X
تبلیغات
شیکسون

من و همسرم در اروپا

پست موقت

الان ساعت 5 صبحه و من خودم رو ملزم کردم که تا این ساعت بیدار بمونم و برای شما رمز رو ارسال کنم تأخیر بیشتر از این درست نبود ( کاش شبانه روز فقط 24 ساعت نبود که اینقدر وقت کم نیارم ).

برای کسانی که می شناختم رمز رو فرستادم و عکس ها رو صبح سه شنبه ( به وقت ایران ) توی پست رمزی براتون می ذارم و بعد از 48 ساعت هم برمی دارم، لطفاً این رو در نظر بگیرید و بعد نگید من دیر اومدم نتونستم ببینم .

تعدادی از دوستان هم یا آدرس ایمیلشون رو اشتباه گذاشته بودن یا اصلاً یادشون رفته بود ایمیل بذارن، ازشون می خوام آدرس صحیح رو دوباره برام بفرستن تا بهشون ایمیل بزنم:


مرسده از کانادا

نیلا و زندگی از آمریکا

همسایه از لندن

میفا و ممول از ایران


3 تا نکته:

بعضی دوستان با اسمی برای من کامنت می ذارن که خواننده به اون اسم قبلاً داشتم هیچ کدوم هم ایمیل هاشون رو نمی ذارن من از کجا باید بدونم کدوم یکی شون هستن؟! لظفاً اسمی برای خودتون انتخاب کنید که زیاد عمومی و معروف نباشه یا حداقل آدرس ایمیلتون رو همیشه بذارید تا بتونم بشناسم.


از آشنایی با خواننده های جدید خوشحالم اگه بهشون رمز ندادم فقط به این دلیله که دوست دارم مدتی از آشنایی مون بگذره و منم با اونا و روحیاتشون آشنا بشم، به هر حال شرمنده.


هروقت پست رمزی می ذارم یه دفعه معجزه می شه: با موبایل می شه کامنت گذاشت، با بچه می شه کامنت گذاشت، از سر کار می شه کامنت گذاشت، با وجود مشکلات و مشغله ها می شه کامنت گذاشت، دیگه کد وبلاگ من ارور نمی ده و نظر ثبت می شه و ... چه می کنه این رمز! حلال همه مشکلاته .


رمز جدید

وقتی تابستون امسال رفتم ایران یک جفت کفش راحتی داشتم که چسب زیرش باز شد و دیگه نمی شد باهاش راه رفت، بابای همسر گفت کفشت رو می دم برات درست کنن با اینکه فقط یک ماه بود خریده بودمش و طرحش رو دوست داشتم اما دیدم ارزش نداره تعمیر بشه ( کلاً با تعمیرات کفش و لباس موافق نیستم ) اینه که بهشون گفتم نه ممنون میندازمشون دور مخصوصاً که خیلی گرون هم نبود برای همین با همسر رفتیم یک جفت کفش جدید خریدیم اما بابای همسر نذاشت اونا رو بذارم دم در و گفت: حالا باشن فعلاً ... و من متوجه منظورش نشدم.

دیروز داشتم با داداش همسر تلفنی صحبت می کردم که گفت دلمون خیلی برات تنگ شده کی میای ایران؟ گفتم ایشالا تابستون، گفت بابا ( یعنی بابای همسر ) اینقدر دلش برات تنگ شده که اون کفشای قبلیت رو گذاشته روی جاکفشی دم در و گفته کسی به اینا دست نزنه می خوام هر روز به این کفش ها نگاه کنم و یاد امی بیفتم و دلم به این گرم بشه که به زودی میاد ایران و می بینمش!! 

این رو که شنیدم خیلی تعجب کردم آخه بابای همسر در عین اینکه خیلی مهربون و احساساتیه اما احساساتش رو معمولاً به زبون نمیاره، برای همین به داداش همسر گفتم بابا خودش این رو گفت یا تو حدس می زنی علت کارش این بوده؟ گفت نه باور کن نه یک بار بلکه چند بار این رو گفته حتی دیروز مهمون داشتیم بچه مهمونا می خواست با کفش ها بازی کنه ولی بابا نذاشت و باز تأکید کرد کسی این کفشا رو از اینجا برنداره!

همسر که داشت حرف های ما رو گوش می کرد لبخند زد و گفت حاضرم قسم بخورم بابام تو رو که عروسش هستی از من که پسرشم بیشتر دوست داره .

چقدر حسم خوب شد از اینهمه محبت و اینکه توی این چند سال که عروسشون هستم طوری رفتار کردم که احترام خودم رو نگه داشتم و باعث شده اونا اینقدر دوستم داشته باشن البته که این احساس دو طرفه است و منم خیلی خانواده همسر رو دوست دارم بیشتر از همه هم باباش رو، نمی گم هیچ وقت  هیچ دلخوری نبوده اما هرچی که بود سر موضوعات کوچیک بود و همونا هم باعث نشد روی ما به هم باز بشه و احترام ها از بین بره.

_________________


بهتون قول داده بودم که از خودم و دخترکم براتون عکس می ذارم الان هم می خوام به قولم عمل کنم البته توی یک پست رمزی. از اونجایی که نمی خوام چند نفری که در گذشته بهشون رمز داده بودم به دلایل مختلف الان پست های رمزی رو ببینن یعنی پشیمون شدم از اینکه بهشون اعتماد کردم مخصوصاً که بعضیاشون تا رمز گرفتن دوباره چراغ خاموش شدن تصمیم گرفتم رمز رو عوض کنم و از این به بعد چه پست های عکس دار و چه مطالب رمزی رو با رمز جدید بذارم و فقط به کسانی که همیشه چراغ اینجا رو روشن نگه می دارن برای تشکر رمز بدم بالاخره باید فرقی بین خواننده روشن و خاموش باشه.

هر کسی رمز می خواد لطفاً برام کامنت بذاره و ایمیلش رو بده. تعدادی از دوستان خاص هستن که بدون اینکه چیزی بگن خودم می خواستم براشون بفرستم اما بعد دیدم ممکنه با این کار توی رودربایستی مجبور بشن بیان و پست های رمزی رو بخونن و ببینن ( شاید نخوان خوب! شاید وقت یا حوصله اش رو نداشته باشن ولی مجبور بشن ) برای همین لطفاً هر کسی که رمز می خواد خودش اعلام کنه و من پیشاپیش برای کسی نمی فرستم هرچقدر هم برام عزیز و خاص باشه.

درضمن توی وبلاگ کسی هم رمز نمی ذارم هرکسی می خواد آدرس ایمیلش رو توی بخش ایمیل کامنت ها بذاره تا بهش ایمیل بزنم فقط خودم می تونم ببینم و برای دیگران قابل دیدن نیست.

منتظر یک پست پر از عکس باشید .

_________________

دوستان عزیزم، من توی این پست ( پاراگراف آخر ) گفته بودم عکس براتون می ذارم اما صورت رو محو می کنم حتی گفته بودم نمی دونم اینطور عکسی رو دوست دارید یا نه؟ و همه تون گفتید همون هم براتون جالبه و دوست دارید عکس های این مدلی رو هم ببینید اما گویا تعدادی از دوستان فراموش کردن و فکر کردن قراره عکس کامل بذارم! مسلماً اکثر وبلاگ نویس ها دوست ندارن عکس واضح از خودشون بذارن و تمایلی به شناخته شدن ندارن من هم همینطور.

در هر صورت من تا این لحظه بیشتر از 150 تا کامنت دریافت کردم و حتی اگه به نیمی از این تعداد هم بخوام ایمیل بزنم خیلی زمانبره و با توجه به کار اینترنتی که دارم و بچه و مشغله های خاص خودش، امشب یا فردا براتون رمز می فرستم و سعی می کنم توی همین هفته از آرشیوم چند تا عکس رو پیدا کنم و بعد از تغییرات لازم توی پست رمزی براتون بذارم، فقط خواستم بگم اگه یه مدتی طول کشید عذرخواهی می کنم می دونم که شرایط من رو درک می کنید.

ایرانی های خارج از کشور

این جمله رو همه ما شنیدیم که بعضی از ایرانی های خارج از کشور از هم دوری می کنن یا به هم ضربه می زنن و پشت همدیگه رو خالی می کنن و این حرفا. توی این مدت چند سالی که ما خارج از ایران زندگی می کنیم دوستان خوبی پیدا کردیم و کم کم داشتیم باور می کردیم که این حرف ها بیخود و چرنده اما متأسفانه اخیراً از یکی از همین مثلاً دوستان چنان ضربه ای خوردیم که هنوزم بعد از چند روز من و همسر گیج هستیم و باورمون نمی شه کسانی که هر هفته همدیگه رو توی مهمونی های خانوادگی مون می دیدیم، همیشه مهمون ما می شدن و تمام تلاشمون رو به کار می بستیم که بهشون خوش بگذره و ظاهرشون هم اصلاً نشون نمی داد چنین آدم هایی باشن حاضر بشن پنهانی کاری بکنن که همه جوره چه مالی و چه روحی به ما ضربه بدی بخوره و مخصوصاً از بعد روحی اونقدر حس بد پیدا کنیم که نگاهمون به مقوله ایرانی های خارج از کشور عوض بشه.

اول من متوجه کاری که اونا کردن شدم اون لحظه شوکه شدم وقتی به همسر گفتم اونم شوکه شد اونقدر که تا چند دقیقه سکوت محض کرده بود، هیچی نمی گفت بعد که به خودمون اومدیم همش از هم می پرسیدیم که چرا؟ چرا اونا این کار رو با ما کردن؟ ... اون شب تا صبح درست نخوابیدم شاید اصلاً نخوابیدم همش از این پهلو به پهلو می شدم، هی فکر می کردم هی صحنه های مهمونی هامون یادم می اومد، حرف هاشون برخورداشون و بعد ضربه ای که آگاهانه به ما زدن یعنی از روی عمد ... صبح که بیدار شدم دیدم همسر هم شب بدی رو گذرونده و درست نخوابیده فکر اونم مشغول بود، وقتی هم رفت سر کارش، هی بهم پیغام می داد و در مورد اون قضیه حرف می زدیم، اعصابمون خورد شده بود که دلیلشون برای اینهمه پنهون کاری چی بوده؟ وجدانشون کجا رفته بود؟ چطور حاضر شدن با کسانی که نون و نمکشون رو خورده بودن و ازشون فقط دوستی و محبت دیده بودن این کار رو بکنن؟ و ... همسر می گفت روز اول سر کار اصلاً تمرکز نداشتم هروقت یادم می افتاد اعصابم خورد می شد و ... تا چند روز گرفته بودیم و پشیمون بابت صداقتی که باهاشون داشتیم و بی صداقتی و ناخالصی ای که در حق ما انجام داده بودن، توی عمر سی و چند ساله مون این اولین بار بود که کسانی اونم در جایگاه دوست چنین کاری با ما کرده بودن و این برای ما خیلی سنگین بود، خیلی ...

 نمی خوام بگم همه ایرانی های خارج نشین اینطوری هستن من دوستان ماهی از کشورهای مختلف دارم و از داشتنشون هم خیلی خوشحالم اما دیگه اون نگاه خوش بینانه ای که به آدم ها داشتم از بین رفته نه اینکه الان به همه بدبین باشم نه ولی سعی می کنم دیگه از اول با هر کسی که آشنا می شم تا زمانی که مدت زیادی از دوستی مون نگذره در موردش زیاد خوش خیال نباشم شاید چنین ضربه ای برام لازم بود که همه آدم ها رو دوست نداشته باشم، دلم برای همه تنگ نشه و همه رو صاف و صادق ندونم.

دوستی مون رو برای همیشه باهاشون قطع کردیم بدون جنگ و دعوا و فقط با یک ایمیل از طرف من که حرفای دلم رو بدون توهین بهشون گفتم همسر که در همون حد هم حاضر نشد باهاشون تماس بگیره اما من نتونستم بدون هیچ عکس العملی از کنار چنین قضیه مهمی رد بشم، دوست همیشه جایگاه مهمی توی زندگی من داشته و دوستی قداست ویژه ای برام داره برای همین توی این قضیه بیشتر از ضرر مالی که دادیم نفس کاری که اونا با ما کردن یعنی حاضر شدن از روی ما رد بشن و زیر پامون رو خالی کنن تا به اهدافشون برسن برای من دردناک بوده و تأسف بار اینه که ماهایی که هزاران کیلومتر از خانواده هامون دور هستیم فقط دلمون به همین دوستان خوشه یعنی به نوعی اون ها جای خانواده و فامیل و تمام دوست و آشناهای ایران رو برای آدم تا حدی پر می کنن هرچند که هیچ وقت پر نمی شه اما تنها کسانی که غربت رو تا حدودی برای آدم قابل تحمل تر می کنن دوستان هستن و خیلی نامردیه که آدم به خاطر پول، حاضر بشه تمام رفاقت و دوستی رو اونم توی غربت زیرپا بذاره.

من و همسر بعد از اون قضیه تصمیم گرفتیم دیگه با هیچ ایرانی ای رفت و آمدی نداشته باشیم اما بعد دیدیم نمی شه، انسان موجود اجتماعیه و نمی تونه به خاطر خطای یکی دو نفر با همه قطع ارتباط کنه از طرفی هم همه آدم ها مثل هم نیستن، جالبه که درست چند روز بعد از این جریان خدا یک زن و شوهر مهربون رو سر راه ما قرار داد که از ما خواستن با هم رفت و آمد داشته باشیم، من و همسر با همدیگه مشورت کردیم و تصمیم گرفتیم دعوتشون رو بپذیریم البته این بار محتاطانه و اینکه سعی کنیم بهشون دل نبندیم یعنی مثل قبل یکی از ارکان زندگی ما مهمونی و رفت و آمد نباشه یعنی رفت و آمد باشه چه بهتر و نباشه هم ناراحت نشیم و احساس کمبود نکنیم.

 چند شب پیش مهمونشون بودیم و باید بگم خیلی مهمون نواز و گرم و خوش برخورد بودن و ازشون خوشمون اومد داریم تدارک می بینیم که ما هم دعوتشون کنیم چون اونا هم در این کشور سخت غریب هستن و دلتنگ خانواده هاشون و بسیار مشتاق دوستی با هموطن های خودشون هستن مخصوصاً که خانم میزبان هم که یک دختر جوونه خیلی از دخترک ما خوشش اومد و قبل از اومدن ما رفته بود براش اسباب بازی خریده بود، مهربونیش دلچسب بود و شاید این کار خدا بود که وقتی از دو نفر قطع امید کردیم بلافاصله دو نفر دیگه رو برامون جایگزین اونا کرد تا تنها نباشیم ... 

توی این لحظه باز از یادآوری کار دوست های قبلیمون قلبم فشرده شد خدا کنه با این زن و شوهر جدید دیگه به مشکلی برنخوریم.

امیدوارم حالا که ما دلمون با مردم صافه و برای کسی بد نمی خوایم و آدم ها رو دوست داریم خدا هم فقط آدم هایی صاف و بی شیله پیله رو سر راهمون قرار بده، چه دوست چه همسایه چه همکار و ... که نارو خوردن بددردیه ...


پ.ن. : باز هم از همه شمایی که توی این چند روز که ننوشتم دائم احوالم رو می پرسیدید تشکر می کنم، وقتی چند روز می گذره و آپ نمی کنم خودم هم ناراحت می شم که هر روز اینهمه آدم لطف می کنن و میان اینجا اما با همون پست قبل مواجه می شن ... شرمنده ام و البته ممنون بابت همراهی و دوستی همیشگی شما و اینهمه پیغام پر از مهری که همیشه صندوق پستی این خونه مجازی/حقیقی رو پر می کنه.


برف می باره ...


امروز ( 13 ژانویه ) بالاخره لطف فرمودن و کمی باریدن! جنوب که زندگی می کردیم انگار هوا سردتر بود شایدم بعد از چند سال بدن من به هوای سرد عادت کرده و کمتر سرما رو حس می کنم، یادمه سال اولی که اومده بودیم توی تابستون لباس کاموایی می پوشیدم حتی وقتی اولین پست وبلاگ قبلیم رو می نوشتم اگست بود اما هنوز لباسم رو یادمه که پشمی بود و تازه یک پتو هم روی خودم انداخته بودم و پشت میزم نشسته بودم و اولین جملات وبلاگم رو داشتم می نوشتم، فکر کن اگست و لباس پشمی با پتو! اما برف رو چطوری می شه توجیه کرد؟ اونجا سالی یک بار برف درست و حسابی می اومد اما اینجا که شمالی تره و باید قاعدتاً سردتر باشه نه پارسال درست برف اومد نه امسال، شایدم کره زمین داره با سرعت بیشتری به طرف نابودی می ره و هر سال باید بگیم دریغ از پارسال ...

پ.ن. : دوستای بامحبتم من هستم و مشغول کار و زندگی، حجم کارمون روز به روز داره بیشتر می شه و سرم خیلی گرمه، زندگی این روزهای ما اینطوری داره می گذره .... مرسی بابت احوالپرسی هاتون توی پیغام خصوصی و ببخشید نتونستم تک تک جواب بدم.

ما موفق شدیم :)

دخترکم من و تو به کمک هم تونستیم یک مرحله دیگه از زندگی و رشد تو رو با موفقیت پشت سر بذاریم، مرحله ای که سخت بود و وقتی می خواستم شروعش کنم به نظرم نشدنی بود اما شد و تو الان دیگه دوره شیرخوارگیت رو پشت سر گذاشتی و وارد یک مرحله جدید از زندگیت شدی.

آخرین باری که بهت شیر دادم دو روز قبل از کریسمس یعنی 23 دسامبر بود، شیر بعد از خواب عصرت رو که خوردی خودم هم فکر نمی کردم این آخرین باریه که بهت شیر دادم اگر می دونستم شاید بیشتر تو رو در آغوشم نگه می داشتم و موهات رو نوازش نمی کردم تا خواب از سرت بپره و بیشتر از وجودت لذت ببرم اما نمی دونستم ... همون شب وقتی بی موقع باز طلب شیر کردی به پیشنهاد بابایی برنامه از شیر گرفتنت رو اجرا کردیم که شرح مفصلش رو یکی دو پست قبل نوشتم.

الان دو هفته می گذره که تو دیگه شیر نخوردی و دل من به شدت تنگ اون روزاست هرچند خودت فراموش کردی و خیلی کم پیش میاد که یادش بیفتی.

ما بالاخره تونستیم راهی پیدا کنیم که تو رو بدون شیر خوردن بخوابونیم آخه تو توی این زمینه خیلی سختگیر بودی، نه روی پا می خوابیدی نه کنار ما نه با قصه شنیدن و نه هیچ روش دیگه ای اما ما با آزمایش راه های مختلف متوجه شدیم که باید تو رو برای چند دقیقه توی هال راه ببریم و بعد که چشمات خمار خواب شد بریم توی اتاق خواب و در حالی که به تخت تکیه می دیم سرت رو بذاریم روی شونه و تو همونطوری نشسته خوابت می بره البته باید چراغ اتاق هم روشن باشه گاهی که کمی مقاومت می کنی برات از یوتیوب موسیقی مخصوص خواب بچه ها رو می ذارم و اینجاست که دیگه مقاومتت شکسته می شه و چشم های خوشگلت روی هم می افته، بدنت کم کم شل می شه و دستات از دور کمرم کم کم می افته پایین و این یعنی شروع یک خواب خوش و عمیق ... آخ که چقدر سختی کشیدم تا متوجه شدم این روش رو دوست داری آخه برای امتحان هر روش کلی باهات کلنجار می رفتم و کلی گریه می کردی، جیغ می زدی دل من خون می شد و در حالی که چشم هات از بی خوابی قرمز می شدن همچنان در برابر خواب مقاومت می کردی و حالا چقدر خوشحالم که این روش بالاخره روی تو جواب داد و تو بدون هیچ اشک و گریه ای می خوابی خوبیش هم اینه که توی آغوشم به خواب می ری و این اطمینان رو پیدا می کنی که اگه بهت شیر نمی دم عوضش آغوشم بیشتر از قبل به روت بازه و هنوزم با همه وجودم تو رو دوست دارم و نوازشت می کنم و کلی عشق مادرانه از آغوشم بهت منتقل می شه و این بهت آرامش می ده اثرش رو هم دارم می بینم که بدقلقی هات زود از بین رفتن و الان دیگه رفتارت نرمال شده و احساس امنیت می کنی، البته این روش راه بردن رو نمی خواستم برات انجام بدم اما می بینم که روز به روز تایم راه بردنت داره کمتر می شه روزای اول گاهی بیشتر از یک ربع راه می بردیمت و تا می خواستیم توی اتاق بریم باز جیغ می زدی اما الان دیگه هر دفعه فقط 4-3 دقیقه راه می برمت و با اینکه هنوز بیداری اما چون آرامش لازم رو گرفتی وقتی برمی گردم توی اتاق تو مثل یک پیشی خودت رو توی آغوشم بیشتر جا می کنی و مقاومت نمی کنی کم کم همین رو هم حذف می کنم و بدون راه بردن از همون اول توی جای خودت می خوابونمت تو خیلی خوب داری با من همکاری می کنی و زود موقعیت جدیدت رو پذیرفتی می دونم از این به بعد هم اوضاع بهتر می شه.

 از همه عجیب تر اینه که شب تا صبح فقط یک بار یا نهایت دو بار از خواب بیدار می شی اونم تویی که وقتی شیر می خوردی هر یکی دو ساعت یک بار بیدار می شدی بعد برخلاف شب های اول از شیر گرفته شدنت که وقتی نیمه شب بیدار می شدی دو سه ساعت تموم جیغ می زدی الان وقتی بیدار می شی با همون روش 3 دقیقه راه بردن توی هال زود به خواب می ری و تا خود صبح می خوابی فقط بدیش اینه که چون باید برقا رو برات روشن کنم و راه برم خواب از سر خودم می پره و تا دو سه ساعت دیگه بیدار می مونم. وای دیشب برای اولین بار اصلاً تا ظهر روز بعد بیدار نشدی، ساعت 3 نیمه شب به خواب رفتی و ساعت 12 روز بعد بلند شدی من قبلش بیدار شده بودم و وقتی چشمم به ساعت افتاد باورم نمی شد اصلاً بیدار نشدی این اولین شبی بود که منم تونستم یکسره بخوابم و چه شیرین بود!

الان ساعت خوابت یکم به هم خورده اینکه 2 و 3 نیمه شب می خوابی تا نزدیک ظهر روز بعد بده چون نظم زندگی هر دومون به هم خورده وقتی هم بیدار می شی اشتهایی برای صبحانه نداری و شیر عسلت رو هم کامل نمی خوری که طبیعیه خود من هم اگه 12 ظهر از خواب بیدار شم دیگه میلی به خوردن هیچ چیز ندارم، امیدوارم کم کم اینم یاد بگیری که بدون شیر زودتر بخوابی و زودتر بیدار بشی.

یکی دو روز هم هست که می بینم انگشت شستت رو می مکی کاری که هیچ وقت نمی کردی این نشون می ده هنوز نیاز به مکیدن در تو وجود داره اما با وجود این همچنان شیشه شیرت و حتی سیپی کاپ جدیدی که برات خریدم تا نیاز به مکیدنت رو تأمین کنه پس می زنی و به همون شستت رضایت می دی این عادت رو هم باید کم کم و تا دیر نشده از سرت بندازم.

همون روزهای اول تصمیم گرفتیم برای همکاری هات بهت جایزه بدیم، یک روز بارونی بابایی مهربون فقط به قصد خریدن یک تدی بر که قبلاً توی یک فروشگاه دیده بودیم از خونه رفت بیرون اما چون روزهای بعد از کریسمس بود همه رو خریده بودن بابایی می گه توی اون بارون و خیابون های خلوت به همه فروشگاه های مرکز شهر سر زده بود اما انگار مردم فروشگاه ها رو جارو زده بودن حتی فروشگاهی مثل کارد فکتوری که کلی عروسک و چیزای خوشگل داره هم اون موقع هیچ چیز به درد بخوری نداشت اینه که بابایی دست خالی برگشت خونه و همون روز از ایبی برات یک Teddy bear خوشگل سفارش دادیم که وقتی پستچی آورد تو بلافاصله عاشقش شدی و الان اون رو حتی از گوزن بیچاره ات هم بیشتر دوست داری! همیشه توی بغلته و صبح ها به هوای تدی از خواب بیدار می شی یعنی وقتی می بینم چشمات باز نمی شه از زبون تدی باهات حرف می زنم و تو توی همون خواب لبخند می زنی و کم کم چشمات رو باز می کنی تا ببینیش.
اینم عکسش که برای یادگاری اینجا برات می ذارم، عکس مربوط به همون سایتی هست که ازش خریدیم:


خدایا شکرت که این مرحله هم به خوبی تموم شد و بار سنگینش از روی دوشم برداشته شد، ماه ها بود که بهش فکر می کردم و می ترسیدم چطوری شروعش کنم و چطوری ادامه اش بدم اما با کمکهای بابایی تونستم در برابر گریه ها و جیغ های تو عزیزک دلم مقاومت کنم تا بتونی این اعتیاد دوره نی نی ها رو ترک کنی حالا مرحله بعدی از پوشک گرفتنته که الان یکم زوده باید یه خورده زمان بگذره تا تو آماده تر بشی و منم یکم تجدید قوا کنم برای ورود به اون مرحله و سختی های احتمالی که داره.
تعطیلات کریسمس امسالم کامل خراب شد امیدوارم سال دیگه سه تایی تعطیلات خیلی خوبی رو در کنار هم تجربه کنیم.

سخنی با مامان هایی که در شرایط من هستند:
دوستان خوبم توی کامنت های پست های قبل برام نوشتید که می ترسید این مرحله رو شروع کنید، دست تنها هستید نگران گریه های بچه تون هستید اما باید بهتون بگم نترسید، دختر من جزء وابسته ترین بچه هایی بود که دیده بودم برای همین طی دو مرحله از شیر گرفتمش، چند ماه پیش که ایران بودم شیرش رو کم کردم که برای همونم خیلی اذیت شد و شدم اما کم کم به اون وضع عادت کرد چند ماهی فقط موقع خواب و بیدار شدن بهش شیر دادم نه بین روز اینطوری شیر خودم هم کمتر شد و موقع از شیر گرفتن نهایی نه من خودم درد زیادی توی سینه احساس کردم و نه بچه یک دفعه از دنیای شیرخوارگیش پرتاب شد بیرون بلکه به تدریج عادت کرده بود به کم خوردن و همیشه در دسترس نبودنش، هرچند مرحله دوم و نهایی هم اذیت شد و جیغ و گریه هاش سر جاش بود اما برخلاف تصور ما فقط سه چهار روز ادامه پیدا کرد و زود تموم شد، زود تونست خودش رو با شرایط جدید وفق بده و خیلی زود صد بار بیدار شدنش تا صبح به فقط یک بار بیدار شدن تغییر کرد فکر می کنم اگه توی دو مرحله این کار رو نمی کردم اینقدر زود نمی تونست این وضع رو بپذیره کما اینکه در ایران از شدت گریه غیر قابل کنترل می شد و از دست هیچ کس هم کاری برای ساکت کردنش بر نمی اومد، الان می فهمم که خیلی خوب شد که اون مرحله رو ادامه ندادم و بهش زمان دادم برای همین با روش یک دفعه از شیر گرفتن موافق نیستم، شما هم اگر بچه های به شدت وابسته ای دارید به تدریج این کار رو انجام بدید و گرنه بچه خیلی ضربه می خوره.
دیگه اینکه یکسری موسیقی های آرامش بخش مخصوص خواب بچه توی اینترنت هست که می تونید برای بچه تون دانلود کنید این موسیقی ها هم خیلی به من کمک کردن، عبارت Lullabies for Babies to Sleepرو سرچ کنید کلی صفحه براتون میاره و می تونید از بینشون یکی رو انتخاب کنید، این موسیقی ها خیلی آرامش بخش هستند حتی خودتونم آروم می شید.
من دست تنها بودم فقط همسرم کنارم بود که البته باید بگم بیشتر کار رو خودم انجام دادم نیمه شب ها خودم بچه رو می خوابونم و بی قراری های روزهای اولش رو خودم باهاش درگیر می شدم، همسر تمام وقت نمی تونست به من کمک کنه چون کارهای خودش هم بود خانواده ام هم که اینجا نیستن و این روزها هم هوا سرد و بارونیه و برخلاف تصمیم اولیه مون نتونستیم هر روز بچه رو بیرون ببریم تا سرش گرم بشه مجبور شدم توی خونه سرش رو گرم کنم که گاهی بی قراری می کرد و باید باهاش کنار می اومدم، جیغ و گریه های موقع خوابش غیرقابل تحمل بود و فکر می کردم الانه که سرم رو بکوبم به دیوار از شدت دلسوزی برای بچه ام، چند روزی ظهرها نخوابید و مجبور شدم پا به پاش بیدار بمونم و سرش رو گرم کنم که به خودم خیلی فشار می اومد تا جایی که داشتم از شدت بی خوابی مریض می شدم اما همه رو تحمل کردم و پشت سر گذاشتم و بالاخره موفق شدم شما هم نگران نباشید، سخته، می دونم اما شدنیه و برخلاف تصورتون بچه ها اونقدر باهوش هستند که زود شرایط جدید رو درک می کنن و راهی برای جایگزین کردن علاقه شون به شیر یا روش به خواب رفتنشون پیدا می کنن اینقدر زود این کار رو می کنن که متحیر می شید، فقط اگر تصمیم قطعی گرفتید وسطش شل نشید و رهاش نکنید که بچه تون بیشتر ضربه می خوره هروقت خسته شدید به من فکر کنید و به خیلی های دیگه که هیچ کدوم کمکی نداشتیم و دست تنها انجامش دادیم بدونید تنها نیستید و خیلی ها در شرایط شما هستند و این روزها رو گذروندن و حالا براشون خاطره شده اینطوری بیشتر انرژی و انگیزه می گیرید برای ادامه دادن، یک بار برای همیشه به سراغش برید و تمومش کنید، صبر داشته باشید فقط چند روز ...
و خوش به حال مامان هایی که این درگیری ها رو با بچه هاشون نداشتن و لابد از خوندن حرف های من متعجب می شن که مگه چه اتفاقی قراره بیفته که اینا رو می گم؟! خوب باید بدونید همه بچه ها مثل هم نیستن و بعضی بچه ها خیلی سخت از دوره شیرخوارگیشون جدا می شن ...
براتون آرزوی صبر و موفقیت دارم .
پ.ن. : کامنت ها رو می بندم چون پست خطاب به دخترم بود از راهنمایی ها و دلگرمی دادن های همه شما دوستان عزیزم در پست های قبل باز هم تشکر می کنم.


1 2 3 4 5 ... 65 >>