X
تبلیغات

من و همسرم در اروپا

همه چیز وایرلس!

مودم وایرلس

موس وایرلس

هدفون وایرلس

کیبورد وایرلس

و حالا امروز اسپیکر وایرلس رو هم پستچی آورد

از دست این توتوی شیطون، همه وسایل اضافی داره از خونه ما و دکور و حتی وسایل الکترونیکمون حذف می شه، همه چیز برای این بچه حکم اسباب بازی رو داره حتی این سیم های بینوا! کابل اسپیکرهای قبلیم رو هم همین چند روز پیش به رحمت خدا فرستاد و این یکی هم به ناچار به جمع وایرلس ها پیوست! 

کاش اینقدر که با همه چیز بازی می کنه و بهشون به چشم اسباب بازی نگاه می کنه با اسباب بازی های خودش هم بازی می کرد! راستش دیگه انگیزه ای ندارم براش اسباب بازی تازه بخرم، البته تا یک مدتی ...

بابانوئل در راهه!

ماه اکتبر از نیمه گذشته و از الان همه جا داره کم کم رنگ و بوی کریسمس می گیره در حالی که هنوز دو ماه و نیم دیگه به پایان سال مونده.

پریروز دبنهامز بودیم، دکورشون رو عوض کرده بودن و کم کم رنگ قرمز داره همه جا به چشم می خوره. این تزئینات هر چی که باشن کم و زیاد از کاج گرفته تا بابانوئل، از سورتمه و کادوها و گوزن ها گرفته تا گوی های رنگی و شکلات های آویزون و درخت و جینجر برد هاوس و ... همیشه و همیشه حال من رو خوش می کنن و با دیدنشون به یاد احساسات کودکی انگار یک هوای پر از اکسیژن ناب رو تنفس می کنم و کلی انرژی می گیرم.

این عکس ها رو از فروشگاه دبنهامز گرفتم با خودم فکر کردم شاید شما هم مثل من عاشق این چیزا باشید پس بهتره حس خوبم رو با شما شریک بشم:







دوربینم رو نبرده بودم اینا با موبایله بعد سر فرصت عکس های بیشتر و از جاهای دیگه براتون می ذارم، این انگار یک سنت هر ساله شده توی وبلاگم .


افکار لحظه ای ( خمیر دندون با عطر مهر مادری )

درست یک ماه و یک روزه که از ایران برگشتیم و دیشب خمیر دندون « بس » با عطر سیبم رو که مامانم برام خریده بود تموم کردم. وقتی مینداختمش دور احساس کردم یکی از یادگاری های مامانم رو دارم دور میندازم، حیف که این خونه کوچیکه و جایی برای نگهداریش نداشتم وگرنه من آدمیم که از اینجور چیزا زیاد برای خودم به یادگار نگه می دارم.

 این خمیر دندون رو یک شب وقتی تنهایی رفته بود خرید از داروخونه محل برام خریده بود، قبلش بهم زنگ زد و گفت: فقط بس دارن برات بخرم مامان؟ گفتم آره مامان مرسی ... چند ثانیه بعدش دوباره زنگ زده بود که: فقط طعم نعنا و سیب داره، اشکالی نداره؟ و من با لبخندی بر لب که « بگردم تو رو که هنوزم روی جزئیاتِ خریدی که برام می کنی اینقدر حساسی ... » بهش گفتم نه مامان جان همون خوبه، مرسی ... 

و حالا همون رو انداختم دور و یک دونه جدید رو که رنگ و بویی از ایران و مامان و مهربونی هاش نداشت گذاشتم به جاش.

آره یک خمیر دندون هم می تونه من رو به یاد مهربون ترین مامان دنیا بندازه، کاش همیشه پیشش بودم، داره بدون من بدون دخترش پیر می شه همونی که عمرش رو به پام گذاشته بود ...


فرشته ای که ...

در مورد یک موضوعی از سر شب هی نوشتم هی ویرایش کردم هی یک جاهاییش رو پاک کردم و سر آخر هم از خیر انتشارش گذشتم.

کاش می شد هر فکری که از ذهن می گذره رو توی وبلاگ نوشت و ازش رها شد تا هی گوشه ذهنت وول نخوره، هی قلقلکت نده و هی بهش فکر نکنی ... ساعت از 3 نیمه شب گذشته بهتره برم بخوابم، همین چند خط رو هم که نوشتم هرچند که مبهمه ولی از ننوشتنش برای من بهتره ...

 ... راستی چیز خیلی مهمی هم نیست فقط من خیلی وسواس دارم توی نوشتن هر چیزی.

پ.ن. : عنوان این پست عنوان همون پست منتشر نشده است.

یک دوستی وبلاگی دیگه که تبدیل به دوستی واقعی شد

دنیای وبلاگ نویسی دنیای عجیبیه. وقتی 4 سال پیش که تازه به این کشور اومده بودیم و از همه دوستانم برای مدتی نامعلوم خداحافظی کردم به ذهنم رسید برای پر کردن جای خالی اونا خاطرات و افکارم رو یک جا بنویسم و وبلاگ بهترین گزینه بود اما اصلاً فکر نمی کردم یک روزی همین وبلاگ باعث بشه با تعداد زیادی از خواننده ها آشنا بشم و حتی بعضی از اونا رو از نزدیک ببینم و دوستی به اصطلاح وبلاگیمون به عالم واقعیت کشیده بشه اما الان این اتفاق افتاده و برای من خیلی جالب و عجیبه الان دیگه این وبلاگ یکی از داشته های ارزشمندم توی زندگیمه که اگه یک روز بهش سر نزنم حس می کنم چیزی گم کردم، الان دیگه شماها از دوستانی که یک زمانی داشتم و فکر می کردم چقدر جدا شدن ازشون سخت باشه به من نزدیک تر هستید و بیشتر در جریان زندگی من، افکار و آرزوها و احساسات من هستید تا اونا، وقتی پارسال بعد از چند سال رفتم ایران و با همسر رفتیم خونه صمیمی ترین دوستم اون حتی نمی دونست من چطوری دوره بارداریم رو گذروندم چه اتفاقاتی برام افتاده و روزهام رو اینجا چطور می گذرونم یک دفعه با یک بچه توی بغلم باهام دیدار کرد که هیچی ازش نمی دونست به جز چند تا عکس که براش فرستاده بودم در حالی که شما همیشه همراه من هستید و توی لحظه لحظه خوشی ها و ناخوشی ها با من شریک هستید با من حرف می زنید و حرف زدن با شما به من آرامش می ده خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنید، بله حتی از صمیمی ترین دوست دوران دانشگاه هم دور شدم برای همینه که می گم دیگه از ایران تا حدود زیادی دل کندم چون هیچی مثل گذشته ها نیست حالا بگذریم بحث چیز دیگه ای بود.


من هفته گذشته با یک دوست وبلاگی ملاقات کردم که هیچ وقت فکر نمی کردم بشه. یادمه وقتی تازه با وبلاگش آشنا شده بودم اینقدر از طرز نوشتنش و رفتارش با خواننده ها خوشم اومده بود که دیگه خوندن وبش رو ترک نکردم تا اینکه خودش تصمیم گرفت دیگه ننویسه. من اواخر وب نویسیش باهاش آشنا شدم و فقط دو سه تا کامنت براش گذاشته بودم یادمه وقتی می دیدم به کامنت هام جواب داده خیلی خوشحال می شدم اون موقع ها اصلاً فکر نمی کردم این آدم رو یک روزی توی خونه ام ملاقات خواهم کرد و میزبانش خواهم بود مخصوصاً که اون موقع من ایران بودم و اون کانادا! اما زندگی خیلی غیرقابل پیش بینیه.

یک بار که خیلی دلم براش تنگ شده بود اینجا ( اون پاراگراف قرمز ) در موردش نوشتم. بعدها خود مرجان بدون اینکه این پست رو دیده باشه برام کامنت گذاشت و گفت مدت هاست وبم رو می خونه! اینقدر خوشحال شده بودم که حد نداشت انگار یک دوست چند ساله رو دوباره پیدا کرده بودم، بعد توی اف بی ارتباطمون رو با هم ادامه دادیم و دو سه سالی به این شکل گذشت تا اینکه هفته پیش مرجان برام پیغام گذاشت که داره میاد انگلیس و شهر ما و اگه منم مایلم یک جا قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم! خیلی خوشحال شدم معلومه که دلم می خواست ببینمش، برای همین برای یکشنبه ناهار دعوتش کردم خونه ( 5 اکتبر ) اینقدر هم برای دیدنش هیجان داشتم که در موردش کلی با همسر حرف زدم.

یکشنبه مرجان درست سر ساعت مقرر با کلی سوغاتی برای من و دخترکم اومد ( دستت درد نکنه مرجان واقعاً شرمنده ام کردی ) اینقدر وقت شناس بود که من فکر کردم صدای در رو اشتباهی شنیدم! البته کارهام رو انجام داده بودم و ناهار رو هم گذاشته بودم فقط وقتی برای خودم نمونده بود که آرایشی بکنم و دستی به سر و صورتم بکشم! خیلی برام جالب بود که یک ایرانی اینقدر وقت شناسه! 

ساعت های خوبی رو با هم گذروندیم، اون مرجان از قلب کویر الان روی مبل و روبروم نشسته بود و داشت گرم و صمیمانه باهام حرف می زد انگار سال های سال با هم دوست بودیم، وقتی اون حرف می زد یاد وبش با اون صفحه کرم رنگ افتادم که هر روز صبح به امید خوندن یک پست جدید باز می کردم و اینکه فقط یک کامپیوتر باعث این دوستی شده بود، این دنیای مجازی واقعاً می تونه به دنیای حقیقی تبدیل بشه اگه ما بخوایم ...

چند ساعت به سرعت سپری شد و مرجان برگشت به هتلش دلم نمی خواست بره اما رفت، حیف که ساعت های خوب زود می گذرن ... اما قرار شد اگه سفرش اجازه داد یک بار دیگه همدیگه رو ببینیم، بازم دعوتش کردم خونه اما این بار اون من و همسر رو دعوت کرد به رستوران برای شام و اولتیماتوم هم داد که حق چک و چونه زدن نداریم! خوب از اونجایی که ما جونمون رو دوست داشتیم مثل بچه حرف گوش کن با همسر، سه شنبه شب ( 7 اکتبر ) سر ساعت مقرر رفتیم سر قرار! مرجان دوستانش رو هم دعوت کرده بود و چند نفری شب خیلی خوبی رو با هم گذروندیم، غذای خوشمزه و بعد هم دسر عالی همه مون رو گرم صحبت کرده بود و هیچ کس دوست نداشت صندلیش رو ترک کنه مخصوصاً که دخترکم هم خیلی خانم بود و تمام مدت روی صندلی مخصوص خودش نشسته بود و اذیت نمی کرد.

اینقدر زمان سریع گذشت که یهو به خودمون اومدیم و دیدیم همه رفتن و پیشخدمت های رستوران فقط سر پا ایستادن و احتمالاً دارن توی دلشون به ما بد و بیراه می گن که بابا زودتر برین دیگه ما از خواب افتادیم! مخصوصاً که دم در یکی شون با لبخندی که دنیایی حرف توش بود! در رو برامون باز کرد و ما رو به بیرون هدایت نموده و در اصل ما رو بیرون کرد! حالا جدا از شوخی واقعاً خوش گذشت و مرجان طفلی حسابی به زحمت افتاد. دلم می خواست یک روز دیگه برم هتل دیدنش اما دیگه وقت نبود و صبح فردا مرجان پرواز داشت برای کانادا.

شب موقع خواب دلم خیلی گرفته بود از رفتنش، یک دختر خونگرم و خوش صحبت همونطور که دوست دارم، یک دوست اهل حال و پایه برای همه جور گردش و بیرون رفتنی رو کی دلش می خواد از دست بده؟ اخلاقش همونطور بود که از روی پست های وبلاگش برداشت کرده بودم، حیف که رفت ... آرزو می کنم همیشه موفق باشه و از زندگی و روزگار راضی.


من با این وبلاگ دوستان خوب زیادی پیدا کردم دوستانی که ساکن انگلیس هستن کم کم دوستی شون داره با من واقعی می شه واقعی یعنی از حالت نتی خارج می شه و بیرون همدیگه رو می بینیم، تا به حال چند تا دوست توی این کشور از بین خواننده هام پیدا کردم دو تاشون که ساکن همین شهر هستن و هر یکشنبه همدیگه رو می بینیم یا خونه اونا می ریم یا اونا خونه ما مهمون هستن، دوستی هامون هم خانوادگی شده و همسرهامون هم برای همدیگه دوستان خوبی شدن، به همسر می گم ما که 4 ساله اینجاییم تو یک ایرانی توی دانشگاه یا محل کارت ندیدی که باهاشون دوست بشیم مگه اینکه خودم با وبلاگم دوست پیدا کنم! همسر هم از این دوستی های من استقبال می کنه چون به انتخاب هام که از روی دقت انجام می شه اطمینان داره، می دونه من چند تا ملاک برای دوستی دارم و تا اونا رو در کسی نبینم حاضر نیستم باهاش ارتباط برقرار کنم.

خیلی از خواننده های وبلاگم ساکن ایران هستن با بعضی هاشون خیلی صمیمی شدم و هر بار که به ایران سفر می کنم خیلی وسوسه می شم باهاشون ملاقات کنم مخصوصاً که هروقت می رم ایران برام پیغام خصوصی می ذارن یا من رو به خونه هاشون دعوت می کنن اما متأسفانه ایران امکانش برام فراهم نمی شه چون خونه پدری می رم و خانواده ام همه دوستان من رو می شناسن و من نمی دونم برای دیدارهای وبلاگیم باید چی بهشون بگم؟ آخه اونا نمی دونن وبلاگ می نویسم و نمی خوام هم بدونن و هیچ دلیلی نمی تونم بیارم مخصوصاً که دوستان ساکن ایران تعدادشون زیاده اما هر دفعه که برمی گردم می گم چقدر حیف شد که فلانی و فلانی و فلانی رو ندیدم، کاش می شد حداقل بهشون زنگ می زدم اما امکان اونم نیست ولی اینجا راحتم، خونه خودمه همسر می دونه وبلاگ دارم و از دوستی های وبلاگی من استقبال هم می کنه.

اگه یک روزی از انگلیس بریم یک کشور دیگه دلم برای دوستانی که در این کشور دیدم و باهاشون رفت و آمد یا تماس تلفنی داشتم هم تنگ می شه، هی روزگار ....


1 2 3 4 5 ... 62 >>