X
تبلیغات

من و همسرم در اروپا

آیا من امشب سرنوشت رو تغییر دادم؟

( ثبت با جزئیات به خاطر اهمیتش برای خودم )

بالاخره موفق شدم کاری که یک ماه تموم گوشه ذهنم سنگینی می کرد رو امروز انجام بدم و از شرش راحت بشم. آره الان پنج شنبه 30 اکتبر در حالی که فقط 4 روز دیگه به پایان مهلت ثبت نام برای لاتاری 2016 آمریکا وقت باقی مونده بود منم ثبت نام کردم و از الان باید تا 5 می که نتایج رو اعلام می کنن منتظر بمونم هرچند خیلی به نظر بعیده که بین اینهمه آدم که از سراسر دنیا ثبت نام می کنن اسم من یا همسر هم دربیاد اما به هر حال محال نیست اونایی که سال های گذشته برنده شدن مگه فکرش رو می کردن؟ 

از اول اکتبر که ثبت نام شروع می شد مشکل من عکس از وروجک بود، آخه اینا چند تا مشخصه برای عکس ذکر کرده بودن و در موردش سختگیری هم می کردن. من و همسر عکس داشتیم و همونا رو دادم به همسر برد اسکن کرد و آورد اما وقتی خواستم توی سایت های فوتور ادیتور کاتش کنم اصلاً قبول نمی کرد و می گفت سایزش کوچیکه اینه که با دوربین شخصی از خودم و همسر چند تا عکس گرفتم و از بین اونا بهترینش رو انتخاب کردم و ریسایز کردم و توی خود سایت لاتاری با فوتو ولیدیتر چکش کردم که گفت ولیده اما قسمت مشکل کار مونده بود و اونم عکس گرفتن از وروجک شیطون بود که برای ثانیه ای هم آروم نمی شینه مخصوصاً که دوربین دستمون ببینه دیگه هیچی، گیر می ده که دوربین رو بهش بدیم. یک شب همسر به بدبختی گذاشتش جلوی دیوار ( که پشت زمینه طبق خواسته اونا سفید باشه ) و منم با ادا و اصول و بازی کردن و سرش رو گرم کردن ازش چند تا عکس گرفتم اما توی یکی سرش پایین بود توی چند تا حرکت کرده بود و عکس خراب شده بود توی چند تا سرش رو به چپ و راست چرخونده بود و ... از بین کلی  عکس که ازش گرفتم یکیش بد نشد و خوشحال و خندون همون رو با نرم افزار به سایز مورد نظر که 600*600 پیکسل با عمق رنگ 24 بیت بود ریسایز کردم اماااااا بعد فهمیدم که سایه شخص روی بک گراند نباید باشه وگرنه عکس و کلاً فرم ثبت نام رد می شه حالا بیا و درستش کن ... دوباره روز از نو روزی از نو. از اونجایی که می دونستم عکس گرفتن دوباره از شیطون بلا خیلی دردسر داره تصمیم گرفتم همون عکس رو با نرم افزار فوتوشاپ درستش کنم یعنی سایه پشتش رو حذف کنم و دوباره کات کنم حالا فوتوشاپ هم نداشتم، مجبور شدم ترایل یک ماهه اش رو دانلود کنم که خودش کلی وقت گرفت بعد که دانلود شد هرچقدر گزینه هاش رو بالا و پایین کردم دیدم خیلی زیادن و نمی شه دونه دونه امتحانشون کنم آخه محو سایه رو بلد نبودم برای همین تصمیم گرفتم دوباره از جوجه کوچولو عکس بگیرم. دو سه روز فقط معطل این بودیم که همسر جوجه رو بذاره روی دوشش و بایسته و من بهترین زاویه رو انتخاب کنم و عکس بگیرم که همه شون با تکون خوردن های بچه خراب می شدن ولی ما تسلیم نشدیم و بالاخره یک روز یک عکس جانانه با بهترین نور و زاویه با موبایلم ازش گرفتم و همون رو بلافاصله ریسایز و کات کردم و وقتی توی فوتو ولیدیتر این پیام تأیید رو دیدم انگار دنیا رو بهم دادن .

حالا عکس ها حاضر بود و باید ثبت نام می کردم. اول رفتم توی سایت مهاجرسرا قسمت لاتاری و خیلی از صفحات و گفتگوهای کاربران رو خوندم بعد که دستم اومد چی به چیه منتظر یک فرصت مناسب نشستم تا وروجک بذاره با تمرکز و دقت ثبت نام کنم آخه از وقتی سابمیت می کنیم فقط 60 دقیقه فرصت برای ثبت نام هست و گرنه باطل می شه و از اونجایی که اصلاً اطمینان نداشتم که این بچه بذاره 60 مین راحت پای لپ تاپ بشینم می خواستم وقتی این کار رو انجام بدم که یا خواب باشه یا خونه نباشه و این فرصت امشب به دست اومد. همسر از سر کار که اومد بچه رو برد بیرون گردش و منم سریع نشستم و دو تا ثبت نام انجام دادم یکی مین اپلیکنتش خودم هستم یکی هم همسر. کار که تموم شد از تمام صفحات پرینت گرفتم و بایگانی کردم و تمام .... و نفس راااااااحتی هم کشیدم که بالاخره در آخرین روزهای اکتبر این بار هم از روی دوشم برداشته شد، کسی چه می دونه شاید امشب و با این کار سرنوشت و زندگی خودم و همسر و بچه رو برای همیشه تغییر دادم و خودم نمی دونم ...

وقتی می خواستم شروع به ثبت نام کنم صورتم رو رو به آسمون گرفتم و گفتم خدایا من اصراری به برنده شدن ندارم اگه قراره بریم به اون کشور و زندگی خوبی داشته باشیم و احساس رضایت از مهاجرتمون داشته باشیم لطفاً خودت درستش کن اما اگه قراره بریم و زندگیمون سخت و دچار مشکل بشه و پشیمون بشیم از این رفتن کاری کن که اسممون درنیاد، اینطوری هول و ولای قبولی ندارم و زندگی خودم رو می کنم و نتیجه هر چی باشه باعث رضایت منه چون نتیجه کار رو به خودش سپردم ولی اقرار می کنم که خیلی هیجان داره و از الان روزشماری می کنم برای 5 می، آخه این اولین باره که توی یک مسابقه بزرگ شرکت می کنم و همین شرکت کردنش هم هیجان داره. طبق این سایت که تا 5 می شمارش معکوس می کنه از الان که دارم این مطلب رو می نویسم باید 186 روز و 13 ساعت و 19 دقیقه صبر کنم، اوکی برو که رفتیم.

شما هم دعا کنید هر چی به صلاحمونه برامون پیش بیاد.

 

ادامه مطلب

همه چیز وایرلس!

مودم وایرلس

موس وایرلس

هدفون وایرلس

کیبورد وایرلس

و حالا امروز اسپیکر وایرلس رو هم پستچی آورد

از دست این توتوی شیطون، همه وسایل اضافی داره از خونه ما و دکور و حتی وسایل الکترونیکمون حذف می شه، همه چیز برای این بچه حکم اسباب بازی رو داره حتی این سیم های بینوا! کابل اسپیکرهای قبلیم رو هم همین چند روز پیش به رحمت خدا فرستاد و این یکی هم به ناچار به جمع وایرلس ها پیوست! 

کاش اینقدر که با همه چیز بازی می کنه و بهشون به چشم اسباب بازی نگاه می کنه با اسباب بازی های خودش هم بازی می کرد! راستش دیگه انگیزه ای ندارم براش اسباب بازی تازه بخرم، البته تا یک مدتی ...

بابانوئل در راهه!

ماه اکتبر از نیمه گذشته و از الان همه جا داره کم کم رنگ و بوی کریسمس می گیره در حالی که هنوز دو ماه و نیم دیگه به پایان سال مونده.

پریروز دبنهامز بودیم، دکورشون رو عوض کرده بودن و کم کم رنگ قرمز داره همه جا به چشم می خوره. این تزئینات هر چی که باشن کم و زیاد از کاج گرفته تا بابانوئل، از سورتمه و کادوها و گوزن ها گرفته تا گوی های رنگی و شکلات های آویزون و درخت و جینجر برد هاوس و ... همیشه و همیشه حال من رو خوش می کنن و با دیدنشون به یاد احساسات کودکی انگار یک هوای پر از اکسیژن ناب رو تنفس می کنم و کلی انرژی می گیرم.

این عکس ها رو از فروشگاه دبنهامز گرفتم با خودم فکر کردم شاید شما هم مثل من عاشق این چیزا باشید پس بهتره حس خوبم رو با شما شریک بشم:







دوربینم رو نبرده بودم اینا با موبایله بعد سر فرصت عکس های بیشتر و از جاهای دیگه براتون می ذارم، این انگار یک سنت هر ساله شده توی وبلاگم .


افکار لحظه ای ( خمیر دندون با عطر مهر مادری )

درست یک ماه و یک روزه که از ایران برگشتیم و دیشب خمیر دندون « بس » با عطر سیبم رو که مامانم برام خریده بود تموم کردم. وقتی مینداختمش دور احساس کردم یکی از یادگاری های مامانم رو دارم دور میندازم، حیف که این خونه کوچیکه و جایی برای نگهداریش نداشتم وگرنه من آدمیم که از اینجور چیزا زیاد برای خودم به یادگار نگه می دارم.

 این خمیر دندون رو یک شب وقتی تنهایی رفته بود خرید از داروخونه محل برام خریده بود، قبلش بهم زنگ زد و گفت: فقط بس دارن برات بخرم مامان؟ گفتم آره مامان مرسی ... چند ثانیه بعدش دوباره زنگ زده بود که: فقط طعم نعنا و سیب داره، اشکالی نداره؟ و من با لبخندی بر لب که « بگردم تو رو که هنوزم روی جزئیاتِ خریدی که برام می کنی اینقدر حساسی ... » بهش گفتم نه مامان جان همون خوبه، مرسی ... 

و حالا همون رو انداختم دور و یک دونه جدید رو که رنگ و بویی از ایران و مامان و مهربونی هاش نداشت گذاشتم به جاش.

آره یک خمیر دندون هم می تونه من رو به یاد مهربون ترین مامان دنیا بندازه، کاش همیشه پیشش بودم، داره بدون من بدون دخترش پیر می شه همونی که عمرش رو به پام گذاشته بود ...


فرشته ای که ...

در مورد یک موضوعی از سر شب هی نوشتم هی ویرایش کردم هی یک جاهاییش رو پاک کردم و سر آخر هم از خیر انتشارش گذشتم.

کاش می شد هر فکری که از ذهن می گذره رو توی وبلاگ نوشت و ازش رها شد تا هی گوشه ذهنت وول نخوره، هی قلقلکت نده و هی بهش فکر نکنی ... ساعت از 3 نیمه شب گذشته بهتره برم بخوابم، همین چند خط رو هم که نوشتم هرچند که مبهمه ولی از ننوشتنش برای من بهتره ...

 ... راستی چیز خیلی مهمی هم نیست فقط من خیلی وسواس دارم توی نوشتن هر چیزی.

پ.ن. : عنوان این پست عنوان همون پست منتشر نشده است.

1 2 3 4 5 ... 62 >>