X
تبلیغات
بازی تراوین

من و همسرم در اروپا

..............

نمی دونم چی بنویسم فقط برای اون دسته از دوستان نازنینی که هر روز میان اینجا و گفتن نگران من هستن باید بگم حالم همونطوره، دارم روزها رو می گذرونم بدون اینکه بهم خوش بگذره ماه رمضون و هوای خیلی گرم این روزهای تهران هم باعث شده زیاد از خونه بیرون نرم فقط منتظرم اما نمی دونم منتظر چی؟ تموم شدن ماه رمضون؟ تموم شدن تابستون؟ تموم شدن سفرم؟ اومدن همسر؟ رفتن به شهر اونا و دیدن خانواده اش؟ نمی دونم ... خیلی سعی می کنم از سفرم لذت ببرم می دونم که بعد پشیمون می شم که چرا از این روزها استفاده نکردم خانواده ام خیلی باهام حرف می زنن تا آرومم کنن و تمام تلاششون رو می کنن که بهم خوش بگذره اما نمی تونم، دست خودم نیست روحیه ام به هم ریخته و به زمان احتیاح دارم تا درستش کنم، حرف زیادی ندارم بزنم انگار منجمد شدم، خالی و سرد ...

در مورد دخترکم هم باید بگم با اینکه روزهای خوبی رو نمی گذرونم اما برای اون اصلاً کم نمی ذارم همچنان باهاش بازی می کنم و باهاش می خندم نوازشش می کنم، با حوصله بهش غذا و میوه می دم و گاهی عصرها به اتفاق مامان و خواهرم می بریمش پارک یا شهربازی و حسابی بهش خوش می گذره اگه این بچه نبود که نمی دونم چطوری باید این روزها رو سپری می کردم دلم نمی خواد بچه ام احساس کنه مامانش ناراحته، اون که گناهی نداره آغوش من باید همیشه براش گرم و آماده باشه و همیشه مامانش رو آروم و مهربون ببینه، تنها زمانی که لبخند می زنم و غم ها رو فراموش می کنم وقتیه که دخترکم رو در آغوش می گیرم و می بوسم یا باهاش حرف می زنم و بازی می کنم. خانواده همسر حسابی مشتاق دیدنش هستن و دائم تماس می گیرن و حالش رو می پرسن ( از حال و روز خودم هیچ اطلاعی ندارن یعنی نخواستم که اطلاع داشته باشن ) منتظرم همسر بیاد تا با هم بریم شهر اونا و یک دل سیر بتونن نوه شون رو ببینن.

کاش امسال به ایران نمی اومدم هیچیش برام جالب نیست فقط دلگرمیم اینه که کنار خانواده ام هستم ...

دلم نمی خواد هر دفعه پست می ذارم این حرف های ناامید کننده رو بزنم برای همین فعلاً دیگه چیزی نمی نویسم تا روزی که حالم خوب شده باشه و بتونم پرانرژی و شاد باهاتون حرف بزنم.

پ.ن. : چند تا ایمیل دارم هروقت بتونم بهشون جواب می دم، ببخشید دیر شده. 

:(

نمی دونم چی باید به بعضیا گفت؟ طرف اومده کامنت گذاشته که چرا مشکلت رو نمی گی چیه؟ حالا که نمی گی اصلاً چرا در موردش نوشتی؟!!!! یعنی کاملاً مشخصه که قصد بعضیا دلداری دادن و روحیه دادن نبوده فقط کنجکاون که بدونن اون مشکله چی بوده ( البته اصطلاح مؤدبانه کنجکاوی رو گفتم )!! 

ببخشید که برای نوشتن پست هام از شما اجازه نگرفتم آخه تا حالا فکر می کردم اینجا خونه منه و دیگرانی که پست ها رو می خونن مهمون من هستن و قاعدتاً درست نیست که مهمون به صاحبخونه بگه چکار بکنه و چکار نکنه درست مثل دنیای بیرون.

یک بار دیگه بهم ثابت شد که نباید هر چیزی رو عمومی بنویسم با اینکه رمزی نوشتن رو دوست ندارم و اونطوری تعداد خواننده هم چون گزینش می شه خیلی کم می شه اما گاهی مجبور می شم.

اما برای شما دوستان عزیزی که وقت ناخوشی هم دوست و همراه من هستید و به حریم های من احترام می ذارید و قصدتون فقط روحیه دادن و همراهی کردنه نه سرک کشیدن توی زندگی دیگران ( که فوق العاده برای من ارزشمنده ) باید بگم که من مجبور بودم دو پست قبل رو بنویسم چون می دونم که شما خیلی منتظر بودید تا مثل پارسال براتون سفرنامه از ایران بنویسم و من نمی تونستم دو سه ماه بدون هیچ توضیحی هیچی ننویسم مسلماً بعد از یک مدت خودتون می پرسیدید چی شده و چرا خبری ازم نیست؟ برای همین خودم براتون نوشتم که مشکلی پیش اومده و شاید از ایران دیگه سفرنامه ننویسم حالا برای بعضیا این توقع به وجود اومده که حالا که از وجود یک مشکل نوشتم باید خودشم براشون کامل توضیح می دادم تا خیالشون راحت بشه!

به نظرم بهتره بازم رمزی بنویسم اینطوری راحت ترم نه کسی کنجکاوی بیجا می کنه نه کسی بدون اینکه من روحیات و شخصیتم رو بشناسه تا از راه می رسه و به من نسبت غرغرو بودن یا ناشکر بودن می زنه.

رمز همون قبلیه و اونایی که باید داشته باشن دارن، البته نمی دونم می تونم فعلاً چیزی بنویسم یا نه اما اگه نوشتم احتمالاً رمزی خواهد بود.

راستی همینجا برای همه دوستان عزیزم بگم که نه برای من اتفاق بدی افتاده نه برای بچه و همسرم یا خانواده هامون، لپ تاپم رو هم ندزدیدن! ( چرا چنین فکری کردید؟ یعنی دزدیدن یک لپ تاپ می تونه من رو اینقدر به هم بریزه؟! ) این یک موضوع قدیمیه که باید زودتر از اینا حلش می کردم اما هی صبوری کردم هی صبوری کردم هی فکر کردم اگه صبر کنم اگه زمان بگذره شاید زمان خودش حلش کنه اما حل نشد که هیچ بزرگتر هم شد، حالا خودم باید دست به کار بشم هرچند کار خیلییییییی سختیه و انرژی زیادی لازم دارم برای حلش ولی تا آخر تابستون هرطور هست حلش می کنم صبر و مدارا دیگه بسه فقط حیف که اوج گرفتنش باید مصادف بشه با سفرم به ایران و اینطور روزهای سفرم رو به تلخی بکشونه، من هیچ وقت این روزها رو فراموش نمی کنم روزهایی که می تونست بهترین خاطرات رو برام به همراه داشته باشه اما متأسفانه باید اینطور تلخ و خاکستری بگذره، افسوس ...

امشب شب قدره، خدایا به حرمت چنین شب هایی لبخند و شادی رو به من و همه کسانی که دلشون از این دنیا گرفته برگردون، آمین ...


بعداً نوشت:

بازم تشکر می کنم از همه شما دوستان مهربونی که برام حرف زدید و سعی کردید روحیه ام رو بهتر کنید حقیقتاً وقتی توی وبلاگم هستم و حرف های شما رو می خونم برای لحظاتی ناراحتی هام یادم می ره.

رمز رو هنوز برای هیچ کس نفرستادم اگر پست رمزی بنویسم برای دوستانی که می شناسمشون ایمیل کنم البته با این سرعت پایین امیدوارم وقت بشه و مشکلی هم پیش نیاد.

عنوان نداره ...

9 روزه که اومدم ایران اما اصلاً بهم خوش نگذشته، باورم نمی شه که چه راحت سفر به این مهمی که اینهمه براش چشم انتظار بودم و روزها رو می شمردم خراب شد. شما شاهد بودید که چقدر دلتنگ خانواده و شهرم بودم شاهد بودید که پارسال از لحظه ای که توی هواپیما نشستم و خاک ایران رو ترک کردم در حالی که اشک می ریختم با خودم حساب می کردم یعنی چند روز و شب دیگه باید بگذره تا بتونم دوباره عزیزانم رو ببینم؟ شاهد بودید که چطور برای این سفر به لندن سفر کردم تا پاسپورتم رو تمدید کنم و بتونم زودتر بلیط بگیرم، شاهد بودید که چند روز با چه دقتی تمام بلیط ها و هواپیمایی ها رو چک می کردم تا مناسب ترین پرواز رو پیدا کنم و چه شور و حالی داشتم ... شما شاهد همه شور و ذوق من بودید پس شاید بتونید یکمی متوجه بشید که آدمی مثل من وقتی بالاخره به کشورش برمی گرده اما 9 روز تمام از خونه خارج نشه یعنی چه بلایی سر روحیه اش اومده ... 

احساس نمی کنم در ایران هستم، توی این مدت نه مردم رو دیدم نه مغازه ها و خیابون ها رو البته بخوام خیلی دقیق بگم پریشب با برادرم و خواهرم و خانواده هاشون بچه ها رو که توی خونه حوصله شون سر رفته بود بردیم پارک نزدیک خونه اما اینقدر بهم بد گذشت که 20 دقیقه بیشتر اونجا نموندیم و همه به خاطر من برگشتیم خونه، برخلاف همیشه از مردم بدم می اومد، از نگاه های خیره شون به دیگران بدم می اومد از همه چیز بدم می اومد حوصله هیچ کس رو نداشتم، آه چه بلایی سر من اومده؟ من کسی بودم که تا پیش از این عاشق همه چیز و همه کس بودم، پست های پارسالم رو که به ایران سفر کرده بودم ببینید آیا من همون آدم هستم؟

نمی تونم بگم چه اتفاقی افتاده که اینطور من رو به هم ریخته، این که اینجا بشینم و سیر تا پیاز اتفاقات زندگیم رو تعریف کنم رو کار چیپ و سطح پایینی می دونم حتی خارج از دنیای مجازی هم عادت ندارم هر چیزی رو هرجا تعریف کنم و معتقدم یه چیزایی باید برای همیشه نگفته باقی بمونه یعنی گفتنش به صلاح خود آدم نیست اما مهم نیست مشکل من چیه از دست شما و هیچ کس دیگه ای هم کاری برای حلش برنمیاد پس گفتنش بی فایده است ولی شما کار دیگه ای برای من کردید اونم کامنت هاتون بود دیدن اونهمه پیام محبت و دلداری مرهمی بود برای دلم احساس کردم تنها نیستم و می تونم روی دوستی و همراهی شما حساب کنم، شما بدون اینکه من رو دیده باشید یا بدونید دقیقاً چه اتفاقی افتاده اومدید و برام آرزو کردید زودتر مشکل حل بشه و روزهای آفتابی دوباره برگرده، این کم چیزیه؟ خوندن حرف های شما حالم رو یه خورده بهتر کرده وجود شماها باعث شده که نتونم از اینجا دل بکنم چون همیشه برای من هستید و حرف زدن با شما همیشه حس و حال من رو بهتر می کنه، می دونم که درکم می کنید و همیشه همراهم هستید.


سرعت اینترنت اینجا افتضااااااااااحه یعنی از پارسال هم بدتر شده یک ایمیل رو چند دقیقه طول می کشه تا باز کنه دو سه روز پیش ایمیلم رو به زحمت باز کردم و پیام های محبت آمیز و ایمیلی شما رو هم خوندم ولی اون موقع نتونستم جواب بدم بعدش هم دیگه نتونستم دوباره لوگین کنم اگر کسی توی این مدت ایمیل فرستاده دیگه نتونستم بخونم ولی به هر حال از لطف و محبت و دلداری دادن همه شما دوستای خوبم بی نهایت ممنونم.


توی یک برزخ گیر کردم نه اینجا بهم خوش می گذره نه دوست دارم برگردم خونه خودم، نه حوصله سفر به شهر پدری و شهر محل سکونت برادرم رو دارم، نه حوصله توی خونه موندن دارم نه حوصله بیرون رفتن و بین مردم بودن رو، از بودن خسته شدم از خود زندگی ... این منم همون امی پرحوصله و صبور و عاشق زندگی، همون امی پرانگیزه و باهیجان که از داشتن چیزای کوچیک هم لذت می برد اما الان حس و حالم رو به خیلی چیزا از دست دادم ... می دونم مشکل کجاست می دونم راه برطرف کردنش چیه فقط باید همت کنم و بلند شم و بهای سنگینی برای حلش بپردازم، خیلی خیلی توان می خواد اما مجبورم یک روزی بلند شم و تمومش کنم، اون روز بالاخره میاد این رو مطمئنم، صبر و تحمل منم حدی داره اما اون روز چه روزی خواهد بود؟ نمی دونم ...

زخم های فراموش نشدنی ...

سلام

الان ایران هستم، سفر خیلی خوب بود و دخترکم بچه خیلی خوبی بود و تا جایی که می شه از یک بچه حدود دو ساله انتظار داشت باهام راه اومد و اذیتم نکرد اما ....

حالم خیلی بده، حال روحیم رو می گم ... هیچ وقت نمی تونم ببخشم کسی رو که باعث و بانیش بود، من ماه ها منتظر این سفر بودم کلی هزینه سفرم شد اما اون باعث شد که سفرم به گند کشیده بشه اونم به بدترین شکل ممکن خانواده ام خیلی ناراحتن، نمی بخشمش هیچ وقت نمی بخشمش ....

ببخشید که نتونستم به کامنت ها جواب بدم توانش رو ندارم، فکر نمی کنم بتونم دیگه از ایران پست بذارم، کاش لپ تاپم رو اینهمه راه با خودم نمی آوردم دلم می خواست مثل پارسال براتون از سفرم بگم از اتفاقات توی هواپیما، توی فرودگاه، لحظه دیدار با خانواده ام، این روزها که فکر می کردم مثل پارسال قراره برام شیرین بگذرن از همه چیز و همه چیز اما ... نشد، نمی تونم ... دلم می خواد بشینم یک گوشه فقط اشک بریزم هرچند اونم سبکم نمی کنه ...

برای اینکه بتونم دوباره آرامشم رو به دست بیارم برام دعا کنید، کاش بتونم به زودی برگردم و براتون فقط از شیرینی ها بگم و شادی ها ...

:((((


قبل سفر

از همه دوستان عزیزم که توی پست قبل برام آرزوی سفری خوش داشتن و انرژی های مثبتشون رو به من دادن تشکر می کنم ببخشید به علت کمبود وقت نمی تونم به همه کامنت ها جواب بدم.

فقط یک روز دیگه تا سفرم مونده باید بهتون بگم چمدون بستن رو هم به لیست کارهایی که از وقتی بچه دار می شید دیگه نمی تونید به راحتی انجام بدید اضافه کنید! پارسال دخترکم نی نی بود و توی روروئکش بود و حتی بلد نبود چهار دست و پا راه بره برای همین کار جمع و جور کردن و چیدن همه چیز توی چمدون خیلی راحت تر انجام شد اما الان مگه می شه جلوی این بچه چیزی رو روی زمین پهن کرد؟ مثل یک پیشی کمین می کنه و تا فرصت رو مناسب می بینه سه سوته پخش و پلاشون می کنه! برای همین دیشب وسایل مورد نیازم رو دسته بندی کردم و هر دسته رو توی یک پلاستیک گذاشتم و همه رو گذاشتم دور از دسترس بچه اما هنوز خیلی کار مونده برای انجام دادن، قرار شده فردا همسر بچه رو از صبح ببره بیرون و دو ساعت یک بار بیاره بهش شیر و غذا و میوه بدم و عوضش کنم دوباره ببرش گردش تا من با خیال راحت چمدون ها رو بچینم.


آقا جان یک سؤال: این رسم سوغاتی بردن رو کدوم شیر پاک خورده ای باب کرد؟! به نظرم یکی از کارهای سخت دنیا سوغاتی خریدن برای آدم هایی با سن های مختلف و سلیقه هاش متفاوته و اینکه اصلاً نمی دونی حتی برای خواهرت اگه مثلاً این گردنبند رو بخری از رنگش طرحش و اندازه اش خوشش میاد یا نه؟ و بگیر و برو به همین ترتیب ... من یکی واقعاً حوصله چرخیدن توی مغازه ها و دنبال سوغاتی برای این و اون گشتن رو ندارم یعنی نه وقتش هست نه حوصله اش، چمدون هم که زیاد جا نداره یک سوم چمدونم مال وسایل و لباس های بچه است بقیه اش هم خدا بخواد مال خودم، قراره دو ماه و نیم ایران بمونم و مسلماً آدم برای این مدت طولانی باید خیلی از وسایلش رو با خودش برداره، اینه که امسال فقط برای بچه ها و مامان خودم و مامان همسر سوغاتی خریدم والسلام، خانواده هامون هم اینقدر خوب هستن که توقع ندارن خانواده من که به زبون گفتن اصلاً چیزی برای ما نیاری خانواده همسر رو هم می شناسم که متوقع نیستن فقط مامانش یکم سنتی فکر می کنه که براش سوغاتی خریدم.

 یکسری رسم و رسوم دست و پاگیر هستن که باید از بین برن یکیش هم همینه که یک مسافر عوض اینکه وقتش رو بذاره برای چمدون بستن خودش باید بذاره توی بازارها بچرخه تازه ممکنه همه هم از هدیه شون خوششون نیاد، من البته هدیه دادن رو خیلی دوست دارم و حتی ازش لذت می برم مخصوصاً وقتی که کسی که بهش هدیه دادم ازش خوشش بیاد یا سورپرایز بشه و لبخند رضایت روی لبش بشینه اما در صورتی که این کار حالت اجبار به خودش بگیره و از روی رسم و رسوم یا انجام وظیفه باشه برای من بی معنی و دست و پاگیر می شه ( آره می دونم شما ممکنه عقیده متفاوتی داشته باشید و این رسم رو خیلی خوب و خوشایند هم بدونید، اوکی اینم نظر منه دیگه ).


همسر طفلی هرچی به روز پرواز من نزدیک تر می شیم چپ می ره راست میاد می گه من بدون شما چکار کنم؟ دلم خیلی براتون تنگ می شه، خونه خیلی خالی و ساکت می شه ... از الان خیلی دمغ شده طفلی دلم براش می سوزه ولی از طرفی هم این دوری به نظرم خوب هم هست اینطوری نقش زن و شوهر توی زندگی همدیگه براشون پررنگ تر می شه و قدر هم رو بیشتر می دونن. باید از ورای عادت هر روزه به همسر یادآوری بشه اگه هر شب که می اومد خونه با چراغ های روشن و خونه پر از زندگی و بوی غذا و صدای جیغ و خوشحالی دخترکش و لبخند گرم و حرف زدن های همسرش روبرو می شد که از کارهای روز خودش و نی نی براش می گفت این چه مفهومی براش داشته و چقدر اونطوری روح زندگی توی خونه اش جریان داشته و اگه همسر و بچه اش نباشن خونه اش چقدر خالی و ساکت و تاریکه! ( امی خودشیفته به من می گن ها  ) ولی جدی دلم براش خیلی می سوزه خداییش من اگه بودم نمی تونستم تحمل کنم.

خوب من دیگه وقت ندارم و باید برم بقیه خورده ریزه هام رو جمع کنم.

آها راستی شما توی سفر به چمدوناتون قفل می زنید؟ من که تا حالا قفلش نکردم آخه شنیدم به طور رندم چمدونا رو انتخاب می کنن تا بگردن و اگه نتونن قفل رو باز کنن می شکننش یا زیپ چمدون رو خراب می کنن برای همین خودم زحمتشون رو کم کردم! هرچند می ترسم خیلی راحت از داخل چمدونم دزدی بشه.

قبل از پرواز یک پست دیگه می ذارم و می رم، شب و روز همگی هم خوش ...


1 2 3 4 5 ... 60 >>