X
تبلیغات
شیکسون

من و همسرم در اروپا

پایان شیرخوارگی


امروز 25 دسامبر و کریسمس 2014 است، قاعدتاً باید تعطیلات بهم خوش بگذره اما امسال تعطیلات خوبی ندارم دلیلش هم تویی دخترکم آخه امروز دومین روزیه که تو رو از شیر گرفتم و دارم این روزهای ترک اعتیادت رو پا به پات تحمل می کنم.

اولین گام از شیر گرفتنت در ایران برداشته شد و اونجا یک هفته بد رو سپری کردیم تا بتونم عادت شیر خوردن دم به دقیقه تو رو کاهش بدم به فقط موقع خوابیدن و بیدار شدن شیر خوردن. تا اون موقع به شدت به من وابسته بودی و هر نیم ساعت یا یک ساعت یک بار باید بهت شیر می دادم اما تونستم عادتت رو خیلی کم کنم هرچند شب ها بازم مثل یک نوزاد تندتند بیدار می شدی برای شیر و اون رو نتونستم کاری بکنم حتی با داروی خواب آوری که متخصص کودکان برات تجویز کرده بود.

تصمیم گرفتم یک مدت بهت زمان بدم تا با کمتر شدن وعده های شیرت کنار بیای و بعد گام دوم رو بردارم که قطع کامل شیر بود و این مسأله رو گذاشته بودم برای چند ماه بعد یعنی تعطیلات کریسمس و سال نو که بابایی یک هفته خونه باشه و به من و تو کمک کنه.

پریروز عصر از خواب بیدار شدی طبق معمول بهت شیر دادم و تو بعدش سرحال بلند شدی و رفتی دنبال بازیت اما ساعت 8:30 شب یک دفعه بازم اومدی توی بغلم نشستی و شیر خواستی! چند روز بود داشتی وعده هات رو عوض کمتر کردن، بیشتر می کردی و این من رو نگران می کرد، بابایی این رو دید و یک دفعه گفت بیا از همین الان شروع کنیم و یک دفعه قطعش کنیم، من اصلاً آمادگیش رو نداشتم یعنی اون روز عصر که تو بیدار شدی آخرین باری بود که بهت شیر می دادم؟ نه حتی خودم هم آمادگیش رو نداشتم فکر نمی کردم اینقدر برام سخت باشه اما مجبور بودم تا کی این روند باید ادامه پیدا می کرد؟ اون روز که شروع کردیم به این کار 23 دسامبر بود و تو دقیقاً 2 سال و 4 ماه و 5 روز داشتی، فکر می کنم دیگه بس بود ...

ایران به خودم لاک تلخ زدم اما تو با وجود مزه زهرمارش بازم با عق زدن به خوردنت ادامه دادی و ولش نمی کردی بنابر این تلخ کردن محل مورد نظر بی فایده بود و مونده بود یک راه دیگه یعنی رنگ آمیزی! با رژ اون قسمت رو رنگی کردم و بهت گفتم ببین اوف شده، تو داشتی گریه می کردی اما با دیدنش یک دفعه گریه ات قطع شد به وضوح دیدم که جا خوردی و عقب عقب رفتی ... دلم برات خیلی سوخت اما چاره ای نداشتم چکار دیگه می تونستم بکنم؟ باهات قبلاً حرف هم زده بودم که تو دیگه بزرگ شدی و نباید شیر مامان رو بخوری اما اونم فایده نداشت و تو فقط خواسته خودت رو تکرار می کردی گاهی حرف هایی که روانشناس ها می زنن به کار آدم نمیاد یعنی توی زندگی شخصی پیاده کردنش عملی نیست دلم نمی خواست بترسونمت اما مجبور شدم عزیزکم ...

تو ترسیدی و دیگه نخواستی بیای توی بغلم اما بی قراری هات تموم نشد بابایی تو رو برد توی هال تا باهات بازی کنه و سرت رو هم گرم کرد اما من نگران وقت خوابت بودم چون به هیچ شکلی نمی خوابیدی و همیشه عادت داشتی که موقع شیر خوردن خوابت ببره استرس داشتم که چکارت کنیم؟

بالاخره موقع خوابت رسید رفتم شیشه شیرت رو که بعد از سفر ایران بی مصرف بود از توی کابینت برداشتم شستم و برات شیر عسل درست کردم و دادم دستت در کمال تعجب راحت گرفتیش و همونطور که نشسته بودی شروع کردی به خوردن خیلی تعجب کردم اما بعد از کمی شیر خوردن دیگه اون رو نخواستی و رفتی توی جات کنار گوزنت خوابیدی ... نور امیدی به قلبم تابید که شاید اینطوری خوابت ببره اما در اشتباه بودم تو از همون نوزادیت هم با شیشه شیر و پستونک میانه خوبی نداشتی و هربار تلاش کردم تو رو بهشون عادت بدم به در بسته خوردم ... بلند شدی و اومدی توی بغل من نشستی و گفتی می می ... گفتم اوف شده مامان دوباره نشونت دادم ناراحت شدی لباسم رو دادی پایین و اون رو زدی! گفتم گناه داره مامان، بعد تو تندتند بوسش کردی و دل من خون شد ... پیکار آغاز شده بود، از یک طرف من بودم و عشق مادرانه ام که هر لحظه تشویقم می کرد کوتاه بیام و بهت شیر بدم و از طرف دیگه بابایی بود که نمی ذاشت و می گفت تا کی می خوای ادامه بدی؟ هرچی بگذره بیشتر وابسته می شه می خوای تا 3 سالگیش بهش شیر بدی؟ می دیدم راست می گه اما با دلم چکار می کردم؟ ...

تو کوچولو بودی مثل یک جوجه به من پناه آورده بودی و از من شیر می خواستی، مکیدن می خواستی و آرامشی که از این کار می گرفتی و من مجبور بودم ازت دریغ کنم، هیچ وقت فکر نمی کردم این کار اینقدر سخت باشه و برای مادر هم فشار روانی داشته باشه آدم تا خودش توی این شرایط قرار نگیره نمی تونه درک کنه یک کاری که از نظر دیگران چقدر ساده و بی اهمیته برای خود مادر چقدر سخت و پر از فشاره.

ما صبر کردیم که تو کاملاً خسته بشی که زودتر خوابت ببره اما تو قصد خوابیدن نداشتی حتی نمی ذاشتی برق رو خاموش کنیم ما هم صبر کردیم و صبر کردیم تا 4 صبح، تو همش بی قراری می کردی و هیچ جوره آروم نمی شدی از بین روش هایی که امتحان کردیم فقط یک مدل جواب داد اونم این که ببریمت توی هال سرت رو بذاریم روی شونه و راه بریم اونطوری ساکت می شدی اما بازم خوابت نمی برد دیگه فکرمون کار نمی کرد همه راه ها رو رفته بودیم خودمون خسته شده بودیم اما تو همچنان با چشم های قرمز از بی خوابی در برابر خواب مقاومت می کردی و بی قرار بودی ... می دونستیم همین شب اول هر راهی رو که برای خوابوندنت به کار ببریم تو بهش عادت می کنی و دیگه مجبوریم همون رو همیشه انجام بدیم برای همین نمی خواستیم روشی باشه که سخت یا غیرممکن باشه حتی نمی خواستیم با راه بردن بخوابونیمت آخه مگه می شه هر روز روزی دو بار یکی بغلت کنه نیم ساعت راه ببردت تا بلکه بخوابی؟ اما ساعت 4 صبح دیگه به قدری سه تایی خسته بودیم که بابایی تسلیم شد و بردت توی هال تا راه ببردت، تو هم از شدت خستگی داشتی می خوابیدی بابایی یک ربع راه بردت اما فقط چشمات افتاده بود روی هم و تا می اومد توی اتاق بیدار می شدی و گریه می کردی آخه چرا مثل همه بچه ها روی پا نمی خوابیدی یا توی تختت یا کنار ما؟

بابایی برای بار دوم اومد توی اتاق و نشست و سرت رو گذاشت روی سینه اش البته نمی خواستی توی بغلش دراز بکشی همونطوری نشسته از شدت خستگی خوابت برد، ساعت رو که نگاه کردم 4:30 صبح بود ...

شب بدی بود، از خستگی من و بابایی هم بیهوش شدیم در حالی که نمی دونستم اگه دوباره بیدار بشی باید چکار کنیم که باز خوابت ببره؟ تو طبق عادت همیشگیت ساعت 7:30 بیدار شدی که باز شیر بخوری و من با استرس از خواب پریدم بغلت کردم هر کاری کردم تو فقط شیر می خواستی، گریه و گریه و گریه .... باز شروع شد، بابایی هم بیدار شد بردت توی هال ساکت شدی اما تا می اومد توی اتاق دوباره گریه می کردی نه این راهش نبود تو باید یاد می گرفتی توی اتاق و در حال دراز کشیدن بخوابی نه اینکه یک نفر نیم ساعت راه ببردت آخه ماشالا سنگین شدی و حتی زور بابایی هم نمی رسه که اینهمه مدت راه ببردت من که جای خود دارم البته منم تلاشم رو کردم بردمت توی هال کنار پنجره و باهات حرف زدم اما فایده ای نداشت یک ربع راه بردنت حتی بیشتر از حد توانم بود، بابایی پیشنهاد داد تو رو به حال خودت بذاریم تا اینقدر گریه کنی که خودت از خستگی خوابت ببره دلم نمی اومد اما مجبور شدیم این راه رو هم امتحان کنیم دو تایی خودمون رو به خواب زدیم تو شروع کردی به جیغ زدن جیغ هایی از ته دل و جگرخراش، اعصاب فولاد می خواد ببینی بچه ات داره جیغ می زنه اما خودت رو به خواب بزنی تا اونم ازت یاد بگیره و این مدلی بخوابه. تو جیغ می زدی و من آروم اشک می ریختم دیگه از تحملم خارج شده بود، از شدت جیغ می لرزیدی اومدی پتو رو از روی من کنار زدی موهام رو کنار می زدی، می خواستی بغلت کنم تحملم تموم شد بلند شدم بغلت کردم بوسیدمت باهات حرف زدم تو فکر کردی می خوام بهت شیر بدم خوشحال شدی اما بهت گفتم می می اوف شده دوباره جیغ زدی، نفس عمیق کشیدم خدایا این وضع کی می خواد تموم بشه؟ بابایی گفت دارم کار رو خراب می کنم و باید بهت بی توجهی کنم چون هر راهی وجود داشت رو رفته بودیم و فایده نداشت، دوباره خودم رو به خواب زدم حتی جام رو با جای بابایی عوض کردم که از دسترست دور باشم اما تو اصلاً به بابایی کاری نداشتی از تخت اومدی بالا کنار من نشستی و با دستات به زور می خواستی چشم هام رو از هم باز کنی، چشم های خسته و خیس من رو ... چشم هام رو باز کردم تا بدونی کنارتم بیدارم و خیالت راحت بشه اما به زور پتو رو از روی من کنار می زدی و سعی می کردی بلندم کنی، چقدر نقش دل سنگ رو بازی کردن سخته، چقدر مجبور بودم دلرحمی رو کنار بذارم و اینهمه صحنه دردناک رو ببینم و کاری نکنم، دلم پاره پاره بود از درد ...

تو از 5:30 تا 7:30 صبح فقط جیغ زدی و جیغ زدی، آخرش از خستگی زیاد توی بغل بابایی خوابت برد من که نمی تونستم اصلاً بغلت کنم تا می اومدی توی آغوشم فقط و فقط شیر می خواستی، بابایی تو رو آروم بین خودمون خوابوند و من با بغضی توی گلو نگاهت می کردم و خودم رو بابت این آزاری که بهت داده بودم نمی بخشیدم ...

سه تایی خوابیدیم تا ساعت 10:30 که باز بیدار شدی و باز گریه برای شیر، این بار بردمت توی آشپزخونه برات شیرعسل درست کردم آخه اولین شبی بود که تا صبح هیچی نخورده بودی و لابد خیلی گرسنه بودی اما تو بازم شیشه رو قبول نکردی یه دفعه یاد یک بسته بیسکویت جینجربرد که برای کریسمس خریده بودم افتادم که چون شکل آدمک بود شاید نظرت رو جلب می کرد آوردمش و همون نجاتم داد تو یک بسته رو تا ته خوردی و دیگه ساکت شدی، شب یلدای ما در واقع همون شب بود که برای ما خیلی کش اومد و خیلی سخت بود.

صبح تا ظهر طبق عادت چیزی نخواستی ناهارت رو هم که دادم حالا باز موقع خواب ظهرت و دردسرهاش شده بود، اما تو نخوابیدی که نخوابیدی، بابایی خوابید اما من نتونستم و پا به پات بیدار موندم، بیدار خوابی شب قبل داغونم کرده بود و محتاج نیم ساعت خواب بودم ولی وقتی تو بیدار بودی نمی تونستم ولت کنم به امون خدا چقدر بد بود فکر کن هر روز عادت داشتیم دو تایی بخوابیم اما یک دفعه باید این عادت رو عوض می کردیم من بیدار موندم و موندم تااااااا ساعت 3 صبح فردا!

از 1 نیمه شب هم تلاش می کردیم بخوابونیمت ولی همون بدبختی های شب پیش اتفاق افتاد من دیگه انرژیم ته کشیده بود، شب کریسمس بود و عوض جشن گرفتن و خوشحالی مثل مرده افتاده بودم روی تخت و برای اینکه خوابم نبره فیلم می دیدم و چشمم دائم به تو بود چقدر حالم بود حتی روحم به جسمم هم فشار آورده بود و احساس می کردم واقعاً مریض و بدحال هستم. 

اون شب یعنی دیشب دومین شب تلاش ما بود ما تو رو توی پتو گذاشتیم و تاب دادیم اما خوابت نبرد روی پا گذاشتیمت اما یک لحظه هم بند نمی شدی، هر کاری می کردیم نمی شد حتی من کارسیتت رو آوردم و تو رو توش گذاشتیم و مثل گهواره تاب دادیم اما تو فقط دو دقیقه توش بودی و باز بیرون اومدی و گریه کردی ... من دیگه تحملم از شب قبل هم کمتر شده بود وقتی بهت نگاه می کردم که اینقدر کوچولویی و به شیر من وابسته ای و من عمداً دارم ازت دریغ می کنم احساس گناه شدید می کردم تو هم از وقتی محرومت کردم دائم اسمش رو می گی هی میای توی بغلم می شینی و با نگاه معصومانه ات می گی می می، پشت سر هم تکرارش می کنی، هیچ وقت نمی گفتی حالا از وقتی ازش محروم شدی می گی و خون به دل من می کنی آخرش هم طاقت نیاوردم و با صدای بلند گریه کردم وقتی به هق هق افتادم تو بغض کردی و می خواستی گریه کنی اما سریع اشکام رو پاک کردم و خندیدم که ناراحت نشی وقتی رفتی آروم گریه کردم سطل آشغال کنار تختم پر از دستمال کاغذی شده بود ...

ساعت داشت 3 می شد تو از شدت خستگی چشمای پر از خوابت رو بسته بودی و فقط اشک می ریختی بلند شدم، توی آغوشم گرفتمت و سرت رو گذاشتم روی سینه ام اینقدر خسته بودی که 5 دقیقه ای خوابت برد، خوشحال شدم که بالاخره خوابیدی اما این راهش نبود تو نباید عادت می کردی که ما ایستاده تو رو در آغوش بگیریم اما چکار کنم راهی به ذهنم نمی رسه.

تو از ساعت 3 خوابیدی تا 12 ظهر! این بعد از تولدت اولین باری بود که بی وقفه 9 ساعت می خوابیدی، خیلی خوشحال شدم که برای شیر بلند نشدی اما نمی شه به این زودی نتیجه گرفت شاید امشب بیدار بشی باید دو هفته ای بگذره که بتونم بگم تو عادت از خواب بیدار شدنت برای شیر از سرت افتاده یا نه.

امروز کریسمسه تو ساعت 12 ظهر از خواب بیدار شدی برات شیرعسل درست کردم نخوردی بهت میوه دادم نخوردی، نق می زدی و باز بهانه شیر بعد از بیدار شدنت رو می گرفتی آخرش مجبور شدم با سه پاکت کوچیک چیپس سیر و ساکتت کنم، ناراحتم آخه چیس که نشد صبحانه بعدم روزهای دیگه رو چکار کنم؟ همش که نمی شه با هله هوله ساکتت کرد، باید تغذیه ات درست باشه فعلاً که دارم باهات کلنجار می رم حالا خوبه عادت شیرهای نیم ساعت یک بار رو ایران ازت گرفتم وگرنه الان برای اونا هم بیچاره بودم.

الان موقع ناهارته برات خورش بادمجون درست کردم که خیلی دوست داری برم برات بیارم اما از بعدش می ترسم از اینکه باز موقع خواب بهانه بگیری و مثل دیروز یک کله تا صبح روز بعد بیدار باشی.

چقدر این روزها سخت می گذرن و کند، کریسمس دو سال پیش هم که تازه به دنیا اومده بودی و خوابت روز بود و بیداریت شب تا صبح رو هیچ وقت فراموش نمی کنم، اون روزها بد بودن و من همیشه خسته و از شدت خستگی و تنهایی افسرده ... کریسمس امسال رو هم فراموش نمی کنم مامان، این روزهایی که وقتی بهت نگاه می کنم عذاب وجدان شدید می گیرم، بابایی دیروز روز بدی نداشت مثل هر روز بود براش، ظهر هم خوابید بعد بیدار شد و به مقاله هاش رسید اما برای من هر لحظه اش متفاوت از هر روز بود و خیلی سخت گذشت، خوش به حال مردها که شیر نمی دن و زیاد درگیر مشکلات بچه نمی شن.

اینا رو برات نوشتم تا بدونی برای هر مرحله از رشدت چقدر برنامه می ریزم و چطور به هردومون سخت می گذره کاش الان اونقدر حوصله داشتم که خونه رو این شکلی می کردم برات:



می خوام سال های دیگه که بزرگ تر شدی با گذاشتن درخت و تزئینش و گذاشتن کادو زیرش و قصه بابانوئل که قراره شب برات از دودکش هدیه بفرسته خوشحالت کنم و تلخی این دو تا کریسمس رو از یاد تو و خودم پاک کنم.

یلدای کوچولوی ما

امشب بلندترین شب سال یعنی یلداست، امیدوارم همگی شب خوبی رو در کنار خانواده و دوستانتون داشته باشید.

ما دیروز رفته بودیم بازار میوه ولی انار و هندونه پیدا نکردیم به جاش امروز رفتیم آب انار خریدیم، کاچی به از هیچیه دیگه! انواع و اقسام تنقلات رو هم که از قبل داشتیم و تصمیم داریم امشب با همسر و وروجک بشینیم دور میز یلدامون، یک یلدای سه نفره داشته باشیم، گل بگیم و گل بشنویم و پرخوری کنیم!

به شما هم خوش بگذره.

* مرضیه جان و ستاره عزیزم ممنونم از تبریکتون .


..................................................

بعداً اضافه شد:

اینم میز کوچیک شب یلدای ما، همونطور که گفتم هندونه و انار گیرمون نیومد اگه می رفتیم سوپر مارکت ایرانی حتماً می تونستیم پیدا کنیم اما چون دور بود و هوا هم سرد، نرفتیم اما به جاش آب انار خریدیم و تنقلات و میوه هم که پای ثابته، توی پرانتز بگم که فنجون قهوه ای که نصفه است مال دخترمه البته قهوه اش دی کف ( بدون کافئین ) هست.

من و همسر یک ساعت پشت این میز نشستیم و حرف زدیم و از بودن با هم لذت بردیم و به شیرین کاری های دخترکمون خندیدیم و اینطوری شبمون رو به یاد موندنی کردیم، به همسر که به قدری خوش گذشت که می گه هر شب این میز رو بچین از سر کار که میام با هم میوه و چای رو اینجا بخوریم نه توی اتاق، اسمش رو هم گذاشته کافی شاپ خونه! گاهی خوشبختی توی همین لحظات ساده اما دلنشینه که با عزیزانت بگذرونی:



حالا که دارم عکس می ذارم عکس گوزن دخترم رو هم می ذارم، گفته بودم این تنها عروسکیه که فسقلی باهاش خیلی ارتباط برقرار کرده و صبح تا شب توی بغلشه، قیافه خیلی خاصی نداره اما فکر می کنم چون خیلی نرمه و بچه می تونه سرش رو توی شکمش فرو ببره ازش خوشش میاد، خواستید عکسش رو بذارم، ما هم گفتیم چشم:



راستی یک وبلاگ باحال هم پیدا کردم که در مورد خاطرات کسیه که توی داروخونه کار می کنه، تصمیم گرفتم به شما هم معرفی کنم من خودم از خوندن مطالب این وبلاگ چیزهای زیادی در مورد اوضاع داروخونه ها در ایران و شغل نسخه پیچی یاد گرفتم که برام جالب هم بود، شما هم سری به این وبلاگ بزنید امیدوارم خوشتون بیاد اینم لینکش:

خاطرات یک نسخه پیچ

__________________________________

بعداً نوشت:

از همه دوستان عزیزی که یلدا رو به من تبریک گفتن صمیمانه تشکر می کنم، امیدوارم به همگی این شب خوش گذشته باشه چه کسانی که کنار خانواده هاشون بودن چه کسانی که مثل ما تنها و دور از همه هستن.


روزهای پایانی سال

توی این مدت چند بار نوشتم اما از خیر انتشارش گذشتم آخه چیز خاصی نبود فقط گفته بودم این روزهای آخر سال سر ما هم شلوغ شده و با همسر داریم به شدت کار می کنیم شکر خدا هم کارمون گرفته و درآمدش چندین برابر روزهای اول شده اما باید بگم کار پرپیچ و خمیه و بعضی وقتا واقعاً صبر و حوصله می خواد، گاهی گره می خوره، گیر می کنیم، خرابکاری می شه ... اما هرطور هست بعد حلش می کنیم و چم و خم کار خیلی دستمون اومده الان دیگه بخش زیادی از یکشنبه هامون رو هم می ذاریم برای کار چون هر چی بیشتر می گذره حجم کار هم بیشتر می شه، روز تعطیلمون عملاً شده یک روز اما راضی هستیم.


دسامبر هم داره به نیمه می رسه دیگه تقریباً برگ زردی روی درختا دیده نمی شه همه ریخته و همه چیز برای اومدن زمستون آماده است هرچند هوا سرد شده اما نه زیاد به همون شیوه انگلیسی خودش سرد شده یعنی سرد ملایم و قابل تحمل.

آخر هفته ها بیرون خیلی شلوغ شده به طوری که راه رفتن با کالسکه عملاً غیر ممکن شده، اینقدر که جمعیت توی سیتی سنتر زیاد شده و همه در حال خرید سال نو هستن دیگه نمی شه حتی درست راه رفت. دو تا ویکند گذشته که من و همسر مسیرمون رو عوض کردیم و از کوچه پس کوچه خودمون رو به فروشگاه مورد نظرمون رسوندیم یعنی ترجیح دادیم از خیر دیدن کریسمس مارکت بگذریم اما راحت تر راه بریم ولی شب موقع برگشت به خونه حیفمون اومد اونهمه رنگ و نور و هیاهو رو از دست بدیم و تصمیم گرفتیم هرطور هست راهمون رو از بین مردم باز کنیم اما با سختی به نیمه های راه که رسیدیم یک پلیس جلوی من رو گرفت و گفت قصد دارید مستقیم برید؟ گفتم بله گفت بهتره راهتون رو عوض کنید و از کوچه سمت راست برید جلوتر جمعیت در هم قفل شده و با کالسکه نمی تونید رد بشید! بعد هم که برای شام خودمون رو به مک دانلد رسوندیم آهی از ته دل کشیدیم آخه جای سوزن انداختن نبود اما ما گرسنه تر از اونی بودیم که با دیدن اون صحنه فجیع! ول کنیم بریم، همسر با بچه رفت توی صف سفارش منم رفتم توی صف دستشویی که خودش چند متری می شد! خلاصه این وضع روزهای آخر ساله هر جایی می خوای بری هر تفریحی می خوای بکنی باید کلی معطل بشی، گاهی می خوایم بی خیال بیرون رفتن بشیم اما عشق به پیاده روی در هوای پاک و آزاد و داشتن یک روز متفاوت باز هم ما رو به بیرون می کشونه.

امان از دست این مردم که روزهای آخر سال عشقشون اینه که بیان مارکت و با پاینت های آب؟/جو یا شر/./اب داغ در دست دور هم بایستن و بگن و بخندن، خوب البته دیدن شادی مردم آدم رو شاد می کنه ولی راه رفتن رو برای ویلچرنشین ها یا کالسکه دارها سخت می کنه، امیدوارم سال دیگه از شر این کالسکه خلاص بشم و بتونم مثل آدم راه برم، دو ساله حسرت استفاده از پله و پله برقی یا راه رفتن درست بین جمعیت به دلم مونده! توی مراکز خرید هروقت قراره بریم یک طبقه دیگه ( که بارها هم پیش میاد ) کلی باید توی صف آسانسور بایستم و با حسرت به کسانی که راحت از پله ها بالا و پایین می رن نگاه کنم! حسرتای ما رو ببین تو رو خدا!
این روزا اتفاق خاصی نمی افته که بنویسم همین زندگی روزمره که همه دارن برای منم داره سپری می شه، فقط منتظرم، منتظر چی؟ نمی دونم شایدم بدونم ولی پیشاپیش گفتن ازش فایده ای نداره.

می گم این سیاه پوستا چرا اینقدر راحت با صدای بلند دعوا می کنن و خجالت نمی کشن از جمع شدن مردم؟ من تا حالا سه چهار تا درگیری اینجا دیدم که همشون کار سیاه پوستا بوده جالبه همشون هم زن بودن که با یکی گلاویز شدن! دفعه پیش که سه چهار تا دختر خوش تیپ و فشن سیاه پوست با صاحب یک فروشگاه دعواشون شد و اینقدر جیغ و داد کردن که پلیس مرکز خرید مجبور به مداخله شد بیچاره صاحب فروشگاه از خجالت و نگاه های مردم سرش رو انداخته بود پایین هیچی نمی گفت اما اون دخترا بدون خجالت داد می زدن و باهاش دعوا می کردن. خیلی وقتا مادرهای سیاه رو می بینم که با صدای کلفت و بلندشون بچه شون رو توی خیابون دعوا می کنن و یه ذره وقار و متانت ندارن، قطعاً همه سیاه ها اینطور نیستن منم نژادپرست نیستم که بخوام از یک رنگ پوست دفاع کنم اما همونطور که گفتم هر دعوایی که اینجا دیدم مسببش یک سیاه بوده یا لااقل اونی که صداش رو بلند کرده و آبروریزی راه انداخته سیاه بوده به هر حال آدم به یک نتایجی می رسه همچنان که به نظرم نژاد چینی ها و کلاً آسیای شرقی یک نژاد خجالتی و محجوبه بعضیاشون اونقدر خجالتی هستن که وقتی باهات حرف می زنن صداشون آهسته است و با شرم خاصی بهت نگاه می کنن، بعضیاشون موقع حرف زدن به نظرم حالتی مثل یک تعظیم کوتاه هم دارن آدم یاد حرف زدن های هانیکو می افته! انگار توی فرهنگشونه.

توی بعضی وبلاگ ها می بینم صاحب وبلاگ عکس از خودش می ذاره اما صورتش رو می پوشونه اوایل از خودم می پرسیدم فایده اینطور عکس ها چیه؟ به هر حال چهره برای خواننده مهم تره اما بعد که دیدم خواننده ها استقبال کردن به نظرم رسید براشون حتی اینطور عکس ها که چهره توش مشخص نیست هم جذابیت داره شاید می خوان فضای عکس رو ببینن یا طرز لباس پوشیدن رو یا هر چیز دیگه ای ... نمی دونم به هر حال اگه شما هم دوست دارید شاید منم از خودم عکس بذارم البته رمزی می ذارم. 
 
ادامه مطلب

یک پست پر از عکس

بعد از پست غمگین پایینی می خوام یک پست پرعکس بذارم براتون تا حال و هوای وبلاگم عوض بشه.

چند شب پیش همسر یهو گفت بیا حاضر شیم بریم کریسمس مارکت توی شب باید دیدنی باشه بچه هم حتماً کلی خوشش میاد، من که کلاً پیاده روی توی شب های سرد پاییزی رو دوست ندارم بهش گفتم چرا الان؟ شنبه صبح می ریم که هم روزه همه چیز بهتر دیده می شه هم هوا یکم ملایم تره، اما همسر که خیلی دلش هوای بیرون رو کرده بود اصرار کرد منم دیدم خیلی هوایی شده توی ذوقش نزدم و آماده شدم و بچه رو هم حاضر کردم و رفتیم سراغ مارکت.

با اینکه هوا سرد بود اما عده زیادی اومده بودن و این از عجایب این سرزمینه که ساعت 8 شب خیابون اینقدر شلوغ باشه و اینهمه آدم ببینی! این دو ماه آخر سال همه رو به شوق میاره و توی خیابون ها در حال خوشگذرونی و خرید هستن.

عکس های زیر مربوط به همون شبه بهتون قول داده بودم از حال و هوای کریسمس براتون بیشتر عکس بذارم برای همین با دوربین رفتم اما خوب این بار همه عکس ها مربوط به شبه:








این خونه های سرامیکی رو خیلی دوست داشتم و دلم می خواست یک دونه بخرم اما وزنش زیاد بود و برای مایی که معلوم نیست توی این شهر یا کشور بمونیم بار اضافی محسوب می شد اما واقعاً خوشگلن نه؟ من رو یاد خونه های توی کارتون بچه های کوه آلپ میندازه مخصوصاً خونه آنت که همیشه هم از دودکشش دود می اومد و به من حس گرما و امنیت می داد! :








همه جا حتی روی در و دیوار سمبل های کریسمس به چشم می خوره:





حتی سطل آشغال ها هم این شکلی شدن:



این عکس ویترین یک فروشگاهه که ربطی به کریسمس مارکت نداره اما از رنگ قرمز و چیدمانش خوشم اومد:



و پایان همه گشت و گذارها پاهای خسته از پیاده روی طولانی، خوابوندن عروسک تو کالسکه اش و رفتن به یک کافی شاپ برای نوشیدن یک فنجون قهوه داغ و درکردن خستگیه و بخش خوب گردش هامون مخصوصاً توی ویکندها همین موقع است، وقتی بچه خوابه و به ما اجازه می ده یک ساعت رو برای خودمون داشته باشیم و بشینیم و کلی با هم حرف بزنیم و احیاناً گشتی هم در اینترنت بزنیم:




اینم چند تا عکس از وروجک که خواسته بودید، این روزها تا ولش می کنی برای خودش از دور یک کاج تزئین شده نشون می کنه و می دوه می ره سراغش و ول کن ماجرا هم نیست! :





مثل همه بچه ها عشقش فروشگاه های اسباب بازی فروشیه و هروقت می ره تو حالا حالاها رضایت نمی ره بیاد بیرون:



یک بار که این خرس بزرگتر از جثه خودش رو دیده بود و سفت بغلش کرده بود و حسابی بهش دل بسته بود، ما هم دیدیم اینقدر براش بزرگه که نمی تونه باهاش قدم از قدم برداره و تلو تلو می خوره به هزار تا قصه و داستان که خرسه لالا داره باید بره پیش مامانش بخوابه و اینا از بغلش درآوردیم و در عوض رفتیم از فروشگاه کناری یک گوزن سنتا براش خریدیم که اونم بزرگه اما توی بغلش جا می شه:



تموم شد! 

دو سه تا رو هم قبل از انتشار پاک کردم تا باز برادران زحمت کش فیل هوا کن! مشکلی پیش نیارن.


ثبت برای خودم:

سه شنبه ای که گذشت بچه رو بردیم کلینیک تا اسپری ضد آنفولانزا رو بهش بزنن. از قبل NHS برامون نامه فرستاد و گفت باید بچه رو بیارید این برنامه برای بچه های 2 تا 4 ساله است برای ایمن شدن در برابر این ویروس، دو تا اسپری توی بینی و تمام، حالا خیالم راحت شد ...



امروز روز بدی بود ...

امروز روز تولد منه اما امسال هم مثل بقیه سال های پیش شاد نبودم هرچند دلیل امسال فرق داشت. سال های گذشته اگه شاد نبودم به این خاطر بود که بعد از سی سالگی هر سال یعنی یک سال به پیر شدن نزدیک تر شدن و از جوونی فاصله گرفتن و این برای من شادی نداشت اما امسال از همون سر صبح که توی اینترنت اومدم دیدم همه جا پیام تسلیت زدن برای رفتن ابدی خواننده جوون ایرانی « مرتضی پاشایی » که 11 ماه با سرطان معده جنگید و در نهایت تسلیم مرگ شد و این بدترین خبریه که آدم صبح روز تولدش می تونه بشنوه.

واقعیتش من زیاد با مرتضی پاشایی آشنایی نداشتم اما نمی دونم چرا از صبح تا الان خیلی گرفته هستم اینقدر عکس ها و پیام های تسلیت رو توی اف بی دیدم که آخرش هم گریه ام گرفت و الان دارم با چشم های خیس می نویسم.

من با سرطان با این درد بی درمون آشنا هستم، خودم داغدارش هستم چون یکی از عزیزترین های زندگیم رو با همین لعنتی از دست دادم و الان با اینکه 8 سال از رفتنش می گذره هنوز که هنوزه نتونستم مرگش رو باور کنم، هنوز سر مزارش نرفتم و حتی سنگ قبرش رو ندیدم و ذهنم سعی داره فقط خاطرات زنده بودنش رو برام حفظ کنه برای همین وقتی توی سفرم به ایران رفتم خونه شون و عکسش رو که کنار قابش یک روبان سیاه زده بودن دیدم طاقت نیاوردم و زود از اون اتاق اومدم بیرون.

نمی دونم این چه دردیه که در سال 2014 هم براش درمان قطعی پیدا نشده و چرا علم پزشکی اینقدر در برابر این بیماری ناتوانه؟ کاش راهی بود که همه بیماران سرطانی درمان بشن، کاش ...

چند نفر از دوستان روز تولدم رو یادشون بود و بهم تبریک گفتن. از محبتشون خیلی خیلی ممنونم و اینکه چطور با وجود اینکه بهش اشاره ای نکرده بودم یادشون بود برام عجیب و دلگرم کننده بود  ...

... اما از بقیه شما خواهش می کنم این روز رو به من تبریک نگید حال روحی من امروز خوش نیست و همونطور که گفتم چند سالیه که این روز دیگه من رو خوشحال نمی کنه. هر سال دو تا مناسبت من رو غمگین می کنه یکی همین روز تولدمه یکی هم شب یلدا که خاطره خوشی از وقتی که خودم عروس شب یلدا بودم ندارم. یادآوری شب یلدای سال 86 که برای من به عنوان یک تازه عروس به تنهایی و با غم سپری شد همیشه و هر سال ناراحتم می کنه ...


یک سؤال دارم اونم اینه که من همیشه از تصور اینکه یکی از عزیزانم رو با بیماری یا تصادف یا هر اتفاق ناگهانی دیگه ای از دست بدم وحشت دارم خیلی وقتا ذهنم درگیرش می شه و این ترس از وقتی که سرطان واقعاً دامن خانواده ما رو گرفت و چند ماه درگیرش بودیم بیشتر شده مخصوصاً در مورد همسر که اصلاً نمی تونم به نبودنش فکر کنم و ترس اصلیم هم همینه ... می خواستم ببینم شما هم همینطوری هستید یا من زیادی بهش فکر می کنم؟ چرا من اینقدر می ترسم؟


این روز تولدمه اما این حس گندیه که باز از صبح با خوندن خبر مرگ این جوون بیچاره من رو درگیر خودش کرده که اگه بازم این بیماری خدای نکرده سراغ عزیزان من بیاد باید چکار کنم؟ حسم خوب نیست، ببخشید اگه پستم غم داشت اما اگه ممکنه برام بنویسید که شما هم از تصور از دست دادن عزیزانتون می ترسید و این یک حس مشترک بین همه انسان هاست یا فقط من اینطوری هستم؟ 

خدا مرتضای عزیز رو رحمت کنه و به خانواده اش صبر بده ...


1 2 3 4 5 ... 63 >>