X
تبلیغات
جشنامه

من و همسرم در اروپا

برف می باره ...


امروز ( 13 ژانویه ) بالاخره لطف فرمودن و کمی باریدن! جنوب که زندگی می کردیم انگار هوا سردتر بود شایدم بعد از چند سال بدن من به هوای سرد عادت کرده و کمتر سرما رو حس می کنم، یادمه سال اولی که اومده بودیم توی تابستون لباس کاموایی می پوشیدم حتی وقتی اولین پست وبلاگ قبلیم رو می نوشتم اگست بود اما هنوز لباسم رو یادمه که پشمی بود و تازه یک پتو هم روی خودم انداخته بودم و پشت میزم نشسته بودم و اولین جملات وبلاگم رو داشتم می نوشتم، فکر کن اگست و لباس پشمی با پتو! اما برف رو چطوری می شه توجیه کرد؟ اونجا سالی یک بار برف درست و حسابی می اومد اما اینجا که شمالی تره و باید قاعدتاً سردتر باشه نه پارسال درست برف اومد نه امسال، شایدم کره زمین داره با سرعت بیشتری به طرف نابودی می ره و هر سال باید بگیم دریغ از پارسال ...

پ.ن. : دوستای بامحبتم من هستم و مشغول کار و زندگی، حجم کارمون روز به روز داره بیشتر می شه و سرم خیلی گرمه، زندگی این روزهای ما اینطوری داره می گذره .... مرسی بابت احوالپرسی هاتون توی پیغام خصوصی و ببخشید نتونستم تک تک جواب بدم.

ما موفق شدیم :)

دخترکم من و تو به کمک هم تونستیم یک مرحله دیگه از زندگی و رشد تو رو با موفقیت پشت سر بذاریم، مرحله ای که سخت بود و وقتی می خواستم شروعش کنم به نظرم نشدنی بود اما شد و تو الان دیگه دوره شیرخوارگیت رو پشت سر گذاشتی و وارد یک مرحله جدید از زندگیت شدی.

آخرین باری که بهت شیر دادم دو روز قبل از کریسمس یعنی 23 دسامبر بود، شیر بعد از خواب عصرت رو که خوردی خودم هم فکر نمی کردم این آخرین باریه که بهت شیر دادم اگر می دونستم شاید بیشتر تو رو در آغوشم نگه می داشتم و موهات رو نوازش نمی کردم تا خواب از سرت بپره و بیشتر از وجودت لذت ببرم اما نمی دونستم ... همون شب وقتی بی موقع باز طلب شیر کردی به پیشنهاد بابایی برنامه از شیر گرفتنت رو اجرا کردیم که شرح مفصلش رو یکی دو پست قبل نوشتم.

الان دو هفته می گذره که تو دیگه شیر نخوردی و دل من به شدت تنگ اون روزاست هرچند خودت فراموش کردی و خیلی کم پیش میاد که یادش بیفتی.

ما بالاخره تونستیم راهی پیدا کنیم که تو رو بدون شیر خوردن بخوابونیم آخه تو توی این زمینه خیلی سختگیر بودی، نه روی پا می خوابیدی نه کنار ما نه با قصه شنیدن و نه هیچ روش دیگه ای اما ما با آزمایش راه های مختلف متوجه شدیم که باید تو رو برای چند دقیقه توی هال راه ببریم و بعد که چشمات خمار خواب شد بریم توی اتاق خواب و در حالی که به تخت تکیه می دیم سرت رو بذاریم روی شونه و تو همونطوری نشسته خوابت می بره البته باید چراغ اتاق هم روشن باشه گاهی که کمی مقاومت می کنی برات از یوتیوب موسیقی مخصوص خواب بچه ها رو می ذارم و اینجاست که دیگه مقاومتت شکسته می شه و چشم های خوشگلت روی هم می افته، بدنت کم کم شل می شه و دستات از دور کمرم کم کم می افته پایین و این یعنی شروع یک خواب خوش و عمیق ... آخ که چقدر سختی کشیدم تا متوجه شدم این روش رو دوست داری آخه برای امتحان هر روش کلی باهات کلنجار می رفتم و کلی گریه می کردی، جیغ می زدی دل من خون می شد و در حالی که چشم هات از بی خوابی قرمز می شدن همچنان در برابر خواب مقاومت می کردی و حالا چقدر خوشحالم که این روش بالاخره روی تو جواب داد و تو بدون هیچ اشک و گریه ای می خوابی خوبیش هم اینه که توی آغوشم به خواب می ری و این اطمینان رو پیدا می کنی که اگه بهت شیر نمی دم عوضش آغوشم بیشتر از قبل به روت بازه و هنوزم با همه وجودم تو رو دوست دارم و نوازشت می کنم و کلی عشق مادرانه از آغوشم بهت منتقل می شه و این بهت آرامش می ده اثرش رو هم دارم می بینم که بدقلقی هات زود از بین رفتن و الان دیگه رفتارت نرمال شده و احساس امنیت می کنی، البته این روش راه بردن رو نمی خواستم برات انجام بدم اما می بینم که روز به روز تایم راه بردنت داره کمتر می شه روزای اول گاهی بیشتر از یک ربع راه می بردیمت و تا می خواستیم توی اتاق بریم باز جیغ می زدی اما الان دیگه هر دفعه فقط 4-3 دقیقه راه می برمت و با اینکه هنوز بیداری اما چون آرامش لازم رو گرفتی وقتی برمی گردم توی اتاق تو مثل یک پیشی خودت رو توی آغوشم بیشتر جا می کنی و مقاومت نمی کنی کم کم همین رو هم حذف می کنم و بدون راه بردن از همون اول توی جای خودت می خوابونمت تو خیلی خوب داری با من همکاری می کنی و زود موقعیت جدیدت رو پذیرفتی می دونم از این به بعد هم اوضاع بهتر می شه.

 از همه عجیب تر اینه که شب تا صبح فقط یک بار یا نهایت دو بار از خواب بیدار می شی اونم تویی که وقتی شیر می خوردی هر یکی دو ساعت یک بار بیدار می شدی بعد برخلاف شب های اول از شیر گرفته شدنت که وقتی نیمه شب بیدار می شدی دو سه ساعت تموم جیغ می زدی الان وقتی بیدار می شی با همون روش 3 دقیقه راه بردن توی هال زود به خواب می ری و تا خود صبح می خوابی فقط بدیش اینه که چون باید برقا رو برات روشن کنم و راه برم خواب از سر خودم می پره و تا دو سه ساعت دیگه بیدار می مونم. وای دیشب برای اولین بار اصلاً تا ظهر روز بعد بیدار نشدی، ساعت 3 نیمه شب به خواب رفتی و ساعت 12 روز بعد بلند شدی من قبلش بیدار شده بودم و وقتی چشمم به ساعت افتاد باورم نمی شد اصلاً بیدار نشدی این اولین شبی بود که منم تونستم یکسره بخوابم و چه شیرین بود!

الان ساعت خوابت یکم به هم خورده اینکه 2 و 3 نیمه شب می خوابی تا نزدیک ظهر روز بعد بده چون نظم زندگی هر دومون به هم خورده وقتی هم بیدار می شی اشتهایی برای صبحانه نداری و شیر عسلت رو هم کامل نمی خوری که طبیعیه خود من هم اگه 12 ظهر از خواب بیدار شم دیگه میلی به خوردن هیچ چیز ندارم، امیدوارم کم کم اینم یاد بگیری که بدون شیر زودتر بخوابی و زودتر بیدار بشی.

یکی دو روز هم هست که می بینم انگشت شستت رو می مکی کاری که هیچ وقت نمی کردی این نشون می ده هنوز نیاز به مکیدن در تو وجود داره اما با وجود این همچنان شیشه شیرت و حتی سیپی کاپ جدیدی که برات خریدم تا نیاز به مکیدنت رو تأمین کنه پس می زنی و به همون شستت رضایت می دی این عادت رو هم باید کم کم و تا دیر نشده از سرت بندازم.

همون روزهای اول تصمیم گرفتیم برای همکاری هات بهت جایزه بدیم، یک روز بارونی بابایی مهربون فقط به قصد خریدن یک تدی بر که قبلاً توی یک فروشگاه دیده بودیم از خونه رفت بیرون اما چون روزهای بعد از کریسمس بود همه رو خریده بودن بابایی می گه توی اون بارون و خیابون های خلوت به همه فروشگاه های مرکز شهر سر زده بود اما انگار مردم فروشگاه ها رو جارو زده بودن حتی فروشگاهی مثل کارد فکتوری که کلی عروسک و چیزای خوشگل داره هم اون موقع هیچ چیز به درد بخوری نداشت اینه که بابایی دست خالی برگشت خونه و همون روز از ایبی برات یک Teddy bear خوشگل سفارش دادیم که وقتی پستچی آورد تو بلافاصله عاشقش شدی و الان اون رو حتی از گوزن بیچاره ات هم بیشتر دوست داری! همیشه توی بغلته و صبح ها به هوای تدی از خواب بیدار می شی یعنی وقتی می بینم چشمات باز نمی شه از زبون تدی باهات حرف می زنم و تو توی همون خواب لبخند می زنی و کم کم چشمات رو باز می کنی تا ببینیش.
اینم عکسش که برای یادگاری اینجا برات می ذارم، عکس مربوط به همون سایتی هست که ازش خریدیم:


خدایا شکرت که این مرحله هم به خوبی تموم شد و بار سنگینش از روی دوشم برداشته شد، ماه ها بود که بهش فکر می کردم و می ترسیدم چطوری شروعش کنم و چطوری ادامه اش بدم اما با کمکهای بابایی تونستم در برابر گریه ها و جیغ های تو عزیزک دلم مقاومت کنم تا بتونی این اعتیاد دوره نی نی ها رو ترک کنی حالا مرحله بعدی از پوشک گرفتنته که الان یکم زوده باید یه خورده زمان بگذره تا تو آماده تر بشی و منم یکم تجدید قوا کنم برای ورود به اون مرحله و سختی های احتمالی که داره.
تعطیلات کریسمس امسالم کامل خراب شد امیدوارم سال دیگه سه تایی تعطیلات خیلی خوبی رو در کنار هم تجربه کنیم.

سخنی با مامان هایی که در شرایط من هستند:
دوستان خوبم توی کامنت های پست های قبل برام نوشتید که می ترسید این مرحله رو شروع کنید، دست تنها هستید نگران گریه های بچه تون هستید اما باید بهتون بگم نترسید، دختر من جزء وابسته ترین بچه هایی بود که دیده بودم برای همین طی دو مرحله از شیر گرفتمش، چند ماه پیش که ایران بودم شیرش رو کم کردم که برای همونم خیلی اذیت شد و شدم اما کم کم به اون وضع عادت کرد چند ماهی فقط موقع خواب و بیدار شدن بهش شیر دادم نه بین روز اینطوری شیر خودم هم کمتر شد و موقع از شیر گرفتن نهایی نه من خودم درد زیادی توی سینه احساس کردم و نه بچه یک دفعه از دنیای شیرخوارگیش پرتاب شد بیرون بلکه به تدریج عادت کرده بود به کم خوردن و همیشه در دسترس نبودنش، هرچند مرحله دوم و نهایی هم اذیت شد و جیغ و گریه هاش سر جاش بود اما برخلاف تصور ما فقط سه چهار روز ادامه پیدا کرد و زود تموم شد، زود تونست خودش رو با شرایط جدید وفق بده و خیلی زود صد بار بیدار شدنش تا صبح به فقط یک بار بیدار شدن تغییر کرد فکر می کنم اگه توی دو مرحله این کار رو نمی کردم اینقدر زود نمی تونست این وضع رو بپذیره کما اینکه در ایران از شدت گریه غیر قابل کنترل می شد و از دست هیچ کس هم کاری برای ساکت کردنش بر نمی اومد، الان می فهمم که خیلی خوب شد که اون مرحله رو ادامه ندادم و بهش زمان دادم برای همین با روش یک دفعه از شیر گرفتن موافق نیستم، شما هم اگر بچه های به شدت وابسته ای دارید به تدریج این کار رو انجام بدید و گرنه بچه خیلی ضربه می خوره.
دیگه اینکه یکسری موسیقی های آرامش بخش مخصوص خواب بچه توی اینترنت هست که می تونید برای بچه تون دانلود کنید این موسیقی ها هم خیلی به من کمک کردن، عبارت Lullabies for Babies to Sleepرو سرچ کنید کلی صفحه براتون میاره و می تونید از بینشون یکی رو انتخاب کنید، این موسیقی ها خیلی آرامش بخش هستند حتی خودتونم آروم می شید.
من دست تنها بودم فقط همسرم کنارم بود که البته باید بگم بیشتر کار رو خودم انجام دادم نیمه شب ها خودم بچه رو می خوابونم و بی قراری های روزهای اولش رو خودم باهاش درگیر می شدم، همسر تمام وقت نمی تونست به من کمک کنه چون کارهای خودش هم بود خانواده ام هم که اینجا نیستن و این روزها هم هوا سرد و بارونیه و برخلاف تصمیم اولیه مون نتونستیم هر روز بچه رو بیرون ببریم تا سرش گرم بشه مجبور شدم توی خونه سرش رو گرم کنم که گاهی بی قراری می کرد و باید باهاش کنار می اومدم، جیغ و گریه های موقع خوابش غیرقابل تحمل بود و فکر می کردم الانه که سرم رو بکوبم به دیوار از شدت دلسوزی برای بچه ام، چند روزی ظهرها نخوابید و مجبور شدم پا به پاش بیدار بمونم و سرش رو گرم کنم که به خودم خیلی فشار می اومد تا جایی که داشتم از شدت بی خوابی مریض می شدم اما همه رو تحمل کردم و پشت سر گذاشتم و بالاخره موفق شدم شما هم نگران نباشید، سخته، می دونم اما شدنیه و برخلاف تصورتون بچه ها اونقدر باهوش هستند که زود شرایط جدید رو درک می کنن و راهی برای جایگزین کردن علاقه شون به شیر یا روش به خواب رفتنشون پیدا می کنن اینقدر زود این کار رو می کنن که متحیر می شید، فقط اگر تصمیم قطعی گرفتید وسطش شل نشید و رهاش نکنید که بچه تون بیشتر ضربه می خوره هروقت خسته شدید به من فکر کنید و به خیلی های دیگه که هیچ کدوم کمکی نداشتیم و دست تنها انجامش دادیم بدونید تنها نیستید و خیلی ها در شرایط شما هستند و این روزها رو گذروندن و حالا براشون خاطره شده اینطوری بیشتر انرژی و انگیزه می گیرید برای ادامه دادن، یک بار برای همیشه به سراغش برید و تمومش کنید، صبر داشته باشید فقط چند روز ...
و خوش به حال مامان هایی که این درگیری ها رو با بچه هاشون نداشتن و لابد از خوندن حرف های من متعجب می شن که مگه چه اتفاقی قراره بیفته که اینا رو می گم؟! خوب باید بدونید همه بچه ها مثل هم نیستن و بعضی بچه ها خیلی سخت از دوره شیرخوارگیشون جدا می شن ...
براتون آرزوی صبر و موفقیت دارم .
پ.ن. : کامنت ها رو می بندم چون پست خطاب به دخترم بود از راهنمایی ها و دلگرمی دادن های همه شما دوستان عزیزم در پست های قبل باز هم تشکر می کنم.


Happy new year 2015

آخرین ساعت های پایانی سال 2014 از راه رسیدن و تا سه ساعت دیگه سال 2015 شروع می شه. از مدت ها قبل حرفش بود که برای امشب بریم لندن و آتیش بازی بزرگ و معروفشون رو از نزدیک ببینیم هر سال از اینترنت می بینم که خیلی تماشاییه و دلمون می خواست برای یک بار هم که شده یک آتیش بازی بزرگ و پر از هیجان رو از نزدیک ببینیم اما امسال هم مثل سال های گذشته به خاطر سرما و سختی سفر با بچه این موقع سال مخصوصاً شلوغی بیش از حد خیابون های منتهی به ساختمون پارلمان انگلیس و بیگ بن که ممکن بود با بچه برامون دردسر بشه بازم از رفتن صرف نظر کردیم امیدوارم در سال های آینده و با بزرگ تر شدن دخترم بتونیم برای جشن های سال نو به شهرهای مورد نظرمون سفر کنیم.

امشب ساعت 12 نیمه شب اینجا هم آتیش بازیه اما به بزرگی آتیش بازی لندن نیست، قراره که بریم و توی این جشن شرکت کنیم هرچند کوتاهه اما بهتر از هیچه.

در هر صورت سال نو میلادی رو به همه دوستانی که با این تقویم زندگی می کنن تبریک می گم و براشون آرزوی سالی پر از آرامش و موفقیت دارم.



پ.ن. : شکوه جان مرسی که اینقدر محبت داری و پیغام خصوصی هم گذاشتی، ما خوبیم بعداً میام از دخترم و اینکه چطور این روزهای جدیدش رو می گذرونه و به کجای کار رسیدیم می نویسم، نگران نباش عزیزم.

بعداً نوشت:

از همه شما دوستان عزیز و بامحبتم بابت تبریکاتتون و اینهمه آرزوهای خوبی که برای من و خانواده ام کردید صمیمانه تشکر می کنم و منم برای شما آرزوی روزهای خیلی خوب و پر از شادی و آرامش رو دارم چه با تقویم میلادی سر و کار داشته باشید چه نداشته باشید .

چهارمین روز ...

مامانی امروز چهارمین روزیه که از شیر گرفتمت، توی این مدت حتی یک بار هم بهت شیر ندادم نه توی خواب نه توی بیداری و داریم هر دومون با اون دوران شیرین وداع می کنیم، باید بگم برای خودم هم خیلی سخته شاید سخت تر از تو چون تو بچه ای زود به شرایط جدید عادت می کنی و حافظه ات هم کوتاه مدته و زود فراموش می کنی اما من نه، همه چیز رو مو به مو یادمه همه لحظاتی که باهات داشتم وقتی تو شیر می خوردی بهت نگاه می کردم موهات رو ناز می کردم می بوسیدمت و آرامش می گرفتم از نفس هات خیلی حس خوبی بود خیلی، با اینکه دو سال و چهار ماه طول کشید اما برای من از جهتی مثل یک چشم به هم زدن بود.

توی چهار شب گذشته تو دو دفعه اش رو نیمه شب بیدار شدی و دو سه ساعت بی وقفه جیغ زدی و گریه کردی اما دو شبش رو تا صبح خیلی عمیق خوابیدی، اون دو دفعه ای که خوب خوابیدی به خاطر این بود که ظهر نخوابیده بودی و خیلی خسته شده بودی اما این خوب نیست چون تو به خواب ظهر هم عادت داری و باید دو ساعت هم در روز استراحت کنی تا انرژی لازم رو برای شیطنت های شبت داشته باشی نه اینکه از دم غروب چشمات از زور خستگی قرمز شده باشه و زیاد بازی نکنی و همونطور بی انرژی چند ساعت رو بگذرونی تا 3-2 نیمه شب که بخوای بخوابی اما به هر حال باید اعتراف کنم این دو شبی که منم تونستم 9 ساعت تا صبح بی وقفه بخوابم حسابی بهم چسبید و باورم نمی شد که دیگه خوابم صدپاره نشده، کاش فقط بتونی ظهر هم به موقع بخوابی و در عین حال شب تا صبح هم بیدار نشی.

هنوز نتونستیم راهی پیدا کنیم که تو راحت به خواب بری، یعنی همه راه ها رو امتحان می کنیم اما برای تو جواب نمی ده، دیشب هم بابایی مجبور شد ببردت توی هال راه ببردت که بخوابی این خوب نیست مامان باید سعی کنی توی جای خودت و بدون کمک ما بخوابی، مجبوریم بازم باهات مدارا کنیم و بهت مهلت بدیم که این رو یاد بگیری.

اما نکته خوبش اینه که توی این چهار روز حسابی عادت کردی که شیر نخوای یکی دو روز اول هی می اومدی توی بغلم می نشستی و می گفتی می می و دل من خون می شد ولی دو روزه که عادت کردی اصلاً طرف من نمیای حتی صبحا که بیدارت می کنم بهانه نمی گیری و شیرعسلی رو که برات درست کردم می خوری بعدم زود خوش اخلاق می شی و این خودش یک موفقیت بزرگه چون ایران که بودیم وقتی داشتم عادتت می دادم به کمتر شیر خوردن چند روزی سر همین بدعنقی های بعد از بیدار شدنت با هم درگیری داشتیم و تو اونجا من رو شکست دادی و مجبور شدم برای ساکت کردنت حتماً بهت شیر بدم اما الان داری با من راه میای شاید این مهلت چند ماهه ای که بهت دادم تا با کمتر خوردن کنار بیای مؤثر بوده.

این روزها دو تا چیز خیلی به من کمک می کنه که سرت رو گرم کنم یکی برنامه های بیبی اینشتاین هست و دیگری ویدئو کلیپ های مورد علاقه اته که همه رو برات ریختم توی لپ تاپت و تو حسابی باهاشون سرگرم می شی، این روزا گیر دادی به آهنگ Santa tell me از آریانا گرنده مطمئنم بعدها هروقت این آهنگ رو بشنوم یاد این روزها می افتم.

الان ساعت 4:20 دقیقه بعد از ظهره تو خیلی خسته ای، چشم هات قرمزه، ناهارت رو بهت دادم عوضت کردم آب هم بهت دادم بعد خوابوندمت و برات از توی کتاب خوشگلت قصه خوندم چند دقیقه گوش دادی اما باز بلند شدی، با اینهمه خستگی نمی دونم چرا در برابر خواب مقاومت می کنی؟ من انگار برای خودم لالایی می خوندم خودم داشت خوابم می گرفت مخصوصاً که بیرون هم هوا بارونی و نیمه تاریکه اما تو ...

حالا هم رفتی سر کشوهای من و داری خرابکاری می کنی و منم از خستگی اینجا نشستم و دارم از تو می نویسم و چشم انتظار اینم که هرچه زودتر رضایت بدی و بخوابی و بذاری منم یکم استراحت کنم اما می دونم نمی خوابی، مثل دیروز که نخوابیدی و تا 2 نیمه شب من رو بیدار نگه داشتی، اینقدر انرژیم کم شده بود که آخر شب وقتی می رفتم توی آشپزخونه قلبم تند می زد و نمی تونستم زیاد بایستم انگار دارم از اینهمه بی خوابی مریض می شم ...

چقدر توی این پست از خواب نوشتم! این نشون می ده مشکل اصلی من و تو این روزا خوابه.

_______________

الان ساعت 10 دقیقه به 5 بعد از ظهره، برای بار هزارم خوابوندمت و لپ تاپت رو هم گذاشتم کنارت و برات یکی از کلیپ های بیبی اینشتاین رو پلی کردم، اینقدر خسته بودی که مثل همیشه از جات بلند نشدی و همونطور خوابیدنی نگاه می کردی منم داشتم این پست رو می نوشتم یک دفعه که بهت نگاه کردم دیدم چشم های نازت روی هم افتاده! ای خدا چه صحنه دوست داشتنی و نازیه، این اولین ظهریه که بدون اذیت و بغل خوابیدی، یعنی من دارم موفق می شم؟ یعنی شب هم با همین فیلم دیدن می خوابی؟ یعنی این بار که بریم بیرون لازم نیست دنبال بیبی چنجینگ روم باشم برای شیر دادن بهت؟ یعنی بعد از دو سال و اندی دیگه می تونم اون بافت های بلندم و هر لباسی رو که بخوام بپوشم و نگران شیر دادن نباشم؟ مامان تو واقعاً خوابت برد؟ وای چقدررررررررر خوشحالم، کاش این رویه رو ادامه بدی هرچند مطمئن نیستم، 4 روز زمان کمیه که عادت دو سال و خورده ای از سرت بیفته ولی قدم بزرگی برداشتیم برای شروع خیلی خوبه، مرسی مامان که خوابیدی، خوب بخوابی فرشته کوچولوی من.


پ.ن. 1 : بابک اسحاقی عزیز اینجا باز هم از شما تشکر می کنم که توی این پستتون این برنامه کودکانه بی نهایت جذاب برای بچه ها رو معرفی کردید از وقتی پست شما رو خوندم و اینا رو برای دخترم گرفتم خیلی راحت شدم، بچه کلی با اینا سرگرم می شه و دوستشون داره حتی کلمات رو گاهی باهاشون تکرار می کنه که برای زبانش خوبه الانم که با همین خوابش برد، واقعاً ممنونم از شما و همه دوستانی که به من سایت و لینک و موسیقی معرفی کردن، منم به همه بچه دارها توصیه می کنم حتماً این سری برنامه رو تهیه کنن که فرشته نجاتشون می شه:


پ.ن. 2 : نظرات پست قبل هنوز بازه، ممنونم از همه تون.


پایان شیرخوارگی


امروز 25 دسامبر و کریسمس 2014 است، قاعدتاً باید تعطیلات بهم خوش بگذره اما امسال تعطیلات خوبی ندارم دلیلش هم تویی دخترکم آخه امروز دومین روزیه که تو رو از شیر گرفتم و دارم این روزهای ترک اعتیادت رو پا به پات تحمل می کنم.

اولین گام از شیر گرفتنت در ایران برداشته شد و اونجا یک هفته بد رو سپری کردیم تا بتونم عادت شیر خوردن دم به دقیقه تو رو کاهش بدم به فقط موقع خوابیدن و بیدار شدن شیر خوردن. تا اون موقع به شدت به من وابسته بودی و هر نیم ساعت یا یک ساعت یک بار باید بهت شیر می دادم اما تونستم عادتت رو خیلی کم کنم هرچند شب ها بازم مثل یک نوزاد تندتند بیدار می شدی برای شیر و اون رو نتونستم کاری بکنم حتی با داروی خواب آوری که متخصص کودکان برات تجویز کرده بود.

تصمیم گرفتم یک مدت بهت زمان بدم تا با کمتر شدن وعده های شیرت کنار بیای و بعد گام دوم رو بردارم که قطع کامل شیر بود و این مسأله رو گذاشته بودم برای چند ماه بعد یعنی تعطیلات کریسمس و سال نو که بابایی یک هفته خونه باشه و به من و تو کمک کنه.

پریروز عصر از خواب بیدار شدی طبق معمول بهت شیر دادم و تو بعدش سرحال بلند شدی و رفتی دنبال بازیت اما ساعت 8:30 شب یک دفعه بازم اومدی توی بغلم نشستی و شیر خواستی! چند روز بود داشتی وعده هات رو عوض کمتر کردن، بیشتر می کردی و این من رو نگران می کرد، بابایی این رو دید و یک دفعه گفت بیا از همین الان شروع کنیم و یک دفعه قطعش کنیم، من اصلاً آمادگیش رو نداشتم یعنی اون روز عصر که تو بیدار شدی آخرین باری بود که بهت شیر می دادم؟ نه حتی خودم هم آمادگیش رو نداشتم فکر نمی کردم اینقدر برام سخت باشه اما مجبور بودم تا کی این روند باید ادامه پیدا می کرد؟ اون روز که شروع کردیم به این کار 23 دسامبر بود و تو دقیقاً 2 سال و 4 ماه و 5 روز داشتی، فکر می کنم دیگه بس بود ...

ایران به خودم لاک تلخ زدم اما تو با وجود مزه زهرمارش بازم با عق زدن به خوردنت ادامه دادی و ولش نمی کردی بنابر این تلخ کردن محل مورد نظر بی فایده بود و مونده بود یک راه دیگه یعنی رنگ آمیزی! با رژ اون قسمت رو رنگی کردم و بهت گفتم ببین اوف شده، تو داشتی گریه می کردی اما با دیدنش یک دفعه گریه ات قطع شد به وضوح دیدم که جا خوردی و عقب عقب رفتی ... دلم برات خیلی سوخت اما چاره ای نداشتم چکار دیگه می تونستم بکنم؟ باهات قبلاً حرف هم زده بودم که تو دیگه بزرگ شدی و نباید شیر مامان رو بخوری اما اونم فایده نداشت و تو فقط خواسته خودت رو تکرار می کردی گاهی حرف هایی که روانشناس ها می زنن به کار آدم نمیاد یعنی توی زندگی شخصی پیاده کردنش عملی نیست دلم نمی خواست بترسونمت اما مجبور شدم عزیزکم ...

تو ترسیدی و دیگه نخواستی بیای توی بغلم اما بی قراری هات تموم نشد بابایی تو رو برد توی هال تا باهات بازی کنه و سرت رو هم گرم کرد اما من نگران وقت خوابت بودم چون به هیچ شکلی نمی خوابیدی و همیشه عادت داشتی که موقع شیر خوردن خوابت ببره استرس داشتم که چکارت کنیم؟

بالاخره موقع خوابت رسید رفتم شیشه شیرت رو که بعد از سفر ایران بی مصرف بود از توی کابینت برداشتم شستم و برات شیر عسل درست کردم و دادم دستت در کمال تعجب راحت گرفتیش و همونطور که نشسته بودی شروع کردی به خوردن خیلی تعجب کردم اما بعد از کمی شیر خوردن دیگه اون رو نخواستی و رفتی توی جات کنار گوزنت خوابیدی ... نور امیدی به قلبم تابید که شاید اینطوری خوابت ببره اما در اشتباه بودم تو از همون نوزادیت هم با شیشه شیر و پستونک میانه خوبی نداشتی و هربار تلاش کردم تو رو بهشون عادت بدم به در بسته خوردم ... بلند شدی و اومدی توی بغل من نشستی و گفتی می می ... گفتم اوف شده مامان دوباره نشونت دادم ناراحت شدی لباسم رو دادی پایین و اون رو زدی! گفتم گناه داره مامان، بعد تو تندتند بوسش کردی و دل من خون شد ... پیکار آغاز شده بود، از یک طرف من بودم و عشق مادرانه ام که هر لحظه تشویقم می کرد کوتاه بیام و بهت شیر بدم و از طرف دیگه بابایی بود که نمی ذاشت و می گفت تا کی می خوای ادامه بدی؟ هرچی بگذره بیشتر وابسته می شه می خوای تا 3 سالگیش بهش شیر بدی؟ می دیدم راست می گه اما با دلم چکار می کردم؟ ...

تو کوچولو بودی مثل یک جوجه به من پناه آورده بودی و از من شیر می خواستی، مکیدن می خواستی و آرامشی که از این کار می گرفتی و من مجبور بودم ازت دریغ کنم، هیچ وقت فکر نمی کردم این کار اینقدر سخت باشه و برای مادر هم فشار روانی داشته باشه آدم تا خودش توی این شرایط قرار نگیره نمی تونه درک کنه یک کاری که از نظر دیگران چقدر ساده و بی اهمیته برای خود مادر چقدر سخت و پر از فشاره.

ما صبر کردیم که تو کاملاً خسته بشی که زودتر خوابت ببره اما تو قصد خوابیدن نداشتی حتی نمی ذاشتی برق رو خاموش کنیم ما هم صبر کردیم و صبر کردیم تا 4 صبح، تو همش بی قراری می کردی و هیچ جوره آروم نمی شدی از بین روش هایی که امتحان کردیم فقط یک مدل جواب داد اونم این که ببریمت توی هال سرت رو بذاریم روی شونه و راه بریم اونطوری ساکت می شدی اما بازم خوابت نمی برد دیگه فکرمون کار نمی کرد همه راه ها رو رفته بودیم خودمون خسته شده بودیم اما تو همچنان با چشم های قرمز از بی خوابی در برابر خواب مقاومت می کردی و بی قرار بودی ... می دونستیم همین شب اول هر راهی رو که برای خوابوندنت به کار ببریم تو بهش عادت می کنی و دیگه مجبوریم همون رو همیشه انجام بدیم برای همین نمی خواستیم روشی باشه که سخت یا غیرممکن باشه حتی نمی خواستیم با راه بردن بخوابونیمت آخه مگه می شه هر روز روزی دو بار یکی بغلت کنه نیم ساعت راه ببردت تا بلکه بخوابی؟ اما ساعت 4 صبح دیگه به قدری سه تایی خسته بودیم که بابایی تسلیم شد و بردت توی هال تا راه ببردت، تو هم از شدت خستگی داشتی می خوابیدی بابایی یک ربع راه بردت اما فقط چشمات افتاده بود روی هم و تا می اومد توی اتاق بیدار می شدی و گریه می کردی آخه چرا مثل همه بچه ها روی پا نمی خوابیدی یا توی تختت یا کنار ما؟

بابایی برای بار دوم اومد توی اتاق و نشست و سرت رو گذاشت روی سینه اش البته نمی خواستی توی بغلش دراز بکشی همونطوری نشسته از شدت خستگی خوابت برد، ساعت رو که نگاه کردم 4:30 صبح بود ...

شب بدی بود، از خستگی من و بابایی هم بیهوش شدیم در حالی که نمی دونستم اگه دوباره بیدار بشی باید چکار کنیم که باز خوابت ببره؟ تو طبق عادت همیشگیت ساعت 7:30 بیدار شدی که باز شیر بخوری و من با استرس از خواب پریدم بغلت کردم هر کاری کردم تو فقط شیر می خواستی، گریه و گریه و گریه .... باز شروع شد، بابایی هم بیدار شد بردت توی هال ساکت شدی اما تا می اومد توی اتاق دوباره گریه می کردی نه این راهش نبود تو باید یاد می گرفتی توی اتاق و در حال دراز کشیدن بخوابی نه اینکه یک نفر نیم ساعت راه ببردت آخه ماشالا سنگین شدی و حتی زور بابایی هم نمی رسه که اینهمه مدت راه ببردت من که جای خود دارم البته منم تلاشم رو کردم بردمت توی هال کنار پنجره و باهات حرف زدم اما فایده ای نداشت یک ربع راه بردنت حتی بیشتر از حد توانم بود، بابایی پیشنهاد داد تو رو به حال خودت بذاریم تا اینقدر گریه کنی که خودت از خستگی خوابت ببره دلم نمی اومد اما مجبور شدیم این راه رو هم امتحان کنیم دو تایی خودمون رو به خواب زدیم تو شروع کردی به جیغ زدن جیغ هایی از ته دل و جگرخراش، اعصاب فولاد می خواد ببینی بچه ات داره جیغ می زنه اما خودت رو به خواب بزنی تا اونم ازت یاد بگیره و این مدلی بخوابه. تو جیغ می زدی و من آروم اشک می ریختم دیگه از تحملم خارج شده بود، از شدت جیغ می لرزیدی اومدی پتو رو از روی من کنار زدی موهام رو کنار می زدی، می خواستی بغلت کنم تحملم تموم شد بلند شدم بغلت کردم بوسیدمت باهات حرف زدم تو فکر کردی می خوام بهت شیر بدم خوشحال شدی اما بهت گفتم می می اوف شده دوباره جیغ زدی، نفس عمیق کشیدم خدایا این وضع کی می خواد تموم بشه؟ بابایی گفت دارم کار رو خراب می کنم و باید بهت بی توجهی کنم چون هر راهی وجود داشت رو رفته بودیم و فایده نداشت، دوباره خودم رو به خواب زدم حتی جام رو با جای بابایی عوض کردم که از دسترست دور باشم اما تو اصلاً به بابایی کاری نداشتی از تخت اومدی بالا کنار من نشستی و با دستات به زور می خواستی چشم هام رو از هم باز کنی، چشم های خسته و خیس من رو ... چشم هام رو باز کردم تا بدونی کنارتم بیدارم و خیالت راحت بشه اما به زور پتو رو از روی من کنار می زدی و سعی می کردی بلندم کنی، چقدر نقش دل سنگ رو بازی کردن سخته، چقدر مجبور بودم دلرحمی رو کنار بذارم و اینهمه صحنه دردناک رو ببینم و کاری نکنم، دلم پاره پاره بود از درد ...

تو از 7:30 تا 10:30 صبح فقط جیغ زدی و جیغ زدی، آخرش از خستگی زیاد توی بغل بابایی خوابت برد من که نمی تونستم اصلاً بغلت کنم تا می اومدی توی آغوشم فقط و فقط شیر می خواستی، بابایی تو رو آروم بین خودمون خوابوند و من با بغضی توی گلو نگاهت می کردم و خودم رو بابت این آزاری که بهت داده بودم نمی بخشیدم ...

سه تایی خوابیدیم تا ساعت 1 بعد از ظهر که باز بیدار شدی و باز گریه برای شیر، این بار بردمت توی آشپزخونه برات شیرعسل درست کردم آخه اولین شبی بود که تا صبح هیچی نخورده بودی و لابد خیلی گرسنه بودی اما تو بازم شیشه رو قبول نکردی یه دفعه یاد یک بسته بیسکویت جینجربرد که برای کریسمس خریده بودم افتادم که چون شکل آدمک بود شاید نظرت رو جلب می کرد آوردمش و همون نجاتم داد تو یک بسته رو تا ته خوردی و دیگه ساکت شدی، شب یلدای ما در واقع همون شب بود که برای ما خیلی کش اومد و خیلی سخت بود.

بعد از اون تا موقع ناهار طبق عادت چیزی نخواستی ناهارت رو هم که دادم حالا باز موقع خواب ظهرت و دردسرهاش شده بود، اما تو نخوابیدی که نخوابیدی، بابایی خوابید اما من نتونستم و پا به پات بیدار موندم، بیدار خوابی شب قبل داغونم کرده بود و محتاج نیم ساعت خواب بودم ولی وقتی تو بیدار بودی نمی تونستم ولت کنم به امون خدا چقدر بد بود فکر کن هر روز عادت داشتیم دو تایی بخوابیم اما یک دفعه باید این عادت رو عوض می کردیم من بیدار موندم و موندم تااااااا ساعت 3 صبح فردا!

از 1 نیمه شب هم تلاش می کردیم بخوابونیمت ولی همون بدبختی های شب پیش اتفاق افتاد من دیگه انرژیم ته کشیده بود، شب کریسمس بود و عوض جشن گرفتن و خوشحالی مثل مرده افتاده بودم روی تخت و برای اینکه خوابم نبره فیلم می دیدم و چشمم دائم به تو بود چقدر حالم بد بود حتی روحم به جسمم هم فشار آورده بود و احساس می کردم واقعاً مریض و بدحال هستم. 

اون شب یعنی دیشب دومین شب تلاش ما بود ما تو رو توی پتو گذاشتیم و تاب دادیم اما خوابت نبرد روی پا گذاشتیمت اما یک لحظه هم بند نمی شدی، هر کاری می کردیم نمی شد حتی من کارسیتت رو آوردم و تو رو توش گذاشتیم و مثل گهواره تاب دادیم اما تو فقط دو دقیقه توش بودی و باز بیرون اومدی و گریه کردی ... من دیگه تحملم از شب قبل هم کمتر شده بود وقتی بهت نگاه می کردم که اینقدر کوچولویی و به شیر من وابسته ای و من عمداً دارم ازت دریغ می کنم احساس گناه شدید می کردم تو هم از وقتی محرومت کردم دائم اسمش رو می گی هی میای توی بغلم می شینی و یک نگاه معصومانه به من میندازی و پشت سر هم می گی می می، هیچ وقت نمی گفتی حالا از وقتی ازش محروم شدی می گی و خون به دل من می کنی آخرش هم طاقت نیاوردم و با صدای بلند گریه کردم وقتی به هق هق افتادم تو بغض کردی و می خواستی گریه کنی اما سریع اشکام رو پاک کردم و خندیدم که ناراحت نشی وقتی رفتی آروم گریه کردم سطل آشغال کنار تختم پر از دستمال کاغذی شده بود ...

ساعت داشت 3 می شد تو از شدت خستگی چشمای پر از خوابت رو بسته بودی و فقط اشک می ریختی بلند شدم، توی آغوشم گرفتمت و سرت رو گذاشتم روی سینه ام اینقدر خسته بودی که 5 دقیقه ای خوابت برد، خوشحال شدم که بالاخره خوابیدی اما این راهش نبود تو نباید عادت می کردی که ما ایستاده تو رو در آغوش بگیریم اما چکار کنم راهی به ذهنم نمی رسه.

تو از ساعت 3 خوابیدی تا 12 ظهر! این بعد از تولدت اولین باری بود که بی وقفه 9 ساعت می خوابیدی، خیلی خوشحال شدم که برای شیر بلند نشدی اما نمی شه به این زودی نتیجه گرفت شاید امشب بیدار بشی باید دو هفته ای بگذره که بتونم بگم تو عادت از خواب بیدار شدنت برای شیر از سرت افتاده یا نه.

امروز کریسمسه تو ساعت 12 ظهر از خواب بیدار شدی برات شیرعسل درست کردم نخوردی بهت میوه دادم نخوردی، نق می زدی و باز بهانه شیر بعد از بیدار شدنت رو می گرفتی آخرش مجبور شدم با سه پاکت کوچیک چیپس سیر و ساکتت کنم، ناراحتم آخه چیس که نشد صبحانه بعدم روزهای دیگه رو چکار کنم؟ همش که نمی شه با هله هوله ساکتت کرد، باید تغذیه ات درست باشه فعلاً که دارم باهات کلنجار می رم حالا خوبه عادت شیرهای نیم ساعت یک بار رو ایران ازت گرفتم وگرنه الان برای اونا هم بیچاره بودم.

الان موقع ناهارته برات خورش بادمجون درست کردم که خیلی دوست داری برم برات بیارم اما از بعدش می ترسم از اینکه باز موقع خواب بهانه بگیری و مثل دیروز یک کله تا صبح روز بعد بیدار باشی.

چقدر این روزها سخت می گذرن و کند، کریسمس دو سال پیش هم که تازه به دنیا اومده بودی و خوابت روز بود و بیداریت شب تا صبح رو هیچ وقت فراموش نمی کنم، اون روزها بد بودن و من همیشه خسته و از شدت خستگی و تنهایی افسرده ... کریسمس امسال رو هم فراموش نمی کنم مامان، این روزهایی که وقتی بهت نگاه می کنم عذاب وجدان شدید می گیرم، بابایی دیروز روز بدی نداشت مثل هر روز بود براش، ظهر هم خوابید بعد بیدار شد و به مقاله هاش رسید اما برای من هر لحظه اش متفاوت از هر روز بود و خیلی سخت گذشت، خوش به حال مردها که شیر نمی دن و زیاد درگیر مشکلات بچه نمی شن.

اینا رو برات نوشتم تا بدونی برای هر مرحله از رشدت چقدر برنامه می ریزم و چطور به هردومون سخت می گذره کاش الان اونقدر حوصله داشتم که خونه رو این شکلی می کردم برات:



می خوام سال های دیگه که بزرگ تر شدی با گذاشتن درخت و تزئینش و گذاشتن کادو زیرش و قصه بابانوئل که قراره شب برات از دودکش هدیه بفرسته خوشحالت کنم و تلخی این دو تا کریسمس رو از یاد تو و خودم پاک کنم.

پ.ن. : این پست رو برای دخترم به یادگار نوشتم و عادتمه که بخش نظرات پست هایی که مخاطب خاص دارن رو ببندم اما نظرات این پست رو باز می ذارم که اگه تجربیات مشابه یا راه حلی برای خوابوندن دخترم دارید با من درمیون بذارید، ممنون.

1 2 3 4 5 ... 64 >>