X
تبلیغات
مدیسه
رایتل

من و همسرم در اروپا

تولدت مبارک فرشته کوچولوی من

دیروز 5 شنبه 18 اگست/ 28 مرداد دختر شیرینم 4 سالگی رو پشت سر گذاشت و وارد پنجمین سال زندگیش شد. چقدر لذت بخشه که بدونی توی این دنیا کودک معصومی هست که مال توئه مال خود خودته بخشی از وجودته از تو به وجود اومده و انرژی و جوونیت رو برای به ثمر رسوندنش با عشق به پاش ریختی و می ریزی و داره روز به روز جلوی چشمات بیشتر جون می گیره قد می کشه بزرگ می شه ذره ذره همه چیز رو از تو یاد می گیره تربیت می شه، به وزن و قدش و توانایی هاش اضافه می شه و تو شاهد همه اینایی ... چقدر خوشحالم که اگه قرار باشه فقط یکی از این فرشته ها قسمت من باشه دختر نصیبم شده، هر چی بیشتر می گذره بیشتر می فهمم که انگار من ساخته شدم که مادر یک دختربچه باشم تا یک پسربچه، یک دخترک شیرین زبون با همه ناز و اداهای دخترونه، شاید اونقدری که با دخترم تونستم ارتباط مادرانه برقرار کنم اگه پسر داشتم نمی تونستم، شایدم اینا فقط تصورات منه ولی به هر حال خیلی خیلی خوشحالم که بچه ام همجنس خودمه چون از همین بچگیش تا وقتی به جوونی و حتی میانسالی برسه تمام احساساتش رو می فهمم و با همه وجودم درک می کنم و می تونم توی بخش های مختلف زندگیش پا به پاش همراهیش کنم و دوستش باشم  ....

خدایا شکرت که نعمت بسیار بزرگ مادری رو به من عطا کردی و این بچه سالم و شیرین رو به من و همسرم بخشیدی تا چشم و چراغ خونه مون باشه، لطفاً این موهبت آسمانی رو از کسانی که آمادگی و شرایطش رو دارن دریغ نکن، کسی رو چشم انتظار نذار، اجازه بده بقیه بنده هات هم شیرینی این لذت رو بچشن.

برای عروسکم هنوز جشن تولد نگرفتیم چون همسر هنوز به ایران نیومده و بدون اون لطفی نداره، امسال کمی برنامه های سفرمون به خاطر مراسم فامیلی داره تغییر می کنه این تغییر ناخواسته رو دوست ندارم کاش مثل پارسال همه چیز روی روال خودش پیش می رفت اما گاهی مناسبت هایی پیش میاد که بالاجبار برنامه های شخصی تو رو هم تحت تأثیر قرار می ده، از همین مناسبت های فامیلی که خوشحال بودم با زندگی در غربت از دستشون خلاص شدم اما گویا سالی یک بار هم که به ایران میایم بالاخره باید یه جوری گریبان ما رو هم بگیره و درگیرشون بشیم ...


دیروز می خواستم برم مانتو بخرم، حیف پول که هر سال باید برای مانتو بدم چون چیزیه که فقط سالی یکی دو ماه استفاده می کنم بعد می ره ته کمد تا سال بعد که دوباره برگردم ایران و مجبور به استفاده بشم. خلاصه تصمیم گرفتم برم هفت تیر که یکی از مراکز مانتوفروشی در تهرانه، می خواستم مثل همیشه بچه رو بذارم پیش مامانم و تنها برم اما بابا یه دفعه گفت منم با خودت می بری؟! خنده ام گرفت یاد بچگی هام افتادم که با التماس از مامان و بابا می خواستیم ما رو جایی ببرن و چشم امیدمون به دهن اونا بود که آیا موافقیت می کنن یا نه؟ حالا در چشم به هم زدنی اون کودک مشتاق و چشم انتظار بزرگ شده و بابا ازش می خواد که اون رو هم با خودش به خرید ببره! هی روزگار همینطوری چشم به هم بذاریم زمان باز هم می گذره و این بار این منم که باید از دخترکی که تازه الان 4 سالش رو تموم کرده و برای یک پارک رفتن بهم التماس می کنه، عاجزانه درخواست کنم منو با خودش بیرون ببره!

تا حالا با مامانم یا تنها خواهرم خیلی خرید رفتم چند باری هم با داداش هام اما موقعیتش پیش نیومده بود که با بابا تنهایی برم خرید اینه که قبول کردم و دو تایی سر ساعت راه افتادیم. تجربه جالبی بود بابا مهربون تر از اونی بود که تصور می کردم توی مترو هر صندلی خالی که به سختی گیرش می اومد اصرار می کرد من بشینم و خودش بایسته قبول نمی کردم ولی اونقدر جلوی مسافرها اصرار می کرد که خجالت می کشیدم و می نشستم، دست آخر مجبور شدم آهسته ازش بخوام که دیگه اصرار نکنه و خودش بشینه هر چی باشه سنی ازش گذشته ... به هر آبمیوه فروشی که می رسیدیم پیشنهاد می کرد برام آبمیوه بگیره تا مبادا گرما زده بشم، به طوری که توی اون چند ساعتی که بیرون بودیم 4 دفعه برام آبمیوه خرید، یک بار هم بستنی. هیچ شکایتی نداشت از اینکه به هر فروشگاهی می رسم می رم تو و در نهایت هیچی رو نمی پسندم و میام بیرون فقط می گفت تو برو داخل من همین بیرون یه جا می شینم، هی ازش می پرسیدم خسته شده؟ اگه خسته است برگردیم اما می گفت نه عادت داره به پیاده روی هر روزه ... وقتی تمام فروشگاه های هفت تیر رو گشتم و آخرش هم چیزی رو که می خواستم پیدا نکردم تصمیم گرفتم سری هم به ولیعصر و جمهوری بزنم، از بابا خواستم اگه خسته شده بره خونه خودم تنها ادامه می دم اما باز بدون شکایت و با روی باز گفت دلم می خواد با دخترم باشم ... ولیعصر رو گشتم هرچند بیهوده بود اما دیگه خودم از پاافتادم و از خیر جمهوری گذشتم ... عجیب بود که بابا هنوز سرحال بود و بدون هیچ شکایتی از اینکه چرا از عصر اینهمه وقت گذاشتم و چیزی نخریدم به خونه برگشتیم تازه داخل مترو که نشستیم برام یک بستنی هم خرید که جایزه ام باشه! بابای خوبی دارم تازه فهمیدم که خداییش پایه خوبی برای خرید و بیرون رفتنه نه شکایت می کنه نه اخم و تخم و هر جا ببرمش میاد راه به راه هم که به آبمیوه و بستنی دعوتم می کنه، تازه پیشنهاد داد اگه دوست دارم می تونه شنبه هم باهام بیاد بریم فروشگاه های جمهوری یا کرج رو هم بگردیم!

کاش مهربونی های پدرانه دیروز بابا رو کشف نمی کردم، کاش صندلی تعارف کردن هاش و هوای تشنگی و خستگی دخترش داشتن رو تجربه نمی کردم، کاش هنوز این بخش از محبت های پدرانه اش برام کشف نشده باقی می موند و خبری ازشون نداشتم، اینا دیروز توی ذهنم خیلی پررنگ حک شد و می دونم موقع رفتن از ایران موقع دوری ازش دلمو سرشار از غم می کنه و گلوم رو پر از بغض ... کاش خانواده ام اینقدر خوب و مهربون نبودن تا بتونم راحت ازشون دل بکنم و برم ...

همه چیز به سرعت در حال عوض شدنه

امروز رفتم قنادی برای خودم نون خامه ای خریدم از همونا که گرده و توش پر از خامه است. حساب خیلی چیزا توی ایران از دستم در رفته مثلاً نمی دونستم که الان اگه یک خانم تنها در حال قدم زدن چیزی بخوره این در جامعه امروز ایران عادی محسوب می شه یا یک نوع سنت شکنیه و همه با تعجب بهش نگاه می کنن؟! خوب این کار در انگلیس کاملاً  عادیه حتی خیلی ها در حال راه رفتن قهوه می نوشن زن و مرد هم نداره، اما من مدت هاست که در کشور خودم نبودم و عادات و فرهنگ مردم هم بخصوص در شهرهای بزرگ به سرعت در حال عوض شدنه اما اطلاعات من آپدیت نیست.

قبل از اینکه وارد قنادی بشم زنگ زدم و از مامانم پرسیدم که شیرینی خوردن یک خانم اونم شیرینی خامه ای در حال قدم زدنش کار عجیبی محسوب می شه؟! مامانم با خنده گفت نه دخترم بخور راحت باش، چرا باید این کار عجیب باشه؟

 شاید سؤالم احمقانه به نظر می رسید ولی من ترجیح می دادم سؤالم احمقانه باشه تا کارم و همه با تعجب بهم خیره بشن. بعد هم که وارد قنادی شدم دیدم قیمت ها رو به کیلو زدن با خجالت از خانم فروشنده پرسیدم می تونم فقط 3 تا دونه بخرم؟ اونم با لحنی که بابا معلومه که می تونی گفت آره ... دونه ای خریدن هم در انگلیس مرسومه اونجا حتی می شه یک قاچ هندونه خرید! یعنی برای اینکه کسی بیشتر از حد نیازش نخره و اضافه اش رو دور نریزه هندونه ها و میوه هایی مثل این رو به چند قاچ تقسیم می کنن و روی هر کدوم سلفون می کشن و جدا جدا می فروشن اما تا اونجایی که می دونستم در ایران نمی شد برای همین با تردید این رو از شیرینی فروش پرسیدم، بعد با خودم گفتم بابا امی مگه تو چند ساله از ایران دور بودی؟ همش 6 سال، مگه توی این 6 سال چقدر تغییرات اتفاق افتاده؟ بعد که به مردم و خیابون ها و مدل لباس ها حتی طرز حرف زدن دخترا و پسرا نگاه کردم دیدم واقعاً خیلی تغییرات اتفاق افتاده حتی یک چیزایی سال به سال عوض می شه. یکی دیگه از این تغییرات خرید مردم با استفاده از کارت های بانکیه، یادمه وقتی از ایران می رفتم این کارت ها تازه داشت مد می شد یعنی همه فروشگاه ها دستگاه کارتخوان نداشتن فقط فروشگاه های بزرگ داشتن و مردم بیشتر خریدهاشون رو با پول نقد انجام می دادن اما الان تمام فروشگاه ها و مغازه های بزرگ و کوچیک دستگاه کارتخوان دارن و مردم هم بیشتر ترجیح می دن با این کارت ها خرید کنن فروشگاه که سهله حتی دستفروش ها هم دستگاه کارتخوان دارن!!!! به جان خودم دستفروش هایی رو دیدم که با دستگاه سیار از حساب مشتری پول برمی داشتن و جنساشون رو می فروختن! خیلی باحال بود اینم از اون چیزایی بود که توی سفر پارسالم به ایران ندیده بودم و گویا امسال رواج پیدا کرده.

وقتی با همسر بیرون می رم چون همش با هم در حال حرف زدن هستیم زیاد به مردم و این چیزا دقت نمی کنم ولی وقتی خودم تنها بیرون می رم یه چیزایی تازه به چشمم میاد، خلاصه که تصمیم گرفتم چند روز فقط به همه چیز دقت کنم تا حساب یه چیزایی دستم بیاد.


لپ تاپ جدیدم با اینترنت خونه پدری مشکل داره وقتی کانکت می شم تمام سرعت و حجم اینترنت رو به یکباره می بلعه و معلوم نیست به مصرف کجاش می رسونه ؟! سرعت نت بقیه هم به شدت افت می کنه هرچقدر توی ستینگش بالا و پایین رفتم و گزینه های آپدیتش رو دیسیبل کردم بازم فایده نداشت حتی برای آپ کردن وبلاگم هم جرأت کانکت شدن ندارم فقط صفحه مطلب جدید رو باز می کنم و سریع دی سی می شم و پست جدید رو به حالت آف لاین می نویسم و باز برای انتشارش دوباره کانکت می شم ... پشیمون شدم با خودم لپ تاپ آوردم، 2.5 کیلو وزنشه دو بار هم توی فرودگاه چکش کردن تازه پرواز برگشت رو بگو که دو استاپه است و قراره 3 بار ازم بخوان که از توی بگ درش بیارم و جداگانه بذارمش زیر دستگاهشون، همه این بارکشی ها بیخودی بود .

باز هم روزهای سرشار از تفریح و آرامش

سلامی گرم از ایران به همه دوستان خوب و بامعرفتم که اینقدر پیام خوشامدگویی برام گذاشتید و خوشحالم کردید. می دونین چیه؟ من هر سال که میام ایران سه گروه میان به استقبالم و با محبت هاشون خوشحالم می کنن، گروه اول خانواده خودم که میان فرودگاه و هر سال توی تاریک و روشن دم صبح بعد از پیاده شدن از هواپیما و چک پاس و ویزا اونا رو پشت اون دیوار شیشه ای معروف می بینم که با چهره های خوشحال برام دست تکون می دن و این همون لحظه ایه که هر سال برای رسیدن بهش صبر می کنم. گروه دوم خانواده همسر هستن که وقتی می ریم شهرشون اونا هم میان فرودگاه به استقبالمون و با خوشحالی ما رو می برن خونه شون. گروه سوم هم شما دوستان خوبم هستید که توی کامنت های آخرین پستی که از یوکی می ذارم بهم خوشامد می گید و کلی خوشحالم می کنید، واقعاً احساس می کنم شماها هم پشت همون دیوار شیشه ای فرودگاه ایستادید و دارید با لبخند برام دست تکون می دید ...


شنبه  پرواز داشتم و یکشنبه رسیدم ایران، مثل همیشه صبح زود یعنی حدود 5 صبح رسیدم تهران، انگار باید هر سال ورودم به  ایران مصادف باشه با شروع یک صبح جدید و همونطور که همگی داریم از فرودگاه می ریم خونه پدری، بیدار شدن شهر رو به چشم ببینم و همه چیز بهم نوید یک شروع دوباره رو بده.

اوج گرمای مرداد ماه داره می شکنه و خوشبختانه هوا داره کم کم رو به خنکی می ره همسر که می گه اونجا کاملاً پاییز شده و حتی تک و توک برگ های زرد روی زمین دیده می شه اما اینجا تابستون کم و بیش هنوز برقراره ... اینقدر گذر عمر سریعه که هر سال که میام ایران و توی خیابون ها راه می رم احساس می کنم نه یک سال بلکه همین یکی دو ماه پیش اینجاها بودم، خیلی عجیبه شاید دیگه به غربت عادت کردم و اینطور نیست که اونجا زمان برام کند بگذره تا چشم به هم می ذارم یک سال تموم می شه و باز برمی گردم ایران و می بینم همه چیز همونطور مثل قبله البته به جز قیمتا که هر سال بالاتر می ره! آهان یک چیز دیگه هم عوض شده اونم مدل موی دختراست که چند سال گیره بزرگ مد بود ولی خوشبختانه امسال می بینم که از مد افتاده! چی بود آخه؟ همش احساس می کردی دو تا کله روی همدیگه است!


پروازم راحت تر از اون چیزی که فکر می کردم انجام شد، قبلش از اینکه باید 8 ساعت تمام توی فرودگاه آلمان منتظر پرواز دوم بمونم یه خورده نگران بودم که این بچه اذیتم نکنه یا اذیت نشه اما خوشبختانه مثل همیشه توی سفر بچه خوبی بود و اصلاً اذیت نشد فقط آخراش حوصله اش سر رفته بود که هر طوری بود سرش رو گرم کردم.

 می گم این آلمانی ها انگار راستی راستی روی زبان خودشون تعصب دارن، توی فرودگاه چند باری سؤال داشتم پیش هر کدومشون می رفتم می گفتن انگلیسی بلد نیستن یعنی طوری شده بود که وقتی یکی رو پیدا کردم که انگلیسی بلد بود انگار دنیا رو بهم دادن! این حس رو داشتم که یک هموطن رو دیدم! این فرودگاه مونیخ هم خیلی خیلی بزرگ بود به طوری که رفتن از ساختمون شماره 1 به ساختمون شماره 2 که پرواز دومم انجام می شد با این بچه سه ربع طول کشید و قسمتیش رو هم با قطار رفتم بعد کلی از این سالن به اون سالن، دیگه چشمم به تابلوها خشک شده بود که پس چرا هر چی می رم به تهش نمی رسم؟ دو بار هم پاس و ویزا رو چک کردن و یک بار دیگه بازرسی بدنی انجام شد، خدا رو  شکر بچه اصلاً اذیت نکرد وگرنه با اونهمه خستگی و چک کردن ها و پیاده رفتن ها خیلی له می شدم.

خلاصه به هر ترتیبی بود رسیدم به سرزمین مادری، بعد از یک سال کار فشرده و بدو بدو و بیدارخوابی ها از وقتی که اومدم همش یا دارم استراحت می کنم یا عصرها می رم بیرون برای خرید، عسلی  هم اصلاً با کسی غریبگی نمی کنه و راحت پیش مامانم می مونه و می تونم با خاطر جمع عصرها برم بیرون و خیالم از بابتش راحت باشه، فقط مامان های دست تنها می تونن حسم رو درک کنن که وقتی بعد از یک سال بتونی بدون بچه و با خیال راحت بری بیرون و برای دل خودت بگردی و نگران دستشویی بچه یا گشنه و تشنه شدنش یا خسته شدن و نق زدنش توی خیابون نباشی  و اون تایم فقط و فقط مال خودت باشه چقدر لذت بخشه، به دختری هم پیش خانواده ام خیلی خوش می گذره، داداش هام باهاش بازی می کنن مامانم بهش می رسه و سرش حسابی گرمه، می گه مامان همینجا بمونیم نریم خونه خودمون! 

ای کاش زندگی همش تفریح و آرامش بود، هرچند شاید در اون صورت هم دل آدمو می زد ...




هر سال عاشق این شبم ...

بالاخره شب پروازم از راه رسید. مثل هر سال امشب رو با حس خاصی می خوابم چمدونم بسته است همه کارها رو انجام دادم برای دو روز همسر هم غذا درست کردم خونه رو جمع و جور کردم و تنها کار خاموش کردن لپ تاپ و خوابیدنه ... به امید شروع یک صبح متفاوت یک پرواز طولانی و هیجان انگیز ... شنبه صبح پرواز دارم و اگه خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد یکشنبه تهران خواهم بود، دلم برای دیدن دوباره خانواده ام از شوق می تپه ... خدا کنه دو تا پرواز چند ساعته و توقف طولانی مدت بینش در فرودگاه آلمان مشکلی برای من و بچه ایجاد نکنه و دخترکم مثل هر سال نهایت همکاری رو با من بکنه، چقدر زود یک سال می گذره و دوباره باید بار سفر رو ببندی ...

پست بعدی از ایران ...


فقط چند روز مونده ...

امشب بالاخره برای ایران بلیط خریدم، این بار نه پروازهای ترکیه نه امارات و قطر ...  امسال از راه آلمان می رم، یک مسیر جدید یک هواپیمایی جدید، دلم می خواد ببینم هواپیمایی لوفتانزا در مقایسه با پروازهای قبلیم چطوره؟ خدماتشون چطوره؟ لباس و کلاه مهموندارها چه رنگیه .

حدود یک ماهه داره دنبال بلیط می گردم کلی سایت ها رو بالا و پایین کردم، قیمت ها رو چک کردم روزهای پرواز و تعداد ساعت های توقف بین پروازها رو بررسی کردم، دیگه خسته شده بودم تا اینکه امشب با همسر قال قضیه رو کندیم و هر دو بلیط گرفتیم، تا چند روز دیگه با دخترکم مسافر خواهیم بود بعد از چند روز هم همسر کارهاش رو انجام می ده و میاد، دوباره یک سال دیگه از غربت گذشت و نوبت به دیدار با خانواده هامون رسید دیروز چمدونم رو از گاراژ بالا آوردم که کم کم پرش کنم، امروز بلیطم توی دستمه، اما چرا زیاد خوشحال نیستم؟ آیا علتش توقف طولانی مدت توی فرودگاه آلمان با یک بچه و نگرانی های مادرانه منه؟ آیا علتش ترس از بمب گذاری دوباره فرودگاه هاست و اینکه اگه بلایی سرم بیاد تکلیف بچه ام چی می شه؟ آیا می ترسم برای همسر که بعد از ما میاد خدای نکرده اتفاق بدی بیفته؟ آیا نگران تنهاییش و حجم کارهایی هستم که باید دست تنها انجام بده؟ آیا علتش ایناست یا هیچ کدوم اینا نیست؟ نمی دونم ... 

فکر می کردم وقتی بلیط بگیرم چقدر هیجان زده بشم اما امشب مثل هر شب بود، بعد از اینکه ایمیل کانفرمیشن رو گرفتم و خیالم راحت شد بلند شدم و رفتم به بچه شام دادم  و خوابوندمش بعدم به کارهای خودم رسیدم، درست مثل هر شب ... اون شور و هیجانه چی شد پس؟ چقدر انسان موجود عجیبیه همیشه منتظر آینده است ولی وقتی آینده از راه می رسه عکس العملش متفاوت از چیزیه که فکر می کرده، نمی دونم شایدم چون خسته ام اینطوری شدم، برم بخوابم شاید فردا صبح با نگاه کردن به بلیطم و تاریخ نزدیکش تازه بفهمم چه اتفاقات زیادی قراره بیفته و از تصور سفر هیجان انگیزم روحم به وجد بیاد ...

شب خوش ...

1 2 3 4 5 ... 81 >>


  • جعبه جادویی