الان پیش دکترم بودم و اینقــــــــــدر حس خوب دارم از برخورد صمیمانه اش و آرامشی که با حرفاش به من داد که دلم خواست همین الان بنویسم نه نیمه شب که توی برنامه ام بود بذارید یه خورده از قبل تر بگم:
بله من اون شب شک کردم که شاید بنا به بروشور دستگاه، نتیجه میس لیدینگ ( اشتباه ) شده باشه برای همین رفتیم و از پذیرش وقت گرفتیم، من به پذیرش نگفتم باردار هستم و فقط گفتم می خوام دکترم رو ببینم برای همین اونا برای هفته بعدش به من وقت دادن اما هنوز به اون روز مونده بود که یک روز پهلوم شروع کرد به درد گرفتن اونقدر که نمی تونستم بشینم بعد دردهاش تبدیل شد به تیر کشیدن که باعث شد بترسم فکر کردم نکنه بچه داره سقط می شه؟ با همسرم تماس گرفتم و جریان رو گفتم اونم طفلی سریع خودش رو از دانشگاه رسوند و دوتایی رفتیم بیمارستان، مجبور شدم برای مسؤول پذیرش توضیح بدم که چرا زودتر از وقت خودم اومدم و اونم گفت ما نمی دونستیم شما باردار هستید وگرنه خیلی زودتر بهتون وقت می دادیم و بعد هم ازم عذرخواهی کرد! و سریع برام یک میدوایف ( ماما ) توی اون شیفت پیدا کرد البته بیچاره مجبور شد کلی توی کامپیوترش بگرده چون همشون اون موقع عصر مریض داشتن حس خوبی پیدا کردم و احساس کردم چقدر اونا امتیاز می دن به خانم های باردار.
چند دقیقه منتظر موندیم و بعد یک خانم جوون انگلیسی اومد و اسمم رو صدا کرد و ما رو به اتاقش راهنمایی کرد، خیلی خوش برخورد و مؤدب بود و باعث شد همون اول باهاش احساس راحتی کنم و همه چیز رو براش تعریف کردم، گفت برای اینکه مطمئن بشه باردارم باید نمونه یورن بهش بدم ... اونو که گرفت با دستگاه خودش آزمایش کرد و در حالی که توی اون چند دقیقه دل توی دل من نبود و پشیمون بودم که چرا قبل از اینکه دکتر بیام و مطمئن بشم به خانواده ام ماجرا رو گفتم ... توی این فکرا بودم که با لبخند برگشت و دستگاهش رو نشونم داد و گفت:
.you are absolutely pregnant, congratulations
انگار دنیا رو به من داده بودن نفسی به آسودگی کشیدم و توی دلم خدا رو شکر کردم، بعد اون چند تا سؤال ازم پرسید و جواب هام رو توی کامپیوترش تایپ می کرد خیلی مهربون بود و با روی باز و منم کلی حال می کردم که چقدر داره برام وقت و حوصله می ذاره تا همه چیز رو توضیح بده برای همین حسم خوب شد و نگرانیم از بین رفت، وقتی در مورد دردم ازش سؤال پرسیدم گفت باید با همکارش مشورت کنه و رفت به اتاق اون بعد برگشت و گفت بهتره همکارش هم منو ببینه، ازش کلی تشکر کردیم و من دلم طاقت نیاورد و بهش گفتم شما خیلی خوب و خوش برخورد هستید و من از بودن با شما خیلی آرامش گرفتم و ازش تشکر کردم گل از گلش شکفت و گفت براش جای افتخار داره که امروز با من ملاقات کرده!
با کلی حس خوب اومدیم بیرون و دوباره منتظر موندیم، این بار اما یک خانم اخموی هندی اومد و اسمم رو صدا کرد، همونجا به همسر گفتم وای نه این معلومه بداخلاقه ... اونم ما رو به اتاقش راهنمایی کرد، دوباره همه چیز رو برای اونم توضیح دادم اما برخلاف میدوایف قبلی حرفای این یکی رو درست متوجه نمی شدم آخه خیلی با لهجه هندی حرف می زد تازه وقتی ازش می خواستم تکرار کنه حوصله نداشت و تمام مدت خستگی و اخم رو می شد توی صورتش دید، ازش بدم اومد و دلم می خواست زودتر حرفاش رو تموم کنه بریم، انگلیسی رو با لهجه غلیظ هندی حرف می زد حالا اگه لهجه اش بریتیش نبود حرفی نیست اما اینکه انتظار داشت همونجا بفهمیم چی گفته و اگه دوباره می پرسیدم پشت چشم نازک می کرد حرصم رو درآورده بود. مجبور شدم هی از همسر بخوام بعضی جمله هاش رو برام ترجمه کنه آخه همسر دوست هندی هم داره و گوشش با نوع حرف زدن اینا آشناست، همین که برای فهم حرفاش مجبور می شدم از همسر کمک بخوام اعصابم رو خورد کرده بود دوست ندارم متوسل به کسی بشم، من با خود دکترهای انگلیسی هیچ مشکلی ندارم و تقریباً صد در صد حرفاشون رو متوجه می شم و خیلی باهاشون راحتم اما امان از این مهاجرها.
ازم خواست شکمم رو معاینه کنه تا محل درد رو پیدا کنه و بعد هم برام یک سونوگرافی زودتر از موعد نوشت و خودش هم زنگ زد به یک بیمارستان دیگه و برام وقت گرفت.
اومدیم بیرون و به همسر گفتم من یکی عمراً دوباره برم پیش این دکتره اگه پذیرش هم با این بهم وقت بده می رم می گم یک دکتر دیگه می خوام، برای من اخلاق و برخورد آدما خیلی مهمه خیلی.
روز موعود رسید و دوتایی رفتیم بیمارستان جدیدی که اون طرف شهر بود و تا حالا ندیده بودیم، بخش آلترا ساوند ( سونوگرافی ) خلوت بود و بعد از چند دقیقه یک خانم اومد و منو به اتاقش راهنمایی کرد، دو نفر بودن هر دو انگلیسی هر دو به شدت مبادی آداب و خوش برخورد و کاملاً راهنماییم کردن که باید چکار کنم ( خدا رو شکر انگلیسی بودن و گرنه دیگه حوصله یک آدم بد اخلاق رو نداشتم، حالا باز بگین چرا از انگلیسی ها تعریف می کنم والا من که تا حالا با یک انگلیسی بداخلاق و بی حوصله روبرو نشدم همشون با من بی نهایت مؤدب و خوش رفتارن شایدم این از شانس خوب من باشه بالاخره بین اینا هم همه جور آدم هست ) همسر هم اجازه داشت بیاد داخل، دکتر دستگاهش رو حرکت داد و یک دفعه مونیتورش رو به طرفم گرفت و گفت این بچه شماست و 8 هفته هم داره!! خدای من یک موجود کوچولو رو می دیدیم که قلبش هم می زد، گفتم این قلبشه؟!! خندید و گفت آره ... اصلاً فکرش رو هم نمی کردیم که الان قلبش شکل گرفته باشه چون نمی دونستم دقیقاً چه مدت از بارداریم می گذره و خیلی تعجب کردم وقتی گفت 8 هفته فکر می کردم یک ماه یا نهایت یک ماه و نیم باشه، حس خارق العاده ای بود باورنکردنی ...
دکتر همه چیز رو چک کرد و گفت خوشبختانه همه چیز نرماله و due date ( زمان تقریبی زایمان ) رو هم 22 آگست تشخیص داد.
اومدیم بیرون و تمام راه با ذوق و شوق در مورد بچه و روزهای زیبای آینده حرف می زدیم، بارون نم نم می بارید و حالمون خیلی خوش بود ...
امروز دوباره رفتیم پیش GP ( پزشک عمومی ) و نتیجه سونوگرافی رو نشونش دادیم که اونم گفت همه چیز خوب و نرماله و نگران هیچی نباشم، طفلک 40 دقیقه تمام با حوصله به تمام سؤالات ریز ما که شامل همه چیز می شد از خواب و خوراک گرفته تا نوشیدنی و ورزش و پیاده روی و ... جواب داد و آخرش هم یک جزوه مفصل در مورد دانستنی های بارداری داد تا بخونم، نکته عجیب این بود که یک دفعه گفت امتحان زبانت رو دادی؟!! گفتم مگه هنوز یادتونه؟! ( آخه پارسال پیش همین دکتر رفته بودم و اونجا بهش گفته بودم دارم برای زبان می خونم ) گفت من نه اما همه چیز رو توی فایل مخصوص تو در کامپیوترم دارم!! برام سؤال شد واقعاً این مسأله چه اهمیتی داشته که وارد پرونده ام کرده؟! یعنی تا این حد می خوان بدونن فکر آدم مشغول چه چیزیه و دغدغه آدم چیه؟ شاید هم دلیل دیگه ای داشته اما ازش نپرسیدم فکر کردم شاید مؤدبانه نباشه.
بهش گفتم می شه برای من یک میدوایف انگلیسی تعیین کنید نه هندی چون من لهجه اونا رو درست متوجه نمی شم، اون گفت من نمی تونم چنین چیزی رو از بیمارستان بخوام این کار مصداق discrimination ( تبعیض نژادی ) هست!
هرچند برای لهجه درکتون می کنم و می تونم فقط همین رو بگم که اینجا بیشتر میدوایف ها بریتیش هستن که یه خورده خیالم راحت شد، با خودم گفتم بابا بی خیال یعنی اینقدر براتون برابری آدم ها و عدم تبعیض مهمه؟ حالا خوبه گفتم منظورم لهجه اش بود نه مسأله نژادی.
خلاصه که این آقای دکتر هم کلی با آرامش و حوصله با من صحبت کرد و به قدری هم من و هم همسر آرامش گرفتیم که دوست داشتم بازم حرف بزنه مثل یک روانشناس بود، می دونید وقتی آدم تنها باشه غریب باشه بین مردم خودش و خانواده خودش نباشه، بیشتر احساس ناامنی و نگرانی می کنه هر چیزی هم ممکنه این حس ناامنی رو به وجود بیاره حتی یک سرماخوردگی ساده یا حتی خراب شدن شیر آب یا روشن نشدن چراغ دستشویی چون آدم احساس می کنه توی یک نقطه از دنیا ایستاده و مردم غریبه دارن تند و تند از کنارش رد می شن و هیچ کسی نیست که مواظبش باشه بهش توجه کنه اگه مشکلی پیش اومد دستش رو بگیره این چیزی رو که می گم فقط کسانی که خارج از کشور هستن می تونن درک کنن و این بخشی از همون طعم غربتی هست که ماها می چشیم مخصوصاً کسانی که سال های زیادی نیست که از کشور خارج شدن، من واقعاً نیاز داشتم به حرفای یک نفر یک غریبه یکی از خودشون که مطمئن بشم اینجا هم اینا هستن براشون مهم هستیم و نهایت تلاششون رو می کنن که این مرحله از زندگی رو هم با خوبی و بدون مشکل بگذرونیم و همه چیز رو دقیقاً زیر نظر دارن.
الانم خونه هستم، و باز هم دارم به حرفای دکتر فکر می کنم وقتی دست هاش رو برام به حالت در آغوش گرفتن بچه در آورد و گفت روزی می رسه که بچه ات رو اینطوری در آغوش می گیری و با خودت می گی: wooow این بچه مال منه فقط مال من و بعد می بینی تمام این ناراحتی ها، تهوع ها دل درد و کمردردها در برابر این هدیه، این بچه هیچ بوده و ارزشش رو داشته، به اون روز فکر کن به روزی که وقتی در رو باز می کنی و وارد خونه می شی بچه ات بدوئه بیاد توی بغلت ... و من همونجا اون حس شگفت انگیز رو احساس کردم، به صورت خندون همسرم نگاه کردم که از حس پدری سرشار شده بود و در حالی که صورتش از تصور اون لحظات زیبا قرمز شده بود با لبخند به دکتر نگاه می کرد، منم لبخند زدم و با خودم فکر کردم آره ما واقعاً داریم مامان و بابا می شیم چه دنیای شگفت انگیز و ناشناخته ای ...

من: اگه با هم ازدواج کنیم و بعد از مدتی متوجه بشیم من نمی تونم باردار بشم ازم جدا می شی؟
اون: نه معلومه، به نظر من احمقانه است که آدما به خاطر بچه دار نشدن از هم جدا می شن پس این وسط نقش عشقشون به هم چی می شه؟ یعنی تنها عامل پیوند اونا به هم بچه باید باشه؟ من فقط خودتو می خوام بعد اگه بچه هم اومد چه بهتر.
من که یه خورده دلم آروم گرفته بود به چشم هاش نگاه کردم و بعد یه جرعه از آبمیوه ام رو نوشیدم، اونم همین سؤال رو ازم پرسید و منم همین جواب رو بهش دادم. اون موقع با هم دوست بودیم اما می دونستیم کاملاً با هم صادقیم و چیزی رو که گفتیم عمیقاً بهش اعتقاد داریم، با شناختی که توی اون مدت ازش پیدا کرده بودم می دونستم کوچکترین دروغی توی ذات اون نیست ...
قبل از عقد قرار گذاشتیم بعد از ازدواج تا حداقل دو سال بچه دار نشیم تا همدیگه رو خوب بشناسیم و ببینیم آیا می تونیم یک عمر با هم زندگی کنیم یا نه و بعد که به ستون های زندگیمون مطمئن شدیم یک بچه رو به زندگیمون دعوت کنیم، سر قرارمون هم موندیم تا همین پارسال.
از پارسال صحبت هامون در مورد بچه جدی تر شد و بعد از کلی حرف به این نتیجه رسیدیم که بهتره کلاً بچه دار نشیم و تا آخر عمر فقط همدیگه رو داشته باشیم! چون از مسؤولیت هاش می ترسیدیم اینکه شاید نتونیم اونطور که باید و شاید برای یک کودک معصوم مامان و بابای خوبی باشیم شاید از سختی هاش خسته بشیم شاید روزی برسه که آرزو کنیم به دنیای راحتی و بی مسؤولیتی برگردیم و خودمون رو ملامت کنیم که چرا بی جهت خودمون رو گرفتار کردیم و هزار تا شاید دیگه که باعث شدن تا ماه ها پرونده بچه توی ذهن هر دومون بسته بشه و توی اون مدت کاملاً آینده ای بدون بچه رو برای خودمون تصور می کردیم ... اما این همه ماجرا نبود، ما هر دومون به شدت بچه دوست داشتیم برای بچه های غریبه دلمون ضعف می رفت یکی از تفریحات مورد علاقه مون در ویکندها این بود که بریم بین مردم بریم مرکز خرید مورد علاقه مون و روی نیمکت همیشگی مون بشینیم و به حرکات بامزه بچه ها نگاه کنیم و بخندیم ماشالا اینجا هم که همه یا باردارن یا یک بچه کوچیک رو توی کالسکه گذاشتن و توی سرما و گرما میان بیرون، تا به حال به عمرم اینقدر بچه و کالسکه و خانم های باردار ندیده بودم که توی این مدت دیدم، گاهی اونقدر قربون صدقه شون می رفتیم که مامان و بابای بچه متوجه می شدن و می خندیدن، کم کم از خودمون پرسیدیم آیا تصمیم درستی گرفتیم؟ آیا در آینده از اینکه خودمون رو از داشتن این هدیه زیبا محروم کردیم پشیمون نمی شیم؟ آیا آمادگیش رو داریم؟ و صدها آیای دیگه که دائم از هم می پرسیدیم و براش جوابی نداشتیم، ما آدم های خیلی عاطفی ای هستیم همسر می گفت من می دونم تو که برای خواهر زاده ات و برادر زاده ات خودت رو هلاک می کنی حتماً مامان خیلی خوبی می شی و خیالم راحته که بچه مون زیر نظر تو بزرگ بشه، به نظر من هم اون می تونست بابای مسؤولیت پذیری باشه خیلی وقتا با حرفایی که در مورد بچه های دیگران می زد نگرانی هایی که مطرح می کرد و راهکارهایی که می داد اینو به من ثابت کرده بود، نشستیم با هم شروع به تحلیل موقعیتمون کردیم اول از همه با همه وجود خواستن خودمون بود که ما واقعاً می خواستیم و می دونستیم می تونیم عشق و مراقبت سرشاری رو به بچه مون بدیم بعد مسائل مالی و هزینه هاش رو بررسی کردیم، حساب بانکی و تمام داشته ها و اندوخته هامون رو لیست کردیم خوشبختانه ظرف مدت حدود دو سالی که اینجا هستیم با برنامه های دقیق ماهانه ای که برای خرج و مخارج داشتیم و ماه به ماه تا ریزترین جزئیات رو توی یک فایل ثبت می کردیم و اینطوری مواظب ریخت و پاش های بیخودی بودیم تونستیم پس انداز قابل ملاحظه ای داشته باشیم و دیدیم کاملاً از پسش برمیایم، می موند قضیه درس من، خوب من اول قصد داشتم درسم رو اینجا ادامه بدم اما رشته من از جمله رشته های کمیاب در انگلستانه و در شهر خودمون هم اصلاً تدریس نمی شه و باید تغییر رشته می دادم پارسال همین تصمیم رو هم داشتم و حتی مدتی هم برای تافل خوندم اما بعد دیدم من رشته خودم رو دوست دارم و نمی تونم تغییرش بدم چون در این صورت تا آخر عمر مسیر شغلی آینده ام تغییر می کرد و من اینو نمی خواستم، قرار گذاشتیم دوباره برای کنکور ایران بخونم خانواده ام کتاب هام رو برام از ایران فرستادن و من الان مشغول مطالعه هستم، می دونید که همسر هنوز سربازی نرفته و برای این قضیه هم که شده مجبوریم برای مدتی دوباره به ایران برگردیم و من می تونم توی اون مدت درسم رو هم اونجا تموم کنم که البته با تغییر قانون کنکور دکتری در ایران خدا آخر و عاقبت منو به خیر کنه، به هر حال حدود دو سالی اینجا وقت داشتم برای بچه داری بدون اینکه مجبور به رفتن به دانشگاه باشم و این بهترین فرصت برای بچه دار شدن بود، خوب دیدیم همه شرایطش رو داریم این شد که تصمیممون رو عوض کردیم یعنی به قطعیت رسیدیم که نمی خوایم برای همیشه تنها باشیم و با بچه های دیگران سر خودمون رو گرم کنیم اینه که از دکتر برای مشاوره وقت گرفتیم، دکتر به ما گفت یک زوج سالم برای بچه دار شدن باید مدتی منتظر بمونن و تا 18 ماه هم این انتظار طبیعی هست اگه اینقدر طول کشید اصلاً نگران نشید اما بعد اگه خبری نشد دوباره بیاید تا ما مشکل رو بررسی کنیم، بعد از برنامه غذاییمون مخصوصاً من پرسید و همه چیز رو براش توضیح دادم که گفت رژیم خوب و سالمی داری ولی برات آزمایش خون می نویسم که اگه آهن بدنت پایین بود شروع کنی به خوردن قرصش، اسید فولیک رو هم باید هر چه زودتر شروع کنی. من آزمایش خون رو ندادم چون با خودم گفتم حالا تا یک سال و نیم دیگه که بخوام باردار بشم آهن بدنم کلی بالا و پایین می شه کی حوصله داره بره آزمایش بده؟! و خوش و خرم برگشتیم خونه!
توی راه در مورد اون 18 ماه حرف می زدیم و اینکه چقدر زمانبره و چقدر حوصله می خواد که هر بار خودت رو تست کنی و جواب منفی باشه و به نوعی ناامیدی یا حتی ترس برسی که نکنه اصلاً نشه؟ ما بنا رو بر یک سال گذاشتیم تا بیخودی انتظار نکشیم و سعی کردیم اصلاً بهش فکر نکنیم اما در کمتر از یک سوم زمانی که دکتر به ما گفته بود اولین نشانه های بارداری در من ظاهر شد! خوب من باورم نمی شد که به این زودی باردار بشم مخصوصاً که سنم از 28 سال که اوج توانایی باروری هست گذشته بود. توی خونه پرگننسی تست نداشتم، هیچ وقت نداشتم و لازم هم نبود برای همین بدون اینکه بدونم باردارم تمام اون علائم رو به یک مورد دیگه ربط می دادم مثلاً اینکه حالت تهوع داشتم رو طبیعی می دونستم چون بعضی وقتا این حالت رو داشتم و اینو گذاشته بودم پای اون! و همینطور علائم دیگه رو یه جوری توجیه می کردم، همسر مطمئن بود من باردار شدم اما خودم نه و اصلاً مراعات نمی کردم مثلاً اون روزی که برای خرید لپ تاپ رفته بودیم من چندین ساعت تمام بی وقفه راه رفتم اونم با بوت هایی با پاشنه های 5 سانتی یا همیشه روی شکمم می خوابیدم و درس می خوندم یا قهوه می خوردم که می دونید قهوه به علت داشتن کافئین برای بارداری ضرر داره و ...
دیدم اینطوری نمی شه یک روز رفتم و از داروخونه پرگننسی تست خریدم اما باز یک هفته توی کمدم بود و ازش استفاده نمی کردم چون می ترسیدم منفی باشه و ناامید بشم! ولی کم کم علائمم شدیدتر و مشهودتر شد و دیگه خودمم شک کردم، یک شب یه دفعه تصمیم گرفتم خودم رو تست کنم، با دست هایی لرزان کاورش رو باز کردم و رفتم دستشویی ...
خدای من دستگاه سریع شروع به کار کرد اول فوری تمام صفحه بنفش شد بعد سفید شد و یه دفعه دو خط قرمز ظاهر شد و همه اینا در کمتر از یک دقیقه اتفاق افتاد!!!
با دهن باز داشتم به اون دو خط قرمز نگاه می کردم و بعد نگاهم لغزید روی شکمم، هنوز صاف صاف بود! اونچه رو که می دیدم باور نمی کردم و به جرأت می تونم بگم اون لحظه یکی از لحظات شگفت انگیز و استثنایی زندگی من بود که طعمش رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ...
از دستشویی دویدم بیرون و با چهره ای که بعد همسر بهم گفت بهت زدگی کامل رو نشون می داد بهش گفتم من باردارم ... همسر با اینکه بیشتر از من پیش بینی این اتفاق رو می کرد اما اونم ناباورانه گفت شوخی می کنی ؟؟؟؟؟؟ گفتم بیا خودت ببین و اون دو خط قرمز رو بهش نشون دادم همسر هم بهت زده شد و از اون لحظه به بعد کلی حس جدید و عجیب و غریب پیدا کردیم و به طرز عجیبی ساکت شدیم یعنی نمی تونستیم قضیه رو هضم کنیم. نشستم روی تخت و در حالی که چشم از اون دو خط نمی گرفتم به خیلی چیزا فکر کردم همسر هم همینطور، یه دفعه زدم زیر گریه و گفتم من می ترسم از همه چیز می ترسم ...
همسر سرم رو در آغوش گرفت و بهم دلداری داد، اشک هام می ریخت و می لرزیدم ... چه شبی بود تا دو ساعت تمام بدنم یخ بود و هیچ کاری نمی کردم، بروشورش رو خوندم نوشته بود بعضی وقتا ممکنه نتیجه ای که نشون می ده به دلایل زیر درست نباشه و یه دفعه به ذهنم رسید شاید برای منم نتیجه اشتباه بود اما پس اینهمه علائم چی بودن؟ تصمیم گرفتیم بریم دکتر تا خودش ازم آزمایش بگیره ...
برای اینکه بیشتر از این طولانی نشه ادامه اش رو توی پست بعد می نویسم.
پ.ن. 1 : آقای دکتر دیابوریا من توی این روزها به دانش و تخصص شما نیاز دارم از وقتی وبلاگتون رو عوض کردید و رمزی می نویسید من دسترسی به شما ندارم و از اینکه پست های زیبا و مفید شما رو از دست دادم ناراحتم الان هم که به مشورت با شما نیاز دارم اگه هنوز خواننده این وبلاگ هستید می شه ازتون خواهش کنم ایمیلتون یا یک راه ارتباطی برای من بذارید؟ البته الان سؤال خاصی ندارم اما قطعاً در آینده مواردی پیش میاد که نیاز به مشورت با شما داشته باشم، ازتون پیشاپیش ممنونم.
پ.ن. 2 : دوستان عزیزم مجبورم اعلام کنم که از این به بعد نمی تونم به کامنت ها جواب بدم چون از طرفی حالم چندان خوب نیست و بیشتر ساعت های روز حالت تهوع دارم و از طرفی هم توی ساعت هایی که بهترم دارم با سرعت و فشردگی بیشتری درس می خونم چون می دونم بچه که بیاد عملاً بیشتر وقت منو به خودش اختصاص می ده و جایی برای درس نمی مونه، الان فقط می تونم به کامنت هایی که سؤالی می پرسن یا لازمه نکته خاصی رو توضیح بدم جواب بدم، بابتش ازتون عذر می خوام و از لطف شما که همیشه همراه من هستید تشکر خالصانه دارم، می دونید که خیلی دلم می خواست کامنتدونی هم دو طرفه باشه و تا به حال هم اینطوری بوده اما کمبود وقت هم جزء دنیای جدید مادرانه منه و باید بپذیرمش، شرمنده ام ...

باورم نمی شه، باورم نمی شه هنوزم باورم نمی شه که باردارم!!!!!!!!!!!!
نتیجه پرگننسی تست مثبت بود باورم نشد، رفتم دکتر ازم آزمایش گرفت و جلوی روی خودم نتیجه مثبتش رو نشون داد باورم نشد و فکر کردم اشتباه شده ولی وقتی رفتم سونوگرافی و خودم قلب کوچولوش رو دیدم که مثل گنجشک می زد و اون اندام کوچیکش رو دیدم که درون من لونه کرده دیگه جای هیچ شک و شبهه ای باقی نموند که من دارم مامان می شم
.
هنوزم روی ابرام و فکر می کنم این فقط یک خوابه و هر لحظه ممکنه بیدار بشم و فقط با یادآوری این رؤیا لبخند بزنم و گرم بشم، صمیم یادته چند وقت پیش از اون رؤیام برات گفته بودم؟ اینکه یک بچه رو به من داده بودن و وقتی توی آغوشم بود عجیب بهش حس مادری داشتم؟ اون موقع باردار بودم اما خودم نمی دونستم، اون رؤیا انگار صادقه بود.
معجزه زندگی ما الان 8 هفته داره یعنی دو ماهه با منه، داره با من زندگی می کنه و برای ادامه حیاتش کاملاً به من وابسته است، مغز و قلب و ستون فقرات و تا حدودی دست و پا داره و قدش 1.64 سانتی متره، قربون قدت بشم بند انگشتی مامان!!
باورم نمی شه که الان یک قلب دیگه داره در وجود من می تپه و همش احساس می کنم همین امروز و فرداست که اونو ازم بگیرن و بگن بازی تموم شد ...
این روزها هر دومون گیج و متحیریم و ناباورانه در موردش حرف می زنیم هنوز مونده که به خودمون بیایم و نقش های جدیدمون رو باور کنیم و بپذیریم که قراره به زودی یک نوزاد با صداهاش به زندگیمون یک رنگ دیگه بده و بعدترها ما رو مامان و بابا صدا بزنه.
این عکس نی نی ماست در این روزها:

اینجا هم می تونید ویدئویی شگفت انگیز از مراحل رشد جنین از ابتدا تا هفته 9 بارداری رو ببینید یعنی موقعیت الان کوچولوی ما.
الان بیشتر از این نمی تونم چیزی بنویسم فقط می تونم بگم خدایا شکرت که من و همسرم رو هم از نعمت مادر و پدر شدن برخوردار کردی، کاش این فقط یک خواب نباشه ...
بعداً اضافه شد:
صمیمانه از پیام های تبریک شما ممنونم از خوندنشون و دیدن خوشحالی و شور شما منم خوشحال شدم، ببخشید که نتونستم تک تک ازتون تشکر کنم و مجبور شدم اینجا یک تشکر کلی از همه داشته باشم. خیلی خوشحالم که شما دوستان عزیزم اینقدر به من لطف دارید، از این به بعد برای گذروندن این دوران و بعد هم بچه داری به کمک و همفکری شماها نیاز دارم و خیلی خوشحالم که علی رغم تنهایی در غربت از این نظر تنها نیستم و کلی دوست همراه و بامحبت دارم، خیلی دوستتون دارم
.
شب سال نو امسال برای من و همسر به یاد موندنی شد خلق الله همه به فکر مهمونی و شام و خرید سال نوشون بودن اما ما یه دفعه ویرمون گرفت همون روز یک لپ تاپ جدید برای من بخریم! البته یه دفعه یه دفعه که نه اما برنامه هامون طوری پیش رفت که خوردیم به آخرین روز سال.
من قصد خرید لپ تاپ جدید نداشتم اما دلم می خواست یک مدل قوی تر داشته باشم تا اینقدر اذیت نشم آخه مدل لپ تاپ قبلیم چندان قوی نبود و برای باز شدن یک فولدر یا یک صفحه باید مدتی معطل می موندم از طرفی دلم می خواست مونیتور بزرگتری داشته باشم همسر پیشنهاد داد بریم برات یک دونه جدید و مطابق نیازهات بخریم اما من قبول نمی کردم و عقیده داشتم فعلاً که به هر حال کارم راه می افته بهتره یکمی صبر کنم شاید مدل های سال آینده خیلی بهتر باشن این گذشت تا اینکه یه روز که رفته بودیم جان لوییس ( همون فروشگاه مورد علاقه ام ) توی بخش کامپیوترهاش چشمم افتاد به یک لپ تاپ سونی خیلی خوشگل و دل و دینم از دست برفت
! یک طیفی از سفید بود همونطور که دوست داشتم. رفتم جلو امکاناتش رو خوندم حداقل دو برابر مال خودم قدرت داشت و من با چشمانی پر از شوق و حسرت نگاهش می کردم، دو سه بار دیگه که می رفتیم اونجا من فقط به عشق اون لپ تاپ فوری می رفتم طبقه دوم و صاف جلوی همون می ایستادم و برای بار چندم امکاناتش رو می خوندم و مثل آن شرلی توی رؤیاهام اونو مال خودم می دونستم! هر دفعه همسر مصمم تر می شد اونو برام بخره ولی من مقاومت می کردم تا اینکه روزهای آخر سال اینقدر وسوسه ام کرد که حتی لا اله الا الله گفتن هم کارساز نبود و یهو منم مشتاق شدم که حتماً داشته باشمش!
درست صبح روز 31 دسامبر یعنی آخرین روز سال به قصد خریدنش شال و کلاه کردیم و با اشتیاق رفتیم اونجا، درخواست مخصوص مشتری رو از کنارش برداشتیم و رفتیم توی صف صندوق تا بهمون بگن از اون مدل موجودی در انبار دارن یا نه؟ مطمئن بودم دارن چون قبلش هم توی سایتشون چک کرده بودیم و اوکی داده بودن اما وقتی مسؤول فروش گفت متأسفانه تموم کردیم و معلوم نیست کی باز هم بیاریم آب سردی ریخته شد بر آرزوهام!
با لب و لوچه ای آویزون از صف اومدیم بیرون اما یهو یادمون اومد یک مغازه در طبقه هم کف دو تا مدل مختلف از همین سری رو داره بدو بدو رفتیم پایین و از مسؤول فروش در موردش سؤال پرسیدیم اونم توی کامپیوترش سرچی زد و گفت متأسفه که در حال حاضر ندارن
ای بابا چقدر می خوره توی حال آدم، منو بگو که به همسر می گفتم همین امروز تا شب تمام نرم افزارهاش رو نصب می کنم ... فروشنده گفت فعلاً در این شهر یک فروشگاه دیگه از همین مدل می فروشه و بهمون آدرسش رو داد اما ما چون تا حالا به اون نقطه از شهر نرفته بودیم نمی دونستیم دقیقاً کجاست، ساعت 3 بعد از ظهر بود هوا داشت تاریک می شد هنوز ناهار هم نخورده بودیم برای همین از خیرش گذشتم و به همسر گفتم ولش کن بیا برگردیم خونه بعد از تعطیلات ژانویه می ریم دنبالش اما همسر می خواست حتماً همون روز اون رو برام بخره، اصرار کرد تا اونجا هم بریم شهر داشت خلوت می شد و همه می رفتن تا تا برای جشن و آتیش بازی نیمه شب آماده بشن اما ما قدم به یک خیابون بزرگ و خلوت گذاشتیم و دونه به دونه مغازه ها رو چک می کردیم تا اون مغازه خاص رو پیدا کنیم، فکر می کردیم راه زیادی نیست اما هی رفتیم هی رفتیم هی رفتیم .... نخِیــــــــــــــــر تمومی نداشت، رفتم توی اولین مغازه ای که باز بود و از دختر فروشنده آدرس پرسیدم گفت برو تا ته این خیابون بعد بپیچ چپ همونو مستقیم برو تا برسی به یک چراغ راهنمایی بعد بپیچ راست و بگیر برو تا آخرش، هی واااااااای من ... حالا که تا اونجا رفته بودیم مجبور بودیم تا آخرش بریم چون توی کوچه پس کوچه بود یک ماشین شخصی هم رد نمی شد چه برسه به تاکسی، به خونه های کوچولو و قرمز و بدون پرده نگاه می کردم بعضیا پشت پنجره بزرگشون یک کاج تزئین شده روشن گذاشته بودن و حال و هوای سال نو همه جا پیچیده بود اما نمی دونم چرا برق هیچ خونه ای روشن نبود؟ فقط از بعضی خونه ها نور ملایم آباژور به کوچه می تابید، یعنی همه از ساعت 4 و 5 شب می خوابن یا می رن بیرون؟ انگار شهر ارواح شده بود.
آقا اگه شما اون مغازه رو دیدید ما هم دیدیم! خسته و کوفته و درمونده و البته ناامید مجبور به برگشت شدیم یه دفعه سر راه یکی از شعبه های سونی رو دیدیم و نور امیدی به دلم تابید رفتیم تو و دیدیم همه چیز داره به جز لپ تاپ! اما آدرس شعبه دیگه شون رو داد که کامپیوتر هم می فروختن، تقریباً سر راه بود باز رفتیم و رفتیم اما چون باید یکمی راه رو کج می کردیم و ساعت 5 شب توی اون خلوت و سرما جونی برامون باقی نمونده بود منصرف شدیم و برگشتیم خونه.
درست 6 ساعت بود که بیرون بودیم و بیشتر این مدت رو راه رفته بودیم پا و کمر فلج شده بود کلاً، توی خونه یه دفعه همسر گفت بیا از آمازون بخریم باز نور امیدی به دلم تابید آمازون داشت اما بدون ویندوزش رو اصلاً انگار کائنات دست به دست هم داده بودن که هی حال منو بگیرن! آهی کشیدم و گفتم مثل اینکه باید بی خیالش بشم اما همسر که نمی خواست دست از تلاش برداره ( این یکی از مشخصه های اصلیش توی کل زندگیه ) سایت خود سونی رو هم گشت و اونجا بالاخره اون رو پیدا کرد همونی بود که می خواستم هرچند اصلاً دلم نمی خواست این چیزا رو اینترنتی بخرم اما چاره دیگه ای نبود سفارش دادیم و بلافاصله برامون ایمیل زدن که خریدمون با موفقیت انجام شد و دو روز کاری دیگه می فرستن به آدرسمون، همونجا آنتی ویروسش رو هم سفارش دادیم به آمازون و خوشحال و خندان منتظر رسیدن محموله ها شدیم حالا بماند که بعداً توی ایمیلی که اونا برامون فرستادن متوجه شدیم پلاک ما رو ثبت نکردن و کلی حرص خوردیم تا به اینور و اونور زنگ زدیم و اصلاحش کردیم اما در هر حال پریروز پستچی اومد و بسته بزرگ منو آورد هورااااااااااااا.
دو روزه که دارم ازش ریکاوری می گیرم، پارتیشن بندی می کنم، نرم افزارهای مورد نیازمو نصب می کنم، اطلاعات هارد لپ تاپ قبلی رو به این منتقل می کنم و خلاصه بهش سر و شکلی دادم، الان دیگه کاراش تموم شده و من کلی از داشتنش لذت می برم، مرسی بابانوئل که بالاخره دلت اومد یک کادو هم برای من بفرستی پایین هرچند با تأخیر و اعمال شاقه!
برای دیدن عکس هاش اینجا و اینجا رو کلیک کنید، این عکس ها رو از خود سایت سونی برداشتم.
سلام به همه دوستان عزیزم، بالاخره دوره غیبت صغرای منم تموم شد و دوباره اومدم پیشتون، خیلی ممنونم برای کامنت ها، ایمیل ها و پیغام های فیس/// بوکی شما با خوندن تک تکشون با خودم می گفتم یعنی من می تونم از اینهمه دوستی زیبا دست بکشم؟ دیدم واقعاً نمی تونم و دلم به شدت برای همه تون تنگ شده
.
راستی سال 2012 هم از راه رسید، به همه کسانی که با این تاریخ سر و کار دارن سال جدید رو تبریک می گم، ایشالا سال بهتر تری! نسبت به پارسال برای همه باشه و امیدوارم طبق پیش بینی های نوستر آداموس امسال آخرین سال حیات جهان نباشه، بابا ما هنوز خیلی کار داریم تو این دنیا و هزار تا آرزوی برآورده نشده که دنبالش هستیم، حالا نوبت ما که رسید مهمونی تموم شد؟! 
این پست فقط اعلام حضور بود به زودی میام و باز هم می نویسم ...