پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
الان اینقدر خوشحالم و انرژی دارم که حد نداره. امروز بالاخره جریان بچه رو به خانواده همسر گفتیم، خیلی وقت بود می خواستیم بگیم اما همشون رو با هم پیدا نمی کردیم تفاوت ساعت هم باعث شده بود که وقتایی که ما بیداریم مامان و بابای همسر خواب باشن و وقتایی که اونا بیدارن ما خواب باشیم البته اونا ساعت خوابشون یه خورده عجیبه، جمعه ها هم که تعطیلی اونا بود باز روز کاری ما بود و همسر خونه نبود خلاصه یه وضعی! امروز یه دفعه همسر گفت بدو که مامان و بابام هر دوشون توی اووو هستن دلم می خواست وقتی خبر رو بهشون می دیم من و همسر کنار هم باشیم اما چاره ای نبود اگه این فرصت رو هم از دست می دادیم معلوم نبود دیگه کی بتونیم.
آنلاین شدم جالب بود من خونه بودم همسر دانشگاه، مامان و بابا و داداش مجرد همسر خونه خودشون، خواهرش هم خونه خودش! هنوز دو نفر غایب بودن که کاریش نمی شد کرد! همگی به هم وبکم دادیم و شروع کردیم به حال و احوال وای که چقدر از دیدنشون خوشحال شدم و حس کردم یک دنیا دلم براشون تنگ شده وقتی گفتن چه خبرا؟ گفتم دیگه از این به بعد برای اومدنتون یک دلیل دیگه هم دارید، یهو ساکت شدن شاید دلشون می خواست بهشون بگم که داریم بچه دار می شیم انتظار رو توی صورتشون می شد دید یک لحظه به ذهنم رسید شیطنت کنم و یک چیزی بگم که اهمیتی نداشته باشه و حالشون گرفته بشه اما دلم براشون سوخت و یه دفعه گفتم چون دارید نوه دار می شید
...
یهو هر دوشون از روی صندلی تکون خوردن و چهره شون پر از لبخند و خوشحالی شد، بابای همسر میکروفونش رو ناخودآگاه آورد بالا دوباره برد پایین و یه دفعه دوتاییشون گفتن خدا رو شکرررر .... همسر برام تایپ کرد چهره هاشون رو ببین ... برام جالب بود بابای همسر از اون مردهاییه که زیاد احساساتش رو توی صورتش نشون نمی ده اما وقتی موضوع رو شنید به طرز عجیب و البته دلنشینی صورتش پر از لبخند و احساس شد، چقدر برام خوشایند بود. مامان می گفت چقدر دلش می خواسته زودتر این خبر رو بشنوه چون دیگه داشته ناامید می شده! ... جان؟!
گفتم مامان جان مگه ما چند وقته ازدواج کردیم؟! حالا خوبه تازه نوه دار شدین ها ( خواهر همسر تازه زایمان کرده ) گفت آخه هر کسی رو می دیدم نوه داشت اما شماها معلوم نبود کی بچه دار شین نوه هم با نوه فرق داره هر کسی جای خودش رو داره! دیدم خیلی شوق داره دیگه هیچی نگفتم اما می خواستم بگم اگه ما کلاً نمی خواستیم بچه دار بشیم شما می خواستین چکار کنین پس؟ فکر می کنم کچل می شدیم اینقدر که همه ازمون می پرسیدن.
اونا همسر رو خیلی دوست دارن یه جور خاص، پسر بزرگشونه و آشکارا جلوی همه بیشتر تحویلش می گرفتن معلومه که این مغز بادوم براشون یه جور دیگه خوردن داشت! خلاصه که کلی با هم حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم برام جالب بود که همسر می گفت تا قبل از اینکه تو بیای من باهاشون چند دقیقه حرف زده بودم بعد بابام گفته بود من خیلی خسته ام باید برم بخوابم که ازش خواستم بمونه تا تو بیای بعد وقتی من اومدم بابا نمی رفت یعنی هی حرف می زد بعد خداحافظی می کرد بره بخوابه و می رفت، من فکر می کردم رفته اما انگار دلش نمی اومد و پشت لپ تاپ ایستاده بود و حرف های ما رو گوش می داد چون باز یهو می اومد تو بحث
مخصوصاً وقتی صحبت لباس های کوچولوی نی نی شد و داشتیم با مامان قربون صدقه قد و بالای لباس های یک وجبی می رفتیم یه دفعه از اون پشت دوباره اومد و گفت اصلاً لازم نیست شما هیچی بخرید ما خودمون همه چیز براتون می خریم و می فرستیم! فکر کنم می خوان به نوه پسریشون سیسمونی بدن! حالا هر چی من می گفتم شما چرا آخه؟ کوتاه هم نمی اومد، الهی بگردم معلومه یه هچنین مردی خیلی سر ذوق اومده که اینطوری هی می اومد تو بحثا و بیشتر از همه هم حرف می زد اصلاً یادش رفته بود باید بره بخوابه تا برای 4 صبح فردا بیدار بشه! گاهی اون میون من و همسر اینا رو برای هم تایپ می کردیم و می خندیدیم همسر بیشتر شنونده بود چون نمی تونست از دانشگاه بلند صحبت کنه گاهی حرف هاش رو برای من می نوشت.
می دونین خانواده من خیلی اهل ابراز احساسات و هیجانات هستن یعنی وقتی این خبر رو به اونا دادم همونطور که انتظارش رو داشتم جیغ و داد شادمانه همشون رفت هوا حتی داداشم که خودش داره بچه دار می شه، مامانم همونطور که تلفن دستش بود سجده شکر به جا آورد بابام هم همینطور، خواهرم از هیجان صداش می لرزید و خودش رو خاله صدا می کرد اما خانواده همسر اینطور نیستن، یعنی برای هیچ چیزی زیاد هیجان زده نمی شن برای همین انتظار اینهمه ابراز هیجان رو نداشتم، خیلی لذت بخش بود.
خلاصه که یک انگیزه بیشتر گرفتن که برن دنبال ویزاشون و زودی بیان، ببینیم بالاخره طلسم شکسته می شه یا نه؟
بابا کلی در مورد شناسنامه و پاسپورت بچه با من حرف زد هرچند حرف هاش سندیت نداشت و بیشتر دلداری بود تا قوانین جاری اما واقعاً آرامش گرفتم من همیشه از شنیدن صحبت هاش آروم می شم هر وقت مانعی برای خروج از کشور پیش می اومد بابا باهامون حرف می زد و آروممون می کرد به نظرم باید روانشناس می شد چون کلامش گیراست، چقدر دلم می خواد زودتر دوتاشون بیان و توی محبت بهشون سنگ تموم بذارم.
آخ که من الان اینقدر حالم خوبه که می خوام برم آشپزخونه و برای روز تعطیلمون پیراشکی درست کنم اونقدر هم روش پنیر بریزم که کلی کش بیاد! هورااااااا ...
امروز ماه سوم ( هفته 12 ) هم تموم شد و من و نی نی وارد ماه چهارم ( هفته 13 ) شدیم، نی نی الان باید حدود 6.7 سانتی متر قد و حدود 23 گرم هم وزن داشته باشه، جان مامانی تو
. شکمم داره بزرگتر می شه و البته سفت تر! معلومه جوجه برای خودش کلی حفاظ درست کرده تا بهش ضربه وارد نشه شیطون مامان مواظب خودش هست!
امروز این ویدئو رو که مربوط به همین روزهای رشدش می شه دیدم و با دیدنش بغض گلوم رو گرفت خدایا تو کی هستی چی هستی که اینقدر توانایی؟ اینطور معجزه می کنی؟ همه چیز از دو تا سلول شروع می شه که حتی با چشم هم دیده نمی شن اون وقت بعد از فقط چند هفته یک انسان خلق شده که کلیه و چشم و گوش و دستگاه گردش خون و ... داره، من فقط می تونم در برابر عظمتت سر تعظیم فرود بیارم، کاش به همه کسانی که توانایی مواظبت از این هدیه الهی رو دارن و آرزوش رو هم دارن این نعمتت رو بدی، انتظار بد دردیه ...
باز هم شکرت می کنم ...
نی نی در هفته 13

امروز ساعت 3 با میدوایفم قرار داشتم، از خواب که بلند شدم رفتم دوش گرفتم بعد هم اومدم نشستم به خوندن بقیه کتابچه 70 صفحه ای که به همسر داده بود چون این دو روز تعطیلی وقت زیادی برای این کار پیدا نکردم. اطلاعات خوبی گرفتم و کم کم زمان رفتن رسید هیچی نمی تونستم بخورم باز هم تهوع ... غذا رو توی یک ظرف کشیدم و با یکی دو مدل میوه گذاشتم توی کیفم تا بعد از ملاقات، برم دانشگاه و اونجا بخورم هرچند خیلی دیر می شد اما چاره ای نبود.
با همسر جلوی در دانشگاهش قرار گذاشتم همدیگه رو دیدیم و به طرف کلینیک راه افتادیم تا حالا اونجا نرفته بودیم نزدیک دانشگاه بود اما تابلوش رو پیدا نمی کردیم داشتم آدرس رو یک بار دیگه از توی نامه مرور می کردم که یک مرد انگلیسی اومد جلو و گفت می تونم کمکتون کنم؟ گفتیم می خوایم بریم به این آدرس اما اونم درست مطمئن نبود! یعنی جلوی همون ساختمون ایستاده بودیم اما تابلو نداشت و درش هم بسته بود و نمی دونستیم باید از کجا وارد بشیم تا حداقل ازشون سؤال بپرسیم. ازش تشکر کردیم و رفتیم از یکی دیگه بپرسیم یک دقیقه بعد همون مرد دنبالمون دوید و صدامون کرد برگشتم طرفش سگش شروع کرد به پارس کردن ترسیدم و عقب رفتم خندید و گفت کاری با شما نداره و برای اینکه دیگه نترسم بیچاره رو زد زیر بغلش! گفت راه ورودی رو پیدا کرده و خودش باهامون اومد و نشونمون داد، سگه رو که به خاطر سرما جلیقه مخصوص تنش کرده بود همچنان زیر بغلش زده بود و با ما می اومد صحنه خنده داری شده بود بیچاره سگه
.
رفتیم داخل و پذیرش گفت باید مدتی منتظر بمونیم. بالاخره میدوایفم اومد و از ما خواست بریم به اتاقش، یک خانم جوون سیاه پوست بود حدود 35 ساله خوش برخورد و لبخند به لب که خوشبختانه گویا همینجا بزرگ شده بود چون کاملاً بریتیش حرف می زد و مشکلی با لهجه اش نداشتم، چی از این بهتر؟
نشستیم و کلی باهامون حرف زد همه چیز رو تا ماه آخر توضیح داد همه آزمایشات و اسکن هایی که باید می دادم حتی در مورد بیمارستانی که قرار بود اونجا زایمان انجام بشه ... یک چیزی یه خورده نگرانمون کرد گفت با ما چند بار تماس گرفته بوده تا زودتر برای اسکن خاص این روزها بریم که بررسی جنین از نظر احتمال ابتلا به سندروم داون بوده اما نتونسته به ما دسترسی پیدا کنه و حالا هم برای این کار دیر شده چون جنین بزرگتر شده
اما گفت می تونه ازم آزمایش خون بگیره که تا حدودی اینو نشون می ده ولی به اون دقت نیست چهره مون رفت توی هم یه خورده فکر کرد تقویمش رو درآورد و بر اساس تاریخ زایمان دقیق حساب کرد و گفت شاید بشه هنوز یک کاری کرد من خودم با بیمارستان تماس می گیرم هرچند اونا به این زودی وقت نمی دن اما شرایطت رو توضیح می دم همین امشب هم تماس گرفت اما اونا نبودن قرار شد فردا دوباره زنگ بزنه و خبرش رو بهم بده خدا کنه بتونم برم این اسکن رو انجام بدم تا خیال هر دومون راحت بشه.
بعد برام پرونده درست کرد و باز کلی اطلاعات از سابقه بیماری و سلامتی خودم و خانواده و اقوامم گرفت و وارد کرد دو تا آزمایش هم گرفت یکی ادرار و یکی هم خون وای سه تا سرنگ پر ... از صبح هم چیز زیادی نخورده بودم می ترسیدم سرم گیج بره که البته نرفت! کلاً مامان مقاومی شدم
دو سه تا کتابچه قطور دیگه هم بهم داد که بخونم دوباره کارم دراومد هرچند واقعاً این جزوه های راهنماشون پر از اطلاعات خوب برای مادر هستن و حتماً باید وقت بذارم برای خوندنشون.
وزنم رو که گرفت 50 کیلو بودم یعنی توی این مدت اینقدر که کم غذا خوردم دو کیلو هم کم کردم همه توی بارداریشون وزن اضافه می کنن من کم کردم
البته گفت ایرادی نداره این حالت تهوعت هم به زودی خوب می شه و از اون به بعد وزنت بیشتر می شه بهش گفتم باید چکار کنم برای این تهوع؟ اولین حرفش ginger ( زنجبیل ) بود همون حرفی که یه تعدادی از شما هم گفتید، البته من دو سه روزه دارم زنجبیل دم کرده به علاوه بیسکوئیتش رو می خورم و باید بگم واقعاً تأثیر مثبت داره. برای مصرف ب6 زیاد موافق نبود و گفت بهتره از راه غذا تأمینش کنم همچنین آهن که این یکی رو هم اجازه نداد سر خود بخورم باید جواب آزمایش خونم بیاد تا مطمئن بشم سطح آهن بدنم کافیه یا نه ( اینا رو با جزئیات نوشتم برای دوستانی که باردار هستن تا نظر دکترهای اینجا رو هم نسبت به ویتامین های مکمل بدونن ).
دو سه روزه سرما خوردم توی خونه شربت و قرص سرماخوردگی داشتم اما روشون نوشته بود در صورت بارداری با پزشکتون مشورت کنید ( با اینکه یکیشونم گیاهیه ) اینا رو امروز برده بودم و بهش نشون دادم وقتی دید گفت نه اصلاً نباید اینا رو بخوری به خاطر این ترکیباتی که در ساختشون استفاده شده و باید از این به بعد برای هر دارویی که می خوای استفاده کنی حتماً با دکتر داروساز مشورت کنی. خوب شد این چند روز گلو درد و سردرد رو تحمل کردم و بیخودی دارو نخوردم حالا تا برم داروخونه باید این سرفه ها رو که باعث تهوع بیشتر می شن تحمل کنم دیشب که تا صبح داشتم سرفه می کردم صبح ماهیچه های شکمم درد می کرد بیچاره نی نی حتماً دیشب نتونسته درست بخوابه اینقدر که تکون خورده، ببخشید جوجه کوچولوی من تقصیر این باباییه که هی می ره دانشگاه سرما می خوره بعد میاد به من منتقل می کنه تازه آخرشم می گه کی من؟!
یک چیزی برام جالب بود سلینا ( میدوایفم ) وقتی داشت برام پرونده درست می کرد از دینم پرسید گفتم اسلام پرسید آیا برات مهمه که کسی که زایمانت رو انجام می ده مرد باشه یا زن؟! گفتم نه اصلاً دکتر من در ایران هم مرد بود همسر هم تأکید کرد هیچ اشکالی نداره اونم اینا رو وارد پرونده ام کرد برام عجیب بود که پرسش نامه شون چقدر بر مبنای اعتقادات دینی قومیت های گوناگون طراحی شده ( واقعاً چرا بعضی خانم ها اصرار دارن که به هیچ عنوان پیش متخصص مرد نرن؟ خجالت؟ به نظر من که پزشک محرم آدمه مرد و زن نداره برای یک پزشک جنسیت مریض مطرح نیست و به اون فقط به چشم کسی نگاه می کنه که بیماره یا نیازمند رسیدگیه نه یک زن اون چیزی که مهمه فقط میزان دانش و تجربه شه کاش اینقدر نگاه خانم ها مخصوصاً خانم های ایرانی به این قضیه جنسیتی نبود البته باید بگم خودم هم اوایل با این قضیه مشکل داشتم اما تونستم برای خودم حلش کنم الان نگاهم کاملاً عوض شده ).
یک چیز جالب دیگه این بود که سلینا نمی تونست اسمم رو درست تلفظ کنه چند بار هم تکرار کرد آخرش هم نتونست گفت باید تمرین کنه همسر هم بهش گفت می تونین همسر من رو امی صدا کنین!! اونم گفت اوه این خیلی بهتره اسم راحت و خوبیه از اون به بعد همش امی صدام می کرد! اینم از مزایای وبلاگ نویسی و داشتن اسم وبلاگی! فکر کنم برم ایران هر کسی اسم واقعیم رو صدا کنه برام تا مدتی غریب باشه چون خیلی وقته کسی به اون اسم صدام نکرده! حالا هم که 7_6 ماه قراره برم پیش سلینا و همش براش امی هستم کاش می شد با این اسم دوباره شناسنامه بگیرم بهش خیلی عادت کردم باید برای انتخاب اسم نی نی خیلی دقت کنیم تا اسمی باشه که انگلیسی زبان ها هم بتونن درست تلفظش کنن و مثل من نیازمند نیک نیم نشه.
یک ساعت و 20 دقیقه پیش سلینا بودیم و کلی چیز ازش یاد گرفتیم رسیدم خونه بهش ایمیل زدم تا یادآوری کنم فردا منتظر نتیجه تماسش با بیمارستان هستم خدا کنه بتونم توی دو سه روز آینده اون اسکن رو هم انجام بدم خیلی مهمه.
پ.ن. 1 : فردا 14 فوریه و روز ولن//تا..ینه به همه دوستان خوبم که این روزها در هوای عشق نفس می کشن تبریک می گم و آرزو می کنم کسانی هم که تا به حال عشق حقیقی خودشون رو پیدا نکردن زودتر بتونن به نیمه گمشده شون برسن؛ اینجا هم پر شده از قلب و شکلات و تبلیغات برای خرید هدیه های مخصوص این روز.
پ.ن. 2 : خواسته بودید فیلم هایی که می بینم و خوشم میاد رو معرفی کنم، به نظرم این چیزا خیلی سلیقه ایه ممکنه من فیلمی رو معرفی کنم اما برای شما جالب نباشه اما در هر صورت در دو روز گذشته دو تا فیلم و یک انیمیشن دیدیم. فیلم ها هر دو عالی بودن:
Atonement: نمی دونم به فارسی چی ترجمه اش کردن اما فکر کنم بهترین لغت « تقاص » باشه. فیلم محصول 2007 انگلستان و فرانسه هست و داستان در مورد دختر و پسریه که عاشق همدیگه هستن اما به خاطر یک اتفاق و شهادت خواهر 13 ساله دختر در دادگاه در مورد اون واقعه سال ها از هم دور می افتن بعد ... رتبه فیلم در سایت IMDb بالاست ( 7.8 ) لهجه شون بریتیشه و برای تقویت زبان خیلی خوبه و کلاً فیلم تأثیرگذاریه.
بعدی Broken Flowers ( گل های شکسته ) هست محصول 2005 آمریکا و فرانسه، رتبه اش هم 7.2، داستان فیلم در مورد مردی تنهاست که با وجود داشتن دوست دخترهای مختلف در جوانی ازدواج نمی کنه و در میان سالی روزگار رو به تنهایی می گذرونه اما یک روز نامه ای بی نام و نشون از یکی از دوست دخترهای قدیمیش به دستش می رسه که می گه ازش پسری 20 ساله داره که داره میاد تا ببیندش ... این فیلم هم ژانر رومنس داره و تأثیرگذاره.
انیمیشن Dragon Hunters ( شکارچیان اژدها ) با رتبه 6.7 محصول چند تا کشور در سال 2008 هست که البته ما از ژانر بیش از حد تخیلیش خوشمون نیومد.
______________________________________________________
بعداً نوشت:
امروز دوباره با سلینا تماس گرفتیم گفت به بیمارستان زنگ زده اما اونا تا دو هفته دیگه به هیچ عنوان وقت ندارن حتی کلی خانم باردار اسمشون رو رزرو کردن که در صورتی که کسی وقتش رو کنسل کرد اونا برن، نمی دونم توی این شهر به این کوچیکی مگه چند نفر باردار هستن؟ دیگه نمی شه کاریش کرد فقط باید به جواب آزمایش خون دلمون رو خوش کنیم، آه نه
.
داره برف ریزی می باره، چه عجب بالاخره ما هم امسال چشممون به جمالش روشن شد، یادمه پارسال 2 دسامبر برف اومد و این موقع ها دیگه هوا داشت ملایم می شد اما امسال توی این تاریخ ( 9 فوریه ) تازه شروع شده معلوم نیست کی هوا می خواد گرم بشه؟
رفتم پشت پنجره و به برف های ریز خوشگل نگاه کردم که زیر نور چراغ های توی کوچه به شدت ولی ریز می باریدن و یواش یواش همه چیز رو زیر خودشون مدفون می کردن هیچ کس هم توی خیابون نبود فردا صبح معلوم نیست کلی برف روی زمین نشسته یا همینا هم آب شده، دلم الان یک رمان می خواد که یک شب برفی زمستونی رو تصویر کرده باشه نویسنده اش هم ترجیحاً روس باشه که توی همون آب و هوای یخبندونی زندگی کرده باشه تا توصیفاتش ملموس و واقعی باشه یکی مثل چخوف دلم برای داستان های کوتاهش تنگ شده، حیف که خوندن از اینترنت نمی چسبه تا دوباره بخونمشون اون سال ها زمستونا می رفتم زیر پتو و برای خودم اینطور رمان ها یا داستان ها رو می خوندم و از خوندنشون هم سردم می شد کلی می چسبید یادش به خیر.
شکمم هنوز صافه! البته صاف صاف دیگه نیست و یه خورده برجسته شده اما خیلی کم، دوست دارم زودی بزرگ بشه و برم برای خودم لباس حاملگی بخرم باید خیلی هیجان انگیز باشه
می دونم در اون صورت دیگه باربی نخواهم بود و باید برای همیشه اون خط هایی که روی شکمم می افته رو نگاه کنم و احیاناً حسرت اون شکم صاف و بی خط دوره قبل از بارداری رو بخورم اما فکر کنم اینم قشنگه یه نشونه است نشونه مادر شدن و در آینده هر وقت به اون خط ها نگاه می کنم یاد این روزها می افتم یاد این 9 ماه که من و نی نی همیشه و همه جا با هم بودیم با هم می خوابیدیم با هم غذا می خوردیم با هم راه می رفتیم ... تمام روز نی نی رو با خودم دارم تمام روز بهش فکر می کنم به این که الان توی شکممه و معلوم نیست داره چکار می کنه؟ از فکرم لحظه ای بیرون نمیاد خیلی لذت بخشه وقتی به این فکر می کنم که الان بدن من حکم یک آشیونه رو برای این جوجه داره، یک آشیونه گرم و نرم با همه امکانات دلم از شادی و هیجان لبریز می شه، اگه جای همسر بودم به اون دو تا حسودی می کردم که همیشه با همن اما من نیستم نمی دونم شاید همسر هم حسودی می کنه اما به روی خودش نمیاره.
گاهی در مورد جنسیت بچه با هم حرف می زنیم هیچ کدوم روی جنسیت خاصی تأکید نداریم و برای ما همین که سالم باشه از همه چیز مهم تره اما اگه به انتخاب ما باشه من ترجیح می دم پسر باشه اما اون دختر رو ترجیح می ده! من می گم پسرا اکثراً مامانی می شن اونم می گه دخترا بابایی می شن! خلاصه با هم رقابت داریم که کدوم یکی می تونیم خودمون رو بیشتر تو دل بچه جا کنیم اصلاً قضیه یه جورایی حیثیتی شده! از طرفی من فکر می کنم دخترا به سن بلوغ که می رسن اکثراً با مامانشون اختلاف پیدا می کنن چون می خوان هرطور هست خودشون رو بزرگ و جذاب نشون بدن و هر کاری لازم باشه برای رسیدن به این هدف انجام می دن و این یه خورده واسه مامانا سنگینه چون خودشون رو پیر احساس می کنن و اینکه الان دیگه دخترشون جای اونا رو گرفته برای همین امر و نهی ها شروع می شه که آخرش می رسه به قهر و دلخوری! ( اشتباه فکر می کنم؟ ) حالا شاید پسرا هم با باباهاشون همچین درگیری هایی پیدا کنن اما در این صورت به من ربط نداره این دو تا خودشون از پس هم برمیان منم مظلومانه یه طوری حرف می زنم که هم دل پدر رو به دست بیارم و هم دل پسر رو و چهره شیرین هفته هم بی چک و چونه خودم می شم
!! ( چهره شیرین بود دیگه نه؟! ).
خوب گویا این تهوع یه خورده آخر شبی منو خجسته کرده! ببین چه فکرایی که نمی کنم امروز هم حالم خوب نبود با اینکه توی هفته 12 باید کم کم بهتر بشم در مورد من گویا برعکس شده می ترسم از این هم بدتر بشه این دو روز که خیلی بد بوده و لحظات سختی رو گذروندم به توصیه شما همسر برام دو سه بسته بیسکوییت خریده تا فردا ناشتا بخورم ببینم برای من تأثیر داره یا نه خدا کنه حالم زودتر خوب بشه این خیلی بده که حتی نتونی درست آب بخوری و با نگاه کردن به غذا و حس کردن بوش بدویی توی دستشویی خوردنش هم برات بشه یک عذاب الیم، الان حتی نتونستم مسواک بزنم یعنی نمی تونستم دهنم رو باز کنم باز کردن همان و ببخشید بالا آوردن همان، تصمیم گرفتم چند خط از امروز بنویسم تا حواسم پرت بشه بهتره برم ببینم بالاخره این کار ساده رو هم می تونم انجام بدم یا نه؟ تازه دارم می فهمم این که می گن بهشت زیر پای مادرانه یعنی چی؟ الان همسر کدوم یکی از این سختی ها رو تجربه می کنه؟ خیلی راحت زندگیش رو می کنه و چند ماه دیگه میاد بیمارستان و بدون تحمل هیچ دردی بچه اش رو در آغوش می گیره اون وقت ما اینقدر سختی می کشیم فامیلی پدر می ره توی شناسنامه بچه چقدر ظالمانه
نمی دونم کدوم آدم از خود متشکری همچنین قانونی وضع کرده؟ مدیونین اگه فکر کنین مرد بوده! حالا یکی یا یک گروهی این کار رو کردن نسل های بعد نباید این قانون خودخواهانه رو اصلاح کنن؟
*****
آخ جون بهترین لحظه شبانه روز رسیده، من و نی نی می ریم که دراز بکشیم و فیلم ببینیم شب شما هم خوش ...
امروز حالم زیاد خوش نبود، از صبح باز تهوع های زیاد برگشته بود چیز زیادی تا این لحظه نتونستم بخورم حتی بطری آبم نصفه هم نشده، نمی دونم چرا اینطوری می شه چند روزی بهتر می شم اما یه دفعه یه روز این حالت ها با همون شدت برمی گرده.
صبحانه ساعت 12 ظهر! اونم فقط یک لیوان شیر عسل ناهار ساعت 4 بعد از ظهر میوه هم فقط یک سیب همین و بس ... برای همین الان بی حسم حتی نتونستم درس بخونم همش خوابیده بودم اما خوابم نمی برد امروز کلاً ذهنم تعطیل شده نتونستم چیز جدیدی بخونم فقط یک کتاب رو خوندم اونم با کلی وقت اضافه باید تمام کتاب هام رو از روی تخت جمع کنم نگاه کردن بهشون فقط یادم میاره که کلی بخش نخونده برای امروز روی هم تلنبار شده که باید بعداً جورش رو بکشم.
حالا همه اینا به کنار یکی بیاد جلوی این همسر رو بگیره! خیلی رفته تو جو بابا بودن! من اگه احساس خستگی و بی حالی می کنم حق دارم اما اون دیگه چرا؟! امروز هر چی بهش می گفتم خسته ام و می خوام بخوابم اونم برای من آیکون خستگی و خمیازه می فرستاد و می گفت منم همینطور! حالا هم که داره دو ساعت زودتر برمی گرده خونه، فکر کنم دو تایی بچه رو بارداریم
! به نظرم این حالت هاش یعنی به منم توجه کن! آره منم دارم بابا می شم منم احتیاج به محبت ویژه دارم این فقط تو نیستی که فرق کردی منم عوض شدم ...
در شرایط عادی اگر سرم به کار خودم گرم می شد همسر فوری یه جوری توجه منو به خودش جلب می کرد که یعنی بهم توجه کن و منم حسابی لوسش می کردم حالا که دیگه داره برای خودش بابا می شه دیگه هیچی، لابد فکر می کنه اون رو دیگه از یاد بردم یا برام کمرنگ شده باید حواسم باشه یه طوری باهاش رفتار کنم که بدونه هنوزم همون جایگاه و بلکه بالاتر رو در قلب من داره و بچه هیچ وقت نمی تونه ما رو از هم جدا کنه این فقط ما نیستیم که اینطور وقت ها احتیاج به توجه و محبت بیشتر داریم اونا هم همینطورن ولی شکل بیان احساسشون با ما فرق داره قربونش بشم با این جلب توجه کردناش خیلی بانمکه توی دلم به کاراش می خندم اما بدون این که به روش بیارم نازش رو می خرم تا احساس امنیت کنه نمی دونم وقتی بچه بیاد می خواد چکار کنه؟ دوست دارم حسادت هاش رو ببینم، باید خیلی دیدنی باشه!
پ.ن. : اینکه من یه مدته فقط دارم از بچه می نویسم خسته کننده شده؟ آخه الان دنیای من پر شده از رنگ و بوی بچه و نمی تونم به چیز دیگه ای فکر کنم، این پست رو هم نوشتم که بعدها یادم بمونه روزهایی هم در بارداری داشتم که برام سخت گذشتن یه روزی مثل امروز ... اما باز هم خدا رو شکر که کارم به بیمارستان نکشیده، امیدوارم نی نی سال های بعد یادش نره مامانش چقدر دوستش داشته که این روزها رو به عشق دیدنش تحمل کرده شاید در آینده وبلاگم رو بهش نشون دادم تا احساسات منو وقتی هنوز به دنیا نیومده بوده بخونه و بفهمه چقدر برام عزیز بوده.
___________
پست قبل رو در اولین دقایق روز چهارشنبه نوشتم یعنی 12 شب به بعد و این پست مربوط به خود چهارشنبه است برای همین تاریخشون یکیه اما یکیش رو در مورد شب نوشتم یکیش رو در مورد سرتاسر روز.
من باید باز بخوابم بنزینم تموم شد.