X
تبلیغات
الی گشت
رایتل

من و همسرم در اروپا

رومی زنگی؟!

عروسی دعوت بودیم از این مدل هایی که خانم ها با ورود داماد روسری سرشون می کنن، خیلی دلم می خواست مثل خیلی از عروسی های گذشته با عروس عکس دو نفره داشته باشم اما با خودم فکر کردم وقتی جو اینطوریه شاید داماد هم مذهبیه و دوست نداشته باشه که عکس عروسش توی دوربین های مختلف باشه مهمون ها هم که با ورود داماد همچین حجاب کرده بودن که دیدم دوربینم رو اصلا از کیف بیرون نیارم سنگین ترم توی همین فکرا بودم که یهو چند تا از همون خانم های باحجاب بلند شدن و با همون روسری های بلندشون جلوی شادوماد شروع کردن به رقصیدن اونم چه رقصی!!! هیچ وقت نفهمیدم کسی که با روسری می رقصه چه فلسفه ای پشت کارش داره؟ حجاب و حرکات موزون و پر از لوندی و جلب توجه در حضور همونایی که ازشون خودشون رو پوشوندن ؟! اینهمه تناقض توی رفتار بعضی ها رو درک نمی کنم ...

پ.ن. : بحث سر دین و مذهب نیست منم جانماز آب نمی کشم حرفم سر همون تناقضه است که درکش نمی کنم.


_________

بعضی از دوستان مطالبی برام می نویسن که شاید باید جوابی براشون بنویسم اما الان توی سفرم و وقتی برای این کار نیست خواستم بدونن بی توجه نیستم به حرفاشون اما مجال جواب دادن نیست شرمنده ...


یاد باد آن روزگاران یاد باد

دیشب با همسر رفته بودیم خیابون گردی. به خیال خودم می خواستم مدل های کیف و کفش امسال رو ببینم اما جلوی یک فروشگاه که رسیدم پام شل شد و مثل مسخ شده ها رفتم تو و یک ساعت بعد با یک کیسه خرید برگشتم بیرون! اون فروشگاه چی بود؟ کتاب فروشی ... هنوزم عااااااشق کتاب فروشی هام وقتی بین قفسه کتاب ها می گردم متوجه گذر زمان نمی شم شانس آوردم همسر دوستش رو به طور اتفاقی دید و دست بچه رو گرفت و رفت پیش دوستش و من کلی زمان برای خودم داشتم که به یاد روزهای خوش دانشجویی با اونهمه کتاب حال کنم آخرش هم طاقت نیاوردم و و باوجود محدودیت بار چمدون ها دو تا کتاب روانشناسی خریدم.

امروز سر صبح وقت دندونپزشکی داشتم کارم که تموم شد ساعت 10 صبح بود می دونستم دختری هنوز خوابه برای همین یه دفعه تصمیم گرفتم سری به یک کتاب فروشی معروف دیگه بزنم حتی وقتی داشتم می رفتم اونور خیابون که تاکسی بگیرم برای کتاب فروشی حس خوب داشتم. 

رفتم و باز غرق شدم توی کتاب ها و شیطون گولم زد و دو تا دیگه کتاب خریدم! تا اینجا شد 4 تا فکر کنم روز آخر که داریم چمدون می بندیم وزن این کتاب ها بیچاره ام کنه هرچند سعی کردم پرقطر نخرم همسر قول داده 2 تاش رو برام بذاره توی کیف لپ تاپش و هرجور هست بیاره اون دو تای دیگه رو باید یه فکری براشون بکنم ... ولی می ارزید از وقتی برگشتم خونه تا الان 50 صفحه یکی شون رو خوندم خیلی وقت بود فقط با کیندل کتاب می خوندم واقعا دلم برای خوندن کتاب کاغذی تنگ شده بود.

پ.ن. : فکر نکنید من خیلی فرهیخته ام و فقط و فقط کتاب برام مهمه، نه اون کفش و کیف و ... هم جای خودشون رو دارن و دلم واسه اونا هم قیلی ویلی می ره به نظر من هر چیزی جای خودشو داره و نباید چیزی رو فدای چیزی کرد به وقتش کتاب بخون به وقتش هم به قر و فرت برس، آره اینطوریاست!

مهمونی های خانوادگی

سوالاتی که این روزا توی مهمونی های خانوادگی مدام ازمون می پرسن البته هر سال که میایم ایران ازمون می پرسن بعد که می ریم و سال بعد برمی گردیم دوباره از اول می پرسن! :


اونجا خوش می گذره؟

به غربت عادت کردین یا نه؟

ایران بهتره یا اروپا؟

آب و هوای اونجا چطوره؟

چکار می کنی اونجا؟ سر کار نمی ری؟

می خوای ادامه تحصیل بدی یا نه؟!

بچه دوم نمی خواین؟

قصد دارین برای همیشه بمونین یا برگردین؟

بعضی از فامیل های دورتر که اصلا نمی دونن ما الان دیگه انگلیس زندگی نمی کنیم و وقتی می شنون کلی تعجب می کنن و باید از اول همه چیز رو براشون تعریف کنیم که چرا رفتیم؟ آیا اسکاتلند رو دوست داریم یا نه؟ انگلیس بهتره یا اسکاتلند؟ 

و .....

یعنی امشب یه عده رو یه جا می بینیم قطعا یکی یا چند تا از این سوالا رو می پرسن بعد فردا شب که یه عده دیگه رو می بینیم دوباره همین وضع برقراره و بگیر برو تا آخر سفر! بعضی وقتا دیگه کلافه می شم که همش باید جواب های تکراری بدم بعضی سوالات هم که خصوصیه و اصولا نباید پرسیده بشه مثل همین سوال در مورد بچه دوم که الی ماشاء الله توی مهمونیا بازارش گرمه.

فکر می کردم از شر سوالات تکراری اندر تکراری بعضی از خواننده های وبلاگ یه مدتی راحت شدم ولی اینجا هم باید هر شب جوابگو باشیم! البته بعضی از این سوالا روتین مهمونیاست ولی آخه هر سال؟ مگه جواب هاش رو سال قبل و سال ها ی قبل ترش نگرفتن؟! مثلا آب و هوا که همیشه همونه مگه عوض می شه؟! 


یک هفته است اومدیم شهر خانواده همسر. خانواده من برای اینکه بازم پیش ما باشن از تهران اومدن اینجا و بعضی شب ها باهاشون می ریم بیرون، کار جالبی کردن اینطوری دلم نمی گیره که ازشون دورم ولی امشب باز داریم می ریم سفر البته با خانواده همسر، بعد که برگردیم باز یک سفر چند روزه دیگه در پیش داریم اونم که تموم بشه برمی گردیم تهران پیش خانواده من.

چه با سرعت داره سفر امسالمون به ایران تموم می شه کمتر از یک ماه دیگه باید برگردیم ...


دیگه لپ تاپم رو روشن نمی کنم و با موبایل آپ می کنم که سخته برای همین امسال کمتر می تونم از ایران پست بذارم.


تولدت مبارک فرشته کوچولوی من

دیروز 5 شنبه 18 اگست/ 28 مرداد دختر شیرینم 4 سالگی رو پشت سر گذاشت و وارد پنجمین سال زندگیش شد. چقدر لذت بخشه که بدونی توی این دنیا کودک معصومی هست که مال توئه مال خود خودته بخشی از وجودته از تو به وجود اومده و انرژی و جوونیت رو برای به ثمر رسوندنش با عشق به پاش ریختی و می ریزی و داره روز به روز جلوی چشمات بیشتر جون می گیره قد می کشه بزرگ می شه ذره ذره همه چیز رو از تو یاد می گیره تربیت می شه، به وزن و قدش و توانایی هاش اضافه می شه و تو شاهد همه اینایی ... چقدر خوشحالم که اگه قرار باشه فقط یکی از این فرشته ها قسمت من باشه دختر نصیبم شده، هر چی بیشتر می گذره بیشتر می فهمم که انگار من ساخته شدم که مادر یک دختربچه باشم تا یک پسربچه، یک دخترک شیرین زبون با همه ناز و اداهای دخترونه، شاید اونقدری که با دخترم تونستم ارتباط مادرانه برقرار کنم اگه پسر داشتم نمی تونستم، شایدم اینا فقط تصورات منه ولی به هر حال خیلی خیلی خوشحالم که بچه ام همجنس خودمه چون از همین بچگیش تا وقتی به جوونی و حتی میانسالی برسه تمام احساساتش رو می فهمم و با همه وجودم درک می کنم و می تونم توی بخش های مختلف زندگیش پا به پاش همراهیش کنم و دوستش باشم  ....

خدایا شکرت که نعمت بسیار بزرگ مادری رو به من عطا کردی و این بچه سالم و شیرین رو به من و همسرم بخشیدی تا چشم و چراغ خونه مون باشه، لطفاً این موهبت آسمانی رو از کسانی که آمادگی و شرایطش رو دارن دریغ نکن، کسی رو چشم انتظار نذار، اجازه بده بقیه بنده هات هم شیرینی این لذت رو بچشن.

برای عروسکم هنوز جشن تولد نگرفتیم چون همسر هنوز به ایران نیومده و بدون اون لطفی نداره، امسال کمی برنامه های سفرمون به خاطر مراسم فامیلی داره تغییر می کنه این تغییر ناخواسته رو دوست ندارم کاش مثل پارسال همه چیز روی روال خودش پیش می رفت اما گاهی مناسبت هایی پیش میاد که بالاجبار برنامه های شخصی تو رو هم تحت تأثیر قرار می ده، از همین مناسبت های فامیلی که خوشحال بودم با زندگی در غربت از دستشون خلاص شدم اما گویا سالی یک بار هم که به ایران میایم بالاخره باید یه جوری گریبان ما رو هم بگیره و درگیرشون بشیم ...


دیروز می خواستم برم مانتو بخرم، حیف پول که هر سال باید برای مانتو بدم چون چیزیه که فقط سالی یکی دو ماه استفاده می کنم بعد می ره ته کمد تا سال بعد که دوباره برگردم ایران و مجبور به استفاده بشم. خلاصه تصمیم گرفتم برم هفت تیر که یکی از مراکز مانتوفروشی در تهرانه، می خواستم مثل همیشه بچه رو بذارم پیش مامانم و تنها برم اما بابا یه دفعه گفت منم با خودت می بری؟! خنده ام گرفت یاد بچگی هام افتادم که با التماس از مامان و بابا می خواستیم ما رو جایی ببرن و چشم امیدمون به دهن اونا بود که آیا موافقیت می کنن یا نه؟ حالا در چشم به هم زدنی اون کودک مشتاق و چشم انتظار بزرگ شده و بابا ازش می خواد که اون رو هم با خودش به خرید ببره! هی روزگار همینطوری چشم به هم بذاریم زمان باز هم می گذره و این بار این منم که باید از دخترکی که تازه الان 4 سالش رو تموم کرده و برای یک پارک رفتن بهم التماس می کنه، عاجزانه درخواست کنم منو با خودش بیرون ببره!

تا حالا با مامانم یا تنها خواهرم خیلی خرید رفتم چند باری هم با داداش هام اما موقعیتش پیش نیومده بود که با بابا تنهایی برم خرید اینه که قبول کردم و دو تایی سر ساعت راه افتادیم. تجربه جالبی بود بابا مهربون تر از اونی بود که تصور می کردم توی مترو هر صندلی خالی که به سختی گیرش می اومد اصرار می کرد من بشینم و خودش بایسته قبول نمی کردم ولی اونقدر جلوی مسافرها اصرار می کرد که خجالت می کشیدم و می نشستم، دست آخر مجبور شدم آهسته ازش بخوام که دیگه اصرار نکنه و خودش بشینه هر چی باشه سنی ازش گذشته ... به هر آبمیوه فروشی که می رسیدیم پیشنهاد می کرد برام آبمیوه بگیره تا مبادا گرما زده بشم، به طوری که توی اون چند ساعتی که بیرون بودیم 4 دفعه برام آبمیوه خرید، یک بار هم بستنی. هیچ شکایتی نداشت از اینکه به هر فروشگاهی می رسم می رم تو و در نهایت هیچی رو نمی پسندم و میام بیرون فقط می گفت تو برو داخل من همین بیرون یه جا می شینم، هی ازش می پرسیدم خسته شده؟ اگه خسته است برگردیم اما می گفت نه عادت داره به پیاده روی هر روزه ... وقتی تمام فروشگاه های هفت تیر رو گشتم و آخرش هم چیزی رو که می خواستم پیدا نکردم تصمیم گرفتم سری هم به ولیعصر و جمهوری بزنم، از بابا خواستم اگه خسته شده بره خونه خودم تنها ادامه می دم اما باز بدون شکایت و با روی باز گفت دلم می خواد با دخترم باشم ... ولیعصر رو گشتم هرچند بیهوده بود اما دیگه خودم از پاافتادم و از خیر جمهوری گذشتم ... عجیب بود که بابا هنوز سرحال بود و بدون هیچ شکایتی از اینکه چرا از عصر اینهمه وقت گذاشتم و چیزی نخریدم به خونه برگشتیم تازه داخل مترو که نشستیم برام یک بستنی هم خرید که جایزه ام باشه! بابای خوبی دارم تازه فهمیدم که خداییش پایه خوبی برای خرید و بیرون رفتنه نه شکایت می کنه نه اخم و تخم و هر جا ببرمش میاد راه به راه هم که به آبمیوه و بستنی دعوتم می کنه، تازه پیشنهاد داد اگه دوست دارم می تونه شنبه هم باهام بیاد بریم فروشگاه های جمهوری یا کرج رو هم بگردیم!

کاش مهربونی های پدرانه دیروز بابا رو کشف نمی کردم، کاش صندلی تعارف کردن هاش و هوای تشنگی و خستگی دخترش داشتن رو تجربه نمی کردم، کاش هنوز این بخش از محبت های پدرانه اش برام کشف نشده باقی می موند و خبری ازشون نداشتم، اینا دیروز توی ذهنم خیلی پررنگ حک شد و می دونم موقع رفتن از ایران موقع دوری ازش دلمو سرشار از غم می کنه و گلوم رو پر از بغض ... کاش خانواده ام اینقدر خوب و مهربون نبودن تا بتونم راحت ازشون دل بکنم و برم ...

همه چیز به سرعت در حال عوض شدنه

امروز رفتم قنادی برای خودم نون خامه ای خریدم از همونا که گرده و توش پر از خامه است. حساب خیلی چیزا توی ایران از دستم در رفته مثلاً نمی دونستم که الان اگه یک خانم تنها در حال قدم زدن چیزی بخوره این در جامعه امروز ایران عادی محسوب می شه یا یک نوع سنت شکنیه و همه با تعجب بهش نگاه می کنن؟! خوب این کار در انگلیس کاملاً  عادیه حتی خیلی ها در حال راه رفتن قهوه می نوشن زن و مرد هم نداره، اما من مدت هاست که در کشور خودم نبودم و عادات و فرهنگ مردم هم بخصوص در شهرهای بزرگ به سرعت در حال عوض شدنه اما اطلاعات من آپدیت نیست.

قبل از اینکه وارد قنادی بشم زنگ زدم و از مامانم پرسیدم که شیرینی خوردن یک خانم اونم شیرینی خامه ای در حال قدم زدنش کار عجیبی محسوب می شه؟! مامانم با خنده گفت نه دخترم بخور راحت باش، چرا باید این کار عجیب باشه؟

 شاید سؤالم احمقانه به نظر می رسید ولی من ترجیح می دادم سؤالم احمقانه باشه تا کارم و همه با تعجب بهم خیره بشن. بعد هم که وارد قنادی شدم دیدم قیمت ها رو به کیلو زدن با خجالت از خانم فروشنده پرسیدم می تونم فقط 3 تا دونه بخرم؟ اونم با لحنی که بابا معلومه که می تونی گفت آره ... دونه ای خریدن هم در انگلیس مرسومه اونجا حتی می شه یک قاچ هندونه خرید! یعنی برای اینکه کسی بیشتر از حد نیازش نخره و اضافه اش رو دور نریزه هندونه ها و میوه هایی مثل این رو به چند قاچ تقسیم می کنن و روی هر کدوم سلفون می کشن و جدا جدا می فروشن اما تا اونجایی که می دونستم در ایران نمی شد برای همین با تردید این رو از شیرینی فروش پرسیدم، بعد با خودم گفتم بابا امی مگه تو چند ساله از ایران دور بودی؟ همش 6 سال، مگه توی این 6 سال چقدر تغییرات اتفاق افتاده؟ بعد که به مردم و خیابون ها و مدل لباس ها حتی طرز حرف زدن دخترا و پسرا نگاه کردم دیدم واقعاً خیلی تغییرات اتفاق افتاده حتی یک چیزایی سال به سال عوض می شه. یکی دیگه از این تغییرات خرید مردم با استفاده از کارت های بانکیه، یادمه وقتی از ایران می رفتم این کارت ها تازه داشت مد می شد یعنی همه فروشگاه ها دستگاه کارتخوان نداشتن فقط فروشگاه های بزرگ داشتن و مردم بیشتر خریدهاشون رو با پول نقد انجام می دادن اما الان تمام فروشگاه ها و مغازه های بزرگ و کوچیک دستگاه کارتخوان دارن و مردم هم بیشتر ترجیح می دن با این کارت ها خرید کنن فروشگاه که سهله حتی دستفروش ها هم دستگاه کارتخوان دارن!!!! به جان خودم دستفروش هایی رو دیدم که با دستگاه سیار از حساب مشتری پول برمی داشتن و جنساشون رو می فروختن! خیلی باحال بود اینم از اون چیزایی بود که توی سفر پارسالم به ایران ندیده بودم و گویا امسال رواج پیدا کرده.

وقتی با همسر بیرون می رم چون همش با هم در حال حرف زدن هستیم زیاد به مردم و این چیزا دقت نمی کنم ولی وقتی خودم تنها بیرون می رم یه چیزایی تازه به چشمم میاد، خلاصه که تصمیم گرفتم چند روز فقط به همه چیز دقت کنم تا حساب یه چیزایی دستم بیاد.


لپ تاپ جدیدم با اینترنت خونه پدری مشکل داره وقتی کانکت می شم تمام سرعت و حجم اینترنت رو به یکباره می بلعه و معلوم نیست به مصرف کجاش می رسونه ؟! سرعت نت بقیه هم به شدت افت می کنه هرچقدر توی ستینگش بالا و پایین رفتم و گزینه های آپدیتش رو دیسیبل کردم بازم فایده نداشت حتی برای آپ کردن وبلاگم هم جرأت کانکت شدن ندارم فقط صفحه مطلب جدید رو باز می کنم و سریع دی سی می شم و پست جدید رو به حالت آف لاین می نویسم و باز برای انتشارش دوباره کانکت می شم ... پشیمون شدم با خودم لپ تاپ آوردم، 2.5 کیلو وزنشه دو بار هم توی فرودگاه چکش کردن تازه پرواز برگشت رو بگو که دو استاپه است و قراره 3 بار ازم بخوان که از توی بگ درش بیارم و جداگانه بذارمش زیر دستگاهشون، همه این بارکشی ها بیخودی بود .

1 2 3 4 5 ... 81 >>


  • جعبه جادویی