X
تبلیغات
سامانه پیام کوتاه

من و همسرم در اروپا

به فاصله سه روز اول دوربین و بعد لپ تاپم به رحمت خدا رفتن! بیخودی و بدون هیچ دلیلی و در حالی که داشتم با هر دوشون کار می کردم یهو خاموش شدن البته برای من بهتر شد چون مدتی بود می خواستم هر دوشون رو عوض کنم و مدل بالاتر بخرم اما تعلل می کردم حالا با این اتفاق زودتر می تونم این کار رو بکنم. سه روزه لپ تاپ ندارم و دارم با لپ تاپ همسر کار می کنم توی این مدت داشتم تحقیق می کردم چی بخرم امروز مدل مورد نظرم رو پیدا کردم و امشب می خرمش، خلاصه اگه نیستم به این دلیله که لپ تاپ ندارم، خواستم فقط خبری داده باشم.

پ.ن: کاش می شد دم بعضیا رو گرفت از وبلاگ انداختشون بیرون، هرچقدر هیچی نمی گی هارتر می شن مثل اینکه باید همون اول بشوری شون و توی آفتاب پهنشون کنی تا حساب کار دستشون بیاد و اون دروازه رو ببندن سکوت و نجابت بعضیا رو نه تنها شرمنده نمی کنه که هارتر می کنه. آخه بدبخت فکر کردی من مزخرفات امثال تو رو می خونم که هی میای آشغال می ریزی تو وبلاگم؟ من فقط ازشون عکس می گیرم برای پلیس و بعد پاک می کنم زیادی هم زر بزنی سر و کارت با قانونه سه سوته می تونن پیدات کنن مجازات کارت هم زندان و شلاقه حالا جرات داری بازم زر بزن بدبخت.


شب های روشن

ساعت 20 دقیقه به 11 شبه اما هوا هنوز تا حدودی روشنه! دارم بچه رو می خوابونم اما طفلکم گیج شده که الان موقع خوابشه یا نه؟! هی توی تختش وول می خوره انگار دودله که بخوابه یا بلند بشه بری بازی کنه منم اینجا کنار تختش معطلم تا کی این بچه متقاعد بشه الان شبه و چشماش رو روی هم بذاره تا بنده هم بتونم برم به بقیه کارهام برسم، نمی دونم امشب چرا اینقدر روشنه فکر نمی کنم شب های پیش اینطوری بوده شایدم من دقت نکرده بودم.

با این حساب مامان هایی که توی کشورهای شمالی تر هستن و نزدیک به قطبن هر شب چطوری بچه هاشون رو می خوابونن؟! مخصوصا تابستون ها که روزها به بلندترین حد خودش می رسه و عملا" شبی وجود نداره.


مثل یک بچه کوچولو مشتاقانه منتظرم فردا یا پس فردا پت پستچی ایبوک ریدرم رو بیاره تا باهاش کتاب بخونم، کودک درونم حالا حالاها قصد خوابیدن نداره درست مثل دخترکم که امشب خوابش نمیاد، منم و سر و کله زدن با دو تا بچه که هر دوش هم شیرینه!

______________

ساعت 11 است و دخترکم آروم توی تختش خوابش برده، صدای نفس های عمیقش رو دوست دارم ...

یک چیزی برای مامان ها بگم و برم: دختر من از اون بچه های بدخواب بوده که از اول تولدش با خوابش مشکل داشتم اما یک ماه و نیمه که قبل از ساعت 11 شب خوابش می بره، دلیلش چیه؟ یک تخت جدید! الان که سه سال و 8 ماه داره اونقدری بزرگ شده که زیبایی رو درک کنه و حس مالکیت روی اشیا داشته باشه، وقتی این تخت رو براش می خریدیم اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که همین تخت من رو نجات می ده چون تا قبل از اون عادت داشت فقط توی آغوشم بخوابه و دیگه داشتم نگران می شدم که تا کی قراره این رویه رو ادامه بده و از من جدا بشه؟ ولی شب اولی که تخت رو براش سرهم کردیم اینقدر ازش خوشش اومد که در کمال تعجب من خودش رفت و توش خوابید و خیلی زود هم خوابش برد! البته تختش هم خداییش خوشگله شکل خونه است و پنجره و شیروونی داره و به بچه این حس رو می ده که توی یک خونه عروسکی می خوابه. شب ها هم پرده  رو نمی کشم تا صبح نور به اتاق بخوابه و زودتر بیدار بشه که اتفاقاً این کار نتیجه خوبی هم داده و بچه ای که تا لنگ ظهر می خوابید از اونور هم تا حدود 1 و 2 نیمه شب بیدار بود الان 9-8:30  صبح بیدار می شه و شب ها هم از خستگی قبل از 11 می خوابه. گاهی یک وسیله بچگونه می تونه عادت سخت بچه های ما رو به تنهایی عوض کنه شما هم امتحان کنید حتی یک آباژور بچگونه هم می تونه بچه رو ترغیب به خوابیدن کنه.


* عنوان پست برگرفته از رمانی به همین نام از داستایوسکی هست.

ebook reader

روز جمعه همگی به خیر

من یک سؤال در مورد ebook reader  دارم. خیلی دلم می خواد شب ها قبل از خواب اگه وقتی پیدا بشه کتاب بخونم الانم دارم همین کار رو می کنم ولی با موبایل. ایراداتی داره مثلاً اگه صفحه 80 باشم دفعه بعد که می خوام از همون صفحه 80 شروع کنم باید از اول صفحات رو رد کنم تا به اون صفحه برسم این کار حوصله سر بره مخصوصاً اگه تعداد صفحات کتاب زیاد باشه الان دارم کتابی می خونم که 470 صفحه داره واقعاً نمی شه هر دفعه اینهمه صفحه رو با دست رد کرد، شاید هم موبایل قابلیتی برای سرچ داره که من ازش بی خبرم.

 از طرفی وقتی صفحه تموم می شه و می خوای بری صفحه بعد کادر تکون می خوره و خراب می شه و باز باید درستش کنی اینا کتاب خوندن رو سخت می کنه، برای امتحان ترایل کیندل رو گرفتم و باهاش یک کتاب انگلیسی رو خوندم خیلی راحت بود صفحات راحت ورق می خوردن بدون اینکه کادر جا به جا بشه و لازم باشه هر دفعه با دست درستش کنی حتی حس ورق زدن کاغذ بهت دست می داد ولی این شامل ای بوک های اورجینال می شه اما وقتی می خوای فایل پی دی اف رو باز کنی کار سخت می شه.

می خواستم ببینم کی تجربه کتاب خوندن با ebook reader رو داره؟ البته منظورم کتاب فارسیه که فایل هاشونPDF هست اگه من یکی از اینا مثل کیندل رو بخرم پی دی اف توش راحت اجرا می شه؟ این مشکلات رو دیگه نداره؟ ستینگش مفصل تر از موبایله؟ می شه راحت صفحه مورد نظر رو سرچ کرد و بهش رسید؟ یک جا خوندم اینا توی تاریکی مطلق قابل استفاده نیستن حتماً باید چراغ روشن باشه؟ اگه اینطوری باشه که به درد من نمی خوره چون من قبل از خواب و توی تاریکی کتاب می خونم. توی نت سرچ کردم ولی به نتیجه خاصی نرسیدم چون می خوام کتاب فارسی باهاشون بخونم و از این نظر هیچ کس بررسی شون نکرده همه رویوها در مورد کتاب های اورجینال و انگلیسیه. اگه شما تجربه ای دارید خوشحال می شم به منم بگید برند ریدرتون رو هم برام بنویسید لطفاً ... حتی اگه اپ های موبایل خوب و کاربردی برای این کار هست ممنون می شم بهم معرفی کنید، خیلی دلم می خواد یکی از اینا داشته باشم ولی نمی خوام اینهمه پول بدم اما همین ایرادات موبایل رو توی این ریدرها هم ببینم.



_______________________________________________________________

اضافه شد:

دوستان خوبم خیلی ممنونم که تجربیاتتون رو در اختیارم گذاشتید، نکات خوبی رو از بعضی کامنت ها متوجه شدم، اولش به دانلود اپ هم راضی بودم ولی با سرچ در نت متوجه شدم این کار در دراز مدت به چشم فشار میاره و حتی یکی گفته بود به دلیل آسیبی که چشمش دیده چشم پزشکش از ادامه کتاب خوندن با موبایل منعش کرده چون اصولاً موبایل برای این کار طراحی نشده اینه که تصمیم قطعیم روی ای بوک ریدر شد. بعد دیدم توی کامنت ها یکی از دوستان اشاره به انجمن کتابخوان داشتن من رفتم اونجا و دیدم به به این همونجاییه که لازمش داشتم کلی سؤال و جواب خوندم و اطلاعات خوبی به دست آوردم.

توی کامنت ها اشاره به مشکل داشتن کیندل با فایل پی دی اف و سایز و فونت و ... داشتید اول اینکه مدل های مختلف کیندل قابلیت ها و مزایا و معایب مختلف دارن و نمی شه گفت همه انواع کیندل ایرادهای اساسی دارن بعد هم توی این انجمن راه حل های خوبی برای قابل استفاده شدن پی دی اف در کیندل پیپر وایت شده بود و کلاً بعد از کلی خوندن مطالبشون به این نتیجه رسیدم برای من با توجه به استفاده ای که می خوام بکنم کیندل پیپر وایت 2015 بهترین انتخابه چون هم چراغ های ریز، کنار صفحه کار گذاشته شده که در تاریکی هم کتاب قابل خوندنه هم وضوح صفحه بهتر از مدل های قبلیشه هم رنگ صفحه سفیدتر از مدل های دیگه است ( از رنگ زرد برای ورق کتاب خوشم نمیاد ) هم به وای فای متصل می شه و می شه مستقیم کتاب دانلود کرد هم مشکلی برای گم شدن صفحه نداره و مزایای دیگه. 

همین الان یک دونه آنلاین خریدم امیدوارم مشکلی برای فونت فارسی و فرمت هایی که من می خوام نداشته باشه اگه معایبی هم داره بی زحمت نگید بذارید دلم خوش باشه که بهترین خرید رو کردم  بی صبرانه منتظرم برسه و بقیه کتابم رو با اون بخونم .

این مدلیه که خریدم:


NEW 2015 Edition Amazon Kindle Paperwhite 6" 300 PPI 4GB Touchscreen Wi-fi


اینم عکسش:



بازم از راهنمایی های شما تشکر می کنم .


نرسری

امروز ( 18 اپریل  2016 ) دو تا وقت ملاقات با دو نرسری متفاوت داشتیم که هر دو رو رفتیم. با مسؤولین هر دو صحبت کردیم و فرم های هر دو رو پر کردیم متأسفانه یکی از ماه جون جای خالی داره اون یکی از اگست. هر دو ویزاها و پاسپورت ها و قرارداد خونه و گواهی تولد بچه رو ازمون خواستن خوب شد با خودم برده بودم. از همه این مدارک کپی گرفتن و گفتن برای بررسی می فرستن به سیتی کنسل و تا اونا جواب بدن و اینا به ما جا بدن چند هفته ای طول می کشه. کاش این کاغذ بازی ها نبود چون اون موقع دیگه زیاد برای ما فرقی نمی کنه و با سفری که به ایران داریم عملاً بچه از سپتامبر می تونه منظم بره نرسری. چند روز توی ماه جون و جولای چه فرقی به حال بچه می کنه؟ تازه اون موقع هم معلوم نیست جا داشته باشه اونی که از اگست شروع می شه از نظر محیط و مسیر بیشتر مورد نظر ماست اما اونم خیلی دیره. به احتمال زیاد شیفت بچه رو بعد از ظهر میندازیم و خودم مجبورم هم ببرمش هم بیارمش، کاش می شد یک طرفش با همسر باشه.

یک نکته جالب اینه که توی انگلیس بچه های 4 تا 5 ساله وارد دوره ریسپشن می شن که یه چیزی معادل پیش دبستانیه اما اینجا این دوره رو ندارن و بچه ها تا 5 سالگی باید نرسری برن بعد یهو وارد مدرسه می شن.

عسلم از نرسری خوشش اومد چون از همون اول وارد گاردنش شد که چند تا خونه بچگونه و وسیله بازی گذاشته بودن و کلی اونجا بازی کرد آخرش هم به زور بردمش داخل اونم به خواست مسؤول اونجا، با این خونه های کوچولو  اینقدر سرگرم شد که آرزو کردم کاش حیاط داشتیم و یکی از اینا براش می خریدیم:



برام خیلی جالب بود که مسؤول ثبت نام گفت شما مسلمون هستید؟ وقتی گفتم آره گفت دلتون می خواد به بچه تون غذای حلال بدیم؟! کاش توی کشور ما هم اینطوری برای فرهنگ ها و ملیت های دیگه ارزش و احترام قائل بودن ما هنوز که هنوزه توی کشورمون جنگ مسخره قومیت ها رو داریم که هر کی زورش بیشتره اونای دیگه رو مسخره می کنه یا بهشون توهین می کنه یا براشون جوک می سازه هنوز گروه هایی هستن که توان سازش با گروه های دیگه رو از داخل کشور ندارن چه برسه به پذیرش فرهنگ ها و ملیت های دیگه.


اومدم عکس گاردن رو از توی موبایلم بریزم روی لپ تاپ چشمم خورد به آخرین عکس هایی که توی شهر قبلی گرفته بودیم یهو یاد اون روزها افتادم و به این فکر کردم که اون شهر هم برای ما برای همیشه به تاریخ پیوست فکر نمی کنم یک بار دیگه امکانش برامون پیش بیاد که بریم اونجا مگه اینکه همسر اونجا دوباره شغل پیدا کنه برای همین با دیدن عکس هاش حس خاصی بهم دست داد، حس اینکه بخشی از زندگی ما برای همیشه تموم شد و از این به بعد فقط باید با دیدن عکس ها و فیلم هاش از اون دوره یاد کنیم.

این عکس رو توی آخرین هفته هایی که اونجا بودیم گرفتم، توی یک شاپینگ سنتر یک پیانو گذاشته بودن و هر کسی که بلد بود بزنه می نشست پشتش، عسل مامان هم با اعتماد به نفس نشست و برامون آهنگ من درآوردی خودش رو زد و مستفیضمون کرد! به اینجا هم دیگه هیچ وقت برنمی گردیم و این پیانو رو که هر هفته می دیدیم برامون تبدیل به خاطره خواهد شد:



اینم عکسی که آخرین روزها از خونه گرفتم، عسلی صندلیش رو آورده و با اشتیاق به شسته شدن لباس ها نگاه می کنه تازه آقای وودی رو هم آورده که اون رو هم در دیدن این اتفاق سرگرم کننده سهیم کرده باشه! :



بهت می گم با دقت ببین، برو جلو آفرین! :



ای کاش می شد دوباره برگشت به دوره پاک و معصومانه کودکی، دوره ای که یکی از جالب ترین اتفاقات روزت نگاه کردن به شسته شدن لباس ها باشه تازه صندلیت رو هم بیاری و دوستت رو هم دعوت کنی  ....

__________________________________

کامنت های پست قبل رو به مرور جواب می دم فقط خواستم تاریخ امروز رو توی این پست ثبت کنم ( اگرچه چند ساعت وقفه افتاد توی شروع و اتمام نوشتن همین چند خط و عملاً وارد روز بعد شدیم ).

 ممنونم از همه کسانی که محبت و انرژی مثبتشون رو در قالب کلمات باز هم به طرف من سرازیر کردن .


این روزهای پرکار

سلام دوستان خوبم

عذر می خوام بابت این تأخیر نسبتاً طولانی. ما 24 روزه که به این شهر اومدیم توی تمام این مدت البته به جز ویکندها من فقط کار کردم و کار کردم. روزهای اول که جمع و جور کردن وسایل و ادامه اثاث کشی بود بعد هم که خونه سر و سامون گرفت، تمام وقتم صرف شغلم شد که هنوزم ادامه داره مخصوصاً که توی این یک ماهی که به خاطر اثاث کشی کارهام تق و لق شده بود همه چیز روی هم تلنبار شده بود الانم هنوز درگیرشم و انگار هر چی می دوم تمومی نداره، هر روز وقت کم میارم، شبا بچه رو ساعت 11 می خوابونم و بعدش تا حدود 2 و گاهی بیشتر مشغول کارم اما بازم حجم زیادی از کار می مونه برای روز بعد و این دور همچنان ادامه داره، هر روز با خودم می گم امروز دیگه باید وبلاگم رو آپ کنم ولی باز وقت نمی شه الان که شب یکشنبه است و مثلاً روز تعطیلمونه دیگه به خودم استراحت دادم و تصمیم گرفتم همه کارها رو بذارم کنار و برای دل خودم اینجا بنویسم چون اینجا نوشتن تفریحمه و حرف زدن با شما بهم حس خوب می ده.

سه هفته است که اومدیم به این کشور، هر چی بیشتر می گذره بیشتر از این خونه و این شهر خوشم میاد اینجا رو حتی از انگلیس هم بیشتر دوست دارم شاید چون هنوز برام جدیده و اونجا برام یکنواخت شده بود اما فعلاً که نظرم مثبته و امیدوارم هیچ وقت منفی نشه. اینجا مهاجرها کمتر هستن لاااقل توی محله ما تعدادشون خیلی خیلی کمه به طوری که گاهی احساس می کنم ما که خارجی هستیم وسط اینهمه اسکات چکار می کنیم؟! ولی رفتارشون با ما خوبه، همسایه های خوب و آروم و خوش برخوردی داریم روزها آدم های زیادی از جلوی پنجره رد می شن و چشمم بهشون می خوره، همه مرتب و خوش لباس و با کلاس هستن،  چند روزی بیشتر نگذشته بود که همسایه روبرویی اومد و بهم خوشامد گفت کارش برام جالب بود آخه توی شهر قبلی توی یک ساختمان 100 و چند واحدی زندگی می کردیم که کسی کسی رو نمی شناخت و همسایه ها حتی به هم سلام هم نمی کردن چه برسه به این کارا البته اونجا هم محله خوبی بود ولی چون مرکز شهر بود مهاجر زیاد داشت و به همون نسبت فرهنگ ها هم خیلی با هم متفاوت بود ولی این محله همه انگار یکدست و اصیل هستن خیلی کم یکی رو می بینم که معلومه اونم خارجیه.

گاهی واقعاً احساس می کنم تازه از ایران اومدیم آخه باز برای آشنایی با خیلی چیزا باید از اول شروع کنیم، باید انرژی بذاریم وقت بذاریم نمی دونستیم اداره پلیس کجاست و چطور می شه اونجا رفت، با چه قطاری چه ایستگاهی چه ساعتی؟ نمی دونستیم کلینیک کجاست و کی باید رفت برای رجیستر؟ نمی دونستیم نرسری کجاست و کی می شه دوباره بچه رو ثبت نام کرد؟ حتی نمی دونستیم اینجا برخلاف انگلیس انگار زیاد اعتقاد به آسانسور ندارن و توی بعضی ایستگاه های قطار باید کالسکه ات رو کول بگیری و از پله ها بالا و پایین بری! ( توی یک پستی چند سال پیش نوشته بودم که اینجا برای کالسکه دارها و ویلچرنشین ها فکر همه چیز رو کردن و همه آسانسور داره الان باید حرفم رو تصحیح کنم و بگم منظورم همون انگلیس بود اسکاتلندی ها گویا کمی سهل انگاری کردن! ) یکی از مشکلات رفت و آمد ما هم همینه که برای رسیدن به مرکز شهر باید از قطار استفاده کنیم که متأسفانه ایستگاهش آسانسور نداره و هر بار که به ایستگاه می رسیم اگه هوا سرد باشه یا بارون بیاد یا هر چی من مجبورم بچه رو بغل بگیرم و از پله ها بالا برم و همسر کالسکه رو جمع کنه و بذاره کولش و بیاد اون طرف دوباره سرهمش کنه! حالا اگه خرید هم کرده باشیم که همه توی کالسکه باشه قوز بالای قوز می شه،  وای که با خستگی ناشی از چند ساعت پیاده روی خیلی زورمون میاد! یعنی چی آخه؟!

نرسری بچه نگرانمون کرده، نزدیک خونه نرسری نیست و نزدیکترینش 20 دقیقه با خونه فاصله داره برنامه مون این بود که مثل قبل همسر صبحا ببردش من ظهرا برم دنبالش اما اونایی که نزدیک خونه هستن زیاد توی مسیر همسر نیستن و احتمالاً خودم مجبورم هم بچه رو ببرم هم بیارم که با اینهمه کار خیلی بار سنگین خواهد بود همین الانش به کارهام نمی رسم و همیشه وقت کم میارم چه برسه که بخوام روزی دو بار از خونه بیرون برم و کلی زمان اینطوری تلف می شه. دوشنبه با دو تا نرسری وقت داریم که بریم باهاشون صحبت کنیم و شرایطشون رو بپرسیم ببینیم بالاخره چکار باید بکنیم.

یک روز هم وقت گذاشتیم و دوباره رفتیم اداره پلیس تا تغییر آدرس رو بهشون اطلاع بدیم اینجا هر تغییری توی آدرس یا وضعیت ویزا و ازدواج و اشتغال که ایجاد می شه باید رفت و به پلیس گزارش داد وگرنه به خاطر پنهان کردن حقایق مجرم محسوب می شی و جریمه داره، حالا من توی یک جمله نوشتم رفتیم اداره پلیس ولی واقعاً همین یک کار چند ساعت وقتمون رو گرفت روز سردی هم بود راه ها رو هم بلد نبودیم و کلی معطل شدیم از وقت ناهار هم گذشته بود بچه گرسنه شده بود اون حوالی تا چشم کار می کرد خبری از فروشگاه نبود به سختی یک فروشگاه فسقلی یک جای پرت پیدا کردیم و ازش یک ساندویچ سرد برای بچه خریدم طفلکم از گرسنگی گازهای گنده به ساندویچش می زد بعدم که کارمون تموم شد و برگشتیم دیدیم باید نیم ساعت منتظر اومدن قطار بمونیم و با اون سرمای شدید که دندون هامون به هم می خورد و توی اون باد و بارون، دیگه آخرش فقط آرزو می کردم  برسیم خونه دیگه هیچی از خدا نمی خوام! یک روز کاری من و همسر هم اینطوری تلف شد.

توی نت سرچ کردم و نزدیک ترین مدیکال سنتر رو حوالی خونه پیدا کردم و یک روز هم وقت گذاشتیم که بریم دوباره رجیستر کنیم که رسیدن به اونجا و پر کردن فرم هاشون 3 ساعت دیگه از وقت ما رو گرفت آخرش هم نگفتن برای واکسن سری جدید بچه چکار باید بکنیم باید دوباره دوشنبه بهشون زنگ بزنیم کاش همون موقع واکسنش رو می زدن که مجبور نشیم دوباره بریم، این روزا حتی وقتی که روی ظرف شستن و غذا درست کردن می ذارم به نظرم وقت تلف کردنه اینقدرررررر کار اینترنتیم سنگین شده که حتی امروز که شنبه بود ترجیح دادم به جای رفتن به مرکز شهر و خوش گذرونی بمونم خونه و کارهای عقب مونده ام رو بکنم حالا شاید فردا که یکشنبه است برای تنوع و رفع خستگی با همسر و بچه بریم موریسون نزدیک خونه و توی کافی شاپش قهوه ای بنوشیم و کمی فکرم رو رها کنم، هردومون فکرمون مشغوله، زندگی شلوغی داریم کار وقت گیر و پراسترسی داریم تکلیف نرسری و مدرسه بچه هنوز معلوم نشده، تکلیف کار بانکی که داشتیم هنوز معلوم نشده، حتی نمی تونیم طبق روال هر سال از الان برنامه بریزیم برای ایران چون نمی دونیم کی قراره از زیر اینهمه کار و فشار دربیایم، من هر سال این موقع ها کم کم شروع می کردم به پیدا کردن بلیط برای تابستون ولی الان نمی دونیم برای کدوم ماه باید بگردم چون همسر کارش رو تازه اینجا شروع کرده و نمی دونیم چقدر طول می کشه که روال کارش دستش بیاد البته شکر خدا می گه خیلی خوب داره پیش می ره و از سوپروایزرش هم خیلی راضیه.

همون روزای اول برای خونه به صورت آنلاین تی وی لایسنس خریدم اونم برای مدت یک سال، این اولین لایسنس ماست قبلش لزومی نمی دیدم و فکر می کردم برنامه های اینترنتی کفایت می کنه و حتماً لازم نیست تی وی داشته باشیم ولی از وقتی لایسنس خریدم و صبح تا شب تی وی روشنه یک حال و هوای دیگه به خونه داده شده اصلاً به نظرم وقتی تی وی خاموش باشه روح زندگی از خونه می ره بیرون! با دیدن برنامه های ساخت یوکی یک چیزای بیشتری از فرهنگ این مردم دارم یاد می گیرم که برام جالبه.

از طرف آژانس خونه بهمون نامه داده بودن که چون جدید اومدیم برای اولین بازرسی 20 اپریل میان خونه رو ببینن اما یک روز بی خبر رئیس آژانس اومد خوب شد همه چیز مرتب بود و گفت همه چیز اوکی هست و ازم پرسید که مشکلی نداریم؟ منم مشکل روشن نشدن یکی از لامپ ها با وجود تعویض لامپ و مشکل گرفتگی وان حموم رو بهش گفتم، همونجا زنگ زد به آژانس و گفت با برقکار و لوله کش قرار رو فیکس کنن، برقکار دیروز اومد و بعد از چند ساعت کار، سیم کشی رو درست کرد هنوز لوله کش نیومده اما با این جدیت و دقتی که از رئیس این آژانس دیدم اونم به زودی می فرسته، ایول بابا، گفته بودم به این آدم می شه اعتماد کرد، مسوؤلیت پذیریش قابل تحسینه.

چقدر این خونه رو دوست دارم، جالبه که اولش چون یک خونه بزرگتر رو دیده بودیم و اون رو می خواستیم این به چشممون نمی اومد ولی وقتی اون نشد و مجبور شدیم همین رو بگیریم با بی میلی اومدیم اینجا اما  وقتی رسیدیم در کمال تعجب دیدم واقعیت با عکس هایی که از این خونه دیده بودم بسیار متفاوته و این خونه خیلی بهتر و دلپذیرتر و راحت تر از عکس هاشه، خیلی بهمون حس آرامش می ده همه جاش رو دوست داریم چرا این پنجره های بزرگ و نورگیر توی عکس ها به چشمم نیومده بود؟ یعنی دیده بودمشون ولی حس خاصی ازشون نگرفته بودم در حالی که الان یکی از بزرگترین مزایای این خونه اینه که کلی پنجره بزرگ داره حتی آشپزخونه پنجره های بزرگ داره که آفتاب رو پهن می کنه همه جا و حس گرما و لذت و آرامش رو می ریزه به روحم، صدای تی وی بهم حس زندگی می ده، رنگ میز ناهار خوری آرومم می کنه! خوب شد این یکی مثل بقیه صاحبخونه ها برای راحتی خودش صندلی های مشکی نذاشته برای مستاجر و از رنگ های روشن استفاده کرده کاش مبل ها هم به جای سورمه ای کرم یا قهوه ای روشن یا حتی سفید بودن ... منم چند تا ظرف و ست لیوان رنگی خریدم که فضای خونه رو رنگی تر کنم، یک میز آرایش سفید برای خودم خریدم که اونم فضا رو روشن تر کرده و جالبه که همون میز آرایش رو توی هال گذاشتم ( چون توی اتاق جا نمی شد ) و هروقت چشمم بهش می افته خوشحال می شم در حالی که در مقایسه با میزهای پرزرق و برق و پرکار ایران چیز خاصی نیست اما به این نتیجه رسیدم که من از اشیا احساسات مثبت و منفی می گیرم حتی از رنگشون و خوشحالم که اینطوری هستم چون به راحتی می تونم مطابق سلیقه خودم چیزی بخرم و از اون وسیله حس خوب ساطع می شه به طرفم.

می رم توی اتاق ها لذت می برم می رم توی هال لذت می برم می رم آشپزخونه کیف می کنم در استورج های جادار رو باز می کنم حال می کنم که همه وسایل رو توی خودشون جا دادن و از شلوغ شدن خونه جلوگیری کردن، فقط کاش حموم کمی بزرگتر بود حموم قبلی بهتر بود ...  حالا فکر نکنید چه خونه شیک و پیک و مدرن و متفاوتی داریم ها نه یک آپارتمان دو خوابه شاید معمولیه اما مهم حس ماست که بهش مثبته انگار این خونه انرژی مثبت داره آرامش داره ترکیب رنگ و نور داره رنگ ها رو صابخونه بهمون داده و خودمون تکمیلش کردیم و نور رو آسمون، اینقدر حس خوبم رو به همسر گفتم که اونم همین حس خوب رو گرفته و دائم به زبون میاره، خدا رو شکر اون خونه سه خوابه جور نشد حالا می بینم به دلایل مختلف این خونه از اون خونه هم بهتره، جالبه حتی از اینکه خونه طبقه همکفه ناراحت بودم چون فکر می کردم سرده اما سرد نیست چون سیستم گازیه همه خونه یکنواخت گرمه و تازه همین طبقه همکف بودن باعث شده که روزها روی مبل کنار پنجره بشینم و ضمن کار کردن به رفت و آمد مردم هم نگاه کنم و دلم باز بشه یعنی همون چیزی که به عنوان نکته منفی می دیدمش الان شده مثبت،  واقعاً بعضی وقتا اتفاقی می افته که اون لحظه بسیار ناراحت می شی و دعا می کردی که نیفته ولی بعد از مدتی می بینی چه خوب که اون اتفاق افتاد چون صلاحت توی همون بوده.

خدایا شکرت، لطفاً نرسری این بچه رو هم خودت درستش کن به بهترین شکل ...

_____________

خوب ساعت داره نزدیک می شه به 2 نیمه شب، من دیگه باید برم بخوابم، راستی اینم بگم به دلیل حجم سنگین کارهام که حداقل چندین ماه من رو درگیر خواهد کرد از این به بعد به هیچ عنوان نمی تونم به ایمیل هام جواب بدم یا برای پیغام های خصوصیم جواب بنویسم، همینجا از همه دوستانی که توی مدت غیبتم سراغم رو می گرفتن باز هم تشکر می کنم، به خوانندگان خاموشی که توی پیغام خصوصی خودشون رو معرفی کردن خوشامد می گم و خوشحالم از آشنایی شون و همچنین جواب سؤالات مهاجرتی رو برای بار چندم می گم که غیر از اون پست مجزا که لینکش رو هم گذاشتم نمی تونم جداگانه بدم مخصوصاً الان که از شدت حجم کارها تفریحات روزهای تعطیلمون رو از دو روز در هفته به فقط چند ساعت در هفته کاهش دادیم، بنا بر این لطفاً دیگه ایمیل نزنید و اگر ایمیل می فرستید در کمال شرمندگی باید بگم وقت جواب دادن ندارم و فقط می تونم بخونم، از این بابت شرمنده ام امیدوارم این رو به حساب بی معرفتی نذارید و بدونید فقط درگیری کاری وقت اضافه ای برای من نذاشته وگرنه من برای تک تک ایمیل ها و پیغام های خصوصی شما ارزش و احترام قائلم و از خوندنشون لذت می برم ... 

 دوستتون دارم، برای همینم حرف زدن با شما رو به خوابی که ازش گذشته ترجیح دادم، روز خوبی رو در پیش داشته باشید .

______________________

آهان یک چیزی رو لازم دیدم توضیح بدم اونم اینکه فکر نکنید من خیلیییییییییی آدم مثبت نگری هستم که اینطوری می نویسم! نه منم مثل شما و مثل همه آدم های دیگه  مشغولیت های فکری و کاری خودم رو دارم مخصوصاً نوع زندگی ما طوریه که دائم با چالش جدید روبرو می شیم که حتی ممکنه اولش اعصاب خوردکن هم باشه و برای حلش باید فکر کنیم انرژی بذاریم وقت بذاریم حتی همین گاهی کلافه مون می کنه، منم گاهی اعصابم از زندگی و مشکلات و چالش هاش خورد می شه، گاهی غرغر می کنم، گاهی حوصله خودمم ندارم چه برسه به دیگران، گاهی حرفی که یکی زده و امروزه به لطف تلگرام با وجود هزاران کیلومتر فاصله انگار روبروت نشسته صاف می ره توی قلبم و روحم رو جریحه دار می کنه ( دارم روی خودم کار می کنم که آدم های بی ارزش رو اونقدر بی ارزش ببینم که حرف هاشون هیچ تأثیری روم نداشته باشن ) منم اوایل زندگی که دوره دانشجویی داشتیم زیاد به خاطر بی پولی از خیلی چیزا خودم رو محروم کردم و حسرتش به دلم موند، منم گاهی منفی می شم بد می شم خودم از خودم خسته می شم از این وبلاگ هایی که نویسنده دائم بخش مثبت وجودیش رو به تصویر می کشه خوشم نمیاد چون واقعیت اینه که آدم ها چند بعدی هستند هیچ کسی کاملاً خوب و کامل نیست هر انسانی همه احساسات انسانی رو با هم داره فقط اینکه چطوری کنترلشون می کنه و رفتارش چطور از آب درمیاد مهمه و اینه که آدما رو از هم متفاوت می کنه، منم نمی خوام توی پست هام همش مثبت بنویسم که بعضیا حسرت بخورن که خوش به حال امی عجب زندگی خوب و خوشی، نه عزیزم زندگی منم سختی های خودش رو داره و منم گاهی کم میارم اما سعی می کنم خودم رو زود جمع و جور کنم و بیفتم روی روال معمول، شما که نمی دونید مشغولیت های ذهنی من چیه، شما که جای من نیستید زندگی توی غربت هزار تا چالش داره اما سعی می کنم از همین چیزهای کوچیک انرژی مثبت بگیرم که ذخیره بشه توی روحم برای روزهای سخت، من حتی به رنگ موکت نگاه می کنم بهش دقیق می شم که ایول چه خوب صاحبخونه رنگ روشن برامون انتخاب کرده می شه روش دراز کشید و از نرمی و رنگ خوشگلش لذت برد، اینا چیزاییه که توی زندگی همه هست، همه می تونن از همین چیزا حس لذت و آرامش بگیرن اگه بگیرن ...

بله منم مثل هر انسان دیگه ای یک وجود چند بعدی دارم که ترجیح می دم اینجا بیشتر از احساسات خوب و مثبتم بنویسم تا منفی ها اما گاهی هم جلوی نوشتن احساسات منفیم رو نمی گیرم که وبلاگم یک بعدی و مصنوعی به نظر نیاد و شما هم بدونید این فقط شما نیستید که زندگی گاهی براتون سخت می گیره برای همه همینه، زندگیه دیگه همه چیز توش پیدا می شه، اما در کل فکر می کنم توی زندگی شخصی بیشتر دختر خوبی هستم تا بد و منفی و برای شما هم  می تونم دوست خوبی باشم  ....   امیدارم روزهای شاد و آسوده و پرآرامش همه ما بیشتر از روزهای سخت و بدش باشه ....

ببخشید طولانی شد این توضیح رو خیلی وقت بود می خواستم بدم یادم می رفت شایدم قبلاً بهش اشاره کردم الان یادم نیست ... ( این متن بیشتر از 10 بار ویرایش شد و چیزهایی بهش اضافه شد،  الان ساعت 3 نیمه شبه! بعد از مدت ها اومدم کلی حرف زدم، من برم بخوابم خیلی دیر شده ).


1 2 3 4 5 ... 79 >>


  • جعبه جادویی