X
تبلیغات
مجتمع فنی

من و همسرم در اروپا

در آستانه هفتمین سال وبلاگ نویسی، رفتن یا موندن؟ ...

چقدر این روزا هوا گرم شده کاش همیشه اینطوری بود، گرم و آفتابی ... بدون نیاز به روشن بودن شوفاژ بدون نیاز به لباس گرم پوشیدن حیف که عمر گرما توی این کشور خیلی کوتاهه ... ( البته این متن رو چند روز پیش نوشتم الان دوباره سرد شده به طوری که باز شوفاژ روشن می کنیم  ).

اینقدر ننوشتم الان نمی دونم از چی بنویسم و از کجا پس درهم و برهم می نویسم. 

بالاخره یک لپ تاپ نو خریدم به خیال خودم یکی از بهترین های بازار الکترونیک بود، مدل HP اونم تاچ اسکرین و چرخش 360 درجه ای به طوری که لپ تاپ تبدیل به تبلت می شه و ... دیگه خوش خوشانم بود، از جان لوییس خریدیم و اینقدر عجله داشتم که به جای انتخاب گزینه پست، گزینه کلیک اند کالکت رو انتخاب کردم که بریم فرداش از خود فروشگاه تحویل بگیریم و چند روز منتظر پستچی نمونم، هرچی باشه لپ تاپ وسیله کار منه و اگه یک ساعت نداشته باشمش کلی از کارهام عقب می افتم. فرداش رفتیم و بسته بزرگم رو تحویل گرفتم و کلی تا عصر که توی شاپ ها گشتیم سعی کردم طاقت بیارم ولی وقتی برگشتیم خونه و با اشتیاق درش رو باز کردم دیدم ای داد دکمه اینترش شکسته روی درش هم یکم خش داره ... کلی خورد توی ذوقم، شل و وارفته افتادم روی مبل و به همسر گفتم من اینو نمی خوام اینهمه پول دادیم که یک چیز بی نقص بگیریم وگرنه با نصف این قیمت می شد یک لپ تاپ ریفربیشد خرید که حتی دکمه شکسته هم نداره ... خوشبختانه سه سال گارانتی داشت، خوبی خرید از جایی مثل جان لوییس اینه که برای پس دادن دستت به جایی بنده، وقتی بهشون زنگ زدیم و موضوع رو گفتیم بدون چک و چونه گفتن یکی رو می فرستن اون رو تحویل بگیره و یک نفر دیگه میاد یک دونه نو براتون میاره! به همین راحتی یعنی حتی لازم نبود خودم دوباره قدم رنجه کنم تا اونجا ... یک روز دیگه دندون رو جیگر گذاشتم تا کارمندشون اومد و بدون دردسر اون رو دادم و یک دونه دیگه تحویل گرفتم، خلاااااااصه چند ساعتی هم صرف نصب نرم افزارهاش و تنظیمات اولیه اش شد و الان با محیط جدید و ویندوز جدید در خدمتتون هستم.

 آقا جان این ویندوز 10 چقدر نامأنوسه، عادت ندارم به این محیط، برای پیدا کردن یک چیزی باید یکم بگردم مثل خوردن زیتون برای اولین بار می مونه که اولش از طعمش خوشت نمیاد ولی کم کم عادت می کنی و بعد حتی خوشت میاد حالا بگذریم ...

 ماه رمضون هم بالاخره اومد من چند تا عکس از غذا داشتم هی می خواستم بذارم هی وقت نشد حالا با این ماه رمضون گرم و طولانی دیگه الان و این موقع روز دلم نمیاد یه همچین عکسایی بذارم و باعث دل ضعفه بیشتر دوستان روزه دار بشم، شاید یه وقتی بعد از افطار بذارم.

توی بعضی از کشورهای اروپایی روز خیلی طولانیه مثلاً الان داشتم اوقات شرعی نروژ رو چک می کردم اذان مغرب اسلو ساعت 23:36 دقیقه شبه بعد اذان صبحشون ساعت 1:17 صبحه یعنی هر کی توی نروژ روزه می گیره کلاً از 24 ساعت فقط یک ساعت و نیم حق داره غذا بخوره!! البته اینجا هم دست کمی از اونجا نداره،  مگه می شه؟ آدم زنده می مونه اینطوری؟! به هر حال امیدوارم هر کسی روزه می گیره این کار براش فقط نخوردن و ننوشیدن نباشه بلکه رفتار و کردارش حداقل یک درجه بهتر بشه و حال و احوال آدمای پایین تر از خودش رو درک کنه و دستشون رو بگیره، هرچند اظهار امیدواری و از اینطور دعاها کردن کار راحتیه مهم عمل کردنشه که بخش سخت ماجراست.

_______________________

متن بالا رو چند روز پیش نوشتم هی خواستم بهش یه چیزی اضافه کنم هی وقت نشد، خیلی خیلی سپاسگزارم از شما دوستان پرمهری که باز من غیبت کردم و این چند وقته خیلی ها برام پیغام گذاشتین و علت نبودم رو پرسیدین، تعدادتون زیاده نمی شه اینجا از همه اسم برد  دوستتون دارم ها   ولی با این اوضاع کمبود وقت و از اون مهم تر این حسی که مدتیه بهم دست داده و فکر می کنم چیز جدیدی برای گفتن ندارم کم کم به فکر افتادم که در وبلاگ رو تخته کنم و بیشتر از این شما رو معطل نکنم، قبلاً هم گفته بودم نوشتن از روزمره های خیلی ساده و تکراری چیزی نیست که من رو راضی کنه هر چی هم بوده تا حالا نوشتم، هی می خوام بیام پست خداحافظی بذارم و برای همیشه برم هی یه نگاه به در و دیوار این وبلاگ میندازم یاد تمام این 6 سال گذشته می افتم که با چه اشتیاقی هر دو سه روز یک بار می اومدم آپ می کردم و با هم حرف می زدیم و کلی خاطره و دوست پیدا کردم باز دلم نمیاد تعطیلش کنم، نمی دونم اما با این وضع آپ کردن فکر کنم روزهای آخر عمر این وبلاگ از راه رسیده .

برم؟ بمونم؟ فعلاً دارم روی این فکر می کنم، یک دلیل تردیدم شما هستید می دونم اگه برم ارتباطم باهاتون قطع می شه و دلم خیلی خیلی براتون تنگ می شه، نمی دونم چکار کنم ...


به فاصله سه روز اول دوربین و بعد لپ تاپم به رحمت خدا رفتن! بیخودی و بدون هیچ دلیلی و در حالی که داشتم با هر دوشون کار می کردم یهو خاموش شدن البته برای من بهتر شد چون مدتی بود می خواستم هر دوشون رو عوض کنم و مدل بالاتر بخرم اما تعلل می کردم حالا با این اتفاق زودتر می تونم این کار رو بکنم. سه روزه لپ تاپ ندارم و دارم با لپ تاپ همسر کار می کنم توی این مدت داشتم تحقیق می کردم چی بخرم امروز مدل مورد نظرم رو پیدا کردم و امشب می خرمش، خلاصه اگه نیستم به این دلیله که لپ تاپ ندارم، خواستم فقط خبری داده باشم.


شب های روشن

ساعت 20 دقیقه به 11 شبه اما هوا هنوز تا حدودی روشنه! دارم بچه رو می خوابونم اما طفلکم گیج شده که الان موقع خوابشه یا نه؟! هی توی تختش وول می خوره انگار دودله که بخوابه یا بلند بشه بری بازی کنه منم اینجا کنار تختش معطلم تا کی این بچه متقاعد بشه الان شبه و چشماش رو روی هم بذاره تا بنده هم بتونم برم به بقیه کارهام برسم، نمی دونم امشب چرا اینقدر روشنه فکر نمی کنم شب های پیش اینطوری بوده شایدم من دقت نکرده بودم.

با این حساب مامان هایی که توی کشورهای شمالی تر هستن و نزدیک به قطبن هر شب چطوری بچه هاشون رو می خوابونن؟! مخصوصا تابستون ها که روزها به بلندترین حد خودش می رسه و عملا" شبی وجود نداره.


مثل یک بچه کوچولو مشتاقانه منتظرم فردا یا پس فردا پت پستچی ایبوک ریدرم رو بیاره تا باهاش کتاب بخونم، کودک درونم حالا حالاها قصد خوابیدن نداره درست مثل دخترکم که امشب خوابش نمیاد، منم و سر و کله زدن با دو تا بچه که هر دوش هم شیرینه!

______________

ساعت 11 است و دخترکم آروم توی تختش خوابش برده، صدای نفس های عمیقش رو دوست دارم ...

یک چیزی برای مامان ها بگم و برم: دختر من از اون بچه های بدخواب بوده که از اول تولدش با خوابش مشکل داشتم اما یک ماه و نیمه که قبل از ساعت 11 شب خوابش می بره، دلیلش چیه؟ یک تخت جدید! الان که سه سال و 8 ماه داره اونقدری بزرگ شده که زیبایی رو درک کنه و حس مالکیت روی اشیا داشته باشه، وقتی این تخت رو براش می خریدیم اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که همین تخت من رو نجات می ده چون تا قبل از اون عادت داشت فقط توی آغوشم بخوابه و دیگه داشتم نگران می شدم که تا کی قراره این رویه رو ادامه بده و از من جدا بشه؟ ولی شب اولی که تخت رو براش سرهم کردیم اینقدر ازش خوشش اومد که در کمال تعجب من خودش رفت و توش خوابید و خیلی زود هم خوابش برد! البته تختش هم خداییش خوشگله شکل خونه است و پنجره و شیروونی داره و به بچه این حس رو می ده که توی یک خونه عروسکی می خوابه. شب ها هم پرده  رو نمی کشم تا صبح نور به اتاق بخوابه و زودتر بیدار بشه که اتفاقاً این کار نتیجه خوبی هم داده و بچه ای که تا لنگ ظهر می خوابید از اونور هم تا حدود 1 و 2 نیمه شب بیدار بود الان 9-8:30  صبح بیدار می شه و شب ها هم از خستگی قبل از 11 می خوابه. گاهی یک وسیله بچگونه می تونه عادت سخت بچه های ما رو به تنهایی عوض کنه شما هم امتحان کنید حتی یک آباژور بچگونه هم می تونه بچه رو ترغیب به خوابیدن کنه.


* عنوان پست برگرفته از رمانی به همین نام از داستایوسکی هست.

ebook reader

روز جمعه همگی به خیر

من یک سؤال در مورد ebook reader  دارم. خیلی دلم می خواد شب ها قبل از خواب اگه وقتی پیدا بشه کتاب بخونم الانم دارم همین کار رو می کنم ولی با موبایل. ایراداتی داره مثلاً اگه صفحه 80 باشم دفعه بعد که می خوام از همون صفحه 80 شروع کنم باید از اول صفحات رو رد کنم تا به اون صفحه برسم این کار حوصله سر بره مخصوصاً اگه تعداد صفحات کتاب زیاد باشه الان دارم کتابی می خونم که 470 صفحه داره واقعاً نمی شه هر دفعه اینهمه صفحه رو با دست رد کرد، شاید هم موبایل قابلیتی برای سرچ داره که من ازش بی خبرم.

 از طرفی وقتی صفحه تموم می شه و می خوای بری صفحه بعد کادر تکون می خوره و خراب می شه و باز باید درستش کنی اینا کتاب خوندن رو سخت می کنه، برای امتحان ترایل کیندل رو گرفتم و باهاش یک کتاب انگلیسی رو خوندم خیلی راحت بود صفحات راحت ورق می خوردن بدون اینکه کادر جا به جا بشه و لازم باشه هر دفعه با دست درستش کنی حتی حس ورق زدن کاغذ بهت دست می داد ولی این شامل ای بوک های اورجینال می شه اما وقتی می خوای فایل پی دی اف رو باز کنی کار سخت می شه.

می خواستم ببینم کی تجربه کتاب خوندن با ebook reader رو داره؟ البته منظورم کتاب فارسیه که فایل هاشونPDF هست اگه من یکی از اینا مثل کیندل رو بخرم پی دی اف توش راحت اجرا می شه؟ این مشکلات رو دیگه نداره؟ ستینگش مفصل تر از موبایله؟ می شه راحت صفحه مورد نظر رو سرچ کرد و بهش رسید؟ یک جا خوندم اینا توی تاریکی مطلق قابل استفاده نیستن حتماً باید چراغ روشن باشه؟ اگه اینطوری باشه که به درد من نمی خوره چون من قبل از خواب و توی تاریکی کتاب می خونم. توی نت سرچ کردم ولی به نتیجه خاصی نرسیدم چون می خوام کتاب فارسی باهاشون بخونم و از این نظر هیچ کس بررسی شون نکرده همه رویوها در مورد کتاب های اورجینال و انگلیسیه. اگه شما تجربه ای دارید خوشحال می شم به منم بگید برند ریدرتون رو هم برام بنویسید لطفاً ... حتی اگه اپ های موبایل خوب و کاربردی برای این کار هست ممنون می شم بهم معرفی کنید، خیلی دلم می خواد یکی از اینا داشته باشم ولی نمی خوام اینهمه پول بدم اما همین ایرادات موبایل رو توی این ریدرها هم ببینم.



_______________________________________________________________

اضافه شد:

دوستان خوبم خیلی ممنونم که تجربیاتتون رو در اختیارم گذاشتید، نکات خوبی رو از بعضی کامنت ها متوجه شدم، اولش به دانلود اپ هم راضی بودم ولی با سرچ در نت متوجه شدم این کار در دراز مدت به چشم فشار میاره و حتی یکی گفته بود به دلیل آسیبی که چشمش دیده چشم پزشکش از ادامه کتاب خوندن با موبایل منعش کرده چون اصولاً موبایل برای این کار طراحی نشده اینه که تصمیم قطعیم روی ای بوک ریدر شد. بعد دیدم توی کامنت ها یکی از دوستان اشاره به انجمن کتابخوان داشتن من رفتم اونجا و دیدم به به این همونجاییه که لازمش داشتم کلی سؤال و جواب خوندم و اطلاعات خوبی به دست آوردم.

توی کامنت ها اشاره به مشکل داشتن کیندل با فایل پی دی اف و سایز و فونت و ... داشتید اول اینکه مدل های مختلف کیندل قابلیت ها و مزایا و معایب مختلف دارن و نمی شه گفت همه انواع کیندل ایرادهای اساسی دارن بعد هم توی این انجمن راه حل های خوبی برای قابل استفاده شدن پی دی اف در کیندل پیپر وایت شده بود و کلاً بعد از کلی خوندن مطالبشون به این نتیجه رسیدم برای من با توجه به استفاده ای که می خوام بکنم کیندل پیپر وایت 2015 بهترین انتخابه چون هم چراغ های ریز، کنار صفحه کار گذاشته شده که در تاریکی هم کتاب قابل خوندنه هم وضوح صفحه بهتر از مدل های قبلیشه هم رنگ صفحه سفیدتر از مدل های دیگه است ( از رنگ زرد برای ورق کتاب خوشم نمیاد ) هم به وای فای متصل می شه و می شه مستقیم کتاب دانلود کرد هم مشکلی برای گم شدن صفحه نداره و مزایای دیگه. 

همین الان یک دونه آنلاین خریدم امیدوارم مشکلی برای فونت فارسی و فرمت هایی که من می خوام نداشته باشه اگه معایبی هم داره بی زحمت نگید بذارید دلم خوش باشه که بهترین خرید رو کردم  بی صبرانه منتظرم برسه و بقیه کتابم رو با اون بخونم .

این مدلیه که خریدم:


NEW 2015 Edition Amazon Kindle Paperwhite 6" 300 PPI 4GB Touchscreen Wi-fi


اینم عکسش:



بازم از راهنمایی های شما تشکر می کنم .


نرسری

امروز ( 18 اپریل  2016 ) دو تا وقت ملاقات با دو نرسری متفاوت داشتیم که هر دو رو رفتیم. با مسؤولین هر دو صحبت کردیم و فرم های هر دو رو پر کردیم متأسفانه یکی از ماه جون جای خالی داره اون یکی از اگست. هر دو ویزاها و پاسپورت ها و قرارداد خونه و گواهی تولد بچه رو ازمون خواستن خوب شد با خودم برده بودم. از همه این مدارک کپی گرفتن و گفتن برای بررسی می فرستن به سیتی کنسل و تا اونا جواب بدن و اینا به ما جا بدن چند هفته ای طول می کشه. کاش این کاغذ بازی ها نبود چون اون موقع دیگه زیاد برای ما فرقی نمی کنه و با سفری که به ایران داریم عملاً بچه از سپتامبر می تونه منظم بره نرسری. چند روز توی ماه جون و جولای چه فرقی به حال بچه می کنه؟ تازه اون موقع هم معلوم نیست جا داشته باشه اونی که از اگست شروع می شه از نظر محیط و مسیر بیشتر مورد نظر ماست اما اونم خیلی دیره. به احتمال زیاد شیفت بچه رو بعد از ظهر میندازیم و خودم مجبورم هم ببرمش هم بیارمش، کاش می شد یک طرفش با همسر باشه.

یک نکته جالب اینه که توی انگلیس بچه های 4 تا 5 ساله وارد دوره ریسپشن می شن که یه چیزی معادل پیش دبستانیه اما اینجا این دوره رو ندارن و بچه ها تا 5 سالگی باید نرسری برن بعد یهو وارد مدرسه می شن.

عسلم از نرسری خوشش اومد چون از همون اول وارد گاردنش شد که چند تا خونه بچگونه و وسیله بازی گذاشته بودن و کلی اونجا بازی کرد آخرش هم به زور بردمش داخل اونم به خواست مسؤول اونجا، با این خونه های کوچولو  اینقدر سرگرم شد که آرزو کردم کاش حیاط داشتیم و یکی از اینا براش می خریدیم:



برام خیلی جالب بود که مسؤول ثبت نام گفت شما مسلمون هستید؟ وقتی گفتم آره گفت دلتون می خواد به بچه تون غذای حلال بدیم؟! کاش توی کشور ما هم اینطوری برای فرهنگ ها و ملیت های دیگه ارزش و احترام قائل بودن ما هنوز که هنوزه توی کشورمون جنگ مسخره قومیت ها رو داریم که هر کی زورش بیشتره اونای دیگه رو مسخره می کنه یا بهشون توهین می کنه یا براشون جوک می سازه هنوز گروه هایی هستن که توان سازش با گروه های دیگه رو از داخل کشور ندارن چه برسه به پذیرش فرهنگ ها و ملیت های دیگه.


اومدم عکس گاردن رو از توی موبایلم بریزم روی لپ تاپ چشمم خورد به آخرین عکس هایی که توی شهر قبلی گرفته بودیم یهو یاد اون روزها افتادم و به این فکر کردم که اون شهر هم برای ما برای همیشه به تاریخ پیوست فکر نمی کنم یک بار دیگه امکانش برامون پیش بیاد که بریم اونجا مگه اینکه همسر اونجا دوباره شغل پیدا کنه برای همین با دیدن عکس هاش حس خاصی بهم دست داد، حس اینکه بخشی از زندگی ما برای همیشه تموم شد و از این به بعد فقط باید با دیدن عکس ها و فیلم هاش از اون دوره یاد کنیم.

این عکس رو توی آخرین هفته هایی که اونجا بودیم گرفتم، توی یک شاپینگ سنتر یک پیانو گذاشته بودن و هر کسی که بلد بود بزنه می نشست پشتش، عسل مامان هم با اعتماد به نفس نشست و برامون آهنگ من درآوردی خودش رو زد و مستفیضمون کرد! به اینجا هم دیگه هیچ وقت برنمی گردیم و این پیانو رو که هر هفته می دیدیم برامون تبدیل به خاطره خواهد شد:



اینم عکسی که آخرین روزها از خونه گرفتم، عسلی صندلیش رو آورده و با اشتیاق به شسته شدن لباس ها نگاه می کنه تازه آقای وودی رو هم آورده که اون رو هم در دیدن این اتفاق سرگرم کننده سهیم کرده باشه! :



بهت می گم با دقت ببین، برو جلو آفرین! :



ای کاش می شد دوباره برگشت به دوره پاک و معصومانه کودکی، دوره ای که یکی از جالب ترین اتفاقات روزت نگاه کردن به شسته شدن لباس ها باشه تازه صندلیت رو هم بیاری و دوستت رو هم دعوت کنی  ....

__________________________________

کامنت های پست قبل رو به مرور جواب می دم فقط خواستم تاریخ امروز رو توی این پست ثبت کنم ( اگرچه چند ساعت وقفه افتاد توی شروع و اتمام نوشتن همین چند خط و عملاً وارد روز بعد شدیم ).

 ممنونم از همه کسانی که محبت و انرژی مثبتشون رو در قالب کلمات باز هم به طرف من سرازیر کردن .


1 2 3 4 5 ... 79 >>


  • جعبه جادویی