X
تبلیغات
شیکسون

من و همسرم در اروپا

یک پست پر از عکس

بعد از پست غمگین پایینی می خوام یک پست پرعکس بذارم براتون تا حال و هوای وبلاگم عوض بشه.

چند شب پیش همسر یهو گفت بیا حاضر شیم بریم کریسمس مارکت توی شب باید دیدنی باشه بچه هم حتماً کلی خوشش میاد، من که کلاً پیاده روی توی شب های سرد پاییزی رو دوست ندارم بهش گفتم چرا الان؟ شنبه صبح می ریم که هم روزه همه چیز بهتر دیده می شه هم هوا یکم ملایم تره، اما همسر که خیلی دلش هوای بیرون رو کرده بود اصرار کرد منم دیدم خیلی هوایی شده توی ذوقش نزدم و آماده شدم و بچه رو هم حاضر کردم و رفتیم سراغ مارکت.

با اینکه هوا سرد بود اما عده زیادی اومده بودن و این از عجایب این سرزمینه که ساعت 8 شب خیابون اینقدر شلوغ باشه و اینهمه آدم ببینی! این دو ماه آخر سال همه رو به شوق میاره و توی خیابون ها در حال خوشگذرونی و خرید هستن.

عکس های زیر مربوط به همون شبه بهتون قول داده بودم از حال و هوای کریسمس براتون بیشتر عکس بذارم برای همین با دوربین رفتم اما خوب این بار همه عکس ها مربوط به شبه:








این خونه های سرامیکی رو خیلی دوست داشتم و دلم می خواست یک دونه بخرم اما وزنش زیاد بود و برای مایی که معلوم نیست توی این شهر یا کشور بمونیم بار اضافی محسوب می شد اما واقعاً خوشگلن نه؟ من رو یاد خونه های توی کارتون بچه های کوه آلپ میندازه مخصوصاً خونه آنت که همیشه هم از دودکشش دود می اومد و به من حس گرما و امنیت می داد! :








همه جا حتی روی در و دیوار سمبل های کریسمس به چشم می خوره:





حتی سطل آشغال ها هم این شکلی شدن:



این عکس ویترین یک فروشگاهه که ربطی به کریسمس مارکت نداره اما از رنگ قرمز و چیدمانش خوشم اومد:



و پایان همه گشت و گذارها پاهای خسته از پیاده روی طولانی، خوابوندن عروسک تو کالسکه اش و رفتن به یک کافی شاپ برای نوشیدن یک فنجون قهوه داغ و درکردن خستگیه و بخش خوب گردش هامون مخصوصاً توی ویکندها همین موقع است، وقتی بچه خوابه و به ما اجازه می ده یک ساعت رو برای خودمون داشته باشیم و بشینیم و کلی با هم حرف بزنیم و احیاناً گشتی هم در اینترنت بزنیم:




اینم چند تا عکس از وروجک که خواسته بودید، این روزها تا ولش می کنی برای خودش از دور یک کاج تزئین شده نشون می کنه و می دوه می ره سراغش و ول کن ماجرا هم نیست! :





مثل همه بچه ها عشقش فروشگاه های اسباب بازی فروشیه و هروقت می ره تو حالا حالاها رضایت نمی ره بیاد بیرون:



یک بار که این خرس بزرگتر از جثه خودش رو دیده بود و سفت بغلش کرده بود و حسابی بهش دل بسته بود، ما هم دیدیم اینقدر براش بزرگه که نمی تونه باهاش قدم از قدم برداره و تلو تلو می خوره به هزار تا قصه و داستان که خرسه لالا داره باید بره پیش مامانش بخوابه و اینا از بغلش درآوردیم و در عوض رفتیم از فروشگاه کناری یک گوزن سنتا براش خریدیم که اونم بزرگه اما توی بغلش جا می شه:



تموم شد! 

دو سه تا رو هم قبل از انتشار پاک کردم تا باز برادران زحمت کش فیل هوا کن! مشکلی پیش نیارن.


ثبت برای خودم:

سه شنبه ای که گذشت بچه رو بردیم کلینیک تا اسپری ضد آنفولانزا رو بهش بزنن. از قبل NHS برامون نامه فرستاد و گفت باید بچه رو بیارید این برنامه برای بچه های 2 تا 4 ساله است برای ایمن شدن در برابر این ویروس، دو تا اسپری توی بینی و تمام، حالا خیالم راحت شد ...


امروز روز بدی بود ...

امروز روز تولد منه اما امسال هم مثل بقیه سال های پیش شاد نبودم هرچند دلیل امسال فرق داشت. سال های گذشته اگه شاد نبودم به این خاطر بود که بعد از سی سالگی هر سال یعنی یک سال به پیر شدن نزدیک تر شدن و از جوونی فاصله گرفتن و این برای من شادی نداشت اما امسال از همون سر صبح که توی اینترنت اومدم دیدم همه جا پیام تسلیت زدن برای رفتن ابدی خواننده جوون ایرانی « مرتضی پاشایی » که 11 ماه با سرطان معده جنگید و در نهایت تسلیم مرگ شد و این بدترین خبریه که آدم صبح روز تولدش می تونه بشنوه.

واقعیتش من زیاد با مرتضی پاشایی آشنایی نداشتم اما نمی دونم چرا از صبح تا الان خیلی گرفته هستم اینقدر عکس ها و پیام های تسلیت رو توی اف بی دیدم که آخرش هم گریه ام گرفت و الان دارم با چشم های خیس می نویسم.

من با سرطان با این درد بی درمون آشنا هستم، خودم داغدارش هستم چون یکی از عزیزترین های زندگیم رو با همین لعنتی از دست دادم و الان با اینکه 8 سال از رفتنش می گذره هنوز که هنوزه نتونستم مرگش رو باور کنم، هنوز سر مزارش نرفتم و حتی سنگ قبرش رو ندیدم و ذهنم سعی داره فقط خاطرات زنده بودنش رو برام حفظ کنه برای همین وقتی توی سفرم به ایران رفتم خونه شون و عکسش رو که کنار قابش یک روبان سیاه زده بودن دیدم طاقت نیاوردم و زود از اون اتاق اومدم بیرون.

نمی دونم این چه دردیه که در سال 2014 هم براش درمان قطعی پیدا نشده و چرا علم پزشکی اینقدر در برابر این بیماری ناتوانه؟ کاش راهی بود که همه بیماران سرطانی درمان بشن، کاش ...

چند نفر از دوستان روز تولدم رو یادشون بود و بهم تبریک گفتن. از محبتشون خیلی خیلی ممنونم و اینکه چطور با وجود اینکه بهش اشاره ای نکرده بودم یادشون بود برام عجیب و دلگرم کننده بود  ...

... اما از بقیه شما خواهش می کنم این روز رو به من تبریک نگید حال روحی من امروز خوش نیست و همونطور که گفتم چند سالیه که این روز دیگه من رو خوشحال نمی کنه. هر سال دو تا مناسبت من رو غمگین می کنه یکی همین روز تولدمه یکی هم شب یلدا که خاطره خوشی از وقتی که خودم عروس شب یلدا بودم ندارم. یادآوری شب یلدای سال 86 که برای من به عنوان یک تازه عروس به تنهایی و با غم سپری شد همیشه و هر سال ناراحتم می کنه ...


یک سؤال دارم اونم اینه که من همیشه از تصور اینکه یکی از عزیزانم رو با بیماری یا تصادف یا هر اتفاق ناگهانی دیگه ای از دست بدم وحشت دارم خیلی وقتا ذهنم درگیرش می شه و این ترس از وقتی که سرطان واقعاً دامن خانواده ما رو گرفت و چند ماه درگیرش بودیم بیشتر شده مخصوصاً در مورد همسر که اصلاً نمی تونم به نبودنش فکر کنم و ترس اصلیم هم همینه ... می خواستم ببینم شما هم همینطوری هستید یا من زیادی بهش فکر می کنم؟ چرا من اینقدر می ترسم؟


این روز تولدمه اما این حس گندیه که باز از صبح با خوندن خبر مرگ این جوون بیچاره من رو درگیر خودش کرده که اگه بازم این بیماری خدای نکرده سراغ عزیزان من بیاد باید چکار کنم؟ حسم خوب نیست، ببخشید اگه پستم غم داشت اما اگه ممکنه برام بنویسید که شما هم از تصور از دست دادن عزیزانتون می ترسید و این یک حس مشترک بین همه انسان هاست یا فقط من اینطوری هستم؟ 

خدا مرتضای عزیز رو رحمت کنه و به خانواده اش صبر بده ...


دوستان عزیزم بعد از دو سه روز تعطیلی و مشغله، فرصتی پیدا شد که به کامنت ها جواب بدم چند تای اول رو هم جواب دادم اما همین الان کاری پیش اومد که باید برم بیرون. تعداد کامنت ها زیاده برای همین « به مرور » به همه شون جواب می دم.

راستی ممنونم از محبت همه شما، خوندن کامنت هاتون باعث شد به این نتیجه برسم که این ترس فقط مختص من نیست و انگاری همه آدم ها این حس رو دارن این باعث شد قوی تر بشم برای مقابله باهاش.

آیا من امشب سرنوشت رو تغییر دادم؟

( ثبت با جزئیات به خاطر اهمیتش برای خودم )

بالاخره موفق شدم کاری که یک ماه تموم گوشه ذهنم سنگینی می کرد رو امروز انجام بدم و از شرش راحت بشم. آره الان پنج شنبه 30 اکتبر در حالی که فقط 4 روز دیگه به پایان مهلت ثبت نام برای لاتاری 2016 آمریکا وقت باقی مونده بود منم ثبت نام کردم و از الان باید تا 5 می که نتایج رو اعلام می کنن منتظر بمونم هرچند خیلی به نظر بعیده که بین اینهمه آدم که از سراسر دنیا ثبت نام می کنن اسم من یا همسر هم دربیاد اما به هر حال محال نیست اونایی که سال های گذشته برنده شدن مگه فکرش رو می کردن؟ 

از اول اکتبر که ثبت نام شروع می شد مشکل من عکس از وروجک بود، آخه اینا چند تا مشخصه برای عکس ذکر کرده بودن و در موردش سختگیری هم می کردن. من و همسر عکس داشتیم و همونا رو دادم به همسر برد اسکن کرد و آورد اما وقتی خواستم توی سایت های فوتو ادیتور کاتش کنم اصلاً قبول نمی کرد و می گفت سایزش کوچیکه اینه که با دوربین شخصی از خودم و همسر چند تا عکس گرفتم و از بین اونا بهترینش رو انتخاب کردم و ریسایز کردم و توی خود سایت لاتاری با فوتو ولیدیتر چکش کردم که گفت ولیده اما قسمت مشکل کار مونده بود و اونم عکس گرفتن از وروجک شیطون بود که برای ثانیه ای هم آروم نمی شینه مخصوصاً که دوربین دستمون ببینه دیگه هیچی، گیر می ده که دوربین رو بهش بدیم. یک شب همسر به بدبختی گذاشتش جلوی دیوار ( که پشت زمینه طبق خواسته اونا سفید باشه ) و منم با ادا و اصول و بازی کردن و سرش رو گرم کردن ازش چند تا عکس گرفتم اما توی یکی سرش پایین بود توی چند تا حرکت کرده بود و عکس خراب شده بود توی چند تا سرش رو به چپ و راست چرخونده بود و ... از بین کلی  عکس که ازش گرفتم یکیش بد نشد و خوشحال و خندون همون رو با نرم افزار به سایز مورد نظر که 600*600 پیکسل با عمق رنگ 24 بیت بود ریسایز کردم اماااااا بعد فهمیدم که سایه شخص روی بک گراند نباید باشه وگرنه عکس و کلاً فرم ثبت نام رد می شه حالا بیا و درستش کن ... دوباره روز از نو روزی از نو. از اونجایی که می دونستم عکس گرفتن دوباره از شیطون بلا خیلی دردسر داره تصمیم گرفتم همون عکس رو با نرم افزار فوتوشاپ درستش کنم یعنی سایه پشتش رو حذف کنم و دوباره کات کنم حالا فوتوشاپ هم نداشتم، مجبور شدم ترایل یک ماهه اش رو دانلود کنم که خودش کلی وقت گرفت بعد که دانلود شد هرچقدر گزینه هاش رو بالا و پایین کردم دیدم خیلی زیادن و نمی شه دونه دونه امتحانشون کنم آخه محو سایه رو بلد نبودم برای همین تصمیم گرفتم دوباره از جوجه کوچولو عکس بگیرم. دو سه روز فقط معطل این بودیم که همسر جوجه رو بذاره روی دوشش و بایسته و من بهترین زاویه رو انتخاب کنم و عکس بگیرم که همه شون با تکون خوردن های بچه خراب می شدن ولی ما تسلیم نشدیم و بالاخره یک روز یک عکس جانانه با بهترین نور و زاویه با موبایلم ازش گرفتم و همون رو بلافاصله ریسایز و کات کردم و وقتی توی فوتو ولیدیتر این پیام تأیید رو دیدم انگار دنیا رو بهم دادن .

حالا عکس ها حاضر بود و باید ثبت نام می کردم. اول رفتم توی سایت مهاجرسرا قسمت لاتاری و خیلی از صفحات و گفتگوهای کاربران رو خوندم بعد که دستم اومد چی به چیه منتظر یک فرصت مناسب نشستم تا وروجک بذاره با تمرکز و دقت ثبت نام کنم آخه از وقتی سابمیت می کنیم فقط 60 دقیقه فرصت برای ثبت نام هست و گرنه باطل می شه و از اونجایی که اصلاً اطمینان نداشتم که این بچه بذاره 60 مین راحت پای لپ تاپ بشینم می خواستم وقتی این کار رو انجام بدم که یا خواب باشه یا خونه نباشه و این فرصت امشب به دست اومد. همسر از سر کار که اومد بچه رو برد بیرون گردش و منم سریع نشستم و دو تا ثبت نام انجام دادم یکی مین اپلیکنتش خودم هستم یکی هم همسر. کار که تموم شد از تمام صفحات پرینت گرفتم و بایگانی کردم و تمام .... و نفس راااااااحتی هم کشیدم که بالاخره در آخرین روزهای اکتبر این بار هم از روی دوشم برداشته شد، کسی چه می دونه شاید امشب و با این کار سرنوشت و زندگی خودم و همسر و بچه رو برای همیشه تغییر دادم و خودم نمی دونم ...

وقتی می خواستم شروع به ثبت نام کنم صورتم رو رو به آسمون گرفتم و گفتم خدایا من اصراری به برنده شدن ندارم اگه قراره بریم به اون کشور و زندگی خوبی داشته باشیم و احساس رضایت از مهاجرتمون داشته باشیم لطفاً خودت درستش کن اما اگه قراره بریم و زندگیمون سخت و دچار مشکل بشه و پشیمون بشیم از این رفتن کاری کن که اسممون درنیاد، اینطوری هول و ولای قبولی ندارم و زندگی خودم رو می کنم و نتیجه هر چی باشه باعث رضایت منه چون نتیجه کار رو به خودش سپردم ولی اقرار می کنم که خیلی هیجان داره و از الان روزشماری می کنم برای 5 می، آخه این اولین باره که توی یک مسابقه بزرگ شرکت می کنم و همین شرکت کردنش هم هیجان داره. طبق این سایت که تا 5 می شمارش معکوس می کنه از الان که دارم این مطلب رو می نویسم باید 186 روز و 13 ساعت و 19 دقیقه صبر کنم، اوکی برو که رفتیم.

شما هم دعا کنید هر چی به صلاحمونه برامون پیش بیاد.

 

ادامه مطلب

همه چیز وایرلس!

مودم وایرلس

موس وایرلس

هدفون وایرلس

کیبورد وایرلس

و حالا امروز اسپیکر وایرلس رو هم پستچی آورد

از دست این توتوی شیطون، همه وسایل اضافی داره از خونه ما و دکور و حتی وسایل الکترونیکمون حذف می شه، همه چیز برای این بچه حکم اسباب بازی رو داره حتی این سیم های بینوا! کابل اسپیکرهای قبلیم رو هم همین چند روز پیش به رحمت خدا فرستاد و این یکی هم به ناچار به جمع وایرلس ها پیوست! 

کاش اینقدر که با همه چیز بازی می کنه و بهشون به چشم اسباب بازی نگاه می کنه با اسباب بازی های خودش هم بازی می کرد! راستش دیگه انگیزه ای ندارم براش اسباب بازی تازه بخرم، البته تا یک مدتی ...

بابانوئل در راهه!

ماه اکتبر از نیمه گذشته و از الان همه جا داره کم کم رنگ و بوی کریسمس می گیره در حالی که هنوز دو ماه و نیم دیگه به پایان سال مونده.

پریروز دبنهامز بودیم، دکورشون رو عوض کرده بودن و کم کم رنگ قرمز داره همه جا به چشم می خوره. این تزئینات هر چی که باشن کم و زیاد از کاج گرفته تا بابانوئل، از سورتمه و کادوها و گوزن ها گرفته تا گوی های رنگی و شکلات های آویزون و درخت و جینجر برد هاوس و ... همیشه و همیشه حال من رو خوش می کنن و با دیدنشون به یاد احساسات کودکی انگار یک هوای پر از اکسیژن ناب رو تنفس می کنم و کلی انرژی می گیرم.

این عکس ها رو از فروشگاه دبنهامز گرفتم با خودم فکر کردم شاید شما هم مثل من عاشق این چیزا باشید پس بهتره حس خوبم رو با شما شریک بشم:







دوربینم رو نبرده بودم اینا با موبایله بعد سر فرصت عکس های بیشتر و از جاهای دیگه براتون می ذارم، این انگار یک سنت هر ساله شده توی وبلاگم .


1 2 3 4 5 ... 63 >>