X
تبلیغات
شیکسون

من و همسرم در اروپا

داشته های کوچولوی من

امروز رفتیم Boots می خواستم رژ لب بخرم. یک عکس از دوست دختر جانی دپ دیده بودم که یک رنگ رژ خاصی رو استفاده کرده بود منم دیگه دلم رفت با خودم گفتم تا نخرمش از پا نمی شینم! بالاخره امروز اون رنگ رو توی بوتز پیدا کردم اما خوب از دو تا رنگ دیگه هم خوشم اومد و هر سه تاش رو برداشتم. دونه ای 7 پوند بود یعنی جمعاً 21 پوند ولی وقتی رفتم پای صندوق حساب کنم گفت می شه 14 پوند. تازه متوجه شدم از بخش 3 تا بخر اما پول 2 تا رو بده اونا رو برداشته بودم ( three for two ) این یک سیستم خرید در انگلستانه که آی حال می ده آی حال می ده! دیدید وقتی یک پول یا چیزی که انتظارش رو نداشتید به دستتون می رسه حتی اگه کم باشه مزه اش از پولی که بابتش کار کردید و زحمت کشیدید بیشتره؟! دمشون گرم خیلی حال می دن به مشتری .

اون وقت ایران که بودم از یک فروشگاه لوازم آرایشی یک بار 350 تومن خرید کردم فقط 5 تومن تخفیف داد! از یک فروشگاه دیگه 200 تومن خرید کردم کلاً تخفیف نداد و گفت قیمتا مقطوعه مطمئن باشید ضرر نمی کنید، منم صد در صد مطمئن شدم که راست می گه!

بابا آخه این سیستم های باحال اینجا رو چرا صاحبان فروشگاه ها در ایران اجرا نمی کنن؟ مشتری بیشتر جذب می شه که، این فروشگاه های غول زنجیره ای با همین ایده های مشتری پسند کم کم شعبه هاشون رو گسترش دادن با حراج های آخر فصل، با یکی بخر یکی مجانی ببر، با یکی بخر دومی رو نصف قیمت ببر، با سه تا بخر به قیمت دو تا، با تخفیف های خوب به مناسبت های خاص ملی و مذهبی، با ... چرا این ایده ها توی ایران اجرا نمی شه؟ 

ولش کن بحث اقتصادی نمی خواستم بکنم، کاری به این که چرا اجرا نمی شه ندارم من که مغازه دار نیستم که بخوام دنبال ایده و الگو برم فقط می گم کاش اجرا می شد ( در راستای همون کاش توی بحث پست قبل ) اونطوری هم مردم کلی خوش به حالشون می شد هم کم کم بحث رقابت پیش می اومد کیفیت ها بالاتر می رفت فروش بیشتر می شد، همه چیز پویاتر می شد، شایدم الان اجرا می شه، اون سال ها که نمی شد.

حالا دلتون نسوزه منم اینجا به یک چیز بزرگ توی ایران غبطه می خورم اونم قبلاً گفته بودم، اون تنوع و رنگارنگی و حق انتخاب بیشتر برای مشتری که در ایران هست اینجا برای خیلی چیزا وجود نداره برای همین من وقتی ایران می رم خیلی خرید می کنم شاید برای نیاز یک سالم، انواع کفش و کیف و لباس و وسایل خونه و ... به اون تنوعی که در ایران هست اینجا به دلیل فرهنگ مردم نیست چون مردم اینجا ساده تر از ایرانی ها هستن و زیاد به تنوع اهمیت نمی دن، شاید احمقانه به نظر بیاد اما من سبدهای مخصوص شستن میوه رو هم در سه رنگ مختلف از ایران خریدم و آوردم چون اینجا چیزای رنگارنگ و متنوع ندیدم و دوست داشتم اینقدر طرح و رنگ جلوی روم باشه که بتونم انتخاب کنم و آشپزخونه ام رو خوشگل کنم اما نبود.

هنوزم خوشحالم بابت سه تا رژ جدیدم، پارسال هم دو تا پنکیک از همین بوتس خریدم طبق قاعده یکی بخر دومی رو نصف قیمت باهات حساب می کنیم، اونم کلی حال داد دیگه مشتری شون شدم نه فقط برای این سیستم های فروششون بلکه کیفیت محصولاتی که ارائه می دن هم خوبه، بله اینطوری مشتری رو برای خرید بیشتر به فروشگاه هاشون جذب می کنن.


فردا دوشنبه بنک هالیدی و تعطیله، کجا بریم؟ کجا نریم؟ هوا رو چک کردم قراره 12 درجه بشه برای تفریح حال نمی ده بهتره بریم تسکو خرید هفتگی خونه رو بکنیم و برگردیم، جای دیگه ای نمی شه رفت.

این هم از سه روز تعطیلی این هفته ...

 

بعد از چند روز غیبت

عزیزم! شما فک نمی کنی ما حوصله مون سر رفته؟؟!! قرار نیس بیای واسه مون یه چیزی بنویسی؟!! 
بس که وبلاگتو چک کردیم رنگش رفت!!

این رو امروز سودا برام نوشته!!  و یکی از چندین پیغام خصوصی و ایمیل مشابهی هست که این چند روز دریافت کردم.

 راستش منم دلم برای نوشتن تنگ شده و هی دوست دارم بیام یک چیزی بنویسم و به این بهانه با شما چند کلمه حرف بزنم ولی خوب آخه همش زندگی روزمره است چی بنویسم که برای شما تکراری نباشه؟! ولی مرسی که خیلی هاتون هر روز میاید اینطور وقتا که آمار وبلاگ رو چک می کنم می بینم اینهمه آدم هر روز میان یا همزمان آنلاین هستن و عنوان تکراری پست قبل رو می بینن خودم هم خجالت می کشم و به خودم می گم بابا اینقدر سخت نگیر حتی اگه دو خط هم شده بنویس این بندگان خدا حداقل اون عنوان تکراری رو هی نبینن! ولی باز می گم آخه نوشتن از روزمره های خیلی تکراری که بدتره، فکر کنم همین چند جمله هم تکراری باشه و قبلاً مشابهشون رو نوشته بودم، عجب تکرار در تکراری شد!

در هر حال زندگی همچنان در حال گذره، چند روزه اینجا دوباره هوا سرد شده و پالتو و پلیور هنوز نرفته توی کمد دوباره بر تن مردم خودنمایی می کنه، نخیر انگار به ما گرما نیومده الان توی ایران خیلی جاها کولر روشن می کنن و ملت با بستنی و نوشیدنی یخ خودشون رو خنک می کنن اون وقت ما اینجا هنوز بخاری روشن می کنیم. چند وقته هی با دوستامون قرار می ذاریم بچه ها رو ببریم پارک ولی هوا اونقدری سرد هست که نشه حتی نیم ساعت توی اون هوا نشست برای همین همه قرارهامون توی خونه برگزار می شه.

من و سفید برفی هم سرما خوردیم یعنی از همسر گرفتیم. از دست این مرد!! همش می گم وقتی سرما می خوری مواظب باش به ما منتقل نشه ولی توی هوا عطسه می کنه و یا بچه رو می بوسه بعد می گه آخ یادم نبود اینه که بالاخره ما هم می گیریم هرچند خوشبختانه خیلی شدید نیست. 

خوب این از هوا و سرماخوردگی!

امروز رفتیم و فرم های نرسری رو که پر کرده بودم بهشون تحویل دادم و اونا خیالم رو راحت کردن که برای شیفت بعد از ظهر ترم سپتامبر جا دارن، خیلی خوشحال شدم شیفت بعد از ظهر یعنی از ساعت 1 تا 6 عصر که برای مایی که سه نفری آدم شب هستیم و سختمونه که کله صبح از خواب بیدار بشیم عالیه، سه روز در هفته هم هست قرار شده همسر ظهرها بچه رو ببره و من عصرها برم تحویل بگیرمش، امروز که دختری رو به زور و با وعده شکلات های رنگی از نرسری بیرون آوردیم همه چیز براش تازگی داشت و دوست داشت همچنان بشینه پشت اون میز کوچیک بچه گونه و با اسباب بازی های روی میز بازی کنه، خدا به خیر کنه هر دفعه باید با یک ترفند بیرون بیارمش.

دیگه چی بنویسم؟ امممممم آهان یک چیزی بگم در مورد عملیات شهرداری در انگلیس. فکر نکنید فقط در ایران یک کار عمرانی یا تعمیراتی که شهرداری شروع می کنه کش پیدا می کنه ها، اینجا هم همینه الان مدت هاست وسط کوچه رو کندن تا یکسری کار روی لوله های نمی دونم چی انجام بدن اما همچنااااااان کارشون ناتمام مونده و همونطوری ولش کردن به امون خدا و رفتن فقط فرقش با ایران اینه که در ایران معمولاً تابلوی هشدار دهنده دور و بر محل عملیاتشون نمی ذارن و براشون هم مهم نیست که راه ماشین و عبور و مرور مردم ... بند بیاد اما اینجا دور تا دورش رو حصار می کشن و تابلوهای هشدار دهنده می ذارن و راه فرعی برای عبور عابرین پیاده و اگه بشه ماشین ها باز می کنن و با تابلو هم راهنمایی می کنن اما فس فس کردنشون همونه.

اما یک خبر خوب برای کسانی که در بریتانیا زندگی می کنن اینه که بر اساس گزارش بی B//سی امسال تورم به زیر صفر رسیده و در پایان سال که ممکنه کمی رشد کنه تنها 2 درصد خواهد بود، بخشی از خبر رو کپی می کنم ولی به خود خبر لینک نمی دم چون فیل /تره، خودتون می تونید روی وبسایتشون توی بخش اقتصاد بخونید:


برای اولین‌بار در بیش از نیم قرن گذشته، یکی از شاخص های اصلی تورم در بریتانیا به زیر صفر رسیده است. این نرخ در آوریل (ماه گذشته میلادی) یک دهم درصد زیر صفر بوده است.

برای نخستین بار از سال ۱۹۶۰ میلادی که شاخص تورمی "قیمت مصرف‌کننده" (CPI) ثبت شده، این شاخص به زیر صفر کشیده شده است.

علت‌های اصلی این کاهش نرخ تورم، کاهش هزینه سفرهای هوایی و دریایی بوده است.

مارک کارنی، رئیس کل بانک مرکزی بریتانیا، گفته است که انتظار دارد تورم در چند ماه آینده همچنان خیلی پایین بماند و با نزدیک‌شدن به پایان سال، باز افزایش پیدا کند و به دو درصد نزدیک شود.

آخرین آمارها نشان می‌دهد هزینه رفت‌وآمد، ۲.۸ درصد کمتر از زمان مشابه در سال گذشته بوده است و غذا هم ۳ درصد ارزان‌تر شده است.

جورج آزبورن، وزیر دارایی بریتانیا می گوید این تورم وارونه را نباید با "فروکش قیمت مخرب" اشتباه گرفت. او گفته است کاهش هزینه زندگی که برآمده از کاهش قیمت نفت در پاییز گذشته است، برای خانواده‌های بریتانیایی خوب است.


وقتی می بینم هروقت می ریم خرید برای خونه، قیمت خیلی از کالاها مثل سال قبله و حتی در بعضی موارد کمتر هم شده تعجب می کنم و آرزو می کنم یک روزی ایران هم همینطور بشه هرچند می دونم آرزوی تقریباً محالیه و برای مایی که سالی یک بار به ایران سفر می کنیم هم کاملاً مشهوده که قیمت خیلی چیزها توی همین یک سال بیشتر شده، چقدر تفاوت هست بین سطح رفاه و جریانات اقتصادی در کشورهای مختلف، چی می شد ما هم کشور مرفهی داشتیم؟


فقط چند دقیقه تا اعلام نتایج لاتاری

الان که دارم می نویسم فقط 45 دقیقه دیگه تا اعلام نتایج لاتاری 2016 آمریکا باقی مونده. از صبح رفته بودم بیرون و چند تا کار رو انجام دادم و فقط یک بار به یادش افتادم یعنی برام هیجانی نداشت اما الان که شمارش معکوس در حد دقیقه شروع شده باید بگم برام جالب شده.

احتمال قبولی یک نفر بین هزاران نفر از سراسر دنیا خیلی خیلی کمه برای همین اصلاً به این فکر نمی کنم که ممکنه اسممون دربیاد اما خوب غیرممکن هم نیست و همینش هیجان داره.

هر کسی که اسمش دراومد بیاد خبر بده ببینیم امسال از بین خواننده ها چند نفر خوش شانس بودن.

______________

نخیـــــــــــــــــــر ما هم قبول نشدیم  اولش که نتایج رو دیدم یکم حالگیری بود اما بعد دیدم این فقط یک راه میانبره ما اگه واقعاً بخوایم بریم آمریکا راه اصلیش رو انتخاب می کنیم اونم پیدا کردن کاره، وقتی کار با درآمد خوب داشته باشی می ری و بعد می تونی اقامت هم بگیری هرچند راه طولانی تریه اما به هر حال همه درها با قبول نشدن در لاتاری به روی آدم بسته نیست فقط خوش به حال اونایی که راه چند ساله رو با لاتاری یک شبه می رن هرچند نمی دونم وقتی کار نداشته باشن اونجا چطوری می خوان زندگی کنن؟ چیزی که در دنیای امروز خیلی خیلی مهمه کاره، یکی از صحبت های بین من و همسر این بود که اگه قبول بشیم چطوری باید ظرف چند ماه آینده اونجا کار پیدا کنیم؟

تا اینجا که کامنت ها رو خوندم هیچ کس قبول نشده بود توی مهاجرسرا بخش گرین کارت هم هیچ کدوم از اعضا قبول نشده بودن، هییییییی روزگار!

______________

سعید من راه حلی برای گم شدن کد نمی دونم ولی فکر کنم توی همون صفحه ای که می گه کد رو وارد کنین یک گزینه گذاشته بود برای کسانی که کدشون رو نداشتن اون رو امتحان نکردی؟

درضمن اگه توی بخش تماس با من کامنت بذاری نمی تونم جواب بدم باید توی همین بخش کامنت های پایین پست کامنت بذاری.

______________

دوستان عزیز الان توی سایت مهاجرسرا بودم یکی از دوستان گفتن با KCC تماس گرفتن و در مورد صحت نتایج لاتاری سؤال پرسیدن اونا هم در جواب گفتن حداقل تا 10 روز دیگه سایت رو چک کنید شاید برنده شده باشید اما روزهای اول اعلام نکنه برنده شدید یعنی پیغام خطا بهتون داده باشه، خواستم بگم باز هم تا چند روز آینده سایت رو چک کنید خدا رو چه دیدید؟ شاید اسمتون رو ببینید. 

روزمره

امروز ( 27 اپریل ) از اون روزهایی بود که کارهامون خیلی خوب پیش رفت. مهم ترینش ثبت نام دخترم در نرسری ( مهد کودک ) بود و بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد. چند وقتی بود که به فکر ثبت نامش افتاده بودم توی اینترنت هم گشتم و دو سه تا نرسری نزدیک خونه پیدا کردم اما برای رفتن و دیدن محیط و سؤال و جواب ها هی هر روز کاری پیش می اومد خودم هم چون قوانین اینجا و تعداد نرسری ها رو نمی دونستم گیج بودم و امروز و فردا می کردم تا اینکه امروز با همسر قرار گذاشتیم که سه تایی بریم تا من بتونم از نزدیک ببینم پاره تنم رو قراره کجا بذاریم و قال قضیه رو بکنیم.

ما فقط هدفمون دیدن اونجاها و پرسیدن شرایط ثبت نام بود اما اصلاً فکر نمی کردم همون لحظه و بدون داشتن هیچ مدرکی ثبت نام کنن! خانم مسؤولش که یک دختر جوون و خیلی خوش اخلاق بود با حوصله تمام اتاق ها و زمین بازی و اتاق ناهار خوری حتی دستشویی کوچولوها رو نشونم داد جای امن و خوبی به نظرم اومد فقط اتاق بازی شون یکمی کوچیک بود که با توجه به فرهنگ اروپایی ها لابد این فضا از نظر اونا استاندارده. خوبی این نرسری این بود که مجهز به CCTV بود و می شد بشینی توی سالن و بچه دلبندت رو هر لحظه ببینی که الان داره توی اون اتاق با بچه های دیگه چه بازی هایی می کنه و اوضاع و احوالش چطوره؟ 

اون خانم چند تا فرم داد به من و خواست پرشون کنم و با مدارک لازم براشون ببریم فقط جا رو برامون بوک کرد و خیالمون راحت شد که چند ماه زودتر رفتیم و اونجا رو از دست ندادیم دیر رفتن همانا و پر شدن ظرفیت همان. تاریخ شروع کلاسش رو برای اول اکتبر گذاشتیم که می شه 5 ماه دیگه و بعد از برگشتمون از ایران.

وقتی از اونجا اومدیم بیرون به همسر گفتم وااااااای فکرشم می کردی به همین راحتی یک جای خوب و نزدیک خونه برای بچه پیدا کنیم و ثبت نامش هم بکنیم؟ گفت اصلاً، بعد هر چند دقیقه یک بار این رو به هم می گفتیم و کلی حس خوب می گرفتیم که از بلاتکلیفی در اومدیم، سنگینی فکر کارها از خود کارها بیشتره برای آدم!

بعد رفتیم دندون پزشکی و من برای خودم وقت گرفتم. دندون پزشکی رفتن هم یکی از اون بارهای سنگینیه که همیشه روی دوش آدمه. باید همت کنی یک روز بری وقت بگیری یک روز بری معاینه بشی و وقت دوباره بگیری و یک روز هم بری دندون پر کنی. همش امروز و فردا کردن هم بی فایده است کاریه که باید آخرش انجام بشه قال این رو هم امروز کندم، برای سه هفته دیگه بهم وقت داد و خلاص.

بعد رفتیم پارک و ناهار خوردیم و اومدیم خونه. تا اینجاش که خوب پیش رفته الان باید باز شروع کنم به انجام کارهای خودم پر کردن فرم های نرسری، انجام کارهای اینترنتی، چک کردن چند تا فرمی که همسر دیشب پرکرده و فقط سیو کرده که قبل از فرستاده شدن توسط اینجانب! ایرادات احتمالی برطرف بشه، درست کردن ناهار برای فردا، شستن لباس های کوچولوی بازیگوش و جواب دادن به چند تا ایمیل و پیغام خصوصی از طرف شما، امیدوارم ساعت های شبم هم به خوبی صبح پربار و مفید بگذره و بتونم به همه این کارها هم برسم.


امروز به اون فضای کودکانه حس خاصی داشتم چون جایی بود که باید برای اولین بار دخترم رو می ذاشتم اونجا و چند ساعتی ازش دور می شدم حتی آرزو می کردم ای کاش لازم نبود از هم دور بشیم می دونم چند روز اول برای من سخت تر از خود بچه خواهد بود و دائم از خودم خواهم پرسید که الان در چه حاله؟ دلش برام تنگ شده یا نه؟ مبادا بچه های بزرگتر کتکش بزنن؟ اگه از کسی سرماخوردگی یا مریضی بگیره چی؟ و هزار تا فکر و خیال دیگه اما این هم یک مرحله از زندگی این بچه است که باید واردش بشه اینجا جاییه که سکوی پرتابش به درون جامعه و پیدا کردن دوست و یادگیری زبانه پس باید برای رشد و تکامل بیشترش سختیش رو هم به جون بخرم.

چه زود داری بزرگ می شی مامان، امروز به فکر کیف و کتاب مدرسه ات هم افتادم ...


رمز پست های آینده

اومده سؤال می پرسه وقتی جوابش رو با حوصله می دم عوض تشکرش بابت وقتی که براش گذاشتم مثل مریض ها میاد کلی توهین می کنه! آدم باورش نمی شه که یه عده چقدر روان پریش هستن، خدا شفاش بده اینقدرم بی سواده که عرضه نداره آدرس ایمیلش رو درست تایپ کنه که جواب بگیره یعنی تایپ عبارت یاهو دات کام به انگلیسی اینقدر سخته؟ هرچند من وقت و حوصله برای جواب دادن به همچین بی شخصیت هایی رو ندارم خدا رو شکر وقتی رمز خواست بهش ندادم همینه که می گم فقط به خواننده های روشن که تا حدودی می شناسمشون رمز می دم خوبه که زود نقابش رو برداشت قبلش که امی جون و عزیزم توی کامنت هاش بود ( البته کامنت هایی که فقط به طمع رمز گرفتن اخیراً می ذاشت ) اما یهو نقابه افتاد و توهین اونم بی دلیل ... یه عده حالشون خرابه ازشون بیشتر از این توقعی نیست من که راحت میندازمشون بیرون اما چه بدبختن اطرافیانشون.

در هر صورت رمز قبلی رو که برای پست عکس های خودم و دخترم بود تصمیم دارم عوض کنم به دو علت یکی اینکه یک نفر خیانت در امانت کرده و رمزی رو که با اعتماد کردن بهش داده بودم به یکی دیگه هم داده بود و من متوجه شدم ( توضیحش بماند ) و دوم اینکه توی اون پست من به تعدادی از دوستان که از قبل می شناختم اما روشن نبودن هم رمز دادم در حالی که الان فقط و فقط می خوام به روشن ها رمز بدم برای اینکه به این وسیله ازشون تشکر کرده باشم البته این رو توی همون پست هم گفته بودم ولی باز به بعضیا با ارفاق رمز دادم اما الان می خوام دایره کسانی که رمز می گیرن رو محدودتر کنم مخصوصاً برای پست های عکس دار، امیدوارم باز یه عده نیان بگن ازت توقع نداشتم از دستت ناراحت شدم که چرا به من رمز ندادی؟ و از این کامنت ها یا توقعات عجیب و غریب همیشه خاموشن ولی انتظار اعتماد دارن.

 دیگه اینکه اون موقع به بعضی هایی رمز دادم که هم اسم یک خواننده روشن بودن و من گیج شدم یعنی نمی دونستم این الان کدومه؟ اما برای اینکه حق خواننده روشنم پایمال نشه برای هر دوشون رمز فرستادم اما الان ازتون می خوام از این به بعد اگه برای من کامنت می ذارید چه وبلاگ دارید چه ندارید حتماً آدرس ایمیلتون رو بذارید تا از این طریق توی ذهنم قابل شناسایی باشید مخصوصاً تمام مریم ها، ساراها، فاطمه ها، مرضیه ها، محبوب ها و ... که اینجا همنام زیاد دارن، تصمیم دارم از این به بعد هر کسی کامنت گذاشت ایمیلش رو برای خودم تکرار کنم تا توی ذهنم بمونه بنا بر این همیشه و همیشه آدرس بذارید لطفاً.

از اونجایی که خوب نیست دوباره بگم هر کی رمز می خواد توی کامنت ها بگه، خودم کامنت های این پست رو می بینم و برای هر کسی که بشناسم رمز می فرستم، البته الان قرار نیست رمز بفرستم هروقت پست رمزی نوشتم این کار رو می کنم فقط این پست رو الان گذاشتم تا بگم لطف کنید از این به بعد با آدرس ایمیل برای من کامنت بذارید تا توی ذهنم بمونه، بعضیا با کارهایی که می کنن فقط برای من دردسر درست می کنن و کارم رو زیادتر می کنن وگرنه کی حوصله داره دوباره برای صد و خورده ای نفر ایمیل بزنه؟

- پست های سفرنامه ای احتمالاً تمامش رمزی خواهد بود. 

- کامنتدونی رو می بندم چون فعلاً پست ها رو عمومی می نویسم کاش کلاً لازم نبود پست رمزی بنویسم چون خودم هم دوست ندارم اما بعضی وقتا مجبورم.


1 2 3 4 5 ... 68 >>


  • جعبه جادویی