X
تبلیغات
امپراطوران آنلاین

من و همسرم در اروپا

تولد دو سالگیت مبارک دخترم

دخترم عزیز دلم دو سال گذشت از اومدنت به این دنیا و من هنوزم باور ندارم که مادر شدم، هنوزم باور ندارم که تو دختر منی، پاره تن منی، خیلی وقت ها بهت خیره می شم و از خودم می پرسم یعنی این دختر کوچولوی نازنین این موجود خوردنی واقعاً مال منه؟ واقعاً 9 ماه در درون من رشد کرده بوده؟ اونی که دو سال پیش با لگدهای کوچولوش که باعث می شد قلقلکم بیاد و همزمان یک حس ناب بریزه توی روحم این بچه بوده؟ دستاش و پاهاش و چشماش و موهاش و همه وجودش مال منه؟ از وجود منه؟ نه هنوزم نمی تونم باور کنم، شاید زیادی احساساتی به قضیه نگاه می کنم شایدم این احساس همه مامان های دنیا باشه، ولی قبلاً فکر می کردم بچه وقتی بیاد و یکمی که بگذره و از حالت نوزادی خارج بشه دیگه برای مامان و باباش عادی می شه و به این چیزا دیگه فکر نمی کنن ولی الان می بینم دو سال گذشته و من همچنان مثل کسی که به تازگی بچه دار شده به تو نگاه می کنم با تو رفتار می کنم چپ و راست قربون صدقه ات می رم، تو رو به آغوش می کشم و می بوسم و بو می کنم و لذت می برم ... آره دخترکم تو همیشه برای من تر و تازه هستی همیشه برای من خوردنی و خواستنی هستی، هنوزم برام نی نی هستی و گاهی با همین اسم صدات می کنم، هنوزم توی این سن توی خونه اغلب لباس های سرهمی که زیرش دکمه می خوره تنت می کنم و شکل و شمایل نی نی ها رو برات حفظ کردم، آخه دلم نمی خواد زود بزرگ بشی دوست دارم تا اونجایی که امکان داره کوچولو و خوردنی باشی و جثه ظریفت هم به من کمک می کنه.

هنوز هم شب ها تا صبح چندین بار برای شیر بیدار می شی درست مثل نی نی ها هنوز به آغوش من احتیاج داری اما خوب دیگه کم کم وقتشه که از شیر بگیرمت، این کار رو گذاشتم برای وقتی که بابایی هم بیاد و بتونه هم به من کمک کنه هم به تو، آخه شنیدم بچه ها رو وقتی از شیر می گیرن گریه و بی قراری می کنن، باید بابایی باشه تا هروقت تو بهانه گیری کردی زودی ببریمت بیرون و بگردونیمت تا کم کم عادت شیر خوردن از سرت بیفته، با دکتر هم که مشورت کردم گفت بهتره پدرش هم باشه تا یکدفعه احساس عدم امنیت از نبودن شیر و آغوش مامان و نبودن بابا به بچه دست نده.


مامانی پارسال که اولین سالگرد تولدت بود چون توی کشور غریب کسی رو نداشتیم نتونستیم برات مهمونی تولد بگیریم برای همین به جای مهمونی تو رو بردیم لندن و تا تونستیم اونجا ازت فیلم و عکس گرفتیم اما امسال که ایران هستیم تصمیم گرفتیم به جبران پارسال دو تا مهمونی برات بگیریم یکی تهران و یکی هم شهر بابایی البته چون بابایی خودش هنوز ایران نیومده مهمونی تهران رو گذاشتیم وقتی که بابایی هم بیاد و خستگی سفر رو برطرف کنه امیدوارم بهمون خوش بگذره و تا سال ها از جمع خانوادگی امسال و جشن تولد تو حرف بزنیم.

عزیزکم امروز که تو دو ساله می شی کلماتی که بلدی بگی این ها هستن: ماما، بابا، دد، چشم، دست، پا، بخ ( برق )، نه، آبه ( البته فقط می گی به ) که می شه 9 تا کلمه، هنوز جمله نمی تونی بگی از این نظر به بابایی رفتی که دیر به حرف اومد کاش به خودم می رفتی که از بچگی بلبل زبون بودم!

امروز دوشنبه 18 اگست برابر با 27 مرداده، تو دو سال پیش روز شنبه 28 مرداد ( ساعت 7:34 دقیقه صبح ) به دنیا اومدی اما چون تاریخ تولدت همه جا به میلادی ذکر شده منم سالگرد تولدت رو برابر با تاریخ میلادی می گیرم.

________

الان یهو دلم خواست برم پستی که دو سال پیش موقع دردهای زایمان و رفتن به بیمارستان نوشتم و همچنین پستی که در مورد خاطره زایمان بود رو دوباره بخونم ( یعنی این و این ). اونا رو خوندم و باز با خوندنشون بغض کردم هردفعه که می خونمشون همینه ... باز یاد اون روزها افتادم، اون روزهای شیرین اومدن تو و البته تلخ به خاطر تنهایی های خودم و افسردگی های بعدش، اون روزهایی که فقط خدا می دونه چی به من گذشت ...

جالبه که حین خوندنشون بابایی هم توی اسکایپ پیام داد که همین الان رسیده دوبی و تا چند ساعت دیگه می رسه تهران و باز سه تایی در کنار هم خواهیم بود، بالاخره دوری 44 روزه ما از همدیگه هم به پایان رسید، آره عزیزکم 18 اگست روزیه که تو فرشته آسمونی ما پا به زمین گذاشتی و بابایی هم از آسمون به زمین نشست و خیال من از پروازش راحت شد!

عسلی مامان دومین سال ورودت به خونه و قلب مامان و بابا رو بهت تبریک می گم، ما تمااااام تلاشمون رو برای خوشبخت شدن تو می کنیم، از هیچ چیزی برای سعادت و آرامش تو دریغ نخواهیم کرد این عهدیه که قبل از اومدن تو با خدای خودمون بستیم و تا زنده باشیم بهش پایبند خواهیم بود.

دوستت دارم نفسم، از دل و جون ...

18 اگست 2014 / 27 مرداد 1393

ساعت 4 صبح ( به وقت ایران )

 

ادامه مطلب

نیمه روشن سفرم

بالاخره تونستم اون مشکل رو به طور کامل حل کنم، آخیییییییش .... خیلی انرژی ازم گرفت و تقریباً نیمی از سفرم از دست رفت اما بالاخره تمومش کردم، الان دیگه خوشحالم و آسوده فقط خسته ام از انرژی زیادی که صرف کردم و ناراحتم از اینکه بیشتر از یک ماه از سفرم گذشت و چیزی نفهمیدم اما هنوز نیمی دیگه مونده و می تونم جبرانش کنم مخصوصاً که همسر هم داره هفته دیگه میاد ایران و تازه اول گردش ها و بیرون رفتن ها و خوش گذروندن هاست.

چند روزی هم خانواده ام من رو تقریباً به زور بردن شمال تا از اون حال و هوا دربیام، اولش اصلاً حالش رو نداشتم ولی بعد که رفتم خوش گذشت هرچند موقع برگشت و موندن توی ترافیک فوق سنگین جاده که باعث شد راه 4 ساعته رو توی 8 ساعت طی کنیم و در نهایت حوصله دخترکم رو سر برد و باعث گریه و بی قراریش شد دیگه کم کم داشتم پشیمون می شدم از اومدن ولی در کل سفر خوبی بود و روحیه ام رو خیلی بهتر کرد.

این روزها دوباره شروع کردم به خرید و خیابون گردی و البته که می دونید خرید کردن چقدر توی روحیه خانم ها تأثیر مثبت داره! اما یک مسأله خوشایند دیگه هم این بود که دیشب لباس عروسم رو که خونه پدری گذاشته بودم باز کردم و تنم کردم اولش می ترسیدم بعد از 6 سال و با وجود  یک زایمان برام تنگ شده باشه اما وقتی به راحتی لباس بالا رفت و زیپش بسته شد کلییییییی خوشحال شدم، خیلی عالیه که آدم با بارداری و زایمان هنوز اندام دخترونه اش رو حفظ کرده باشه.

پوشیدن لباس عروس من رو یاد شب عروسیمون انداخت و تمام اون احساساتی که اون روز داشتم رو برام زنده کرد. با لباسم توی خونه از اینور به اونور می خرامیدم و خواهرم تندتند ازم عکس و فیلم می گرفت، چقدر این لباس خاصه و چه احساسات جالبی رو به آدم می ده ... بعدش لباس رو به خواهرم دادم که اون هم تنش کنه و حالش رو ببره جالبه که اونم با یک بچه راحت تونست لباسم رو تنش کنه و قالب تنش بود و برای اونم جالب بود پوشیدن چنین لباسی بعد از سال ها که از ازدواجش می گذره.


وای حالا که اون مشکل رو حل کردم چقدر راحت شدم، یک ماه بود درست نمی تونستم بخوابم و بیشتر شب ها تا صبح بیدار بودم اما چند شبه که دیگه می تونم راحت بخوابم و نفسی به آسودگی بکشم، هنوز قسمت های خوب سفر مونده همسر که بیاد تازه می خوایم خوش بگذرونیم، یه مدت هم می ریم شهر اونا که شهر پدری منم می شه و عاشق اونجام، وای که چقدر دلم برای اونجا تنگ شده یاد بعضی خیابون هاش که می افتم دلم می ریزه پایین از شوق، چقدررررررررررر من از اون شهر خاطره دارم، ای خدا حاضرم مدتی از عمرم رو بدم و برگردم به اون گذشته های شیرین، برگردم به دوره دانشجوییم مخصوصاً دوره ارشد برگردم به اون کلاس ها و دوباره با اون همکلاسی ها باشم، ما 10 نفر ما 10 تا همکلاسی خیلی با هم جور بودیم و خیلی با هم خوش گذروندیم ... تماااااام خاطرات شیرین من از دوره مجردی و دانشجویی توی اون شهر شکل گرفته و برای همیشه توی قلبم حک شده تهران با همه جاذبه هاش برای من قابل مقایسه با شهر خودم نیست اینقدر که من شیفته اونجا هستم، وقتی انگلیس هستم و عکس های شهرم رو توی اف بی می بینم روی هر عکس بی اغراق چند دقیقه می ایستم و بهش خیره می شم و با به یاد آوردن خاطراتی که از اون خیابون یا محل توی عکس دارم آه می کشم دیگه عمق دلبستگی من به اونجا رو شاید بتونید حدس بزنید ... حالا تا چند روز دیگه قراره با همسر به اونجا سفر کنیم و باز دوتایی توی خیابون های پرخاطره اش راه بریم، خیلی مشتاقم و خیلی منتظر ...

توی این مدتی که نبودم یک خبر خوب هم این بود که کیانای عزیزم بالاخره جواب بله رو به داماد خوشبخت قصه داد و رسماً با هم نامزد شدن، من چون در جریان زندگیش بودم از شنیدن خبر نامزدیش خیلی خوشحال و سورپرایز شدم، ایشالا با هم خوشبخت بشن. کیانا جان شیرینی ما یادت نره ;) خود من هم درست روز عروسی تو به یک جشن عروسی دعوتم همزمانی جالبیه برام وقتی تصور کنم الان که من توی سالن به عنوان مهمون نشستم و به عروس و داماد نگاه می کنم تو هم توی لباس عروسیت توی سالن خودتون نگین مجلس هستی .


پ.ن: از همه دوستان خوبم که توی این مدت با اینکه بخش نظرات بسته بود باز هم برام پیغام می ذاشتن یا ایمیل می زدن و حالم رو می پرسیدن دوباره و صدباره تشکر می کنم چقدر خوبه که آدم حس کنه تنها نیست و همیشه عده زیادی آدم خوب هستن که می تونه توی مواقع ناراحتی براشون درددل کنه و توی مواقع خوشحالی خوشی هاش رو باهاشون تقسیم کنه.

دوستتون دارم ...

بعداً نوشت:

دوستان خوبم ممنونم از کامنت هاتون، از اینکه برای من و نیمه روشن سفرم از ته دل خوشحال شدید و برای اینکه دوستی تون تا این حد صادقانه و خالصانه است. ببخشید که نتونستم به همه کامنت ها جواب بدم و مجبور شدم فقط به بعضی کامنت ها که احتیاج به جواب داشت پاسخ بدم و مطمئنم که درکم می کنید مخصوصاً با این حجم خوشحال کننده کامنت ها و پیغام های خصوصی و مخصوصاً که الان در سفر هستم و نمی تونم زیاد آنلاین باشم.

 

ادامه مطلب

..............

نمی دونم چی بنویسم فقط برای اون دسته از دوستان نازنینی که هر روز میان اینجا و گفتن نگران من هستن باید بگم حالم همونطوره، دارم روزها رو می گذرونم بدون اینکه بهم خوش بگذره ماه رمضون و هوای خیلی گرم این روزهای تهران هم باعث شده زیاد از خونه بیرون نرم فقط منتظرم اما نمی دونم منتظر چی؟ تموم شدن ماه رمضون؟ تموم شدن تابستون؟ تموم شدن سفرم؟ اومدن همسر؟ رفتن به شهر اونا و دیدن خانواده اش؟ نمی دونم ... خیلی سعی می کنم از سفرم لذت ببرم می دونم که بعد پشیمون می شم که چرا از این روزها استفاده نکردم خانواده ام خیلی باهام حرف می زنن تا آرومم کنن و تمام تلاششون رو می کنن که بهم خوش بگذره اما نمی تونم، دست خودم نیست روحیه ام به هم ریخته و به زمان احتیاح دارم تا درستش کنم، حرف زیادی ندارم بزنم انگار منجمد شدم، خالی و سرد ...

در مورد دخترکم هم باید بگم با اینکه روزهای خوبی رو نمی گذرونم اما برای اون اصلاً کم نمی ذارم همچنان باهاش بازی می کنم و باهاش می خندم نوازشش می کنم، با حوصله بهش غذا و میوه می دم و گاهی عصرها به اتفاق مامان و خواهرم می بریمش پارک یا شهربازی و حسابی بهش خوش می گذره اگه این بچه نبود که نمی دونم چطوری باید این روزها رو سپری می کردم دلم نمی خواد بچه ام احساس کنه مامانش ناراحته، اون که گناهی نداره آغوش من باید همیشه براش گرم و آماده باشه و همیشه مامانش رو آروم و مهربون ببینه، تنها زمانی که لبخند می زنم و غم ها رو فراموش می کنم وقتیه که دخترکم رو در آغوش می گیرم و می بوسم یا باهاش حرف می زنم و بازی می کنم. خانواده همسر حسابی مشتاق دیدنش هستن و دائم تماس می گیرن و حالش رو می پرسن ( از حال و روز خودم هیچ اطلاعی ندارن یعنی نخواستم که اطلاع داشته باشن ) منتظرم همسر بیاد تا با هم بریم شهر اونا و یک دل سیر بتونن نوه شون رو ببینن.

کاش امسال به ایران نمی اومدم هیچیش برام جالب نیست فقط دلگرمیم اینه که کنار خانواده ام هستم ...

دلم نمی خواد هر دفعه پست می ذارم این حرف های ناامید کننده رو بزنم برای همین فعلاً دیگه چیزی نمی نویسم تا روزی که حالم خوب شده باشه و بتونم پرانرژی و شاد باهاتون حرف بزنم.

پ.ن. : چند تا ایمیل دارم هروقت بتونم بهشون جواب می دم، ببخشید دیر شده. 

:(

نمی دونم چی باید به بعضیا گفت؟ طرف اومده کامنت گذاشته که چرا مشکلت رو نمی گی چیه؟ حالا که نمی گی اصلاً چرا در موردش نوشتی؟!!!! یعنی کاملاً مشخصه که قصد بعضیا دلداری دادن و روحیه دادن نبوده فقط کنجکاون که بدونن اون مشکله چی بوده ( البته اصطلاح مؤدبانه کنجکاوی رو گفتم )!! 

ببخشید که برای نوشتن پست هام از شما اجازه نگرفتم آخه تا حالا فکر می کردم اینجا خونه منه و دیگرانی که پست ها رو می خونن مهمون من هستن و قاعدتاً درست نیست که مهمون به صاحبخونه بگه چکار بکنه و چکار نکنه درست مثل دنیای بیرون.

یک بار دیگه بهم ثابت شد که نباید هر چیزی رو عمومی بنویسم با اینکه رمزی نوشتن رو دوست ندارم و اونطوری تعداد خواننده هم چون گزینش می شه خیلی کم می شه اما گاهی مجبور می شم.

اما برای شما دوستان عزیزی که وقت ناخوشی هم دوست و همراه من هستید و به حریم های من احترام می ذارید و قصدتون فقط روحیه دادن و همراهی کردنه نه سرک کشیدن توی زندگی دیگران ( که فوق العاده برای من ارزشمنده ) باید بگم که من مجبور بودم دو پست قبل رو بنویسم چون می دونم که شما خیلی منتظر بودید تا مثل پارسال براتون سفرنامه از ایران بنویسم و من نمی تونستم دو سه ماه بدون هیچ توضیحی هیچی ننویسم مسلماً بعد از یک مدت خودتون می پرسیدید چی شده و چرا خبری ازم نیست؟ برای همین خودم براتون نوشتم که مشکلی پیش اومده و شاید از ایران دیگه سفرنامه ننویسم حالا برای بعضیا این توقع به وجود اومده که حالا که از وجود یک مشکل نوشتم باید خودشم براشون کامل توضیح می دادم تا خیالشون راحت بشه!

به نظرم بهتره بازم رمزی بنویسم اینطوری راحت ترم نه کسی کنجکاوی بیجا می کنه نه کسی بدون اینکه من روحیات و شخصیتم رو بشناسه تا از راه می رسه و به من نسبت غرغرو بودن یا ناشکر بودن می زنه.

رمز همون قبلیه و اونایی که باید داشته باشن دارن، البته نمی دونم می تونم فعلاً چیزی بنویسم یا نه اما اگه نوشتم احتمالاً رمزی خواهد بود.

راستی همینجا برای همه دوستان عزیزم بگم که نه برای من اتفاق بدی افتاده نه برای بچه و همسرم یا خانواده هامون، لپ تاپم رو هم ندزدیدن! ( چرا چنین فکری کردید؟ یعنی دزدیدن یک لپ تاپ می تونه من رو اینقدر به هم بریزه؟! ) این یک موضوع قدیمیه که باید زودتر از اینا حلش می کردم اما هی صبوری کردم هی صبوری کردم هی فکر کردم اگه صبر کنم اگه زمان بگذره شاید زمان خودش حلش کنه اما حل نشد که هیچ بزرگتر هم شد، حالا خودم باید دست به کار بشم هرچند کار خیلییییییی سختیه و انرژی زیادی لازم دارم برای حلش ولی تا آخر تابستون هرطور هست حلش می کنم صبر و مدارا دیگه بسه فقط حیف که اوج گرفتنش باید مصادف بشه با سفرم به ایران و اینطور روزهای سفرم رو به تلخی بکشونه، من هیچ وقت این روزها رو فراموش نمی کنم روزهایی که می تونست بهترین خاطرات رو برام به همراه داشته باشه اما متأسفانه باید اینطور تلخ و خاکستری بگذره، افسوس ...

امشب شب قدره، خدایا به حرمت چنین شب هایی لبخند و شادی رو به من و همه کسانی که دلشون از این دنیا گرفته برگردون، آمین ...


بعداً نوشت:

بازم تشکر می کنم از همه شما دوستان مهربونی که برام حرف زدید و سعی کردید روحیه ام رو بهتر کنید حقیقتاً وقتی توی وبلاگم هستم و حرف های شما رو می خونم برای لحظاتی ناراحتی هام یادم می ره.

رمز رو هنوز برای هیچ کس نفرستادم اگر پست رمزی بنویسم برای دوستانی که می شناسمشون ایمیل کنم البته با این سرعت پایین امیدوارم وقت بشه و مشکلی هم پیش نیاد.

عنوان نداره ...

9 روزه که اومدم ایران اما اصلاً بهم خوش نگذشته، باورم نمی شه که چه راحت سفر به این مهمی که اینهمه براش چشم انتظار بودم و روزها رو می شمردم خراب شد. شما شاهد بودید که چقدر دلتنگ خانواده و شهرم بودم شاهد بودید که پارسال از لحظه ای که توی هواپیما نشستم و خاک ایران رو ترک کردم در حالی که اشک می ریختم با خودم حساب می کردم یعنی چند روز و شب دیگه باید بگذره تا بتونم دوباره عزیزانم رو ببینم؟ شاهد بودید که چطور برای این سفر به لندن سفر کردم تا پاسپورتم رو تمدید کنم و بتونم زودتر بلیط بگیرم، شاهد بودید که چند روز با چه دقتی تمام بلیط ها و هواپیمایی ها رو چک می کردم تا مناسب ترین پرواز رو پیدا کنم و چه شور و حالی داشتم ... شما شاهد همه شور و ذوق من بودید پس شاید بتونید یکمی متوجه بشید که آدمی مثل من وقتی بالاخره به کشورش برمی گرده اما 9 روز تمام از خونه خارج نشه یعنی چه بلایی سر روحیه اش اومده ... 

احساس نمی کنم در ایران هستم، توی این مدت نه مردم رو دیدم نه مغازه ها و خیابون ها رو البته بخوام خیلی دقیق بگم پریشب با برادرم و خواهرم و خانواده هاشون بچه ها رو که توی خونه حوصله شون سر رفته بود بردیم پارک نزدیک خونه اما اینقدر بهم بد گذشت که 20 دقیقه بیشتر اونجا نموندیم و همه به خاطر من برگشتیم خونه، برخلاف همیشه از مردم بدم می اومد، از نگاه های خیره شون به دیگران بدم می اومد از همه چیز بدم می اومد حوصله هیچ کس رو نداشتم، آه چه بلایی سر من اومده؟ من کسی بودم که تا پیش از این عاشق همه چیز و همه کس بودم، پست های پارسالم رو که به ایران سفر کرده بودم ببینید آیا من همون آدم هستم؟

نمی تونم بگم چه اتفاقی افتاده که اینطور من رو به هم ریخته، این که اینجا بشینم و سیر تا پیاز اتفاقات زندگیم رو تعریف کنم رو کار چیپ و سطح پایینی می دونم حتی خارج از دنیای مجازی هم عادت ندارم هر چیزی رو هرجا تعریف کنم و معتقدم یه چیزایی باید برای همیشه نگفته باقی بمونه یعنی گفتنش به صلاح خود آدم نیست اما مهم نیست مشکل من چیه از دست شما و هیچ کس دیگه ای هم کاری برای حلش برنمیاد پس گفتنش بی فایده است ولی شما کار دیگه ای برای من کردید اونم کامنت هاتون بود دیدن اونهمه پیام محبت و دلداری مرهمی بود برای دلم احساس کردم تنها نیستم و می تونم روی دوستی و همراهی شما حساب کنم، شما بدون اینکه من رو دیده باشید یا بدونید دقیقاً چه اتفاقی افتاده اومدید و برام آرزو کردید زودتر مشکل حل بشه و روزهای آفتابی دوباره برگرده، این کم چیزیه؟ خوندن حرف های شما حالم رو یه خورده بهتر کرده وجود شماها باعث شده که نتونم از اینجا دل بکنم چون همیشه برای من هستید و حرف زدن با شما همیشه حس و حال من رو بهتر می کنه، می دونم که درکم می کنید و همیشه همراهم هستید.


سرعت اینترنت اینجا افتضااااااااااحه یعنی از پارسال هم بدتر شده یک ایمیل رو چند دقیقه طول می کشه تا باز کنه دو سه روز پیش ایمیلم رو به زحمت باز کردم و پیام های محبت آمیز و ایمیلی شما رو هم خوندم ولی اون موقع نتونستم جواب بدم بعدش هم دیگه نتونستم دوباره لوگین کنم اگر کسی توی این مدت ایمیل فرستاده دیگه نتونستم بخونم ولی به هر حال از لطف و محبت و دلداری دادن همه شما دوستای خوبم بی نهایت ممنونم.


توی یک برزخ گیر کردم نه اینجا بهم خوش می گذره نه دوست دارم برگردم خونه خودم، نه حوصله سفر به شهر پدری و شهر محل سکونت برادرم رو دارم، نه حوصله توی خونه موندن دارم نه حوصله بیرون رفتن و بین مردم بودن رو، از بودن خسته شدم از خود زندگی ... این منم همون امی پرحوصله و صبور و عاشق زندگی، همون امی پرانگیزه و باهیجان که از داشتن چیزای کوچیک هم لذت می برد اما الان حس و حالم رو به خیلی چیزا از دست دادم ... می دونم مشکل کجاست می دونم راه برطرف کردنش چیه فقط باید همت کنم و بلند شم و بهای سنگینی برای حلش بپردازم، خیلی خیلی توان می خواد اما مجبورم یک روزی بلند شم و تمومش کنم، اون روز بالاخره میاد این رو مطمئنم، صبر و تحمل منم حدی داره اما اون روز چه روزی خواهد بود؟ نمی دونم ...

1 2 3 4 5 ... 60 >>