X
تبلیغات
دکتر وقردوست

من و همسرم در اروپا

بابانوئل در راهه!

ماه اکتبر از نیمه گذشته و از الان همه جا داره کم کم رنگ و بوی کریسمس می گیره در حالی که هنوز دو ماه و نیم دیگه به پایان سال مونده.

پریروز دبنهامز بودیم، دکورشون رو عوض کرده بودن و کم کم رنگ قرمز داره همه جا به چشم می خوره. این تزئینات هر چی که باشن کم و زیاد از کاج گرفته تا بابانوئل، از سورتمه و کادوها و گوزن ها گرفته تا گوی های رنگی و شکلات های آویزون و درخت و جینجر برد هاوس و ... همیشه و همیشه حال من رو خوش می کنن و با دیدنشون به یاد احساسات کودکی انگار یک هوای پر از اکسیژن ناب رو تنفس می کنم و کلی انرژی می گیرم.

این عکس ها رو از فروشگاه دبنهامز گرفتم با خودم فکر کردم شاید شما هم مثل من عاشق این چیزا باشید پس بهتره حس خوبم رو با شما شریک بشم:







دوربینم رو نبرده بودم اینا با موبایله بعد سر فرصت عکس های بیشتر و از جاهای دیگه براتون می ذارم، این انگار یک سنت هر ساله شده توی وبلاگم .


افکار لحظه ای ( خمیر دندون با عطر مهر مادری )

درست یک ماه و یک روزه که از ایران برگشتیم و دیشب خمیر دندون « بس » با عطر سیبم رو که مامانم برام خریده بود تموم کردم. وقتی مینداختمش دور احساس کردم یکی از یادگاری های مامانم رو دارم دور میندازم، حیف که این خونه کوچیکه و جایی برای نگهداریش نداشتم وگرنه من آدمیم که از اینجور چیزا زیاد برای خودم به یادگار نگه می دارم.

 این خمیر دندون رو یک شب وقتی تنهایی رفته بود خرید از داروخونه محل برام خریده بود، قبلش بهم زنگ زد و گفت: فقط بس دارن برات بخرم مامان؟ گفتم آره مامان مرسی ... چند ثانیه بعدش دوباره زنگ زده بود که: فقط طعم نعنا و سیب داره، اشکالی نداره؟ و من با لبخندی بر لب که « بگردم تو رو که هنوزم روی جزئیاتِ خریدی که برام می کنی اینقدر حساسی ... » بهش گفتم نه مامان جان همون خوبه، مرسی ... 

و حالا همون رو انداختم دور و یک دونه جدید رو که رنگ و بویی از ایران و مامان و مهربونی هاش نداشت گذاشتم به جاش.

آره یک خمیر دندون هم می تونه من رو به یاد مهربون ترین مامان دنیا بندازه، کاش همیشه پیشش بودم، داره بدون من بدون دخترش پیر می شه همونی که عمرش رو به پام گذاشته بود ...


فرشته ای که ...

در مورد یک موضوعی از سر شب هی نوشتم هی ویرایش کردم هی یک جاهاییش رو پاک کردم و سر آخر هم از خیر انتشارش گذشتم.

کاش می شد هر فکری که از ذهن می گذره رو توی وبلاگ نوشت و ازش رها شد تا هی گوشه ذهنت وول نخوره، هی قلقلکت نده و هی بهش فکر نکنی ... ساعت از 3 نیمه شب گذشته بهتره برم بخوابم، همین چند خط رو هم که نوشتم هرچند که مبهمه ولی از ننوشتنش برای من بهتره ...

 ... راستی چیز خیلی مهمی هم نیست فقط من خیلی وسواس دارم توی نوشتن هر چیزی.

پ.ن. : عنوان این پست عنوان همون پست منتشر نشده است.

یک دوستی وبلاگی دیگه که تبدیل به دوستی واقعی شد

دنیای وبلاگ نویسی دنیای عجیبیه. وقتی 4 سال پیش که تازه به این کشور اومده بودیم و از همه دوستانم برای مدتی نامعلوم خداحافظی کردم به ذهنم رسید برای پر کردن جای خالی اونا خاطرات و افکارم رو یک جا بنویسم و وبلاگ بهترین گزینه بود اما اصلاً فکر نمی کردم یک روزی همین وبلاگ باعث بشه با تعداد زیادی از خواننده ها آشنا بشم و حتی بعضی از اونا رو از نزدیک ببینم و دوستی به اصطلاح وبلاگیمون به عالم واقعیت کشیده بشه اما الان این اتفاق افتاده و برای من خیلی جالب و عجیبه الان دیگه این وبلاگ یکی از داشته های ارزشمندم توی زندگیمه که اگه یک روز بهش سر نزنم حس می کنم چیزی گم کردم، الان دیگه شماها از دوستانی که یک زمانی داشتم و فکر می کردم چقدر جدا شدن ازشون سخت باشه به من نزدیک تر هستید و بیشتر در جریان زندگی من، افکار و آرزوها و احساسات من هستید تا اونا، وقتی پارسال بعد از چند سال رفتم ایران و با همسر رفتیم خونه صمیمی ترین دوستم اون حتی نمی دونست من چطوری دوره بارداریم رو گذروندم چه اتفاقاتی برام افتاده و روزهام رو اینجا چطور می گذرونم یک دفعه با یک بچه توی بغلم باهام دیدار کرد که هیچی ازش نمی دونست به جز چند تا عکس که براش فرستاده بودم در حالی که شما همیشه همراه من هستید و توی لحظه لحظه خوشی ها و ناخوشی ها با من شریک هستید با من حرف می زنید و حرف زدن با شما به من آرامش می ده خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنید، بله حتی از صمیمی ترین دوست دوران دانشگاه هم دور شدم برای همینه که می گم دیگه از ایران تا حدود زیادی دل کندم چون هیچی مثل گذشته ها نیست حالا بگذریم بحث چیز دیگه ای بود.


من هفته گذشته با یک دوست وبلاگی ملاقات کردم که هیچ وقت فکر نمی کردم بشه. یادمه وقتی تازه با وبلاگش آشنا شده بودم اینقدر از طرز نوشتنش و رفتارش با خواننده ها خوشم اومده بود که دیگه خوندن وبش رو ترک نکردم تا اینکه خودش تصمیم گرفت دیگه ننویسه. من اواخر وب نویسیش باهاش آشنا شدم و فقط دو سه تا کامنت براش گذاشته بودم یادمه وقتی می دیدم به کامنت هام جواب داده خیلی خوشحال می شدم اون موقع ها اصلاً فکر نمی کردم این آدم رو یک روزی توی خونه ام ملاقات خواهم کرد و میزبانش خواهم بود مخصوصاً که اون موقع من ایران بودم و اون کانادا! اما زندگی خیلی غیرقابل پیش بینیه.

یک بار که خیلی دلم براش تنگ شده بود اینجا ( اون پاراگراف قرمز ) در موردش نوشتم. بعدها خود مرجان بدون اینکه این پست رو دیده باشه برام کامنت گذاشت و گفت مدت هاست وبم رو می خونه! اینقدر خوشحال شده بودم که حد نداشت انگار یک دوست چند ساله رو دوباره پیدا کرده بودم، بعد توی اف بی ارتباطمون رو با هم ادامه دادیم و دو سه سالی به این شکل گذشت تا اینکه هفته پیش مرجان برام پیغام گذاشت که داره میاد انگلیس و شهر ما و اگه منم مایلم یک جا قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم! خیلی خوشحال شدم معلومه که دلم می خواست ببینمش، برای همین برای یکشنبه ناهار دعوتش کردم خونه ( 5 اکتبر ) اینقدر هم برای دیدنش هیجان داشتم که در موردش کلی با همسر حرف زدم.

یکشنبه مرجان درست سر ساعت مقرر با کلی سوغاتی برای من و دخترکم اومد ( دستت درد نکنه مرجان واقعاً شرمنده ام کردی ) اینقدر وقت شناس بود که من فکر کردم صدای در رو اشتباهی شنیدم! البته کارهام رو انجام داده بودم و ناهار رو هم گذاشته بودم فقط وقتی برای خودم نمونده بود که آرایشی بکنم و دستی به سر و صورتم بکشم! خیلی برام جالب بود که یک ایرانی اینقدر وقت شناسه! 

ساعت های خوبی رو با هم گذروندیم، اون مرجان از قلب کویر الان روی مبل و روبروم نشسته بود و داشت گرم و صمیمانه باهام حرف می زد انگار سال های سال با هم دوست بودیم، وقتی اون حرف می زد یاد وبش با اون صفحه کرم رنگ افتادم که هر روز صبح به امید خوندن یک پست جدید باز می کردم و اینکه فقط یک کامپیوتر باعث این دوستی شده بود، این دنیای مجازی واقعاً می تونه به دنیای حقیقی تبدیل بشه اگه ما بخوایم ...

چند ساعت به سرعت سپری شد و مرجان برگشت به هتلش دلم نمی خواست بره اما رفت، حیف که ساعت های خوب زود می گذرن ... اما قرار شد اگه سفرش اجازه داد یک بار دیگه همدیگه رو ببینیم، بازم دعوتش کردم خونه اما این بار اون من و همسر رو دعوت کرد به رستوران برای شام و اولتیماتوم هم داد که حق چک و چونه زدن نداریم! خوب از اونجایی که ما جونمون رو دوست داشتیم مثل بچه حرف گوش کن با همسر، سه شنبه شب ( 7 اکتبر ) سر ساعت مقرر رفتیم سر قرار! مرجان دوستانش رو هم دعوت کرده بود و چند نفری شب خیلی خوبی رو با هم گذروندیم، غذای خوشمزه و بعد هم دسر عالی همه مون رو گرم صحبت کرده بود و هیچ کس دوست نداشت صندلیش رو ترک کنه مخصوصاً که دخترکم هم خیلی خانم بود و تمام مدت روی صندلی مخصوص خودش نشسته بود و اذیت نمی کرد.

اینقدر زمان سریع گذشت که یهو به خودمون اومدیم و دیدیم همه رفتن و پیشخدمت های رستوران فقط سر پا ایستادن و احتمالاً دارن توی دلشون به ما بد و بیراه می گن که بابا زودتر برین دیگه ما از خواب افتادیم! مخصوصاً که دم در یکی شون با لبخندی که دنیایی حرف توش بود! در رو برامون باز کرد و ما رو به بیرون هدایت نموده و در اصل ما رو بیرون کرد! حالا جدا از شوخی واقعاً خوش گذشت و مرجان طفلی حسابی به زحمت افتاد. دلم می خواست یک روز دیگه برم هتل دیدنش اما دیگه وقت نبود و صبح فردا مرجان پرواز داشت برای کانادا.

شب موقع خواب دلم خیلی گرفته بود از رفتنش، یک دختر خونگرم و خوش صحبت همونطور که دوست دارم، یک دوست اهل حال و پایه برای همه جور گردش و بیرون رفتنی رو کی دلش می خواد از دست بده؟ اخلاقش همونطور بود که از روی پست های وبلاگش برداشت کرده بودم، حیف که رفت ... آرزو می کنم همیشه موفق باشه و از زندگی و روزگار راضی.


من با این وبلاگ دوستان خوب زیادی پیدا کردم دوستانی که ساکن انگلیس هستن کم کم دوستی شون داره با من واقعی می شه واقعی یعنی از حالت نتی خارج می شه و بیرون همدیگه رو می بینیم، تا به حال چند تا دوست توی این کشور از بین خواننده هام پیدا کردم دو تاشون که ساکن همین شهر هستن و هر یکشنبه همدیگه رو می بینیم یا خونه اونا می ریم یا اونا خونه ما مهمون هستن، دوستی هامون هم خانوادگی شده و همسرهامون هم برای همدیگه دوستان خوبی شدن، به همسر می گم ما که 4 ساله اینجاییم تو یک ایرانی توی دانشگاه یا محل کارت ندیدی که باهاشون دوست بشیم مگه اینکه خودم با وبلاگم دوست پیدا کنم! همسر هم از این دوستی های من استقبال می کنه چون به انتخاب هام که از روی دقت انجام می شه اطمینان داره، می دونه من چند تا ملاک برای دوستی دارم و تا اونا رو در کسی نبینم حاضر نیستم باهاش ارتباط برقرار کنم.

خیلی از خواننده های وبلاگم ساکن ایران هستن با بعضی هاشون خیلی صمیمی شدم و هر بار که به ایران سفر می کنم خیلی وسوسه می شم باهاشون ملاقات کنم مخصوصاً که هروقت می رم ایران برام پیغام خصوصی می ذارن یا من رو به خونه هاشون دعوت می کنن اما متأسفانه ایران امکانش برام فراهم نمی شه چون خونه پدری می رم و خانواده ام همه دوستان من رو می شناسن و من نمی دونم برای دیدارهای وبلاگیم باید چی بهشون بگم؟ آخه اونا نمی دونن وبلاگ می نویسم و نمی خوام هم بدونن و هیچ دلیلی نمی تونم بیارم مخصوصاً که دوستان ساکن ایران تعدادشون زیاده اما هر دفعه که برمی گردم می گم چقدر حیف شد که فلانی و فلانی و فلانی رو ندیدم، کاش می شد حداقل بهشون زنگ می زدم اما امکان اونم نیست ولی اینجا راحتم، خونه خودمه همسر می دونه وبلاگ دارم و از دوستی های وبلاگی من استقبال هم می کنه.

اگه یک روزی از انگلیس بریم یک کشور دیگه دلم برای دوستانی که در این کشور دیدم و باهاشون رفت و آمد یا تماس تلفنی داشتم هم تنگ می شه، هی روزگار ....


از شیر گرفتن سنجافک!

این پست رو الی و ثمین ( از سوئد ) و همه کسانی که باردارن یا به تازگی بچه دار شدن نخونن! از ما گفتن بود نگین نگفتی!


بذارید بی تعارف و کاملاً صادقانه و البته به دور از نق زدن بگم:

به نظرم مادری سخت ترین کار دنیاست نه یکی از سخت ترین ها بلکه دقیقاً خود سخت ترین.

آدم از وقتی متوجه می شه بارداره در کنار تمام احساسات شیرین و نابی که تجربه می کنه دردسر هاش هم شروع می شه و به جرأت می تونم بگم از اون لحظه تا پایان عمر زندگی مادر برای همیشه عوض می شه و اگه صبر و حوصله رو بالا نبره باخته.

گاهی بچه ها کارهایی انجام می دن که باید اعصابت از فولاد باشه تا بتونی تحمل کنی، همسر که تا به حال بارها رسماً اعلام کرده که اصلاً نمی تونه به اندازه من اذیت های بچه رو تحمل کنه و دیشب با بدعنقی های پی در پی بچه به من گفت باورم نمی شه تو چطور صبح تا شب این بهانه گیری ها رو تحمل می کنی؟ دلم برات خیلی می سوزه که مجبوری این وضع رو تحمل کنی من که یک ساعت هم نمی تونم ... ولی واقعیتش اینه که منم احساس می کنم با بزرگتر شدن بچه و دور جدید اذیت هاش که این بار شکل بزرگترانه ای به خودشون گرفتن منم احساس می کنم بعضی وقتا کم میارم و دلم می خواد سر بذارم به کوه و بیابون، کدوم مادریه که به این مرحله نرسیده باشه؟ نمی خوام ادای مامان ها توی بعضی فیلم ها رو دربیارم که تحت هیچ شرایطی مثلاً خسته نمی شن، عصبانی نمی شن و فقط به درد همون فیلما می خورن، واقعیت اینه که آدم هرچقدر هم عاشق بچه اش باشه ( که شماها شاهد هستید چقدر من یکی هستم ) بازم یک وقتایی با اذیت های مداوم بچه ممکنه احساس خستگی یا عصبانیت بکنه.

می دونید وقتی بچه خیلی کوچیکه یعنی نوزاده و مثلاً مبتلا به کولیک ( دل درد ) می شه و روزها و شب های سختی برای مادر و پدر مخصوصاً مادر سپری می شه همه امیدش به اینه که اگه چند ماه دندون روی جیگر بذاره و گریه ها رو تحمل کنه این دوره هم تموم می شه و می تونه نفسی بکشه اما وقتی اون دوره تموم می شه باز چیزای دیگه ای پیش میاد، دندون درآوردن و دردهاش، سرماخوردگی و بیماری های دیگه، راه افتادنش و اینکه باید همش مواظبش باشی کار خطرناک نکنه، مواقعی که حوصله بچه سر می ره و باید هرطور هست سرش رو گرم کنی، از شیر گرفتن و گریه ها و بی تابی هاش و ... بعد هم که بزرگتر می شه حس استقلالش و اینکه دلش می خواد هرکاری حتی اگه خطرناک باشه رو خودش به تنهایی انجام بده و هیچ جوره هم کوتاه نمیاد ... هی پشت سر هم پیش میاد و انگار تمومی نداره، فقط صبر و حوصله می خواد تحمل این شرایط.

بعضی روزا دخترکم خیلی بچه خوب و خوش اخلاقی می شه اما بعضی روزها مثل دیروز و امروز دقیقاً انگار از روی دنده چپ بلند می شه دائم بهانه می گیره گریه می کنه خواسته های غیر منطقی داره و خدا نکنه به حرفش گوش نکنی چنان جیغ هایی می زنه و اشک هایی می ریزه که شرط می بندم اگه ایوب زنده بود با اون صبر معروفش کم می آورد! منم دلم نمی خواد بچه لوس بشه و همیشه به درخواست هاش گوش نمی کنم و درعوض سرش رو به یک چیز دیگه گرم می کنم، این حالت دقیقاً از زمانی که ایران بودیم و تصمیم گرفتیم بچه رو از شیر بگیریم شروع شد.

من ایران رو برای این کار انتخاب کردم چون اینجا دست تنهام پارک نزدیک خونه مون نیست که هروقت بچه گریه کرد ببرمش بازی کنه هوا هم که اکثر اوقات سرده اما ایران دور و برمون خیلی شلوغ بود، هر روز صبح و شب بیرون بودیم و فکر می کردم هروقت بچه بهانه شیر رو بگیره دیگران می تونن سرش رو گرم کنن یا نهایتش خودمون ببریمش بیرون گردش تا یادش بره اما عملاً زیاد موفق نشدیم بس که این بچه به طرز عجیبی وابسته است به شیر.

قبل از این کار به جای گوش کردن به حرف خاله خانباجی ها از یکی از دکترهای فوق تخصص کودکان وقت گرفتم و بچه رو بردیم پیشش و ازش مشورت خواستیم. دکتر براش شربت هیدروکسی زین تجویز کرد و گفت هر شب موقع خواب بهش بدم چون خواب آوره و باعث می شه بچه تا صبح راحت بخوابه و دیگه بهانه شیر رو نگیره و البته اجازه داد شب موقع خواب بهش شیر بدم و والسلام.

داروش رو گرفتم و شب اول با خوش خیالی بهش دادم، فکر می کردم بعد از دو سال امشب اولین شبی خواهد بود که منم دیگه راحت می تونم بخوابم و تا صبح 10 بار بیدار نمی شم اما زهی خیال باطل که تا صبح بچه دقیقاً 4 بار بیدار شد! یعنی این دارویی که من و داداشم قبلاً می خوردیم و تا ظهر روز بعد بدون تکون خوردن می خوابیدیم هم باعث نشد این جزقل بچه درست بخوابه!

صبح روز بعد که بیدار شد با گریه شیر می خواست اما همسر بردش توی هال و سعی کرد سرش رو گرم کنه ولی مگه گول می خورد؟ هی گریه هی بهانه گیری ... ولی کوتاه نیومدیم اینقدر باهاش حرف زدیم و خانواده همسر براش اسباب بازی و وسایل مختلف آوردن که سرش گرم بشه که بعد از یک ساعت دیگه دست از گریه برداشت اما بدعنق شده بود ... بعد بردیمش بیرون و برای ناهار آوردیمش خونه، ناهارش رو خورد اما حالا قسمت سختش فرارسیده بود و اونم خوابیدن بود آخه این بچه فقط و فقط با شیر خوردن می خوابه، نه روی پا نه روی دست نه با داستان و شعر و نه با هیچ چیز دیگه نمی خوابه، شیشه شیرش رو بهش دادم که جایگیزین کنه اما از همون اول تولدش تا الان نه پستونک دوست داشت نه شیشه و با همه تلاشی که همون اوایل کردم که عادتش بدم قبول نکرد.

اون روز تا 6 بعد از ظهر سعی کردم خسته اش کنم تا خودش بخوابه، هر وقت می اومد طرفم و تقاضای شیر می کرد سرش رو به یک چیزی گرم می کردم، عروسکش رو آوردم و روی پام گذاشتم و وانمود کردم که دارم می خوابونمش بلکه حسادت کنه و خودش بیاد جای عروسکش بخوابه، اما فایده ای نداشت عروسکش رو برداشت و انداخت یک طرف خودشم نیومد روی پام.

من و همسر خودمون رو به خواب زدیم و جاش رو بین خودمون انداختیم بازم فایده ای نداشت بعد کم کم بی قرار شد، خسته شده بود چشماش قرمز شده بود و می خواست بخوابه و دیگه خیلی جدی و مصرانه تقاضای شیر می کرد، سر خودم هم از بی خوابی و خستگی درد گرفته بود و مجبور شدم بهش شیر بدم البته برای روز اول که فقط صبح شیر خورده بود و نوبت بعدی عصر بود پیشرفت خوبی بود.

عصر هم بعد از بیدار شدن بردیمش شهر بازی و سعی کردیم خیلی خسته اش کنیم، واقعاً هم خیلی دوید و بازی کرد نیمه شب که برگشتیم خونه بهش شربت خواب آورش رو دادم فکر کردم الان دیگه از خستگی می افته اما بازم شیر می خواست! به توصیه دکتر بهش شیر دادم و خیلی زود خوابش برد اما با وجود همه خستگی ها و اون شربت بازم تا صبح چند باری بیدار شد. روز بعد هم باز آش همون آش بود و کاسه همون کاسه .... هرچقدرم بهش شیر نمی دادم موقع خوابش که می شد از دست هیچ کسی کاری بر نمی اومد.

مجبور شدم به محل مورد نظر! لاک تلخ خوراکی که برای جلوگیری از ناخن جویدن بچه هست بزنم. بوی الکل می داد و مطمئن بودم این یکی دیگه باعث می شه بدش بیاد و خودش دیگه طرفم نیاد اما در کمال تعجب لاک تلخ که بوی زهرمار می داد رو با عق زدن خورد ولی دست از مکیدن برنداشت! اینقدر مکید که حالش به هم خورد و هر چی خورده بود رو بالا آورد ولی بازم می خواست همچنان شیر بخوره! نه تنها ازم دور نشد بلکه هرچقدر همسر می خواست بغلش کنه نمی خواست و زار می زد و از دور دست هاش رو با اشک به طرف من دراز می کرد، صحنه ای که اشک هر مادری رو درمیاره.

بدعنقی هاش از همون روزها شروع شد، از اینکه شیر رو کم کرده بودم و با اما و اگر بهش می دادم عصبی شده بود، سر هر چیز بیخودی چنان جیغ هایی می زد و گریه هایی می کرد که دل همه براش می سوخت، یک روز که بابابزرگش برای اینکه سرش رو گرم کنه مجبور شد قایق بادیش رو که به جونش بند بود وسال ها ازش استفاده نکرده بود بیاره و براش باد کنه و بذاره وسط خونه تا خانم بره توش بپر بپر کنه و دیگه بهانه نگیره و از این دست کارها ...

هیچی دیگه خلاصه اش کنم، یک تیم چند نفره متشکل از من و همسر و اعضای خانواده اش انواع و اقسام کارها رو انجام دادیم انواع سرگرمی ها رو براش فراهم کردیم تا دست از سر کچل ما برداره نشد که نشد، تنها موفق شدم شیر صبح تا شب رو خیلی کم کنم. الانم تصمیم گرفتم تا سه چهار ماه دیگه بهش شیر بدم بعد موقع تعطیلات سال نو که همسر چند روزی خونه است دوباره تلاش کنیم امیدم اینه که اون موقع بزرگتر شده و شاید بتونم با حرف زدن راضیش کنم که از این به بعد باید شیر رو توی شیشه اش بخوره و این بار می خوام بنا به تجربه بعضی از شما محل مورد نظر رو با رژ لب یا ماژیک نقاشی کنم! بلکه بترسه و دیگه نخواد.

اینم از ماجرای از شیر گرفتن بچه که چند نفرتون پرسیده بودید خدا به خیر کنه از پوشک گرفتن رو که مرحله بعدیه!

اینا به نوشتن آسونه وگرنه واقعاً یک هفته خیلی بدی رو سپری کردیم و غیر از بچه، من و همسر هم اعصابمون خورد شده بود بدیش این بود که اون یک هفته جزء سه هفته سفرمون به شهر خانواده همسر بود که باید به خوشگذرونی می گذشت نه به درگیری با بچه و نگران شیر و خوابش بودن ولی کاریش نمی شد کرد ایشالا سال دیگه که بریم این بساط هم دیگه تموم شده ( هرچند قطعاً به جاش یک بساط دیگه سر یک موضوع دیگه خواهیم داشت! ).

می گن بهشت زیر پای مادرانه نه؟ به نظرم بهشت هم کمه والا! البته فکر نکنید با همه این سختی ها ذره ای از علاقه ما به بچه مون کم شده، نه خدا می دونه که روز به روز بی اغراق بیشتر و بیشتر عاشقش می شیم ولی خوب این سختی ها رو نمی شه انکار کرد می شه؟


1 2 3 4 5 ... 62 >>