X
تبلیغات
مکتبستان
رایتل

من و همسرم در اروپا

فقط چند روز مونده ...

امشب بالاخره برای ایران بلیط خریدم، این بار نه پروازهای ترکیه نه امارات و قطر ...  امسال از راه آلمان می رم، یک مسیر جدید یک هواپیمایی جدید، دلم می خواد ببینم هواپیمایی لوفتانزا در مقایسه با پروازهای قبلیم چطوره؟ خدماتشون چطوره؟ لباس و کلاه مهموندارها چه رنگیه .

حدود یک ماهه داره دنبال بلیط می گردم کلی سایت ها رو بالا و پایین کردم، قیمت ها رو چک کردم روزهای پرواز و تعداد ساعت های توقف بین پروازها رو بررسی کردم، دیگه خسته شده بودم تا اینکه امشب با همسر قال قضیه رو کندیم و هر دو بلیط گرفتیم، تا چند روز دیگه با دخترکم مسافر خواهیم بود بعد از چند روز هم همسر کارهاش رو انجام می ده و میاد، دوباره یک سال دیگه از غربت گذشت و نوبت به دیدار با خانواده هامون رسید دیروز چمدونم رو از گاراژ بالا آوردم که کم کم پرش کنم، امروز بلیطم توی دستمه، اما چرا زیاد خوشحال نیستم؟ آیا علتش توقف طولانی مدت توی فرودگاه آلمان با یک بچه و نگرانی های مادرانه منه؟ آیا علتش ترس از بمب گذاری دوباره فرودگاه هاست و اینکه اگه بلایی سرم بیاد تکلیف بچه ام چی می شه؟ آیا می ترسم برای همسر که بعد از ما میاد خدای نکرده اتفاق بدی بیفته؟ آیا نگران تنهاییش و حجم کارهایی هستم که باید دست تنها انجام بده؟ آیا علتش ایناست یا هیچ کدوم اینا نیست؟ نمی دونم ... 

فکر می کردم وقتی بلیط بگیرم چقدر هیجان زده بشم اما امشب مثل هر شب بود، بعد از اینکه ایمیل کانفرمیشن رو گرفتم و خیالم راحت شد بلند شدم و رفتم به بچه شام دادم  و خوابوندمش بعدم به کارهای خودم رسیدم، درست مثل هر شب ... اون شور و هیجانه چی شد پس؟ چقدر انسان موجود عجیبیه همیشه منتظر آینده است ولی وقتی آینده از راه می رسه عکس العملش متفاوت از چیزیه که فکر می کرده، نمی دونم شایدم چون خسته ام اینطوری شدم، برم بخوابم شاید فردا صبح با نگاه کردن به بلیطم و تاریخ نزدیکش تازه بفهمم چه اتفاقات زیادی قراره بیفته و از تصور سفر هیجان انگیزم روحم به وجد بیاد ...

شب خوش ...

این روزها توی دنیا چه خبره؟

دیگه دارم جدی تر دنبال بلیط برای ایران می گردم اما با بمب گذاری چند روز پیش فرودگاه آتاتورک می ترسم از اونورا رد شم! در حالی که بهترین و کوتاهترین مسیر برای من همین مسیر ترکیه است البته تردیدم بیخودیه چون داعش اینا! که نمیان دو بار توی یک نقطه بمب بذارن یا خودشون رو بترکونن و بقیه رو هم بکشن، از کجا معلوم این بار نوبت امارات نباشه که انتخاب بعدی منه؟! چقدر دنیا ناامن شده البته همیشه ناامن بوده توی هر دوره ای عده ای از مردم دنیا بی گناه قربانی سیاست یا تعصبات مختلف عقیدتی می شدن و جونشون رو از دست می دادن، دیشبم که باز یک دیوونه با تریلی حمله کرده به مردم فرانسه و نزدیک به صد نفر رو روانه اون دنیا کرده، بیچاره فرانسوی ها چقدر باید تلفات بدن؟ این چندمین حادثه کشورشونه توی دو سه سال اخیر، فکر کنم الان دیگه ایران از اروپا امن تر باشه! 

( الان چند ساعت از نوشتن  پاراگراف بالا گذشته و توی همین مدت کوتاه ارتش ترکیه کودتا کرده و کلاً فرودگاه آتاتورک بسته شده و تمام پروازها به این فرودگاه لغو شدن! خوب تکلیف منم روشن شد دیگه قطعاً باید برم دوبی! واقعاً اخبار دنیا رو باید لحظه به لحظه دنبال کرد انگار نمی شه توی این دنیای بلبشو برنامه ریزی بلندمدت داشت، دنیا داره به کجا می ره؟ چه خبر شده؟ اینطوری که هی اخبار بمب گذاری و جنگ و کودتا و آتیش سوزی و ترور و ... می شنویم فکر نکنم چیزی به ته دنیا باقی مونده باشه، لابد کره زمین از اینکه این بشر دوپا رو در خودش جا داده به غلط کردن افتاده و حسرت کرات دیگه رو می خوره که بشر به اونجاها راه پیدا نکرده و از هفتاد و هفت دولت آزادن و راحت نشستن و ماستشون رو می خورن! والا به خدا).


خیلی خوشحالم که دارم به تاریخ سفرم به ایران نزدیک تر می شم دلم لک زده برای یکم استراحت و تفریح اینجا که همش کاره و کار. اینم از تابستون، همین الان داره بارون شدیدی می باره و هوا هم می شه گفت سرده! دلم صدای کولر می خواد و تابستون های گرم. کم کم باید لباس های تابستونی مون رو از ته کمد دربیارم و همه رو  بشورم و آماده شون کنم برای روزهای گرم ایران. فردا هم که تعطیلی مونه می خوایم سه تایی بریم مراکز خرید و سوغاتی بخریم هنوز برق خوشحالی خواهر زاده ام رو یادمه وقتی پارسال اون جعبه جواهرات چند طبقه خوشگل رو بهش کادو دادم چطور با ذوق بهش نگاه می کرد و مرتب ازم تشکر می کرد، بعدم وقتی رفت خونه شون جینگیل پینگیل هاش رو چید توش بعد ازش عکس گرفت و برام فرستاد با کلی آیکون بوس و قلب و اینا، آدم لذت می بره دیگران رو خوشحال کنه مخصوصاً بچه ها رو که از ته دل خوشحال می شن و مثل آدم بزرگا توقعات آنچنانی ندارن و روحشون پاک و لطیفه، ببینم فردا چی می تونم براشون پیدا کنم.

_________________

الان نیمه شبه، بعد از اینکه بچه رو خوابوندم و کارهام رو تموم کردم لم دادم روی مبل و دارم اخبار کودتای ترکیه رو دنبال می کنم که ببینم بالاخره به سر مردم اون دیار قراره چی بیاد؟ شکر خدا مردم ما هم توی تلگرام مثل همیشه یه پا کارشناس سیاسی شدن و بحث داغه و همه با حرارت تندتند لینک خبرهای جدید رو می ذارن و یه عده هی تحلیل می کنن یه عده هم که طبق معمول دارن تند و تند جوک های مرتبط می سازن، به جان خودم هنوز نیم ساعت از شروع کودتا نگذشته بود که جوک هاش دراومد یعنی باید اینهمه خلاقیت و سرعت توی گینس ثبت بشه! امیدوارم صبح که از خواب بیدار شدم باز سه جای دیگه دنیا رو بمب گذاری نکرده باشن و یک خل بی مغز دیگه با تریلی از روی مردم بیچاره رد نشده باشه، یا انفجار و آتیش سوزی رخ نداده باشه، بسه دیگه برای این هفته ...


بگذریم ... آقا جون من با ای بوک ریدرم خیلی عشق می کنم با اینکه از شدت کار خیلی دیر به رختخواب می رم اما حتماً باید قبل از خواب چند صفحه کتاب بخونم خیلی لذت بخشه دیگه حس نمی کنم از مطالعه دور شدم و زندگیم ماشینی شده، تازه من نه به چشم اجبار که به چشم لذت به مقوله کتاب خوندن نگاه می کنم یعنی حتی وقتی می ریم پارک و بابای بچه داره بچه رو تاب می ده من با ریدرم می شینم یه گوشه و توی دنیای کتاب هام غرق می شم، این عکس مال اولین روزهاییه که ریدرم رو خریده بودم و کلی حس خوب داشتم از کتاب خوندن توی پارک، اینجا دارم کتاب آیین زندگی از دیل کارنگی رو می خونم البته سال ها پیش دو سه بار دیگه این کتاب رو خونده بودم ولی ارزش بارها خوندن رو داره:



خیلی از ریدرم راضیم حرف نداره، کلی حس خوب بهم می ده شاید با خودم ببرمش ایران و توی سفر هم بی نصیب نمونم.

_________________


رفته بودیم bank of Scotland برای انجام یک کار بانکی، چشمم به تابلویی افتاد که گفته بود هر نوع سؤالی دارید از کارمندان ما بپرسید حتی اگه silly question ( سؤال احمقانه ) باشه!  وقتی بانک اینقدر راحت با قضیه برخورد می کنه منم به خودم جرأت می دم و  یک سیلی کوئسشن از دوستان ساکن اروپا می پرسم که به نظرتون چرا چراغ اغلب خونه ها دم غروب خاموشه؟! یعنی اینا از عصر می خوابن تا فردا صبح؟! والا غروب که می شه من خونه رو چراغونی می کنم حداقل همون فضایی که توش هستم، حتی آباژورها رو هم روشن می کنم چون توی فضایی که یکم تاریک باشه دلم می گیره اینقدر به نور و روشنایی اهمیت می دم که همسر تمام لامپ های خونه رو عوض کرده و مدل قوی تر نصب کرده حتی توی آشپزخونه، بعد با کمال تعجب می بینم خونه های همسایه ها همه خاموشن یعنی توی کشوری که ساعت 12 شب هنوز هوا روشنه و روزا اینقدر بلندن اینا از ساعت 6 و 7 می خوابن؟ اگه بیدار باشن هم که خونه هاشون خیلی تاریکه چون بالاخره خورشید غروب کرده چکار می کنن پس؟! این معماییه که بعد از چند سال زندگی در این کشور هنوز به جوابش دست پیدا نکردم! کسی جوابش رو می دونه؟


شب شنبه است، آخ جون تعطیلات شروع شد چه حالی داره که الان بگردم توی یوتیوب یک فیلم جدید ایرانی پیدا کنم و برم توی تخت و شروع کنم به تماشا گاهی بینش استاپ بزنم و سری به صفحات دیگه و خبرهای دیگه بزنم گاهی با دوستان شب زنده دار در ایران توی تلگرام گپی بزنم، باز برگردم سر فیلمم، مثل یک بستنی میوه ای که هر دفعه از یک قسمتش می خوری و مزه مزه می کنی تا لذت ببری، کاش همه شب ها شب شنبه بود ...


بچه ها خیلی دلم براتون تنگ شده بود، وقتی یه مدت نمی نویسم خودم بیشتر دلم می گیره از ندیدن شما، مرسی که باز توی پیغام خصوصی برام نوشتید خوشحال می شم از خوندن پیغام ها و کامنت هاتون .

_____________________________________

بعداً اضافه شد:

شنبه پیش که رفتیم بیرون این دسته گل رو به یاد کشته های نیس فرانسه گذاشته بودن توی پیاده رو فردا که بریم بیرون باید دنبال دسته گل به یاد کشته های مونیخ بگردم! یعنی یه همچین وضعی توی دنیا برقرار شده:


تشکر

دیروز 5شنبه 23 جون، بریتانیا از اتحادیه اروپا جدا شد و شوک بزرگی به اروپا وارد کرد برای همین تصمیم گرفتم لااقل من یکی بمونم و از شما جدا نشم یه وقت شما هم شوکه نشید بسه دیگه چقدر جدایی تو جدایی! شوخی کردم باز یکی نیاد بگه مگه کی هستی؟ خودتو لوس کردی و از این حرفا، شوخی بود جانم بازم تأکید می کنم شوخی بود!

اما جدی بخوام بگم باز هم شما من رو شرمنده محبت هاتون کردید پست قبل هم از اون پست هایی بود که چون جوابم به همه کامنت ها یکی بود به جای تک تک جواب دادن اینجا می خوام در جواب همه دوستان عزیزی که کامنت یا پیغام خصوصی گذاشتن بگم چششششششششششم، از صمیم قلبم ممنونم از همراهی ها و محبت هاتون، به خاطر شما هم که شده بازم می مونم و می نویسم هرچند ممکنه کمی دیر به دیر باشه ولی امیدوارم بتونم ادامه بدم چون هرچقدر توی این مدت فکر کردم دیدم برای خودم خیلی سخته که اینجا رو تعطیل کنم خیلی بهش انس گرفتم اصلاً اگه این وبلاگ نبود اون روزهای اول مهاجرتم رو شاید نمی تونستم به خوبی تحمل کنم و غم تنهایی و غربت من رو از پا مینداخت اما حضور شماها و حرف زدن مرتب با شماها باعث شد دلم به داشتنتون گرم باشه.

یه عده پیشنهاد اینستاگرام دادید باید بگم اونجا مدتیه یک اکانت ساختم ولی هیچ فعالیتی ندارم جز دیدن صفحات مورد علاقم، یعنی خودم هیچی ننوشتم اما اگه یک روز تصمیم گرفتم اونجا هم بنویسم یا عکس بذارم آیدیم رو بهتون می دم همه بیاین اونور!

این پست فقط برای تشکر از شما عزیزای دلم بود، همیشه شاد باشید .



در آستانه هفتمین سال وبلاگ نویسی، رفتن یا موندن؟ ...

چقدر این روزا هوا گرم شده کاش همیشه اینطوری بود، گرم و آفتابی ... بدون نیاز به روشن بودن شوفاژ بدون نیاز به لباس گرم پوشیدن حیف که عمر گرما توی این کشور خیلی کوتاهه ... ( البته این متن رو چند روز پیش نوشتم الان دوباره سرد شده به طوری که باز شوفاژ روشن می کنیم  ).

اینقدر ننوشتم الان نمی دونم از چی بنویسم و از کجا پس درهم و برهم می نویسم. 

بالاخره یک لپ تاپ نو خریدم به خیال خودم یکی از بهترین های بازار الکترونیک بود، مدل HP اونم تاچ اسکرین و چرخش 360 درجه ای به طوری که لپ تاپ تبدیل به تبلت می شه و ... دیگه خوش خوشانم بود، از جان لوییس خریدیم و اینقدر عجله داشتم که به جای انتخاب گزینه پست، گزینه کلیک اند کالکت رو انتخاب کردم که بریم فرداش از خود فروشگاه تحویل بگیریم و چند روز منتظر پستچی نمونم، هرچی باشه لپ تاپ وسیله کار منه و اگه یک ساعت نداشته باشمش کلی از کارهام عقب می افتم. فرداش رفتیم و بسته بزرگم رو تحویل گرفتم و کلی تا عصر که توی شاپ ها گشتیم سعی کردم طاقت بیارم ولی وقتی برگشتیم خونه و با اشتیاق درش رو باز کردم دیدم ای داد دکمه اینترش شکسته روی درش هم یکم خش داره ... کلی خورد توی ذوقم، شل و وارفته افتادم روی مبل و به همسر گفتم من اینو نمی خوام اینهمه پول دادیم که یک چیز بی نقص بگیریم وگرنه با نصف این قیمت می شد یک لپ تاپ ریفربیشد خرید که حتی دکمه شکسته هم نداره ... خوشبختانه سه سال گارانتی داشت، خوبی خرید از جایی مثل جان لوییس اینه که برای پس دادن دستت به جایی بنده، وقتی بهشون زنگ زدیم و موضوع رو گفتیم بدون چک و چونه گفتن یکی رو می فرستن اون رو تحویل بگیره و یک نفر دیگه میاد یک دونه نو براتون میاره! به همین راحتی یعنی حتی لازم نبود خودم دوباره قدم رنجه کنم تا اونجا ... یک روز دیگه دندون رو جیگر گذاشتم تا کارمندشون اومد و بدون دردسر اون رو دادم و یک دونه دیگه تحویل گرفتم، خلاااااااصه چند ساعتی هم صرف نصب نرم افزارهاش و تنظیمات اولیه اش شد و الان با محیط جدید و ویندوز جدید در خدمتتون هستم.

 آقا جان این ویندوز 10 چقدر نامأنوسه، عادت ندارم به این محیط، برای پیدا کردن یک چیزی باید یکم بگردم مثل خوردن زیتون برای اولین بار می مونه که اولش از طعمش خوشت نمیاد ولی کم کم عادت می کنی و بعد حتی خوشت میاد حالا بگذریم ...

 ماه رمضون هم بالاخره اومد من چند تا عکس از غذا داشتم هی می خواستم بذارم هی وقت نشد حالا با این ماه رمضون گرم و طولانی دیگه الان و این موقع روز دلم نمیاد یه همچین عکسایی بذارم و باعث دل ضعفه بیشتر دوستان روزه دار بشم، شاید یه وقتی بعد از افطار بذارم.

توی بعضی از کشورهای اروپایی روز خیلی طولانیه مثلاً الان داشتم اوقات شرعی نروژ رو چک می کردم اذان مغرب اسلو ساعت 23:36 دقیقه شبه بعد اذان صبحشون ساعت 1:17 صبحه یعنی هر کی توی نروژ روزه می گیره کلاً از 24 ساعت فقط یک ساعت و نیم حق داره غذا بخوره!! البته اینجا هم دست کمی از اونجا نداره،  مگه می شه؟ آدم زنده می مونه اینطوری؟! به هر حال امیدوارم هر کسی روزه می گیره این کار براش فقط نخوردن و ننوشیدن نباشه بلکه رفتار و کردارش حداقل یک درجه بهتر بشه و حال و احوال آدمای پایین تر از خودش رو درک کنه و دستشون رو بگیره، هرچند اظهار امیدواری و از اینطور دعاها کردن کار راحتیه مهم عمل کردنشه که بخش سخت ماجراست.

_______________________

متن بالا رو چند روز پیش نوشتم هی خواستم بهش یه چیزی اضافه کنم هی وقت نشد، خیلی خیلی سپاسگزارم از شما دوستان پرمهری که باز من غیبت کردم و این چند وقته خیلی ها برام پیغام گذاشتین و علت نبودم رو پرسیدین، تعدادتون زیاده نمی شه اینجا از همه اسم برد  دوستتون دارم ها   ولی با این اوضاع کمبود وقت و از اون مهم تر این حسی که مدتیه بهم دست داده و فکر می کنم چیز جدیدی برای گفتن ندارم کم کم به فکر افتادم که در وبلاگ رو تخته کنم و بیشتر از این شما رو معطل نکنم، قبلاً هم گفته بودم نوشتن از روزمره های خیلی ساده و تکراری چیزی نیست که من رو راضی کنه هر چی هم بوده تا حالا نوشتم، هی می خوام بیام پست خداحافظی بذارم و برای همیشه برم هی یه نگاه به در و دیوار این وبلاگ میندازم یاد تمام این 6 سال گذشته می افتم که با چه اشتیاقی هر دو سه روز یک بار می اومدم آپ می کردم و با هم حرف می زدیم و کلی خاطره و دوست پیدا کردم باز دلم نمیاد تعطیلش کنم، نمی دونم اما با این وضع آپ کردن فکر کنم روزهای آخر عمر این وبلاگ از راه رسیده .

برم؟ بمونم؟ فعلاً دارم روی این فکر می کنم، یک دلیل تردیدم شما هستید می دونم اگه برم ارتباطم باهاتون قطع می شه و دلم خیلی خیلی براتون تنگ می شه، نمی دونم چکار کنم ...


به فاصله سه روز اول دوربین و بعد لپ تاپم به رحمت خدا رفتن! بیخودی و بدون هیچ دلیلی و در حالی که داشتم با هر دوشون کار می کردم یهو خاموش شدن البته برای من بهتر شد چون مدتی بود می خواستم هر دوشون رو عوض کنم و مدل بالاتر بخرم اما تعلل می کردم حالا با این اتفاق زودتر می تونم این کار رو بکنم. سه روزه لپ تاپ ندارم و دارم با لپ تاپ همسر کار می کنم توی این مدت داشتم تحقیق می کردم چی بخرم امروز مدل مورد نظرم رو پیدا کردم و امشب می خرمش، خلاصه اگه نیستم به این دلیله که لپ تاپ ندارم، خواستم فقط خبری داده باشم.


1 2 3 4 5 ... 80 >>


  • جعبه جادویی