X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

خداحافظ برای همیشه ...

سلامی برای آخرین بار به همه دوستان خوب وبلاگی

بالاخره اون روز رسید روزی که فکر نمی کردم حالا حالاها برسه امروز دوشنبه 29 می 2017 ( 8 خرداد 1396 ) هست روزی که مجبورم آخرین پست رو توی این وبلاگ بذارم و از همه شما خداحافظی کنم، همیشه فکر می کردم برای سال ها و سال ها شاید تا پیر شدنم اینجا خواهم نوشت اما نمی دونم چی شد که از یک جایی یهو حرف هام پشت دکمه های کیبرد گیر کرد و نتونستم دیگه تایپشون کنم، انگار یهو خشک شدم خاموش شدم و احساس کردم دیگه نمی تونم ... خیلی دلم می خواست باز هم بنویسم ولی نمی شد نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه نه زندگی مثل همیشه در حال گذره و ما هم مشغول کار و زندگی معمول خودمون هستیم اما یک حس درونی در من خاموش شده بود برای همین این اواخر خیلی کم می نوشتم ... مدت هاست به این فکر می کردم که اگه قراره ننویسم بیام از همه خداحافظی کنم و اینقدر شرمنده بازدید روزانه دوستان همیشگی و پیگیر وبلاگم نشم که میان و با همون نوشته های قبلی مواجه می شن اما باز دلم نمی اومد با خودم می گفتم امی حالا یکم دیگه صبر کن شاید نوشتنت اومد اگه اینجا رو تعطیل کنی پشیمون می شی ها ... و باز هی صبر می کردم و صبر تا اینکه امروز دیگه دیدم نه نمی شه بهتره تمومش کنم و تکلیف همه رو روشن کنم

می خوام توی این آخرین پست یکم از حس و حالم توی این سال های وبلاگ نویسی بگم.

یادمه اولین پست وبلاگی رو یک روز نیمه خنک تابستونی اواخر اگست نوشتم. هنوز اون روز یادمه فقط 23 روز بود که به انگلیس اومده بودم 23 روزی که برام پر از تجربه چیزهای جدید بود اما در عین حال دوری از خانواده و دوستانم باعث شده بود که به فکر پیدا کردن دوستان جدید بیفتم برای همین تصمیم گرفتم یک وبلاگ درست کنم و از روزانه هام بنویسم و اینطوری هم خاطراتم رو ثبت کنم و هم با آدم های جدید ارتباط برقرار کنم و از بینشون دوستان خوبی برای خودم پیدا کنم.

اون روزی که رفتم توی بلاگ اسکای و وبلاگم رو ساختم هنوز به خوبی یادمه. وقتی وبلاگم ثبت شد خیلی خوشحال شدم انگار یک اثر خاص خلق کرده بودم که فقط به خودم تعلق داشت انگار یک خونه جدید برای خودم ساخته بودم با وسواس برای خونه ام قالب انتخاب کردم براش کد آمارگیر گذاشتم تا ببینیم هر روز کیا و از کجاهای دنیا میان به خونه ام و هر یک نفری که می اومد چقدر خوشحال می شدم و حتی یادمه اولین کامنت ها برای اولین پست رو سحر و مهسا برام گذاشتن و چقدر خوشحال شدم وقتی توی بخش مدیریت وبلاگ دیدم کامنت دارم! اعتراف می کنم هنوز که هنوزه دیدن کامنت دوستان خوشحالم می کنه چون احساس می کنم هنوز هم مطالبی که می نویسم نه تنها خونده می شن بلکه خواننده اونقدر با  نوشته هام ارتباط برقرار می کنه که وقت می ذاره و نظرش رو برام می نویسه هرچند به خاطر مشغولیت کاری این اواخر وقت نمی کردم جواب کامنت ها رو بدم و مجبور شدم برخلاف میلم بخش کامنت رو ببندم و یک طرفه حرف بزنم.

اینا اولین جملات وبلاگمه که با شوق نوشتمشون و بعد از اون هر روز که بیدار می شدم دوست داشتم چیزی بنویسم پست جدیدی بذارم و حرف بزنم و حرف بزنم:



تعداد خواننده ها به سرعت زیاد می شد بعد از مدت کوتاهی رسیده بود به روزی چند صد بازدید و وقتی وبلاگ اولم رو ناجوانمردانه و بدون دلیل خاصی که حتی به خودشون زحمت بدن به من توضیح بدن فیلتر کردن و مجبور شدم به این وبلاگ بیام هم تعداد خواننده ها نه تنها کم نشد بلکه باز هم زیادتر و زیادتر شد، اونقدر که برای خودم هم عجیب بود که روزانه بالای 2000 نفر میان اینجا حتی اگه پست جدید نذاشته باشم. از بین این آدم ها کلی دوست پیدا کردم و به هدفی که می خواستم رسیدم ارتباط با آدم ها همیشه من رو خوشحال می کرد و می کنه و وبلاگ تنها راهی بود که می تونستم از طریقش با آدم های زیادی از سراسر دنیا آشنا بشم و دوستان جدید پیدا کنم.

روی آزار دهنده این وبلاگ هم وجود آدم های حسود و تنگ نظر و بددهن بود که هر از گاهی می اومدن و برای ساده ترین پست هام بدترین حرف ها رو می زدن و تازه اونجا بود که فهمیدم چقدر بیمار روانی زیاده که اگه حتی بنویسی امروز پیاده روی کردی و از هوای عصر لذت بردی هم یکی ممکنه منفجر بشه از حسادت و بیاد به رگبار ببندت چه برسه که بخوای از تفریحاتت بگی از سفرهات از خریدهات حتی اگه کوچیک باشن و ...

اولین مزاحم وبلاگی رو هم هنوز کامل یادمه، همون پست های اولیه بود که یکی اومد کلی دری وری گفت و من با دهن باز کامنتش رو خوندم تا اون موقع با همچین کسی توی زندگیم برخورد نکرده بودم و نمی دونستم می شه بی دلیل یکی بیاد و هرچی از دهنش درمیاد بهت بگه و راهشو بکشه و بره، باور نمی کردم اینا رو برای من نوشته رفتم پستم رو یکی دو بار خوندم که ببینم مگه چی نوشتم که اینقدر این رو عصبانی کرده و واقعاً هیچی نبود جز همون روزمره ها، اینقدر این کارش برام عجیب بود که از وبگذر آی پیش رو نگاه کردم و دیدم از یکی از شهرهای مرکزی ایرانه اون شماره آی پی رو اینقدر با بهت نگاه کردم که حفظ شدم ... اتفاق عجیبی که افتاد این بود که چند وقت بعد یکی با همون آی پی برام کامنت گذاشته بود کامنتی پر از ابراز لطف و محبت و باز من گیج و منگ به کامنتش و آی پیش نگاه می کردم که چرا یک نفر می تونه اینقدر دورو باشه؟ بعدها اینقدر کامنت های دوستانه اش رو ادامه داد که دیگه دیر شده بود که به روش بیارم و گذاشتم خودش رو یکی از دوستانم بدونه هنوز که هنوزه هم نمی دونه دستش رو خونده بودم البته یک احتمال هست که با اون آی پی دو نفر مختلف کانکت شده باشن ولی نمی دونم چرا هنوز هم احساس می کنم از این آدم برمیاد که شخصیت دو وجهی داشته باشه ... بعید هم نبود بعدها هم یکی دیگه اومد و الکی قربون صدقه ام رفت بعد که دید من به وبلاگش نرفتم و قربون صدقه ها رو پس ندادم! این بار ناشناس اومد و اونم کلی بددهنی کرد حتی توی وبلاگ دوستم هم رفت و از من بدگویی کرد و باز به روی اونم نیاوردم که می دونم این اسم های مختلف همش خودشه ارزش نداشت با آدم های بی ارزش دهن به دهن کنم بعدها یاد گرفتم اینطور کامنت ها رو کلاً نخونم و اعصاب و آرامشم رو حفظ کنم.

از اتفاقات دیگه دوستی واقعی با بعضی از دوستان وبلاگی بود، تجربه جالبی بود کسانی رو که مدت ها فقط یک اسم اونم اغلب مستعار ازشون می دونستم و مدت ها فقط از طریق مجازی با هم در ارتباط بودیم رو در دنیای واقعی ملاقات کنم کاری که الان ازش پشیمونم البته اون چند نفر همه دوستان خوب و بامحبتی از کار دراومدن ولی کافیه این وسط فقط یکی خوب نباشه یکی بهت ضربه بزنه یکی باهات روراست نباشه که  کلاً از کرده ات پشیمونت کنه و روزی صد بار با خودت بگی ای کاش می ذاشتی دوستی مجازی به همون شکل مجازی ادامه پیدا می کرد و هیچ وقت با کسی که نمی شناختی خونه و زندگیت رو شر نمی کردی اون اتفاق از نظر روانی ضربه خیلی بدی به ما زد و حالمون رو از هر چی دوستی جدیده به هم زد هنوز هم که هنوزه دیگه دوست نداریم با آدم های جدید این شهر جدید آشنا بشیم مبادا که دوباره با کسانی که فقط اسم دوست رو روی خودشون گذاشتن برخوردی داشته باشیم ... یا یکی بود که خیلی خودش رو دوست و رفیق بامعرفت جا زده بود و وقتی یه مدت ازم اطلاعات واقعیم رو گرفت یهو ناپدید شد و رفت که رفت و برای همیشه این حس رو به من داد که عجب حماقتی کردم که بهش اعتماد کردم یا توی رودربایستی وقتی مثلا اسم خودم و اعضای خانواده ام و شهرم و چه و چه رو ازم می پرسید همون اول قطعش نکردم و توی رودربایستی همه رو بهش گفتم اصلاً چطور روش شد وقتی اینقدر براش مایه گذاشتم و من رو تخلیه اطلاعاتی کرد یهو بره؟ حداقل به تدریج کمرنگ می شد تا زشتی کارش کمتر دیده بشه ... اینا تجربه هایی بود که برای به دست آوردنشون بهای سنگینی پرداختم، به شما هم توصیه می کنم توی نت به آدم ها راحت اعتماد نکنین شاید شما هم مثل اون سال های من کم سن یا تازه کار باشید و فکر کنین هرکی بهتون ابراز لطف کرد واقعاً دوستتون داره! نه فریب نخورید اینطور نیست ما حتی توی دنیای واقعی هم ممکنه از آدم هایی که سال هاست می شناسیم چیزهایی ببینیم که باورمون نشه چه برسه به دنیای مجازی که خیلی ها پشت مانیتورها راحت ماسک می زنن و خود واقعی شون رو پنهان می کنن، اینجا نه همه قربون صدقه ها واقعیه نه توهین هایی که بهتون می شه حق شماست، اینجا ممکنه یه عده بیان چنان قربون صدقه تون برن که فکر کنین وای این دیگه کیه؟ ای کاش توی واقعیت باهاش آشنا می شدم معلومه چقدر مهربونه چقدر بامعرفته از خوندن یک بیماری ساده تو دلش به درد میاد و برات می نویسه ای کاش پیشت بود و ازت مراقبت می کرد از خوندن خوشی هات برات می نویسه که چقدر از خوشحالی تو خوشحاله و نوش جونت و وای امی چقدر دوستت دارم چقدر عاشقتم هر روز بهت فکر می کنم و ... بعد همین آدم یک روز بی خبر می ذاره می ره انگار که هیچ وقت نبوده و تو می فهمی که این مدت بیخودی حس خوب از داشتن مثلاً یک دوست مهربون بهت دست داده بود و همش باد هوا بوده ... یه عده هم تا زمانی که به خودت و اطلاعاتت نیاز دارن مرتب برات کامنت می نویسن و باهات درتماسن اما همین که نیازشون برطرف شد و هرچی خواستن پرسیدن و جواب گرفتن  اونا هم ناپدید می شن ... از این موارد توی این سال های وبلاگ نویسی زیاد دیدم توی همین وبلاگ ... خوب البته مسلمه که همه دوستی های وبلاگی اینطوری نیست اینقدر خودخواهانه و از روی نیاز شخصی نیست بعضی ها هم واقعاً محبت دارن، محبت توی ذاتشونه چه به کسی نیاز داشته باشن چه نداشته باشن.

اینا بعضی جنبه های منفی وبلاگ داشتن بود اما خوبی هاش بیشتره به نظرم، من شخصاً فکر می کنم اگه این وبلاگ نبود اگه خیلی از شماها نبودین اگه حرف زدن با شما نبود شاید نمی تونستم روزهای تنهایی غربت رو تاب بیارم مخصوصاً اون دوره افسردگی بعد از زایمان رو که خواب شب و روز بچه برعکس شده بود و فشار سختی به روح و روان من وارد شده بود اون موقع نوشتن از روزهام توی این وبلاگ برام تسکین دهنده بود مخصوصاً که مامان های زیادی می اومدن و تجربیاتشون رو با من درمیون می ذاشتن بهم دلداری می دادن و از خودشون می گفتن اون موقع می دیدم فقط من نیستم که با این مشکلات روبرو شدم بلکه یک تجربه مشترک برای خیلی از مادرهاست و همه ازش گذشتن پس منم می تونم بعد قدرت می گرفتم و باز ادامه می دادم و منم مثل بقیه از اون روزها گذشتم، چقدر اون روزها این وبلاگ برام آرامش دهنده و پناهگاه بی کسی هام شده بود، گاهی که متوجه می شدم بعضی از خواننده هام چه کسانی هستن که اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که جزء خواننده هام باشن حیرت زده می شدم و البته خیلی خوشحال و حتی حس غرور بهم دست می داد که تا کجاها و از چه قشرهایی خواننده دارم.

و حالا ... خالی از حرف اینجا نشسته ام روی تخت، توی یک روز تعطیل ابری گاهی به بیرون نگاه می کنم و به شاخه های درخت ها که با وزش باد تکون می خورن و گهگاه اشعه های آفتاب روشون می افته ... امروز دوشنبه بنک هالیدی هست و یک روز تعطیل، این آخرین دوشنبه ماه می هست و دیگه قرار نیست این وبلاگ توی ماه جون و جولای و ... پستی رو در خودش آپ کنه، همه چیز توی همین می تموم می شه ...

اما زندگی باز هم می گذره یکی نوشته بود این که خیلی وقته نیستی لابد داری طلاق می گیری و همه حرف هایی که نوشته بودی دروغ بوده!!!! یکی که قبلاً خودش رو دوست جا زده بود حالا تعبیرش از غیبت یکی فقط داشتن گرفتاری و بدبختیه!!! خوب گفتم که ...این وبلاگ  از اینطور کامنت های بی سر و ته و فک انداز زیاد به خودش دیده اینم آخریش بود به سلامتی ...

در هر صورت برای دوستان عزیزی که در تمام این مدتی که کم می نوشتم و غیبت هام داشت طولانی می شد جویای حالم بودن می نویسم که خیلی ممنونم از محبت پایدار شما، از دوستی هاتون از سر زدن هاتون حتی ممنونم از دوستانی که نمی شناختم و گهگاه کامنتی از یکی شون داشتم که تشکر کرده بودن بابت اطلاعاتی که از نوشته هام گرفته بودن و تصویری که از زندگی در این کشور براشون ترسیم کرده بودم و تمام سعیم این بود که بی اغراق و واقعی باشه ...

دوستان عزیزم ما هم خوبیم و داریم زندگی مون رو می کنیم دخترکم حسابی بزرگ و خانم شده و از اگست قراره بره مدرسه، باورتون می شه؟ همون نی نی که از روزهای بارداریم ازش می نوشتم از اولین لگدهایی که به شکمم می زد، از روز تولدش از گریه ها و خنده هاش از حس زیبای مادریم از شیرخوردنش و خلاصه از لحظه لحظه بزرگ شدنش می نوشتم و خیلی از شماها از همون موقع ها با من بودید و برام از احساساتتون می نوشتید حالا از 2 ماه دیگه باید بره مدرسه! من که باورم نمی شه که از 2 ماه دیگه بچه مدرسه ای دارم!

از طرف مدرسه اش برامون نامه اومد که باید قبل از شروع ترم توی 2 جلسه توجیهی به همراه بچه شرکت کنیم اولین جلسه 5 شنبه گذشته بود که سه تایی رفتیم مدرسه، بچه ها رو از همون اول از ماها جدا کردن و بردن کلاس و معلم و همکلاسی هاشون رو ببینن و با همدیگه آشنا بشن، برای مامان و باباها هم یک ساعت و نیم حرف زدن و ما رو با برنامه های مدرسه و اصول و مقررات و همه چیز آشنا کردن حتی همونجا برای بچه ها سفارش یونیفورم مدرسه شون رو هم دادیم. حالا 5 شنبه ای که بیاد هم جلسه دومه و باز باید سه تایی بریم، دخترکم حسابی از مدرسه اش و خانم معلم مهربونش که روز اول براش نقاشی کرده و بهش داده که رنگ کنه خیلی خوشش اومده. نرسری هم رو به اتمامه و قراره جشن پایان دوره شون رو اواخر جون براشون بگیرن و همه از همدیگه خداحافظی کنن و آماده مدرسه بشن. این اواخر یک سفر سه روزه به لندن داشتیم که هرچند از دید یک مسافر که رفته فقط تفریح کنه بهمون خوش گذشت ولی  وقتی برای زندگی اونجا رو ارزیابی می کردم بیشتر از گذشته به این نتیجه می رسیدم که زندگی در شهر بزرگ و شلوغی مثل لندن نمی تونه برای آدم آرامش داشته باشه حتی رفتن از یک  نقطه اش به نقطه دیگه با قطار هم گیج کننده و پرهزینه بود آدم ها همه شتاب داشتن که زودتر به محل کارشون برسن یا به خونه هاشون برگردن اینطور به نظرم رسید که آدم های شهرهای دیگه شتابزدگی کمتری دارن و بیشتر از لحظات زندگی شون لذت می برن بیشتر به همدیگه و حتی غریبه ها توجه می کنن تا لندنی های پرمشغله و پراسترس که انگار توی خودشونن،  زندگی اونجا انگار روی دور تندتریه و همه اینا آرامش رو به هم می ریزه ( مثل تهران ) حالا شاید این در مورد ساکنین زون های دورتر لندن مصداق نداشته باشه و اونجاها به خاطر دوری از مرکز شهر زندگی راحت تر باشه ولی ما که این سه روز توی زون های مرکزی بودیم با شلوغی و سردرگمی مواجه بودیم، حتی گرفتن تاکسی از اوبر هم برامون دردسر شده بود توی شهر خودمون تا درخواست تاکسی می کنم در عرض چند دقیقه هر نقطه شهر که باشم راننده به راحتی پیدام می کنه و می رسه اما توی لندن دو سه بار که تاکسی خواستیم دردسر درست شد نمی تونستیم توی هر نقطه ای که ایستادیم درخواست تاکسی بدیم جای پارک همه جا نبود راننده نمی تونست به راحتی ما رو پیدا کنه ما هم که خیابون ها رو بلد نبودیم که هر جایی که اوبر می گه بریم حتی یک بار ده دقیقه پیاده روی کردیم و از روی مپ گوگل از این خیابون به اون خیابون رفتیم تا تاکسی رو پیدا کنیم اما نه ما تونستیم از بین صدها ماشین اون پلاک خاص رو پیدا کنیم نه راننده تونست ما رو روی مپ پیدا کنه و آخرش کنسل کرد و رفت و بیخودی شارژمون هم کرد،  خلاصه حتی تاکسی گرفتن هم سخت بود توی اون سه روز قدر شهر خودمون و آرامشش و دسترسی آسون به همه جای شهر رو بیشتر دونستم و با اشتیاق برگشتم خونه ... حالا هم مثل هر سال در تدارک سفر به ایران هستیم تا باز دیداری تازه کنیم با خانواده هامون و مکان های آشنا و دوست داشتنی چیزی به سفرمون باقی نمونده امسال به خاطر شروع مدرسه بچه باید زودتر از هر سال بریم و برگردیم ... اینم حال و احوال این روزهای ما برای دوستانی که پرسیده بودن.

خوب می گن هر سلامی یک خداحافظی داره، دیگه وقت خداحافظی منم رسیده دلم نمیاد از اینجا جدا بشم و دلیل اینهمه تأخیر در گذاشتن این آخرین پست هم همین بود که همش دودل بودم که برای همیشه برم ولی می بینم که دیگه خیلی چیزای روزمره رو دوست ندارم بنویسم یه چیزایی هم خصوصیه که هیچ وقت هیچ جا نمی شه نوشت، پس بهتره که بیشتر از این شما رو معطل نگه ندارم و برای همیشه برم.

خیلی دوستتون دارم و مطمئن هستم که دلم برای اینجا تنگ می شه شاید اگه نتونستم ننوشتن رو تحمل کنم یک روزی دوباره برگردم و کرکره اینجا رو بالا بدم ولی فعلاً وقت رفتنه.

کامنتدونی رو به یاد روزهای خوش گذشته باز می ذارم که شماها هم به رسم یادگاری برام چیزی بنویسید و هروقت خیلی دلم تنگ شد بیام و برای بار چندم کامنت هاتون رو بخونم، می دونم یه عده ترول هم همه جا هستن که این رسمشونه که تا یک بلاگر آخرین پست رو می ذاره و خداحافظی می کنه فوری براش می نویسن خوب برو مگه کی هستی؟ و از اینطور چرت و پرتا که توی خیلی از وبلاگ ها دیدم خواستم جلو جلو بگم اینطور کامنتا هم دیگه خز شده  به خودتون زحمت تایپ ندید که مثل همیشه منتشر نمی شه من فقط می خوام کامنت دوستانم رو اینجا یادگاری برای خودم نگه دارم.

در پناه خدا باشید برای همه تون آرزوی خوشی و آرامش می کنم .

__________________


بعداً نوشت:

عزیزانم فکر نمی کردم بعد از مدت ها ننوشتن برای این پست اینقدر کامنت دریافت کنم خیلی خوشحالم کردید و جالب بود که خیلی از کامنت ها رو خواننده های خاموش گذاشته بودن و معرفتشون رو نشون داده بودن، باز هم از محبت همگی تون ممنونم.

من امروز پرواز دارم و تا چند ساعت دیگه طبق معمول هر سال به ایران سفر می کنم ( حتی فکرش هم هیجان زده ام می کنه ) در طول مدت سفر نمی تونم به کامنت یا ایمیل جواب بدم برای همین کامنتدونی رو به ناچار می بندم اگه خواستم یک جای دیگه شروع به نوشتن کنم بعد از سفر آدرسش رو توی همین وبلاگ می ذارم پس تا اون موقع همگی شما رو به خدا می سپارم ...



نوروز بی طعم

سال نو مبارک ... خدا رو شکر سال نحس 95 بالاخره تموم شد کاش سال جدید برای همه مون پر از موفقیت و رضایت همه جانبه باشه، گویا قانون زندگی اینه که بعد از هر طوفانی آرامش به وجود میاد حالا که طوفان های پی در پی 95 رو پشت سر گذاشتیم ( برای من بدترین و متأثر کننده ترینش حادثه پلاسکو بود ) منتظر آرامش و اتفاقات خوب می مونیم هرچند اتفاقات بدی که افتاد غیرقابل جبران هستن ...

 اولین روز سال نو برای ما طبق معمول یک روز معمولی کاری بود وقتی لحظه سال تحویل هم باید سر کارت باشی و نتونی به راحتی برنامه های موقع تحویل سال رو ببینی نمی دونم چی باید گفت از شانس بد امسال لحظه سال تحویل به وقت اسکاتلند ساعت 10:30 صبح بود که نه سر صبح بودنش رو دوست داشتم و نه تداخلش با کارهای روزمره رو  ولی  طبق معمول باید بگم اینم زندگی ماست کاریش نمی شه کرد ...

باز هم ممنون دوستان خوب و وفاداری هستم که هروقت غیبت طولانی دارم دائم حالم رو می پرسن و خبر می گیرن، شاید توی پست بعد بیام و یک سر و سامونی به اینجا بدم، دارم فکر می کنم ...

در هر صورت ختم کلام همون ابتدای کلاممه: سال نو همه شما مبارک عزیزانم ...


عکس از سایت ایرانیان انگلستان


تنهایی نیمه شب

ساعت 2:30 دقیقه نیمه شبه، تازه کارم تموم شده و می خواستم برم بخوابم ولی یادم اومد یک کار کوچیک توی درایو سی لپ تاپم دارم، دنبال فایل مورد نظرم می گشتم که چشمم خورد به فولدر عکس ها و فیلم های خانوادگی. به طور رندم فایلی که مربوط به بهار 1389 بود رو باز کردم و فیلمی رو پلی کردم که مربوط به روزهایی می شد که منتظر صدور ویزام بودم همسر انگلیس بود و منم چند ماهی رفته بودم پیش خانواده ام زندگی کنم تا ویزام صادر بشه و برم. اون روز عصر رو دقیقاً به یاد میارم که همین فایل عکس ها رو باز کرده بودم و با تمام اعضای خانواده ام داشتیم می دیدیم و در مورد عکس های قدیمی که اسکنشون کرده بودم و روی هاردم ریخته بودم حرف می زدیم و به بعضی عکس ها کلی می خندیدیم و یکی از داداش هم از این جمع دورهمی و بگو بخندهامون داشت فیلم می گرفت که بعداً همون فیلم رو هم ازش گرفتم و ریختم روی هاردم. امشب به طور اتفاقی به اون فیلم رسیدم و از حرف هامون خنده ام گرفت، نصفه شبی با صدای بلند می خندیدم که یهو فیلم 4-3 دقیقه ای تموم شد، خانواده ام از جلوی چشمم رفتن، صداها خاموش شدن و فقط صدای وزش باد شدید از بیرون توی گوشم موند ... یهو خنده ام تبدیل شد به گریه و اشک ریختم و اشک ریختم انگار نه انگار داشتم از ته دل می خندیدم، ای کاش الان کنارشون بودم چقدر دلم برای خواهرم تنگ شد مامانم بابام داداش هام ... باز این سؤال توی مغزم تکرار شد که من اینجا غریب و تنها چکار می کنم؟ اون جمع های شاد رو ول کردم و اومدم اینجا که چی بشه؟ که پیشرفت کنم؟ که پول دربیارم؟ ولی بقیه اش چی؟ لعنت به جبر روزگار که آدما رو مجبور به پذیرش شرایط می کنه
من به این کشور تا حدود زیادی عادت کردم کمتر دلتنگ می شم حتی به همون مقدار دلتنگی های معمول هم عادت کردم ولی گاهی مثل امشب یک عکس یک فیلم یک خاطره روانم رو به هم می ریزه، با دلی غمگین می رم که بخوابم امیدارم صبح فردا حال و هوام عوض شده باشه، دیگه سراغ این فایل ها نمیام انگار به جای این که مرهمی برام باشن خودشون یک دردن 
.................
بعداً نوشت: الان روز بعده و منم صبح که بیدار شدم از اون مود دراومده بودم و از صبح هم مشغولم به کار و زندگی هر روز ... به هر حال باید با زندگی کنار اومد، زندگی هیچ کسی تا به حال کاملاً مطابق با ایده آل هاش نبوده و نیست منم مثل همه، بهتره سعی کنیم روی خوبی هاش و قشنگی هاش متمرکز بشیم تا روزهای زندگی راحت تر بگذرن یعنی چاره دیگه ای نداریم 

مهمونی سال نو و عذاب وجدان من

امشب یکی از سوپروایزرهای محل کار همسر مهمونی سال نو گرفته اما خیلی دیر به همه اطلاع داد، یهو امروز ظهر به مهموناش که همکارهاش هستن ایمیل زد که امشب خونه ما دعوتین و حتماً با همسر یا پارتنرتون بیاین، ما رو هم دعوت کرده بود، همسر هم ایمیلش رو برای من فوروارد کرد و با اشتیاق گفت میای بریم؟ 

اما من مهمونی قبلی سوپروایزر همسر رو که رفته بودم ( اون موقع که انگلیس بودیم ) زیاد برام هیجان نداشت و اونقدر من رو به شوق نیاورد که دلم بخواد یک بار دیگه هم برم چون کسی رو نمی شناختم فقط به عنوان یک تجربه برام جالب بود و نه بیشتر ... همینا رو به همسر هم گفتم اما همسر گفت اینم می تونه یک تجربه جدید باشه بیا بریم و ... از اون اصرار و از من انکار آخه سرما هم خورده بودم و زیاد حال نداشتم.

عصر بعد از اینکه بچه رو از نرسری آوردم خونه به قدری خسته بودم که یک ساعت خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم همسر 10 بار تماس گرفته و توی تلگرام هم برام پیغام گذاشته که امشب دارم زودتر میام خونه تو رو خدا بیا بریم منو تنها نذار و ... اما دیگه خیلی دیر شده بود مهمونی ساعت 8 شروع می شد و من ساعت 7:30 حتی دوش هم نگرفته بودم وقتی اومد کلی پرانرژی بود و باز کلی اصرار کرد ولی هیچ جوره حوصله اونجا رو نداشتم جایی که هیچ کسی رو نشناسم و حرف مشترکی با افراد حاضر در اونجا نداشته باشم برای من نمی تونه جالب توجه باشه و البته همچنان سرماخوردگی و بی حالی و حاضر نبودن و درضمن کارهای تلنبار شده آخر هفته هم مزید بر علت بود. همسر بعد از نیم ساعت اصرار بی حاصل در نهایت تسلیم شد که با بچه بره اما نگاهش خیلی غمگین شده بود دلم براش سوخت و پشیمون شدم و درست وقتی که داشت با بچه از در بیرون می رفت بهش گفتم اگه اینقدر برات مهمه که منم پیشت باشم بیا تو تا سریع دوش بگیرم و حاضر بشم اما ساعت داشت 8 می شد و همسر گفت خیلی دیر می شه و با ناراحتی بچه رو بغل کرد و رفت ...

الان عذاب وجدان شدید گرفتم که حالا چی می شد به خاطر اون، دو ساعت مهمونی رو تحمل می کردی؟ اینقدر بهت گفت دوست نداره تنهایی بره هوات رو توی جمع غریبه خواهد داشت، دلش می خواد مثل همیشه با هم باشین و ... اینقدر اصرار کرد واسه چی اینقدر سفت و سخت بودی؟ بعد هی به خودم دلداری می دم که من تا حالا به خاطر همسر خیلی جاها رفتم که دلم نمی خواسته اما به خواسته اون رفتم مثل مهمونی های بعضی از اقوامش حالا یک بارم که حال نداشتم چرا اینقدر دارم خودم رو توبیخ می کنم؟ باز یادم میاد که همسر هم به خاطر من خیلی جاها اومده که دلش نمی خواسته ولی فقط به خاطر همراهی با من اومده و حقش نبود که امشب تنهاش بذارم ...

می دونم که الان وسط شام و گرم حرف زدن با دیگرانه و از اون مود ناراحتی دراومده اما هنوز وجدان درد دارم، دوش گرفتم یک فنجون قهوه خوردم گشتی توی نت زدم اما هنوزم دلم آروم نگرفته، آیا من حق نداشتم بعد از بارها که خواسته همسر رو به میل قلبی خودم ترجیح دادم یک بار هم خواسته و حال روحی خودم رو در نظر بگیرم؟ آیا این بی انصافیه یا حق منه؟ نمی دونم گاهی حق رو به اون می دم گاهی به خودم.

ای کاش زودتر برگردن دلم برای هر دوشون تنگ شده ...

Happy New Year 2017

شب سال نوئه، همین نیم ساعت پیش سال 2016 به تاریخ پیوست و سال 2017 از راه رسید. خیلی دلم می خواست برنامه لحظه تحویل سال رو به صورت زنده از تی وی ببینم اما مگه این بچه خوابش می برد؟ هی توی تختش وول می زد و هی با من حرف می زد منم در حین فیلم دیدن کنار تختش سعی می کردم هرطور هست خوابش کنم و برم پای تی وی، خوشبختانه 3 دقیقه مونده بود به 12 نیمه شب که دخترکم خوابش برد و صدای نفس های آرومش نشون می داد که می تونم از جام بلند شم .... منم در حالی که صدای آتیش بازی از محله های اطراف می اومد دویدم طرف تی وی و بی بی سی اسکات رو زدم و تونستم برسم به شمارش معکوس خانم مجری و هم صدایی جمعیت زیادی که اطرافش بودن: 5 4 3 2 1 .... هپی نیو یر 2017  و شروع آتیش بازی ها ....

 کمی برنامه اسکاتلند رو دیدم بعد زدم روی بی بی سی نیوز تا مثل هر سال ببینم لندن چه خبره؟ که خوب اونا هم مثل همیشه سنگ تموم گذاشته بودن و چند دقیقه بعد از تموم شدنش ویدئوش روی یوتیوب قرار گرفت! به همین سرعت.

توی دقایق اول سال تحویل داشتم با خودم می گفتم کاش امسال سال بهتری برای آدم ها باشه که بی بی سی زیرنویس کرد در یک حمله مسلحانه به یک نایت کلاب در استانبول 35 نفر کشته شدن! سالی که نکوست از بهارش پیداشت ... نخیر دنیا انگار قصد بهتر شدن نداره و همچنان شاهد جنگ ها و حمله ها و کشتارها خواهیم بود ... دیگه جایی برای آرزوی صلح می مونه؟ نه دیگه، این آرزوها هم در ابتدای هر سال انگار تبدیل شدن به یک کلیشه که قرار نیست به واقعیت بپیوندن. 


امروز شنبه که آخرین روز سال 2016 بود ما تصمیم گرفتیم از خونه بریم بیرون، بارون شدیدی هم می بارید اما ما رفتیم تا ببینیم توی آخرین روز سال مردم اینجا در چه حالند؟ شهر نسبتاً شلوغ بود و مردم داشتن آخرین خریدهاشون رو می کردن، آسمون تیره و تار بود خیلی تیره و بارش بارون هم قطع نمی شد برای همین تصمیم گرفتیم بعد از ناهار برگردیم خونه و تا شب بیرون نمونیم، وسط راه یهو با همسر تصمیم گرفتیم یکی از ایستگاه ها رو پیاده بشیم و بریم ببینیم فروشگاه ازدای بزرگی که اونجا هست چه شکلیه و گشتی بزنیم و درست مثل دیوونه ها با یک بچه توی کالسکه و پیچیده شده در رین کاور، زیر بارون شدید از قطار پیاده شدیم و تا قطار رفت از شدت بارون مثل چی پشیمون شدم! تا برسیم به ازدا خیس آب شدیم کمی اونجا چرخیدیم و برای قطار بعد برگشتیم به ایستگاه، آخه ازدا دیدن داره؟ اونم توی بارون اونم ایستگاه وسط راه؟ خلیم نه؟!

توی خونه چای داغ حالم رو جا آورد بعدم چند قسمت از سریال شهرزاد رو بی وقفه دیدم و کلی خوش به حالم شد که یک شب هم می شه بدون کار کردن راحت روی کاناپه لم داد و فیلم و سریال دید و چای و قهوه نوشید و خوش گذروند و جوجه ات هم دور و برت بچرخه و برات جیک جیک کنه، خداییش اگه برای دیدن آتیش بازی می رفتیم بیرون اینقدر بهم نمی چسبید که موندن توی خونه و فیلم دیدن.

اینا رو نوشتم که یادم باشه اولین شب سال نو در اسکاتلند رو چطوری گذروندم، تی وی هنوز روشنه و برنامه های شب سال نو در حال پخشه صداش رو کم کردم که مزاحم همسایه ها نباشه اما این برنامه ها کجا و سریال محبوب خودم کجا؟ مخصوصاً حالا که به جاهای حساسش رسیدم، دست مریزاد به آقای حسن فتحی چه خوش ساخته این سریال، می رم بقیه اش رو ببینم ... 


 در هر صورت سال نوی میلادی به همه دوستانی که با این تقویم زندگی می کنن مبارک باشه، کاش یه خورده برف هم می اومد که این شب خاص مثل فیلم ها رؤیایی می شد ...





 


1 2 3 4 5 ... 83 >>


  • جعبه جادویی