X
تبلیغات
شیکسون

من و همسرم در اروپا

روز نوشت

امروز تعطیل بود و سه نفری رفتیم بیرون. توی پارک نشسته بودم و داشتم ساندویچ می خوردم که یکی دو تا کبوتر گرسنه اومدن جلوم به نظرم رسید نگاهشون گرسنه بود و با حسرت به ساندویچم خیره شدن! منم دیگه از گلوم پایین نرفت و بقیه اش رو ( از قسمت نونش البته ) براشون ریز کردم و ریختم جلوشون، در عرض چند ثانیه کلی کبوتر دیگه از اینور و اونور پریدن و اومدن و به خیل گرسنگان پیوستند، تعدادشون خیلی زیاد شد دلم براشون سوخت. همسر که این صحنه رو دید پیشنهاد داد بره براشون یک بسته نون بخره، پیشنهاد خوبی بود و همسر بدو بدو رفت از نزدیکترین فروشگاه سینزبری یک بسته بزرگ نون خرید و آورد.

من و دخترکم شروع کردیم به خورد کردن نون ها و غذا دادن به اونا، دوباره تعداد زیادی کبوتر دورمون جمع شدن، دخترکم ذوق کرده بود و با خنده بهشون غذا می داد مردم دورمون جمع شدن و یکی دو نفر از این صحنه فیلم می گرفتن، بچه های دیگه هم اومدن و کلی خوشحال بودن از دیدن اونهمه پرنده.

حس خوبی داشتم حس اینکه خودخواه نبودیم و حتی مخصوص این مخلوقات خدا نون جدا خریدیم بعد به فکرم رسید این طفلی ها زمستون ها چکار می کنن از گرسنگی؟ همیشه زمستون ها به خودم می گم باقی مونده غذا یا نون رو برای گربه ها یا پرنده ها بذارم بیرون اما متأسفانه همیشه هم یادم می رفته باید این پاییز که رسید یک یادداشت برای خودم توی آشپزخونه بذارم تا هر روز جلوی چشمم باشه، خیلی دلم برای این زبون بسته ها سوخت امروز، اینقدر گرسنه بودن که اون بسته بزرگ نون در عرض چند دقیقه تموم شد.

عکس زیر بعد از تموم شدن نون و پراکنده شدنشونه کاش از لحظه خوردنشون عکس می گرفتم.

خدا رو شکر که امروز یک کار خوب انجام دادم حس خوبش هنوز باهامه و باعث شده تلخی گزنده آزار دیدن اون سگ های زبون بسته که با تزریق اسید کشتنشون رو توی ذهنم کم کنم، چطور دلشون اومد با اون موجودات بیچاره اون کار رو بکنن؟ اون سگ ها هم جون داشتن و درد می کشیدن، فقط چند ثانیه از فیلم رو طاقت آوردم دیگه بقیه اش رو نتونستم ببینم، به نظرم وحشی ترین موجود روی کره زمین همین انسانه البته اگه بشه اسم بعضی ها رو انسان گذاشت. می خوام از همین بچگی به دخترکم یاد بدم که حیوانات رو دوست داشته باشه.




پ. ن. : ماندانا خوب شد امروز شما نیومدین پارک، باد گاهی شدید می شد ممکن بود دخترکت دوباره سرما بخوره ایشالا هفته آینده همدیگه رو می بینیم .



حس نوشت

دیشب دخترم توی آغوشم داشت به خواب می رفت و منم در حال خوندن کتابم بودم که یک دفعه .... بنگ ... صدای افتادن یک چیزی توی هال به گوشم رسید. ترسیدم با خودم فکر کردم ساعت 2 نیمه شب لابد دزد اومده، همسر که خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم دخترکم هم که هنوز خوابش عمیق نشده بود و می دونستم اگه بذارمش توی جاش بیدار می شه بنا بر این ده دقیقه صاف و با ترس نشستم و به دقت گوش دادم ببینم دزده بازم خرابکاری می کنه؟ البته با وجود دوربین مداربسته سالن ورودی تعجب کرده بودم که چطور جرأت کرده بیاد تو؟ ده دقیقه بعد بچه رو آروم توی جاش خوابوندم و یواش و با ترس در رو باز کردم که ببینم چه خبره؟ ناخودآگاه دست هام رو روی قلبم گذاشته بودم که اگه چاقو داره به قلبم نزنه! و همینطور که داشتم همه جا رو وارسی می کردم ببینم دزده کجا قایم شده یک دفعه متوجه نکته ای شدم:

اینکه من از مرگ می ترسم نه به خاطر خودم بلکه به خاطر دخترم، اینکه اون به من صد در صد نیاز داره توی تمام سال های آینده توی تمام مراحل رشدش وقتی بره مدرسه دانشگاه روز عروسیش وقتی بچه دار بشه و ... به من به مادرش نیاز داره که کنارش باشه که بهش محبت کنه بهش کمک کنه بابت موفقیت هاش بابت خوشبختی هاش براش خوشحال باشه بهش دلگرمی بده اگه یه وقت از چیزی ناراحت شد بهش دلداری بده و غمش رو کم کنه ... پس من باید برای بچه ام زنده بمونم نباید بمیرم حتی حق ندارم مریض بشم، اون به آغوشم نیاز داره ... و بعد دیدم اینکه دست هام رو گذاشتم روی قلبم که به خیال خودم دزد مسلح صدمه مرگبار بهم نزنه به خاطر دخترم بوده، چقدر عجیب تا قبل از تولد بچه از مرگ می ترسیدم به خاطر خودم و نهایتاً به خاطر خانواده ام که بعد از من با این غم چکار می کنن؟ اما الان دیگه هیچ کدوم نیست الان فقط دخترمه که باعث می شه بترسم ... چقدر تو من رو تغییر دادی مامان، اصلاً یک آدم دیگه شدم ... 

دزد نیومده بود و اون صدا مربوط به کنده شدن و افتادن جای رول دستمال توالت از دیوار شیشه ای حموم بود خیالم راحت شد که خونه در امن و امانه اما وقتی داشتم مسواک می زدم توی آیینه به خودم نگاه کردم و توی دلم گفتم تو باید زنده باشی به خاطر غنچه گلت، باید به کوچکترین علائم بیماری حساس باشی زود بری دکتر چک بشی مبادا بیماری بدی باشه که با سهل انگاری نشه جلوش رو گرفت و با همین سهل انگاری یک عمر دخترت رو از حق داشتن مادر محروم کنی، اون به تو نیاز داره، تو باید زنده باشی، « باید » می فهمی؟ « باید » ...


زندگی در لندن

یکی از احتمالات شغلی ( شغل بعدی ) برای همسر کار در لندنه. چند شب پیش ما قیمت های اجاره خونه در لندن رو که چک می کردیم خیلی متعجب شدیم. به طرز عجیبی کرایه ها با شهرهای دیگه انگلیس فرق داشت و بالاتر بود. اینطور که ما متوجه شدیم برای همین آپارتمانی که الان داریم توش زندگی می کنیم و در مرکز شهر یعنی بهترین جای شهر از نظر دسترسی به همه چیز و همه جا قرار داره اگه در لندن بود باید حداقل سه برابر اینجا کرایه می دادیم! آخه چرا؟ چون اسمش لندنه؟ از نظر شکل و شمایل که شیک تر نیستن.

خونه های معمولی و حتی زشت کرایه های دو برابر و سه برابر اینجا داشتن در حالی که اینجا هم شهر کوچیکی نیست. یک استودیوی کوچولو و بی ریخت اجاره اش بالای 1000 پوند بود! چون مرکز شهر قرار داشت ... اصلاً دیگه از این شهر ناامید شدیم، چون دیگه نمی شه هیچ پس اندازی در ماه داشت، درآمدهای شغلیش بالاتر از شهرهای دیگه است اما از اینور انگار همش باید پای کرایه خونه و هزینه های اضافه صرف بشه.

سؤال من از دوستان ساکن لندن اینه که اگه بخوایم توی یک محله متوسط یعنی نه خیلی گرون و بالای لندن یک آپارتمان یک یا دو خوابه آنفرنیشد بگیریم کرایه اش حدوداً چقدر می شه؟ اصلاً شماها چطوری دارید اونجا زندگی می کنید؟! 

ما نمی خوایم در حومه لندن یا یک محله پایین زندگی کنیم یک جای خوب و متوسط و تمیز که مرکز شهر هم باشه یا به مرکز شهر نزدیک باشه مورد نظرمونه، به نظرتون این خونه هایی که توی سایت های خونه یابی گذاشتن همه ماجراست؟ یعنی واقعاً وضع اینطوریه یا جاهایی در لندن هست که بشه خونه با قیمت مناسب پیدا کرد اما توی این سایت ها نیست؟

غیر از خونه هزینه زندگی مخصوصاً خریدهای هفتگی برای خونه خیلی بالاتر از شهرهای دیگه است؟ و دیگه اینکه برای استفاده از مترو اگه اشتراک سالیانه بگیریم هزینه اش چقدر می شه؟

ممنونم که اگه اطلاعاتی دارید یا تجربیاتی از زندگی در این شهر به دست آوردید برای من و احتمالاً بقیه دوستانی که بهش نیاز دارن بگید.

پ. ن. : از بقیه دوستان خواهش می کنم فقط کامنت های مرتبط با این پست بذارن، مرسی.

ایستر ( عید پاک )

تعطیلات نوروزی شما در ایران تموم شده عوضش ما توی تعطیلات ایستر هستیم البته همش هم ایستر نیست و با گود فرایدی و ویکندها هم قاطی شده ( توضیحاتشون توی ویکی پدیا هست ) و حاصلش تعطیلات نسبتاً طولانیه که داریم سپری می کنیمش. تازه دو سه روزه که هوا کمی گرم شده و می شه از خونه بیرون رفت. 

هیچ خبری نیست نه تورم بالایی وجود داره که دهنم از حیرت باز بمونه و بخوام براتون بنویسم، تازه موقع ایستر وقتی رفتیم خرید قیمت یکسری اجناس پایین هم اومده بود مثلاً یک بسته کوچیک گوجه که همیشه 99 پنس بود موقع ایستر شد 69 پنس، روی بعضی از انواع شکلات ها و نوشیدنی ها و یکسری چیزهای دیگه هم آف خورده بود. اینجا نه دعوایی به اون صورت توی خیابون می شه که ازش بنویسم ( اگه ببینم می نویسم ) نه ترافیک وحشتناک هست که از خستگی و موندگی توی اتوبوس و تاکسی بنویسم، نه هوا آلوده است که از نفس تنگی بنویسم و نه هیچ چیز دیگه، برای همین زندگی همیشه یکنواخت می گذره! 


یک متن جالب یه جا دیدم به نظرم رسید برای شما هم بذارمش:

چند عادت غذایی مفید:

۱-روز رابامیوه شروع کنیم ( من با یک لیوان شیر و عسل شروع می کنم، کی می تونه سر صبح ناشتا سیب گاز بزنه؟! )
۲-بگذاریم چای ما اندکی خنک شود ( آره اینو پایه ام! )
۳-قندهایمان را ریز کنیم ( اخیراً تعدادش رو کم کردم )
۴-بانوشابه قهرکنیم ( من که قهرم اما گاهی دلخوری هام یادم می ره و می رم طرفش! )
۵-برنج مان را ابکش نکنیم ( معلومه که نمی کنم حتی برای مهمون )
۶-نان سفیداستفاده نکنیم ( نمی کنم، سال هاست که فقط نان قهوه ای سبوس دار توی سبد خرید ماست )
۷-با روغن جامد خداحافظی کنیم ( هیچ وقت سلامی نکردم بهش که الان بخوام خداحافظی کنم، همیشه با روغن زیتون آشپزی می کنم ).

۸-سیروپیازرو دربرنامه غذاییمان بگنجانیم ( همیشه و حتماً )
۹-اب زیاد بخوریم ( روزی حداقل یک و نیم لیتر می خورم )
۱۰-چیپس نخوریم ( نمی خورم البته گاهی نفس اماره غلبه می کنه و می رم سر وقتش! )
۱۱-ماهی بخوریم ( هفته ای یک بار ماهی یا میگو درست می کنم )
۱۲-باکالباس وسوسیس سرسنگین باشیم ( هستم آخرین باری که سوسیس خوردم پارسال خونه مامانم بود اونم به پیشنهاد داداشی ها خودم هیچ وقت نمی خرم )
۱۳-هیچ وعده غذایی راحذف نکنیم ( نمی کنم البته صبحانه فقط یک پاینت شیر عسله نمی دونم این یک وعده غذایی محسوب می شه یا نه؟ )
۱۴-غذاراخوب بجویم ( خوب می جوم، بیشتر از خوب حتی )
۱۵-نمکدانها رادر ویترین بزاریم ( نه این یکی رو نخواه از من! البته غذا رو شور نمی کنم ولی بی نمک هم دوست ندارم )
۱۶-ازماست کم چرب غافل نشویم ( ماست های ما همیشه کم چربه )
۱۷-گوجه فرنگی خورباشیم ( هستم )
۱۸-دیرشام نخوریم ( این یکی رو دیگه شرمنده! وقتی 4 و 5 صبح می خوابیم انتظار داری 8 شب شام بخوریم؟! )
۱۹-زیادتعارف نکنیم وتعارف نشویم ( موافقم )
۲۰-ورزش و نرمش تو برنامه روزانه داشته باشیم ( آخ آخ دست به دلم نذار جای ورزش توی برنامه های من خالیه متأسفانه )

پ. ن. 1: کسی که این متن رو نوشته چقدر بی سواد بوده که اینطور همه کلمات رو به هم چسبونده اومدم درستش کنم دیدم خیلی زیاده ولش کردم.

پ. ن. 2 : امشب هم کتاب « آیین زندگی » از دیل کارنگی رو دانلود کردم و هم کتاب « عادت می کنیم » از زویا پیرزاد رو و می خوام هر روز بخشی از هر دو کتاب رو بخونم چون دوست دارم مباحث روانشناسی رو لا به لای کتاب های دیگه بخونم و مزه مزه کنم نه اینکه تندتند بخونم تا تموم بشه، این کتاب رو سال ها پیش دو بار خونده بودم و الان بار سومه اون موقع خیلی ازش خوشم اومد اما می خوام ببینم با دید الانم هم برام کاربردی هست یا نه؟


ادامه مطلب

چراغ ها را من خاموش می کنم

دیشب کتاب « چراغ ها را من خاموش می کنم » از زویا پیرزاد رو تموم کردم ( البته دیشب که چه عرض کنم 5 صبح ). این کتاب رو چند سال پیش خونده بودم ولی دوست داشتم دوباره بخونم. موضوعش در مورد یک خانواده ارمنی ساکن آبادان در دهه 40 شمسی هست و از زبان کلاریس مادر خانواده نقل می شه. کلاریس سه تا بچه داره و روزمرگی هاش رو به زبان ساده می نویسه در نگاه اول ساده است اما بعد خواننده دنیا رو از چشم یک مادر و یک زن خانه دار می بینه و با عمق تنهایی هاش و اینکه توی امواج زندگی غرق شده و کارهاش دیگه به چشم همسر و بچه هاش نمیاد آشنا می شه و به فکر فرو می ره فکر نمی کنم این تنهایی فقط مختص به زن ها باشه و همه آدم ها رو شامل می شه شاید به همین دلیله که این کتاب با همه سادگیش برنده چندین جایزه شده چون حرف دل آدم ها رو بیان می کنه. 

بعد از تموم شدن کتاب به این فکر کردم که توی خونه ما هم چراغ ها رو همیشه من خاموش می کنم چون آخرین نفری هستم که به خواب می رم البته که هدف از این عنوان فقط خاموش کردن چراغ ها نیست بلکه هدف نشون دادن این قضیه است که توی هر خانواده ای ( یا بیشتر خانواده ها ) این زن ها هستند که مدیریت داخلی اوضاع رو به دست دارن حواسشون به همه چیز هست و چرخ خونه رو می چرخونن برای همینه که اگه یک روز خونه نباشن مردها آروم و قرار ندارن  اما چقدر بد که همین کارهای روزمره زنانه و مادرانه کم کم برای بقیه اعضای خانواده تبدیل به عادت می شه و فقط زمانی متوجهش می شن که زن خونه رو ترک کنه.


چقدر دلم برای خوندن کتاب واقعی تنگ شده از این که کتاب دانلودی بخونم هیچ خوشم نمیاد بوی ورق و حس ورق زدن کتاب، یک چیز دیگه است تازه هر وقت لپ تاپ رو خاموش و روشن می کنی یادت می ره که صفحه چند بودی و باید تمام صفحات رو از بالا تا پایین بگردی تا برسی به اون قسمتی که نخوندی اما چاره چیه؟ از هیچی بهتره چند سال بود به خاطر مشغله های زیاد از کتاب خوندن دور شده بودم اما الان دیگه استارتش رو زدم و از وقت های پرت برای مطالعه استفاده می کنم مخصوصاً وقت خوابوندن بچه که کلی زمان می بره. بعد از عطر سنبل عطر کاج این دومین کتابی بود که تموم کردم و همون دیشب رفتم توی صفحه اف بی خانم پیرزاد و دیدم چند جا تکه هایی از کتاب « پرنده من » از « فریبا وفی » رو نقل کرده فکر کردم کتابی که ایشون ازش نقل قول می کنه باید کتاب خوبی باشه و سبکش توی همون مایه ها باشه رفتم توی ویکی پدیا دیدم این کتاب هم برنده چندین جایزه شده مخصوصاً جایزه بهترین رمان سال 81 رو برده، همونجا دانلودش کردم و 12 صفحه اش رو هم خوندم به نظرم بد نیست باید بقیه اش رو هم بخونم تا ببینم چیه. با خوندن کتاب حس می کنم دریچه جدیدی به روم باز شده دریچه ای که مدت ها بود بسته بود انگار یک دنیای دیگه رو کشف کردم، مطمئنم اگه ایران بودم همه این کتاب ها رو می خریدم و یک اتاق رو اختصاص می دادم به کتابخونه.


همزمان با خوندن کتاب مدتیه که به بحث های روانشناسی دکتر هلاکویی گوش می کنم، هدفون وایرلس همیشه روی سرمه و هر جای خونه که می رم حین انجام کارهام به حرف های ایشون گوش می دم راه حل هایی که برای مشکلات مردم ارائه می دن برای منم جالبه و پر از نکته است خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلی چیزا هست که باید یاد بگیرم، یادم باشه این دفعه که رفتم ایران مجموعه سی دی های ایشون رو بخرم اینجا که نیست فعلاً دارم کل آرشیو حرفاشون رو از روی اینترنت گوش می دم اینم خودش خوندن کتابه که به آدم چیزهای زیادی یاد می ده، هرچند با  همه نظریاتشون موافق نیستم ولی ایشون رو یک انسان بزرگ می دونم مردی که چندین ساعت از روزش رو صرف باز کردن گره مشکلات زندگی مردم می کنه و در 70 سالگی با اینکه نیاز به استراحت داره ساعت های زیادی رو در هفته می ذاره برای شنیدن مشکلات مردم و حل کردنشون، به خدا اگه بهشتی هم باشه جای این آدم حتماً اونجاست، دمش گرم و ایشالا همیشه زنده و سلامت باشه.

این روزها با وجود خوندن کتاب و شنیدن حرف های دکتر احساس می کنم از وقتم استفاده بهتری می کنم و می تونم مامان بهتری برای بچه ام باشم هرچند من زندگی شلوغ و پر از کاری دارم و وقت همیشه کم میارم حتی برای خوابیدن ولی وقتی از زمان های پرتت استفاده می کنی در کمال تعجب می بینی با کنار هم قرار دادنشون چقدر زیاد می شن و چقدر می شه توی این زمان ها کاری انجام داد و چه کاری بهتر از مطالعه؟

هنوزم دارم به این فکر می کنم که « چراغ ها را من خاموش می کنم » ....


1 2 3 4 5 ... 67 >>


  • جعبه جادویی