شروع کردیم، این خونه هنوز برام جدیده و احساس می کنم اومدیم هتل و قراره چند روز اینجا تعطیلات داشته باشیم و بعد برگردیم شهر خودمون! اما حسم خوبه، هرچند امروز هوا ابری و بارونیه که برای شروع زندگی کمی دلگیره اما با وجود این حسم آرامشه. صبح قبل از ساعت 10 بیدار شدیم برخلاف خونه قبلی که اولین چیزی که به گوشمون می رسید صدای ماشین ها بود اینجا سکوت حکمفرما بود و این برام عجیب بود، ایده آلم این بود که توی سیتی سنتر خونه بگیریم ولی اونجا خونه مناسب پیدا نکردیم همه خونه ها تنگ و کوچیک و خفه با کرایه ناعادلانه بودن کمی از مرکز فاصله گرفتیم تا خونه بزرگتر و باکیفیت تری داشته باشیم.

صاحبخونه رو ندیدیم و هیچ وقت هم نخواهیم دید چون تمام کارها و مسؤولیت های این خونه به عهده آژانسه اما دیشب که توی خونه راه می رفتم و همه جا رو کشف می کردم متوجه شدم صاحبخونه مون حتماً یک خانمه یا اگه مَرده حتماً برای آماده کردن این خونه برای ما از نظرات یک خانم استفاده کرده چون تزئینات باسلیقه و زنونه است. دو تا آباژور بزرگ توی هاله، پشت پنجره اتاق خواب ها شمع های خوشگل و کوچولو گذاشتن، یک جاشمعی خوشگل و فانتزی از سقف توی هال آویزونه، روی میز ناهار خوری گلدون گذاشتن، توی دستشویی برامون مایع نرم کننده دست و دو تا صابون کوچولو با چند تا حوله تمیز مثل هتل ها گذاشتن، دیوارها تازه رنگ شدن، تمام لامپ ها لوستر دارن و چند تا قاب عکس قشنگ روی دیوارهای مختلف نصب کردن که خونه رو دلپذیرتر کنه، چند تا گلدون خالی و مجسمه های تزئینی روی قفسه ها چیده شدن، تمام پرده ها نو هستن و معلومه برای اومدن ما پرده های قبلی تعویض شدن، پرده های اتاق خواب ها با رنگ روتختی ست شدن و آباژورهای کوچولو دو طرف تخت قرار داده شدن، روتختی ها و کاغذدیواری های اتاق خواب ها طرح جدید و خوشگل دارن حتی مشخصه بعضی وسایل آشپزخونه کاملاً نو هستن و برای اومدن مستأجر خریده شدن یعنی عمراً اگه اینا سلیقه یک مرد باشه!

دیشب که برای خواب یکی از اتاق خواب ها رو انتخاب کردم و با دخترم رفتیم اونجا اولش شک داشتم روی تشک و بالش اونا بخوابم چون من آدم تمیزی هستم و نمی تونم هر جایی بخوابم از خونه با خودم ملحفه و رو بالشی تمیز آورده بودم اما روتختی و ملحفه های اونا رو که بو کردم دیدم بوی مواد شوینده و ضدعفونی می ده و تمیز و لطیفه، خیلی خوشم اومد و با خودم گفتم بابا امی نمی خواد خیلی وسواسی باشی ببین بیچاره ها همه چیز رو شستن و آماده کردن دیگه چی می خوای؟ لحاف رو بلند کردم و دیدم چند لایه ملحفه کشیدن روی تشک تخت یکی از یکی تمیزتر، برای همین با لذت خودم و دخترم توی تخت گرم و نرم فرو رفتیم دخترکم که به 5 دقیقه نکشید که خوابش برد و تا صبح خوب و عمیق کنارم خوابید اما من خوابم نمی برد، توی دلم از خدا تشکر کردم که همه کارها به خوبی انجام شد و مشکل خاصی پیش نیومد، از همسر تشکر کردم که برای دیدن خونه ها چند روز توی این شهر از اینور به اونور می رفت و کلی برام فیلم و عکس فرستاد تا از بینشون یکی رو انتخاب کنم،از کارمند آژانس که بعداً فهمیدم رئیس اونجاست تشکر کردم که اینقدر با دقت تمام زوایای خونه و وسایل رو یکی یکی از روی لیستش بهم معرفی می کرد و اگه چیزی ایرادی داشت توی لیستش یادداشت می کرد حتی یکی یکی مبل ها رو بلند می کرد که زیرشون رو ببینم که هیچ ایراد یا لکه ای نداشته باشن و ... و اینهمه مسؤولیت پذیری خیالم رو راحت کرد که اگه مشکلی پیش بیاد می تونیم مستقیم از خودش کمک بخوایم،  از صاحبخونه تشکر کردم که اینقدر باسلیقه است و با اینکه خونه نوساز نیست اما برای اومدن ما داخلش رو به خوبی بازسازی کرده تا احساس خوب پیدا کنیم و خونه رو تمیز و مرتب بهمون تحویل داده تصمیم دارم وقتی خواستیم از این خونه بریم براش یک نامه بنویسم و حس قدرشناسیم رو براش بنویسم و نامه رو بذارم روی شومینه و برم، می دونم از خوندنش اونم حس خوب می گیره، چرا وقتی می شه به آدما حس خوب بدیم و لبخند روی لبشون بیاریم این کار رو نکنیم؟ تمام سعیم رو می کنم که بچه به خونه شون هیچ آسیبی نزنه، تازه از خودم هم تشکر کردم! که حدود 3 ماه کلی وقت گذاشتم و با حوصله صدها خونه رو دیدم و از بینشون یک لیست درست کردم و به همسر دادم و کار اون رو راحت کردم و حالا که این خونه رو پیدا کردیم با اینکه دقیقاً اون چیزی نیست که توی ذهن من بوده اما الان فقط دارم دنبال نکات مثبتش می گردم تا حس خوب پیدا کنم .... کلی از این فکرا می کردم یهو دیدم ساعت شده 5:30 صبح! با خودم گفتم باشه امی جون قدرشناسی خوبه ولی داره صبح می شه ببند اون چشماتو دیگه .

درضمن فکر می کردم امسال هیچ حس و حال نوروزی نخواهم داشت اما چون همه چیز نو شده اتفاقاً حس و حالم بهتر از سال های دیگه است و واقعاً حس می کنم الان توی تعطیلات نوروزی هستم.

همسر با وسایل دو ساعت دیگه می رسن باید کم کم بچه رو آماده کنم بریم بیرون ناهار بخوریم که وقتی رسیدن تازه کارها شروع خواهند شد.

خدایا شکرت برای همه چیز ...

بالاخره اومدیم پیش اسکات ها

امروز چهارشنبه 23 مارچ/ 4 فروردین بالاخره رسیدیم اسکاتلند. صبح زود بلیط داشتیم و نزدیک ظهر رسیدیم و همون اول چشممون به جمال یکی از همین آقایون دامن پوش و ساز به دهن روشن شد، بله خود خودش بود اینجا اسکاتلند بود ...



بعد از ناهار رفتیم آژانس مسکن که ساعت 1:30 باهاشون قرار داشتیم کلی فرم دادن امضا کردیم که از امضاهای سند ازدواج بیشتر بود! بعد رفتیم خونه جدید و یکی از کارمندهای آژانس هم باهامون اومد فکر می کردیم اومده یک معرفی کلی بکنه و کلیدا رو بهمون بده و بره ولی نزدیک به یک ساعت و نیم داشت تماااااام قسمت های خونه رو بهمون نشون می داد که ببینید همه چیز خوب و درسته و ایرادی نداره و داریم اینطوری تحویلتون می دیم! منم دیدم با دقت ذره بین داره همه چیز رو می بینه و توضیح می ده بنده هم ذره بین شدم و یک نقطه کوچولویی که روی میز کنار مبل بود روبرای خنده  بهش نشون دادم اما ایشون گفت آره حق با شماست و همون رو با دقت ثبت کرد و بعد ازش عکس گرفت! یعنی تا یک لک کوچولوی روی موکت از چشم ایشون دور نموند همه رو توی فرم هاش نوشت و بعد با دقت از تمام زوایای خونه فیلم گرفت که وقتی خونه رو تحویل دادیم با همین دقت این فیلم و عکسا رو ببینه و اگه خدایی نکرده کوچکترین صدمه ای به خونه زده باشیم از حلقوممون بکشه بیرون  البته از نظر من درستش هم همینه ولی خدا به خیر بگذرونه این معلومه از اون سختگیرهاست.

خونه خوبیه از خونه قبلی مون بهتره هم بزرگتره هم توی محله بهتریه یعنی محله سرسبز و تمیز و آروم که از مهاجرها انگار زیاد خبری نیست وضع خونه ها و خیابون ها رضایت آمیزه، هم اینکه خود خونه رو بیشتر دوست دارم یعنی از عکس هایی که همسر برام ازش فرستاده بود بهتره و از این بابت خوشحالم.

همسر عصر برگشت تا وسایل رو فردا صبح بار بزنه و بیاره امشب من و بچه توی این کشور تنهاییم فردا صبح باید بچه رو بردارم و برم شهر رو کشف کنم و یک رستوران برای ناهار پیدا کنم چون هیچی ندارم که آشپزی کنم، بعد از حدود 2 هفته کار و خم و راست شدن و بسته بندی وسایل حالا یک شبانه روز بیکار هستم و می تونم کمی استراحت کنم و برای خودم وقت صرف کنم ولی فردا عصر که همسر با وسایل میاد باز تا حدود 10 روز زلزله می شه و کار پشت کاره که روی سرم می ریزه.

آآآآآآآخ که چقدر حال می ده خونه ات رو عوض کنی و همه چیز برات جدید باشه و دور تا دور خونه بگردی و همه جاش رو کشف کنی بعدم با یک فنجون چای برگردی توی هال و راحت لم بدی روی مبل و خستگی چند روز کار مداوم و یک سفر چند ساعته رو در کنی .


مرسی از کامنت های تبریکتون، من اینترنت موبایل دارم و نتونستم به همه جواب بدم ولی از اینکه توی روزهای عید و دید و بازدید هم من رو فراموش نکردید خیلی خوشحال شدم، امیدوارم روزهای عید به دوستان ساکن ایران خوش بگذره و برای دوستان غربت نشین هم به زودی فرصتی فراهم بشه که به ایران سفر کنن و حسابی تفریح کنن.

راستی به نظرم این شهر از شهر قبلی مون قشنگ تره شایدم امروز چون بار اولی بود که می دیدمش هیجان داشتم و همه چیز رو خوب می دیدم و بعدها نظرم عوض بشه، دخترکم الان حوصله اش سر رفته می گه مامان بریم حونه مون ( خ رو نمی تونه بگه! )  فکر کرده اینجا مثلاً هتله و قراره دوباره برگردیم خونه قبلی!

پ.ن. : وای لهجه اسکاتلندی چقدر غلیظه! تا میایم به یکی از لهجه های انگلیسی عادت کنیم باید بذاریم و بریم یک شهر دیگه با یک لهجه دیگه اما اسکاتیش خیلی فرق داره، امروز که کارمند آژانس داشت همه چیز رو برام توضیح می داد با شنیدن لهجه اش یاد دزموند هیوم توی سریال لاست افتادم!

1 2 3 4 5 ... 78 >>


  • جعبه جادویی