X
تبلیغات
بازی تراوین

من و همسرم در اروپا

روزهای آخر

سلام به همگی

من الان روم نمی شه پست جدید بذارم! اما تقصیر منم نیست آخه الان 2 هفته است که اومدیم شهر همسر و بی اغراق صبح و شب بیرونیم صبح ها با همسر می ریم خرید و شب ها یا مهمونی اقوام همسر دعوت هستیم یا می ریم بازم خرید و شهرگردی و عشق و حال و نیمه شب فقط برای خواب برمی گردیم خونه و جنازه ای بیش نیستیم اینه که نمی تونم آپ کنم از طرفی هم لپ تاپم امسال با اینترنت داداش همسر کانکت نمی شه و الانم دارم با موبایل آپ می کنم که سخته.

کلی کامنت و پیغام خصوصی از پست قبل مونده که با موبایل فقط تونستم بخونم ولی نمی شه جواب داد حتی تاییدشون رو هم می ذارم برای وقتی که با لپ تاپ آنلاین بشم اما تشکر می کنم ازتون به خاطر اونهمه پیام تبریک برای تولد دخترم از خوندشون مثل همیشه کلی خوشحال شدم بعد براتون مفصل همه چیز رو تعریف می کنم.

طناز عزیزم خیلی خیلی ممنونم که توی این مدت کلی برام پیغام خصوصی گذاشتی و حالم رو پرسیدی شرمنده که زودتر نتونستم چیزی بنویسم همینطور از بقیه دوستان بامحبتم تشکر می کنم. به ایمیلم هم الان دسترسی ندارم و اگر کسی به من ایمیل زده بعد جواب می دم.

آخر هفته برمی گردیم انگلیس و می تونم از اواسط هفته آینده که چمدون ها رو باز کردم و زندگی به روال همیشگی برگشت دوباره منظم بنویسم.

چقدر آپ با موبایل سخت و وقتگیره همش اشتباه تایپ می شه حوصله ندارم برگردم و ویرایش کنم فکر کنم سایز و نوع فونت هم عوض شده.

راستی امروز ششمین روزی بود که بچه رو از شیر گرفتم البته شب تا صبح بهش شیر می دم و فقط روزا رو قطع کردم اما همونم باعث شده بچه حسابی بداخلاق بشه و به حدی حتی توی خیابون دیوانه بازی راه بنداره که از کرده خودم پشیمون بشم الان موقع خواب هم باید شیر بخوره و گرنه به هیچ عنوان نمی خوابه نه روی پا نه با شیشه نه هیچی اینقدر جیغ می زنه و خودش رو به زمین می زنه و اشک می ریزه که دلم براش کباب می شه و مجبور می شم باز بهش شیر بدم و متاءسفانه بعد از 6 روز سر و کله زدن فقط تونستم شیر روزش رو قطع کنم که البته اونم قبل و بعد خواب ظهر بازم شیر می خوره کسی راهکاری برام داره؟

تولد دو سالگیت مبارک دخترم

دخترم عزیز دلم دو سال گذشت از اومدنت به این دنیا و من هنوزم باور ندارم که مادر شدم، هنوزم باور ندارم که تو دختر منی، پاره تن منی، خیلی وقت ها بهت خیره می شم و از خودم می پرسم یعنی این دختر کوچولوی نازنین این موجود خوردنی واقعاً مال منه؟ واقعاً 9 ماه در درون من رشد کرده بوده؟ اونی که دو سال پیش با لگدهای کوچولوش که باعث می شد قلقلکم بیاد و همزمان یک حس ناب بریزه توی روحم این بچه بوده؟ دستاش و پاهاش و چشماش و موهاش و همه وجودش مال منه؟ از وجود منه؟ نه هنوزم نمی تونم باور کنم، شاید زیادی احساساتی به قضیه نگاه می کنم شایدم این احساس همه مامان های دنیا باشه، ولی قبلاً فکر می کردم بچه وقتی بیاد و یکمی که بگذره و از حالت نوزادی خارج بشه دیگه برای مامان و باباش عادی می شه و به این چیزا دیگه فکر نمی کنن ولی الان می بینم دو سال گذشته و من همچنان مثل کسی که به تازگی بچه دار شده به تو نگاه می کنم با تو رفتار می کنم چپ و راست قربون صدقه ات می رم، تو رو به آغوش می کشم و می بوسم و بو می کنم و لذت می برم ... آره دخترکم تو همیشه برای من تر و تازه هستی همیشه برای من خوردنی و خواستنی هستی، هنوزم برام نی نی هستی و گاهی با همین اسم صدات می کنم، هنوزم توی این سن توی خونه اغلب لباس های سرهمی که زیرش دکمه می خوره تنت می کنم و شکل و شمایل نی نی ها رو برات حفظ کردم، آخه دلم نمی خواد زود بزرگ بشی دوست دارم تا اونجایی که امکان داره کوچولو و خوردنی باشی و جثه ظریفت هم به من کمک می کنه.

هنوز هم شب ها تا صبح چندین بار برای شیر بیدار می شی درست مثل نی نی ها هنوز به آغوش من احتیاج داری اما خوب دیگه کم کم وقتشه که از شیر بگیرمت، این کار رو گذاشتم برای وقتی که بابایی هم بیاد و بتونه هم به من کمک کنه هم به تو، آخه شنیدم بچه ها رو وقتی از شیر می گیرن گریه و بی قراری می کنن، باید بابایی باشه تا هروقت تو بهانه گیری کردی زودی ببریمت بیرون و بگردونیمت تا کم کم عادت شیر خوردن از سرت بیفته، با دکتر هم که مشورت کردم گفت بهتره پدرش هم باشه تا یکدفعه احساس عدم امنیت از نبودن شیر و آغوش مامان و نبودن بابا به بچه دست نده.


مامانی پارسال که اولین سالگرد تولدت بود چون توی کشور غریب کسی رو نداشتیم نتونستیم برات مهمونی تولد بگیریم برای همین به جای مهمونی تو رو بردیم لندن و تا تونستیم اونجا ازت فیلم و عکس گرفتیم اما امسال که ایران هستیم تصمیم گرفتیم به جبران پارسال دو تا مهمونی برات بگیریم یکی تهران و یکی هم شهر بابایی البته چون بابایی خودش هنوز ایران نیومده مهمونی تهران رو گذاشتیم وقتی که بابایی هم بیاد و خستگی سفر رو برطرف کنه امیدوارم بهمون خوش بگذره و تا سال ها از جمع خانوادگی امسال و جشن تولد تو حرف بزنیم.

عزیزکم امروز که تو دو ساله می شی کلماتی که بلدی بگی این ها هستن: ماما، بابا، دد، چشم، دست، پا، بخ ( برق )، نه، آبه ( البته فقط می گی به ) که می شه 9 تا کلمه، هنوز جمله نمی تونی بگی از این نظر به بابایی رفتی که دیر به حرف اومد کاش به خودم می رفتی که از بچگی بلبل زبون بودم!

امروز دوشنبه 18 اگست برابر با 27 مرداده، تو دو سال پیش روز شنبه 28 مرداد ( ساعت 7:34 دقیقه صبح ) به دنیا اومدی اما چون تاریخ تولدت همه جا به میلادی ذکر شده منم سالگرد تولدت رو برابر با تاریخ میلادی می گیرم.

________

الان یهو دلم خواست برم پستی که دو سال پیش موقع دردهای زایمان و رفتن به بیمارستان نوشتم و همچنین پستی که در مورد خاطره زایمان بود رو دوباره بخونم ( یعنی این و این ). اونا رو خوندم و باز با خوندنشون بغض کردم هردفعه که می خونمشون همینه ... باز یاد اون روزها افتادم، اون روزهای شیرین اومدن تو و البته تلخ به خاطر تنهایی های خودم و افسردگی های بعدش، اون روزهایی که فقط خدا می دونه چی به من گذشت ...

جالبه که حین خوندنشون بابایی هم توی اسکایپ پیام داد که همین الان رسیده دوبی و تا چند ساعت دیگه می رسه تهران و باز سه تایی در کنار هم خواهیم بود، بالاخره دوری 44 روزه ما از همدیگه هم به پایان رسید، آره عزیزکم 18 اگست روزیه که تو فرشته آسمونی ما پا به زمین گذاشتی و بابایی هم از آسمون به زمین نشست و خیال من از پروازش راحت شد!

عسلی مامان دومین سال ورودت به خونه و قلب مامان و بابا رو بهت تبریک می گم، ما تمااااام تلاشمون رو برای خوشبخت شدن تو می کنیم، از هیچ چیزی برای سعادت و آرامش تو دریغ نخواهیم کرد این عهدیه که قبل از اومدن تو با خدای خودمون بستیم و تا زنده باشیم بهش پایبند خواهیم بود.

دوستت دارم نفسم، از دل و جون ...

18 اگست 2014 / 27 مرداد 1393

ساعت 4 صبح ( به وقت ایران )

 

ادامه مطلب

نیمه روشن سفرم

بالاخره تونستم اون مشکل رو به طور کامل حل کنم، آخیییییییش .... خیلی انرژی ازم گرفت و تقریباً نیمی از سفرم از دست رفت اما بالاخره تمومش کردم، الان دیگه خوشحالم و آسوده فقط خسته ام از انرژی زیادی که صرف کردم و ناراحتم از اینکه بیشتر از یک ماه از سفرم گذشت و چیزی نفهمیدم اما هنوز نیمی دیگه مونده و می تونم جبرانش کنم مخصوصاً که همسر هم داره هفته دیگه میاد ایران و تازه اول گردش ها و بیرون رفتن ها و خوش گذروندن هاست.

چند روزی هم خانواده ام من رو تقریباً به زور بردن شمال تا از اون حال و هوا دربیام، اولش اصلاً حالش رو نداشتم ولی بعد که رفتم خوش گذشت هرچند موقع برگشت و موندن توی ترافیک فوق سنگین جاده که باعث شد راه 4 ساعته رو توی 8 ساعت طی کنیم و در نهایت حوصله دخترکم رو سر برد و باعث گریه و بی قراریش شد دیگه کم کم داشتم پشیمون می شدم از اومدن ولی در کل سفر خوبی بود و روحیه ام رو خیلی بهتر کرد.

این روزها دوباره شروع کردم به خرید و خیابون گردی و البته که می دونید خرید کردن چقدر توی روحیه خانم ها تأثیر مثبت داره! اما یک مسأله خوشایند دیگه هم این بود که دیشب لباس عروسم رو که خونه پدری گذاشته بودم باز کردم و تنم کردم اولش می ترسیدم بعد از 6 سال و با وجود  یک زایمان برام تنگ شده باشه اما وقتی به راحتی لباس بالا رفت و زیپش بسته شد کلییییییی خوشحال شدم، خیلی عالیه که آدم با بارداری و زایمان هنوز اندام دخترونه اش رو حفظ کرده باشه.

پوشیدن لباس عروس من رو یاد شب عروسیمون انداخت و تمام اون احساساتی که اون روز داشتم رو برام زنده کرد. با لباسم توی خونه از اینور به اونور می خرامیدم و خواهرم تندتند ازم عکس و فیلم می گرفت، چقدر این لباس خاصه و چه احساسات جالبی رو به آدم می ده ... بعدش لباس رو به خواهرم دادم که اون هم تنش کنه و حالش رو ببره جالبه که اونم با یک بچه راحت تونست لباسم رو تنش کنه و قالب تنش بود و برای اونم جالب بود پوشیدن چنین لباسی بعد از سال ها که از ازدواجش می گذره.


وای حالا که اون مشکل رو حل کردم چقدر راحت شدم، یک ماه بود درست نمی تونستم بخوابم و بیشتر شب ها تا صبح بیدار بودم اما چند شبه که دیگه می تونم راحت بخوابم و نفسی به آسودگی بکشم، هنوز قسمت های خوب سفر مونده همسر که بیاد تازه می خوایم خوش بگذرونیم، یه مدت هم می ریم شهر اونا که شهر پدری منم می شه و عاشق اونجام، وای که چقدر دلم برای اونجا تنگ شده یاد بعضی خیابون هاش که می افتم دلم می ریزه پایین از شوق، چقدررررررررررر من از اون شهر خاطره دارم، ای خدا حاضرم مدتی از عمرم رو بدم و برگردم به اون گذشته های شیرین، برگردم به دوره دانشجوییم مخصوصاً دوره ارشد برگردم به اون کلاس ها و دوباره با اون همکلاسی ها باشم، ما 10 نفر ما 10 تا همکلاسی خیلی با هم جور بودیم و خیلی با هم خوش گذروندیم ... تماااااام خاطرات شیرین من از دوره مجردی و دانشجویی توی اون شهر شکل گرفته و برای همیشه توی قلبم حک شده تهران با همه جاذبه هاش برای من قابل مقایسه با شهر خودم نیست اینقدر که من شیفته اونجا هستم، وقتی انگلیس هستم و عکس های شهرم رو توی اف بی می بینم روی هر عکس بی اغراق چند دقیقه می ایستم و بهش خیره می شم و با به یاد آوردن خاطراتی که از اون خیابون یا محل توی عکس دارم آه می کشم دیگه عمق دلبستگی من به اونجا رو شاید بتونید حدس بزنید ... حالا تا چند روز دیگه قراره با همسر به اونجا سفر کنیم و باز دوتایی توی خیابون های پرخاطره اش راه بریم، خیلی مشتاقم و خیلی منتظر ...

توی این مدتی که نبودم یک خبر خوب هم این بود که کیانای عزیزم بالاخره جواب بله رو به داماد خوشبخت قصه داد و رسماً با هم نامزد شدن، من چون در جریان زندگیش بودم از شنیدن خبر نامزدیش خیلی خوشحال و سورپرایز شدم، ایشالا با هم خوشبخت بشن. کیانا جان شیرینی ما یادت نره ;) خود من هم درست روز عروسی تو به یک جشن عروسی دعوتم همزمانی جالبیه برام وقتی تصور کنم الان که من توی سالن به عنوان مهمون نشستم و به عروس و داماد نگاه می کنم تو هم توی لباس عروسیت توی سالن خودتون نگین مجلس هستی .


پ.ن: از همه دوستان خوبم که توی این مدت با اینکه بخش نظرات بسته بود باز هم برام پیغام می ذاشتن یا ایمیل می زدن و حالم رو می پرسیدن دوباره و صدباره تشکر می کنم چقدر خوبه که آدم حس کنه تنها نیست و همیشه عده زیادی آدم خوب هستن که می تونه توی مواقع ناراحتی براشون درددل کنه و توی مواقع خوشحالی خوشی هاش رو باهاشون تقسیم کنه.

دوستتون دارم ...

بعداً نوشت:

دوستان خوبم ممنونم از کامنت هاتون، از اینکه برای من و نیمه روشن سفرم از ته دل خوشحال شدید و برای اینکه دوستی تون تا این حد صادقانه و خالصانه است. ببخشید که نتونستم به همه کامنت ها جواب بدم و مجبور شدم فقط به بعضی کامنت ها که احتیاج به جواب داشت پاسخ بدم و مطمئنم که درکم می کنید مخصوصاً با این حجم خوشحال کننده کامنت ها و پیغام های خصوصی و مخصوصاً که الان در سفر هستم و نمی تونم زیاد آنلاین باشم.

 

ادامه مطلب

..............

نمی دونم چی بنویسم فقط برای اون دسته از دوستان نازنینی که هر روز میان اینجا و گفتن نگران من هستن باید بگم حالم همونطوره، دارم روزها رو می گذرونم بدون اینکه بهم خوش بگذره ماه رمضون و هوای خیلی گرم این روزهای تهران هم باعث شده زیاد از خونه بیرون نرم فقط منتظرم اما نمی دونم منتظر چی؟ تموم شدن ماه رمضون؟ تموم شدن تابستون؟ تموم شدن سفرم؟ اومدن همسر؟ رفتن به شهر اونا و دیدن خانواده اش؟ نمی دونم ... خیلی سعی می کنم از سفرم لذت ببرم می دونم که بعد پشیمون می شم که چرا از این روزها استفاده نکردم خانواده ام خیلی باهام حرف می زنن تا آرومم کنن و تمام تلاششون رو می کنن که بهم خوش بگذره اما نمی تونم، دست خودم نیست روحیه ام به هم ریخته و به زمان احتیاح دارم تا درستش کنم، حرف زیادی ندارم بزنم انگار منجمد شدم، خالی و سرد ...

در مورد دخترکم هم باید بگم با اینکه روزهای خوبی رو نمی گذرونم اما برای اون اصلاً کم نمی ذارم همچنان باهاش بازی می کنم و باهاش می خندم نوازشش می کنم، با حوصله بهش غذا و میوه می دم و گاهی عصرها به اتفاق مامان و خواهرم می بریمش پارک یا شهربازی و حسابی بهش خوش می گذره اگه این بچه نبود که نمی دونم چطوری باید این روزها رو سپری می کردم دلم نمی خواد بچه ام احساس کنه مامانش ناراحته، اون که گناهی نداره آغوش من باید همیشه براش گرم و آماده باشه و همیشه مامانش رو آروم و مهربون ببینه، تنها زمانی که لبخند می زنم و غم ها رو فراموش می کنم وقتیه که دخترکم رو در آغوش می گیرم و می بوسم یا باهاش حرف می زنم و بازی می کنم. خانواده همسر حسابی مشتاق دیدنش هستن و دائم تماس می گیرن و حالش رو می پرسن ( از حال و روز خودم هیچ اطلاعی ندارن یعنی نخواستم که اطلاع داشته باشن ) منتظرم همسر بیاد تا با هم بریم شهر اونا و یک دل سیر بتونن نوه شون رو ببینن.

کاش امسال به ایران نمی اومدم هیچیش برام جالب نیست فقط دلگرمیم اینه که کنار خانواده ام هستم ...

دلم نمی خواد هر دفعه پست می ذارم این حرف های ناامید کننده رو بزنم برای همین فعلاً دیگه چیزی نمی نویسم تا روزی که حالم خوب شده باشه و بتونم پرانرژی و شاد باهاتون حرف بزنم.

پ.ن. : چند تا ایمیل دارم هروقت بتونم بهشون جواب می دم، ببخشید دیر شده. 

:(

نمی دونم چی باید به بعضیا گفت؟ طرف اومده کامنت گذاشته که چرا مشکلت رو نمی گی چیه؟ حالا که نمی گی اصلاً چرا در موردش نوشتی؟!!!! یعنی کاملاً مشخصه که قصد بعضیا دلداری دادن و روحیه دادن نبوده فقط کنجکاون که بدونن اون مشکله چی بوده ( البته اصطلاح مؤدبانه کنجکاوی رو گفتم )!! 

ببخشید که برای نوشتن پست هام از شما اجازه نگرفتم آخه تا حالا فکر می کردم اینجا خونه منه و دیگرانی که پست ها رو می خونن مهمون من هستن و قاعدتاً درست نیست که مهمون به صاحبخونه بگه چکار بکنه و چکار نکنه درست مثل دنیای بیرون.

یک بار دیگه بهم ثابت شد که نباید هر چیزی رو عمومی بنویسم با اینکه رمزی نوشتن رو دوست ندارم و اونطوری تعداد خواننده هم چون گزینش می شه خیلی کم می شه اما گاهی مجبور می شم.

اما برای شما دوستان عزیزی که وقت ناخوشی هم دوست و همراه من هستید و به حریم های من احترام می ذارید و قصدتون فقط روحیه دادن و همراهی کردنه نه سرک کشیدن توی زندگی دیگران ( که فوق العاده برای من ارزشمنده ) باید بگم که من مجبور بودم دو پست قبل رو بنویسم چون می دونم که شما خیلی منتظر بودید تا مثل پارسال براتون سفرنامه از ایران بنویسم و من نمی تونستم دو سه ماه بدون هیچ توضیحی هیچی ننویسم مسلماً بعد از یک مدت خودتون می پرسیدید چی شده و چرا خبری ازم نیست؟ برای همین خودم براتون نوشتم که مشکلی پیش اومده و شاید از ایران دیگه سفرنامه ننویسم حالا برای بعضیا این توقع به وجود اومده که حالا که از وجود یک مشکل نوشتم باید خودشم براشون کامل توضیح می دادم تا خیالشون راحت بشه!

به نظرم بهتره بازم رمزی بنویسم اینطوری راحت ترم نه کسی کنجکاوی بیجا می کنه نه کسی بدون اینکه من روحیات و شخصیتم رو بشناسه تا از راه می رسه و به من نسبت غرغرو بودن یا ناشکر بودن می زنه.

رمز همون قبلیه و اونایی که باید داشته باشن دارن، البته نمی دونم می تونم فعلاً چیزی بنویسم یا نه اما اگه نوشتم احتمالاً رمزی خواهد بود.

راستی همینجا برای همه دوستان عزیزم بگم که نه برای من اتفاق بدی افتاده نه برای بچه و همسرم یا خانواده هامون، لپ تاپم رو هم ندزدیدن! ( چرا چنین فکری کردید؟ یعنی دزدیدن یک لپ تاپ می تونه من رو اینقدر به هم بریزه؟! ) این یک موضوع قدیمیه که باید زودتر از اینا حلش می کردم اما هی صبوری کردم هی صبوری کردم هی فکر کردم اگه صبر کنم اگه زمان بگذره شاید زمان خودش حلش کنه اما حل نشد که هیچ بزرگتر هم شد، حالا خودم باید دست به کار بشم هرچند کار خیلییییییی سختیه و انرژی زیادی لازم دارم برای حلش ولی تا آخر تابستون هرطور هست حلش می کنم صبر و مدارا دیگه بسه فقط حیف که اوج گرفتنش باید مصادف بشه با سفرم به ایران و اینطور روزهای سفرم رو به تلخی بکشونه، من هیچ وقت این روزها رو فراموش نمی کنم روزهایی که می تونست بهترین خاطرات رو برام به همراه داشته باشه اما متأسفانه باید اینطور تلخ و خاکستری بگذره، افسوس ...

امشب شب قدره، خدایا به حرمت چنین شب هایی لبخند و شادی رو به من و همه کسانی که دلشون از این دنیا گرفته برگردون، آمین ...


بعداً نوشت:

بازم تشکر می کنم از همه شما دوستان مهربونی که برام حرف زدید و سعی کردید روحیه ام رو بهتر کنید حقیقتاً وقتی توی وبلاگم هستم و حرف های شما رو می خونم برای لحظاتی ناراحتی هام یادم می ره.

رمز رو هنوز برای هیچ کس نفرستادم اگر پست رمزی بنویسم برای دوستانی که می شناسمشون ایمیل کنم البته با این سرعت پایین امیدوارم وقت بشه و مشکلی هم پیش نیاد.

1 2 3 4 5 ... 60 >>