ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
الان پیش دکترم بودم و اینقــــــــــدر حس خوب دارم از برخورد صمیمانه اش و آرامشی که با حرفاش به من داد که دلم خواست همین الان بنویسم نه نیمه شب که توی برنامه ام بود بذارید یه خورده از قبل تر بگم:
بله من اون شب شک کردم که شاید بنا به بروشور دستگاه، نتیجه میس لیدینگ ( اشتباه ) شده باشه برای همین رفتیم و از پذیرش وقت گرفتیم، من به پذیرش نگفتم باردار هستم و فقط گفتم می خوام دکترم رو ببینم برای همین اونا برای هفته بعدش به من وقت دادن اما هنوز به اون روز مونده بود که یک روز پهلوم شروع کرد به درد گرفتن اونقدر که نمی تونستم بشینم بعد دردهاش تبدیل شد به تیر کشیدن که باعث شد بترسم فکر کردم نکنه بچه داره سقط می شه؟ با همسرم تماس گرفتم و جریان رو گفتم اونم طفلی سریع خودش رو از دانشگاه رسوند و دوتایی رفتیم بیمارستان، مجبور شدم برای مسؤول پذیرش توضیح بدم که چرا زودتر از وقت خودم اومدم و اونم گفت ما نمی دونستیم شما باردار هستید وگرنه خیلی زودتر بهتون وقت می دادیم و بعد هم ازم عذرخواهی کرد! و سریع برام یک میدوایف ( ماما ) توی اون شیفت پیدا کرد البته بیچاره مجبور شد کلی توی کامپیوترش بگرده چون همشون اون موقع عصر مریض داشتن حس خوبی پیدا کردم و احساس کردم چقدر اونا امتیاز می دن به خانم های باردار.
چند دقیقه منتظر موندیم و بعد یک خانم جوون انگلیسی اومد و اسمم رو صدا کرد و ما رو به اتاقش راهنمایی کرد، خیلی خوش برخورد و مؤدب بود و باعث شد همون اول باهاش احساس راحتی کنم و همه چیز رو براش تعریف کردم، گفت برای اینکه مطمئن بشه باردارم باید نمونه یورن بهش بدم ... اونو که گرفت با دستگاه خودش آزمایش کرد و در حالی که توی اون چند دقیقه دل توی دل من نبود و پشیمون بودم که چرا قبل از اینکه دکتر بیام و مطمئن بشم به خانواده ام ماجرا رو گفتم ... توی این فکرا بودم که با لبخند برگشت و دستگاهش رو نشونم داد و گفت:
.you are absolutely pregnant, congratulations
انگار دنیا رو به من داده بودن نفسی به آسودگی کشیدم و توی دلم خدا رو شکر کردم، بعد اون چند تا سؤال ازم پرسید و جواب هام رو توی کامپیوترش تایپ می کرد خیلی مهربون بود و با روی باز و منم کلی حال می کردم که چقدر داره برام وقت و حوصله می ذاره تا همه چیز رو توضیح بده برای همین حسم خوب شد و نگرانیم از بین رفت، وقتی در مورد دردم ازش سؤال پرسیدم گفت باید با همکارش مشورت کنه و رفت به اتاق اون بعد برگشت و گفت بهتره همکارش هم منو ببینه، ازش کلی تشکر کردیم و من دلم طاقت نیاورد و بهش گفتم شما خیلی خوب و خوش برخورد هستید و من از بودن با شما خیلی آرامش گرفتم و ازش تشکر کردم گل از گلش شکفت و گفت براش جای افتخار داره که امروز با من ملاقات کرده!
با کلی حس خوب اومدیم بیرون و دوباره منتظر موندیم، این بار اما یک خانم اخموی هندی اومد و اسمم رو صدا کرد، همونجا به همسر گفتم وای نه این معلومه بداخلاقه ... اونم ما رو به اتاقش راهنمایی کرد، دوباره همه چیز رو برای اونم توضیح دادم اما برخلاف میدوایف قبلی حرفای این یکی رو درست متوجه نمی شدم آخه خیلی با لهجه هندی حرف می زد تازه وقتی ازش می خواستم تکرار کنه حوصله نداشت و تمام مدت خستگی و اخم رو می شد توی صورتش دید، ازش بدم اومد و دلم می خواست زودتر حرفاش رو تموم کنه بریم، انگلیسی رو با لهجه غلیظ هندی حرف می زد حالا اگه لهجه اش بریتیش نبود حرفی نیست اما اینکه انتظار داشت همونجا بفهمیم چی گفته و اگه دوباره می پرسیدم پشت چشم نازک می کرد حرصم رو درآورده بود. مجبور شدم هی از همسر بخوام بعضی جمله هاش رو برام ترجمه کنه آخه همسر دوست هندی هم داره و گوشش با نوع حرف زدن اینا آشناست، همین که برای فهم حرفاش مجبور می شدم از همسر کمک بخوام اعصابم رو خورد کرده بود دوست ندارم متوسل به کسی بشم، من با خود دکترهای انگلیسی هیچ مشکلی ندارم و تقریباً صد در صد حرفاشون رو متوجه می شم و خیلی باهاشون راحتم اما امان از این مهاجرها.
ازم خواست شکمم رو معاینه کنه تا محل درد رو پیدا کنه و بعد هم برام یک سونوگرافی زودتر از موعد نوشت و خودش هم زنگ زد به یک بیمارستان دیگه و برام وقت گرفت.
اومدیم بیرون و به همسر گفتم من یکی عمراً دوباره برم پیش این دکتره اگه پذیرش هم با این بهم وقت بده می رم می گم یک دکتر دیگه می خوام، برای من اخلاق و برخورد آدما خیلی مهمه خیلی.
روز موعود رسید و دوتایی رفتیم بیمارستان جدیدی که اون طرف شهر بود و تا حالا ندیده بودیم، بخش آلترا ساوند ( سونوگرافی ) خلوت بود و بعد از چند دقیقه یک خانم اومد و منو به اتاقش راهنمایی کرد، دو نفر بودن هر دو انگلیسی هر دو به شدت مبادی آداب و خوش برخورد و کاملاً راهنماییم کردن که باید چکار کنم ( خدا رو شکر انگلیسی بودن و گرنه دیگه حوصله یک آدم بد اخلاق رو نداشتم، حالا باز بگین چرا از انگلیسی ها تعریف می کنم والا من که تا حالا با یک انگلیسی بداخلاق و بی حوصله روبرو نشدم همشون با من بی نهایت مؤدب و خوش رفتارن شایدم این از شانس خوب من باشه بالاخره بین اینا هم همه جور آدم هست ) همسر هم اجازه داشت بیاد داخل، دکتر دستگاهش رو حرکت داد و یک دفعه مونیتورش رو به طرفم گرفت و گفت این بچه شماست و 8 هفته هم داره!! خدای من یک موجود کوچولو رو می دیدیم که قلبش هم می زد، گفتم این قلبشه؟!! خندید و گفت آره ... اصلاً فکرش رو هم نمی کردیم که الان قلبش شکل گرفته باشه چون نمی دونستم دقیقاً چه مدت از بارداریم می گذره و خیلی تعجب کردم وقتی گفت 8 هفته فکر می کردم یک ماه یا نهایت یک ماه و نیم باشه، حس خارق العاده ای بود باورنکردنی ...
دکتر همه چیز رو چک کرد و گفت خوشبختانه همه چیز نرماله و due date ( زمان تقریبی زایمان ) رو هم 22 آگست تشخیص داد.
اومدیم بیرون و تمام راه با ذوق و شوق در مورد بچه و روزهای زیبای آینده حرف می زدیم، بارون نم نم می بارید و حالمون خیلی خوش بود ...
امروز دوباره رفتیم پیش GP ( پزشک عمومی ) و نتیجه سونوگرافی رو نشونش دادیم که اونم گفت همه چیز خوب و نرماله و نگران هیچی نباشم، طفلک 40 دقیقه تمام با حوصله به تمام سؤالات ریز ما که شامل همه چیز می شد از خواب و خوراک گرفته تا نوشیدنی و ورزش و پیاده روی و ... جواب داد و آخرش هم یک جزوه مفصل در مورد دانستنی های بارداری داد تا بخونم، نکته عجیب این بود که یک دفعه گفت امتحان زبانت رو دادی؟!! گفتم مگه هنوز یادتونه؟! ( آخه پارسال پیش همین دکتر رفته بودم و اونجا بهش گفته بودم دارم برای زبان می خونم ) گفت من نه اما همه چیز رو توی فایل مخصوص تو در کامپیوترم دارم!! برام سؤال شد واقعاً این مسأله چه اهمیتی داشته که وارد پرونده ام کرده؟! یعنی تا این حد می خوان بدونن فکر آدم مشغول چه چیزیه و دغدغه آدم چیه؟ شاید هم دلیل دیگه ای داشته اما ازش نپرسیدم فکر کردم شاید مؤدبانه نباشه.
بهش گفتم می شه برای من یک میدوایف انگلیسی تعیین کنید نه هندی چون من لهجه اونا رو درست متوجه نمی شم، اون گفت من نمی تونم چنین چیزی رو از بیمارستان بخوام این کار مصداق discrimination ( تبعیض نژادی ) هست!
هرچند برای لهجه درکتون می کنم و می تونم فقط همین رو بگم که اینجا بیشتر میدوایف ها بریتیش هستن که یه خورده خیالم راحت شد، با خودم گفتم بابا بی خیال یعنی اینقدر براتون برابری آدم ها و عدم تبعیض مهمه؟ حالا خوبه گفتم منظورم لهجه اش بود نه مسأله نژادی.
خلاصه که این آقای دکتر هم کلی با آرامش و حوصله با من صحبت کرد و به قدری هم من و هم همسر آرامش گرفتیم که دوست داشتم بازم حرف بزنه مثل یک روانشناس بود، می دونید وقتی آدم تنها باشه غریب باشه بین مردم خودش و خانواده خودش نباشه، بیشتر احساس ناامنی و نگرانی می کنه هر چیزی هم ممکنه این حس ناامنی رو به وجود بیاره حتی یک سرماخوردگی ساده یا حتی خراب شدن شیر آب یا روشن نشدن چراغ دستشویی چون آدم احساس می کنه توی یک نقطه از دنیا ایستاده و مردم غریبه دارن تند و تند از کنارش رد می شن و هیچ کسی نیست که مواظبش باشه بهش توجه کنه اگه مشکلی پیش اومد دستش رو بگیره این چیزی رو که می گم فقط کسانی که خارج از کشور هستن می تونن درک کنن و این بخشی از همون طعم غربتی هست که ماها می چشیم مخصوصاً کسانی که سال های زیادی نیست که از کشور خارج شدن، من واقعاً نیاز داشتم به حرفای یک نفر یک غریبه یکی از خودشون که مطمئن بشم اینجا هم اینا هستن براشون مهم هستیم و نهایت تلاششون رو می کنن که این مرحله از زندگی رو هم با خوبی و بدون مشکل بگذرونیم و همه چیز رو دقیقاً زیر نظر دارن.
الانم خونه هستم، و باز هم دارم به حرفای دکتر فکر می کنم وقتی دست هاش رو برام به حالت در آغوش گرفتن بچه در آورد و گفت روزی می رسه که بچه ات رو اینطوری در آغوش می گیری و با خودت می گی: wooow این بچه مال منه فقط مال من و بعد می بینی تمام این ناراحتی ها، تهوع ها دل درد و کمردردها در برابر این هدیه، این بچه هیچ بوده و ارزشش رو داشته، به اون روز فکر کن به روزی که وقتی در رو باز می کنی و وارد خونه می شی بچه ات بدوئه بیاد توی بغلت ... و من همونجا اون حس شگفت انگیز رو احساس کردم، به صورت خندون همسرم نگاه کردم که از حس پدری سرشار شده بود و در حالی که صورتش از تصور اون لحظات زیبا قرمز شده بود با لبخند به دکتر نگاه می کرد، منم لبخند زدم و با خودم فکر کردم آره ما واقعاً داریم مامان و بابا می شیم چه دنیای شگفت انگیز و ناشناخته ای ...
