X
تبلیغات
مای اسپید

من و همسرم در اروپا

دوباره زندگی سه نفره

امروز 5 شنبه است ما جمعه شب گذشته از ایران برگشتیم می شه به عبارتی 6 روز، فکر می کنید توی 5 روز گذشته بنده چکار می کردم؟ 

فقط داشتم خونه رو مرتب می کردم! بس که همه جا به هم ریخته و کثیف شده بود، آخه همسر بعد از من به ایران اومد و همون مدت کافی بود که توی خونه زلزله راه بندازه حالا خوبه بهش کلی سفارش کرده بودم که خونه رو مرتب و تمیز تحویلم بده بازم نتیجه اش این شد! گویا مردها با به هم ریختگی و شلوغ پلوغی بیشتر حال می کنن! یادمه پارسال هم بعد از سفرمون همین اتفاق افتاده بود و همین حرفا رو اینجا نوشتم! البته باز کردن سه تا چمدون و گذاشتن وسایل سر جاشون و خرید برای خونه و یخچال هم کلی زمان برد اما بالاخره دیشب همه کارها تموم شد و نفس راحتی کشیدم.

سفر برگشت خیلی راحت بود، پرواز با هواپیمایی امارات بود و باید اول می رفتیم دوبی و از اونجا هواپیما رو عوض می کردیم که می دونید با یک بچه شیطون سخته اما همه چیز راحت تر از اون چیزی بود که تصورش رو می کردیم و این رو خیلی مدیون هواپیمایی امارات هستیم. هواپیما بزرگ و راحت و شیک و تمیز بود و مهماندارها مرتب از مسافرها پذیرایی می کردن، اینقدر آبمیوه و نوشیدنی و ناهار و عصرونه و شام آوردن که بیشتر وقت ما توی اون پرواز طولانی به خوردن و نوشیدن گذشت! البته بقیه زمان رو هم صرف فیلم دیدن کردیم خوشبختانه آرشیو فیلم هاشون هم خیلی زیاد و متنوع بود و دست مسافر رو برای انتخاب فیلم مطابق با سلیقه خودش باز می ذاشت، کلاً من از امارات خیلی راضی بودم و امیدوارم سال دیگه باز هم بتونیم با همین هواپیمایی بلیط هایی با قیمت مناسب پیدا کنیم فقط تنها نکته منفیش یک ساعت تأخیر بود یعنی یک ساعت تمام توی هواپیما نشسته بودیم و پرواز نمی کرد، اضافه شدن یک ساعت به زمان چندین ساعته پرواز برای یک آدم بچه دار خیلی زیاد و بده، تازه این یک ساعت که باز قابل تحمله پرواز همسر که داشت می اومد ایران با همین امارات بود و 28 ساعت تأخیر داشت! یعنی کلاً اون روز انجام نشد و مجبور شدن همه مسافرها رو شب ببرن هتل و ظهر روز بعد با کلی معطلی پرواز انجام شد که خدا رو شکر من و بچه توی اون پرواز نبودیم وگرنه این جزقل بچه ما رو هلاک کرده بود!

پارسال با هواپیمایی ترکیش برگشتیم برای همین زود از ایران خارج شد و وارد ترکیه شد اما امسال اول رفتیم دوبی بعد که هواپیما رو عوض کردیم دوباره وارد ایران شدیم. از اون بالا و توی مونیتور می دیدم که الان روی آسمون شیراز هستیم الان فلان جا هستیم و خوشحال بودم دوباره توی وطن هستم اما حالا مگه تموم می شد؟! فکر کنم بیشتر از یک ساعت روی شهرهای ایران پرواز کردیم تا بالاخره از مرزهای هوایی ایران خارج شد آخراش دیگه حوصله ام سر رفته بود که اینهمه راه تا انگلیس مونده ما هنوز ایرانیم! مخصوصاً که توی هواپیما آدم پادرد می گیره بس که آویزونه! 

یادمه پارسال توی هواپیما گریه ام گرفته بود اما امسال به اندازه قبل، از ترک ایران ناراحت نشدم حتی دلم می خواست زودتر برسیم خونه و به روال عادی زندگی مون برگردیم. برای خودم هم عجیب بود که در عرض یک سال به قدری روی خودم کار کرده بودم که غربت و این دلتنگی ها رو برای خودم حل کنم و باهاش کنار بیام، نمی گم الان این دوری خیلی برام راحته توی این چند روز چند بار پیش اومده که دلم بگیره اما زودگذر بوده ولی احساس می کنم تغییراتی داره در درونم رخ می ده و من رو توی زندگی محکم تر می کنه تغییراتی که خودخواسته است و با فکر کردن های زیاد و حرف زدن های زیاد با همسر درون هردومون داره ایجاد می شه.

وقتی رسیدیم خونه شب بود شام خوردیم و راحت خوابیدیم صبح روز بعد شنبه و تعطیل بود، بلیط رو عمداً طوری گرفته بودم که جمعه برسیم و دو روز برای استراحت و تفریح و تطبیق دوباره با زندگی روزمره وقت داشته باشیم. همسر بچه رو برد بیرون تا من بتونم با خیال راحت دوش بگیرم و آماده بشم. موقع سشوار موهام یک کلیپ شاد با صدای بلند گذاشتم و سعی کردم لبخند به لب داشته باشم جالبه که روحیه ام با همین کارها خوب شده بود و دلتنگی رو زیاد حس نمی کردم درواقع داشتم ذهنم رو فریب می دادم که اگه از همه اون خوشی ها و دور هم بودن ها و محبت خانواده و ... به مدت حداقل یک سال دور شدم اتفاق خاصی نیفتاده و می تونیم به راحتی یک سال دوری رو بگذرونیم و دوباره بریم دیدنشون، جالبه که ذهن هم فریب می خوره وقتی همسر و بچه اومدن در حال آرایش بودم و اونقدر شاد بودم که همسر هم روحیه گرفت و خوش و خندون رفتیم بیرون، اتفاقاً دیدم دلم برای اینجا هم تنگ شده بود این مردم این خیابون های آشنا این مرکز خرید بزرگ و همیشگی خودمون که تا مدتی دیگه قراره توش هیاهوی کریسمس و سال نو جریان پیدا کنه و ... همه چیزهای دوست داشتنی اینجا برای من هستن.

اما بذارید یک چیزی رو بگم امسال وقتی ایران بودیم بیشتر از پارسال احساس می کردم با اونجا غریبه شدم، وقتی توی جشن عروسی نشسته بودم و همه می رقصیدن من حتی حس رقص هم نداشتم نه به خاطر ناراحتی نه، حسم همش این بود که من دیگه متعلق به اینجا نیستم من با این جمع غریبه شدم این جمع صمیمی که تا قبل از اینکه از ایران بریم خیلی از بودن باهاشون لذت می بردم الان 4 ساله که از هم دور شدیم زندگی هامون عوض شده، مجردها ازدواج کردن، تازه عروس دامادها الان بچه دار شدن و اتفاقات خیلی زیادی توی زندگی هر کدوم از ما افتاده که اون موقع ما نبودیم پیششون اونا هم پیش ما نبودن و دیگه کم کم حرف مشترک داره کم می شه، خاطرات مشترک داره کمرنگ می شه و همونایی هم که هست مربوط به حداقل 4 سال پیشه، اینایی که الان دارن می رقصن با هم خوشن با هم مچ هستن اما من حس بهتری دارم که فقط نگاهشون کنم و براشون دست بزنم تا اینکه برم باهاشون برقصم، می دونید چی می گم؟ بحث قیافه گرفتن نیست بحث دور شدن از اون فضا و تفریحات مشترکه که این چند سال دوری به ناچار ایجاد کرده.

وقتی دخترخاله همسر به اون یکی دخترخاله اش که هر دوشون از دوستان صمیمی و دوست داشتنی منم هستن می گه اون روز که با هم رفتیم خرید ... یا اون شب که بهت زنگ زدم .... یا فلان شب که همگی خونه ما بودید .... یا پسرعموم رو به همه می گه اون روز که با هم رفته بودیم پارک ... بعد از اون خاطره مشترک حرف می زنن من با خودم می گم من که بینشون نبودم الان چه حرفی دارم بزنم؟ پس به ناچار توی سکوت و با لبخند فقط بهشون گوش می دم اما هر لحظه این فکر با منه که دیگه هیچ چیزی مثل اون وقتا نیست حتی دوستی هامون ... اینه که تمام مدتی که ایران و بین اقوام بودم این حس هم برای من و هم برای همسر وجود داشت که ما دیگه متعلق به اینجا نیستیم ما از اینجا کندیم و رفتیم الانم اینجا مسافریم و باید هرچه زودتر برگردیم به زندگی آشنای خودمون توی غربت با همه سختی هاش.

 این احساسات رو پارسال هم کمابیش داشتیم اما اولاً کمتر بود بعد هم با نوعی غم و ناراحتی همراه بود یعنی ناراحت بودم از اینکه چرا همه چیز عوض شده؟ چرا توی خیلی از مناسبت های فامیل نبودم؟ اما امسال با غم همراه نبود پذیرفته بودم که زندگی همینه و این یک روند طبیعیه پذیرفته بودم که وقتی 4 سال توی یک جمع نباشم هرچقدر هم که قبلاً باهاشون صمیمی بوده باشم دیگه بعد از این مدت طولانی حرف مشترک زیادی نداریم با هم بزنیم دیگه نمی تونیم کامل خودمون رو توی اون جمع احساس کنیم فقط می تونیم دوستشون داشته باشیم و آرزو کنیم سالی یک بار برای چند روز بیاییم و ببینیمشون همین، امسال این احساسات به طرز محسوسی بیشتر شده بودن و مطمئناً سال های آینده بیشتر و بیشتر هم خواهند شد.


اینجا هم که میایم جالبه که خودمون رو متعلق به این کشور هم نمی دونیم! به هر حال اینجا کشور ما نیست خاطرات گذشته ما رو در خودش جا نداده، این مردم از ما نیستن هم چهره شون هم زبان و فرهنگشون با ما کاملاً متفاوته، کریسمس و ایستر و بقیه مراسمشون مال ما نیست حتی وقتی سال نو میلادی رو به هم تبریک می گیم بازم حس نوروز رو برای ما نداره، فقط می تونیم در شادی هاشون شرکت کنیم و در بهترین حالت بریم بینشون و خودمون رو جدا ازشون نگیریم الان این حس ماست شاید چون هنوز اقامت جایی رو نداریم و هرجا بریم خودمون رو مهاجر و مسافر می دونیم اما مطمئنم در سال های آینده و یا گرفتن اقامت و ریشه کردن زندگی در یک گوشه از این دنیا این حس هم عوض خواهد شد چون آدم ها با گذر عمر و تجربیاتی که توی زندگی به دست میارن عوض می شن و این خیلی هم خوبه، این یعنی تطبیق با زندگی ... 

دلم می خواد روزی برسه که ما هم برای همیشه یک جایی رو متعلق به خودمون بدونیم، مردم و فرهنگشون رو کامل بپذیریم و حتی شبیه اونا بشیم و از هیچ چیز فرهنگشون تعجب نکنیم، یه روزی برسه که با دست یه جایی توی نقشه رو به هم نشون بدیم و بگیم ببین اینجا شهر ماست کشور ماست خونه ماست محل کار ماست، یه روزی برسه که به چمدون هامون فقط برای سفر تفریحی نیاز پیدا کنیم نه برای اینکه وسایل زندگیمون رو بریزیم توشون و به قصد ادامه زندگی از یه جایی به جای دیگه بریم ...

همسر هم دقیقاً مثل منه دقیقاً همین احساسات رو داره و حتی همین تغییرات درونی داره در وجود اون هم اتفاق می افته، اونم دیگه خودش رو نه متعلق به ایران می دونه نه به اینجا، هردومون یه جایی بین زمین و آسمون هستیم تا تکلیفمون روشن بشه، وقتی می گم ف می ره فرحزاد وقتی می گه ف می رم فرحزاد، برای بیان احساساتمون لازم نیست کلی توضیح بدیم طرف مقابل تا تهش رو می دونه تا تهش رو عمیقاً حس می کنه، خوشحالم توی دنیای به این بزرگی حداقل یک نفر هست که من رو تمام و کمال درک می کنه و دوتایی داریم رو به سوی یک هدف مشترک پیش می ریم.

این جواب به سؤالات چند نفر از شما دوستان عزیز هم بود راجع به برداشت و احساسات ما از زندگی در غربت ( البته تا به این لحظه ).

برای خودم و برای ثبت تاریخ:

امسال من 4 جولای رفتم ایران همسر 18 اگست ( روز تولد بچه ) به من ملحق شد و بعد سه تایی جمعه 19 سپتامبر/ 28 شهریور برگشتیم انگلیس.

ما برگشتیم

سلام به همگی

ما دیشب از ایران برگشتیم الان هم به رسم همه ویکندها با همسر اومدیم بیرون و توی یک کافی شاپ در حال مزه مزه کردن یک فنجون قهوه داغ دارم اینا رو می نویسم  ( چه شاعرانه شد ) جای همه خالی توی این هوای سرد خیلی می چسبه. دیروز که ایران بودیم کولر روشن بود و تاپ تنم بود امروز و توی این کشور هوا اونقدر سرد هست که الان کاپشن تنمه و نوشیدنی داغ می چسبه!

توصیه هاتون رو برای از شیر گرفتن بچه خوندم اما با این سنجافک ماجراها داشتیم که بعد براتون تعریف می کنم.

______________________________

چند خط بالا رو روز شنبه نوشتم بعد همسر از اینکه سرم توی موبایل بود حوصله اش سر رفت و ازم خواست با هم حرف بزنیم منم حق رو بهش دادم و اطاعت امر نموده و دیگه ادامه ندادم بعدم که برگشتیم خونه با چمدون های باز نشده و کوهی از کارهایی که باید انجام می شد مواجه شدم و دیگه فرصت آپ به دست نیومد الانم که دوشنبه و اول هفته است همسر رفته سر کار و من و موندم و نی نی و کلییییییییی کار برای انجام فقط اومدم که سلامی به شما بکنم و برم آخه خیلی دلم براتون تنگ شده، بعد میام و مفصل باهاتون حرف می زنم.

 من برم که شیطونک با چمدون های باز شده و وسایل پهن شده روی زمین انگاری افتاده توی ظرف عسل و از شوق نمی دونه تا مامانش سر نرسیده به چی دست بزنه و چی رو بذاره برای بعد! من برم تا خرابکاری نکرده ....

روزهای آخر

سلام به همگی

من الان روم نمی شه پست جدید بذارم! اما تقصیر منم نیست آخه الان 2 هفته است که اومدیم شهر همسر و بی اغراق صبح و شب بیرونیم صبح ها با همسر می ریم خرید و شب ها یا مهمونی اقوام همسر دعوت هستیم یا می ریم بازم خرید و شهرگردی و عشق و حال و نیمه شب فقط برای خواب برمی گردیم خونه و جنازه ای بیش نیستیم اینه که نمی تونم آپ کنم از طرفی هم لپ تاپم امسال با اینترنت داداش همسر کانکت نمی شه و الانم دارم با موبایل آپ می کنم که سخته.

کلی کامنت و پیغام خصوصی از پست قبل مونده که با موبایل فقط تونستم بخونم ولی نمی شه جواب داد حتی تاییدشون رو هم می ذارم برای وقتی که با لپ تاپ آنلاین بشم اما تشکر می کنم ازتون به خاطر اونهمه پیام تبریک برای تولد دخترم از خوندشون مثل همیشه کلی خوشحال شدم بعد براتون مفصل همه چیز رو تعریف می کنم.

طناز عزیزم خیلی خیلی ممنونم که توی این مدت کلی برام پیغام خصوصی گذاشتی و حالم رو پرسیدی شرمنده که زودتر نتونستم چیزی بنویسم همینطور از بقیه دوستان بامحبتم تشکر می کنم. به ایمیلم هم الان دسترسی ندارم و اگر کسی به من ایمیل زده بعد جواب می دم.

آخر هفته برمی گردیم انگلیس و می تونم از اواسط هفته آینده که چمدون ها رو باز کردم و زندگی به روال همیشگی برگشت دوباره منظم بنویسم.

چقدر آپ با موبایل سخت و وقتگیره همش اشتباه تایپ می شه حوصله ندارم برگردم و ویرایش کنم فکر کنم سایز و نوع فونت هم عوض شده.

راستی امروز ششمین روزی بود که بچه رو از شیر گرفتم البته شب تا صبح بهش شیر می دم و فقط روزا رو قطع کردم اما همونم باعث شده بچه حسابی بداخلاق بشه و به حدی حتی توی خیابون دیوانه بازی راه بنداره که از کرده خودم پشیمون بشم الان موقع خواب هم باید شیر بخوره و گرنه به هیچ عنوان نمی خوابه نه روی پا نه با شیشه نه هیچی اینقدر جیغ می زنه و خودش رو به زمین می زنه و اشک می ریزه که دلم براش کباب می شه و مجبور می شم باز بهش شیر بدم و متاءسفانه بعد از 6 روز سر و کله زدن فقط تونستم شیر روزش رو قطع کنم که البته اونم قبل و بعد خواب ظهر بازم شیر می خوره کسی راهکاری برام داره؟

تولد دو سالگیت مبارک دخترم

دخترم عزیز دلم دو سال گذشت از اومدنت به این دنیا و من هنوزم باور ندارم که مادر شدم، هنوزم باور ندارم که تو دختر منی، پاره تن منی، خیلی وقت ها بهت خیره می شم و از خودم می پرسم یعنی این دختر کوچولوی نازنین این موجود خوردنی واقعاً مال منه؟ واقعاً 9 ماه در درون من رشد کرده بوده؟ اونی که دو سال پیش با لگدهای کوچولوش که باعث می شد قلقلکم بیاد و همزمان یک حس ناب بریزه توی روحم این بچه بوده؟ دستاش و پاهاش و چشماش و موهاش و همه وجودش مال منه؟ از وجود منه؟ نه هنوزم نمی تونم باور کنم، شاید زیادی احساساتی به قضیه نگاه می کنم شایدم این احساس همه مامان های دنیا باشه، ولی قبلاً فکر می کردم بچه وقتی بیاد و یکمی که بگذره و از حالت نوزادی خارج بشه دیگه برای مامان و باباش عادی می شه و به این چیزا دیگه فکر نمی کنن ولی الان می بینم دو سال گذشته و من همچنان مثل کسی که به تازگی بچه دار شده به تو نگاه می کنم با تو رفتار می کنم چپ و راست قربون صدقه ات می رم، تو رو به آغوش می کشم و می بوسم و بو می کنم و لذت می برم ... آره دخترکم تو همیشه برای من تر و تازه هستی همیشه برای من خوردنی و خواستنی هستی، هنوزم برام نی نی هستی و گاهی با همین اسم صدات می کنم، هنوزم توی این سن توی خونه اغلب لباس های سرهمی که زیرش دکمه می خوره تنت می کنم و شکل و شمایل نی نی ها رو برات حفظ کردم، آخه دلم نمی خواد زود بزرگ بشی دوست دارم تا اونجایی که امکان داره کوچولو و خوردنی باشی و جثه ظریفت هم به من کمک می کنه.

هنوز هم شب ها تا صبح چندین بار برای شیر بیدار می شی درست مثل نی نی ها هنوز به آغوش من احتیاج داری اما خوب دیگه کم کم وقتشه که از شیر بگیرمت، این کار رو گذاشتم برای وقتی که بابایی هم بیاد و بتونه هم به من کمک کنه هم به تو، آخه شنیدم بچه ها رو وقتی از شیر می گیرن گریه و بی قراری می کنن، باید بابایی باشه تا هروقت تو بهانه گیری کردی زودی ببریمت بیرون و بگردونیمت تا کم کم عادت شیر خوردن از سرت بیفته، با دکتر هم که مشورت کردم گفت بهتره پدرش هم باشه تا یکدفعه احساس عدم امنیت از نبودن شیر و آغوش مامان و نبودن بابا به بچه دست نده.


مامانی پارسال که اولین سالگرد تولدت بود چون توی کشور غریب کسی رو نداشتیم نتونستیم برات مهمونی تولد بگیریم برای همین به جای مهمونی تو رو بردیم لندن و تا تونستیم اونجا ازت فیلم و عکس گرفتیم اما امسال که ایران هستیم تصمیم گرفتیم به جبران پارسال دو تا مهمونی برات بگیریم یکی تهران و یکی هم شهر بابایی البته چون بابایی خودش هنوز ایران نیومده مهمونی تهران رو گذاشتیم وقتی که بابایی هم بیاد و خستگی سفر رو برطرف کنه امیدوارم بهمون خوش بگذره و تا سال ها از جمع خانوادگی امسال و جشن تولد تو حرف بزنیم.

عزیزکم امروز که تو دو ساله می شی کلماتی که بلدی بگی این ها هستن: ماما، بابا، دد، چشم، دست، پا، بخ ( برق )، نه، آبه ( البته فقط می گی به ) که می شه 9 تا کلمه، هنوز جمله نمی تونی بگی از این نظر به بابایی رفتی که دیر به حرف اومد کاش به خودم می رفتی که از بچگی بلبل زبون بودم!

امروز دوشنبه 18 اگست برابر با 27 مرداده، تو دو سال پیش روز شنبه 28 مرداد ( ساعت 7:34 دقیقه صبح ) به دنیا اومدی اما چون تاریخ تولدت همه جا به میلادی ذکر شده منم سالگرد تولدت رو برابر با تاریخ میلادی می گیرم.

________

الان یهو دلم خواست برم پستی که دو سال پیش موقع دردهای زایمان و رفتن به بیمارستان نوشتم و همچنین پستی که در مورد خاطره زایمان بود رو دوباره بخونم ( یعنی این و این ). اونا رو خوندم و باز با خوندنشون بغض کردم هردفعه که می خونمشون همینه ... باز یاد اون روزها افتادم، اون روزهای شیرین اومدن تو و البته تلخ به خاطر تنهایی های خودم و افسردگی های بعدش، اون روزهایی که فقط خدا می دونه چی به من گذشت ...

جالبه که حین خوندنشون بابایی هم توی اسکایپ پیام داد که همین الان رسیده دوبی و تا چند ساعت دیگه می رسه تهران و باز سه تایی در کنار هم خواهیم بود، بالاخره دوری 44 روزه ما از همدیگه هم به پایان رسید، آره عزیزکم 18 اگست روزیه که تو فرشته آسمونی ما پا به زمین گذاشتی و بابایی هم از آسمون به زمین نشست و خیال من از پروازش راحت شد!

عسلی مامان دومین سال ورودت به خونه و قلب مامان و بابا رو بهت تبریک می گم، ما تمااااام تلاشمون رو برای خوشبخت شدن تو می کنیم، از هیچ چیزی برای سعادت و آرامش تو دریغ نخواهیم کرد این عهدیه که قبل از اومدن تو با خدای خودمون بستیم و تا زنده باشیم بهش پایبند خواهیم بود.

دوستت دارم نفسم، از دل و جون ...

18 اگست 2014 / 27 مرداد 1393

ساعت 4 صبح ( به وقت ایران )

 

ادامه مطلب

نیمه روشن سفرم

بالاخره تونستم اون مشکل رو به طور کامل حل کنم، آخیییییییش .... خیلی انرژی ازم گرفت و تقریباً نیمی از سفرم از دست رفت اما بالاخره تمومش کردم، الان دیگه خوشحالم و آسوده فقط خسته ام از انرژی زیادی که صرف کردم و ناراحتم از اینکه بیشتر از یک ماه از سفرم گذشت و چیزی نفهمیدم اما هنوز نیمی دیگه مونده و می تونم جبرانش کنم مخصوصاً که همسر هم داره هفته دیگه میاد ایران و تازه اول گردش ها و بیرون رفتن ها و خوش گذروندن هاست.

چند روزی هم خانواده ام من رو تقریباً به زور بردن شمال تا از اون حال و هوا دربیام، اولش اصلاً حالش رو نداشتم ولی بعد که رفتم خوش گذشت هرچند موقع برگشت و موندن توی ترافیک فوق سنگین جاده که باعث شد راه 4 ساعته رو توی 8 ساعت طی کنیم و در نهایت حوصله دخترکم رو سر برد و باعث گریه و بی قراریش شد دیگه کم کم داشتم پشیمون می شدم از اومدن ولی در کل سفر خوبی بود و روحیه ام رو خیلی بهتر کرد.

این روزها دوباره شروع کردم به خرید و خیابون گردی و البته که می دونید خرید کردن چقدر توی روحیه خانم ها تأثیر مثبت داره! اما یک مسأله خوشایند دیگه هم این بود که دیشب لباس عروسم رو که خونه پدری گذاشته بودم باز کردم و تنم کردم اولش می ترسیدم بعد از 6 سال و با وجود  یک زایمان برام تنگ شده باشه اما وقتی به راحتی لباس بالا رفت و زیپش بسته شد کلییییییی خوشحال شدم، خیلی عالیه که آدم با بارداری و زایمان هنوز اندام دخترونه اش رو حفظ کرده باشه.

پوشیدن لباس عروس من رو یاد شب عروسیمون انداخت و تمام اون احساساتی که اون روز داشتم رو برام زنده کرد. با لباسم توی خونه از اینور به اونور می خرامیدم و خواهرم تندتند ازم عکس و فیلم می گرفت، چقدر این لباس خاصه و چه احساسات جالبی رو به آدم می ده ... بعدش لباس رو به خواهرم دادم که اون هم تنش کنه و حالش رو ببره جالبه که اونم با یک بچه راحت تونست لباسم رو تنش کنه و قالب تنش بود و برای اونم جالب بود پوشیدن چنین لباسی بعد از سال ها که از ازدواجش می گذره.


وای حالا که اون مشکل رو حل کردم چقدر راحت شدم، یک ماه بود درست نمی تونستم بخوابم و بیشتر شب ها تا صبح بیدار بودم اما چند شبه که دیگه می تونم راحت بخوابم و نفسی به آسودگی بکشم، هنوز قسمت های خوب سفر مونده همسر که بیاد تازه می خوایم خوش بگذرونیم، یه مدت هم می ریم شهر اونا که شهر پدری منم می شه و عاشق اونجام، وای که چقدر دلم برای اونجا تنگ شده یاد بعضی خیابون هاش که می افتم دلم می ریزه پایین از شوق، چقدررررررررررر من از اون شهر خاطره دارم، ای خدا حاضرم مدتی از عمرم رو بدم و برگردم به اون گذشته های شیرین، برگردم به دوره دانشجوییم مخصوصاً دوره ارشد برگردم به اون کلاس ها و دوباره با اون همکلاسی ها باشم، ما 10 نفر ما 10 تا همکلاسی خیلی با هم جور بودیم و خیلی با هم خوش گذروندیم ... تماااااام خاطرات شیرین من از دوره مجردی و دانشجویی توی اون شهر شکل گرفته و برای همیشه توی قلبم حک شده تهران با همه جاذبه هاش برای من قابل مقایسه با شهر خودم نیست اینقدر که من شیفته اونجا هستم، وقتی انگلیس هستم و عکس های شهرم رو توی اف بی می بینم روی هر عکس بی اغراق چند دقیقه می ایستم و بهش خیره می شم و با به یاد آوردن خاطراتی که از اون خیابون یا محل توی عکس دارم آه می کشم دیگه عمق دلبستگی من به اونجا رو شاید بتونید حدس بزنید ... حالا تا چند روز دیگه قراره با همسر به اونجا سفر کنیم و باز دوتایی توی خیابون های پرخاطره اش راه بریم، خیلی مشتاقم و خیلی منتظر ...

توی این مدتی که نبودم یک خبر خوب هم این بود که کیانای عزیزم بالاخره جواب بله رو به داماد خوشبخت قصه داد و رسماً با هم نامزد شدن، من چون در جریان زندگیش بودم از شنیدن خبر نامزدیش خیلی خوشحال و سورپرایز شدم، ایشالا با هم خوشبخت بشن. کیانا جان شیرینی ما یادت نره ;) خود من هم درست روز عروسی تو به یک جشن عروسی دعوتم همزمانی جالبیه برام وقتی تصور کنم الان که من توی سالن به عنوان مهمون نشستم و به عروس و داماد نگاه می کنم تو هم توی لباس عروسیت توی سالن خودتون نگین مجلس هستی .


پ.ن: از همه دوستان خوبم که توی این مدت با اینکه بخش نظرات بسته بود باز هم برام پیغام می ذاشتن یا ایمیل می زدن و حالم رو می پرسیدن دوباره و صدباره تشکر می کنم چقدر خوبه که آدم حس کنه تنها نیست و همیشه عده زیادی آدم خوب هستن که می تونه توی مواقع ناراحتی براشون درددل کنه و توی مواقع خوشحالی خوشی هاش رو باهاشون تقسیم کنه.

دوستتون دارم ...

بعداً نوشت:

دوستان خوبم ممنونم از کامنت هاتون، از اینکه برای من و نیمه روشن سفرم از ته دل خوشحال شدید و برای اینکه دوستی تون تا این حد صادقانه و خالصانه است. ببخشید که نتونستم به همه کامنت ها جواب بدم و مجبور شدم فقط به بعضی کامنت ها که احتیاج به جواب داشت پاسخ بدم و مطمئنم که درکم می کنید مخصوصاً با این حجم خوشحال کننده کامنت ها و پیغام های خصوصی و مخصوصاً که الان در سفر هستم و نمی تونم زیاد آنلاین باشم.

 

ادامه مطلب
1 2 3 4 5 ... 61 >>