من و همسرم در اروپا
اینجا دفترچه خاطرات منه و می نویسم تا همه چیز برای همیشه در یادم بمونه.

ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

الان اینقدر خوشحالم و انرژی دارم که حد نداره. امروز بالاخره جریان بچه رو به خانواده همسر گفتیم، خیلی وقت بود می خواستیم بگیم اما همشون رو با هم پیدا نمی کردیم تفاوت ساعت هم باعث شده بود که وقتایی که ما بیداریم مامان و بابای همسر خواب باشن و وقتایی که اونا بیدارن ما خواب باشیم البته اونا ساعت خوابشون یه خورده عجیبه، جمعه ها هم که تعطیلی اونا بود باز روز کاری ما بود و همسر خونه نبود خلاصه یه وضعی! امروز یه دفعه همسر گفت بدو که مامان و بابام هر دوشون توی اووو هستن دلم می خواست وقتی خبر رو بهشون می دیم من و همسر کنار هم باشیم اما چاره ای نبود اگه این فرصت رو هم از دست می دادیم معلوم نبود دیگه کی بتونیم.

آنلاین شدم جالب بود من خونه بودم همسر دانشگاه، مامان و بابا و داداش مجرد همسر خونه خودشون، خواهرش هم خونه خودش! هنوز دو نفر غایب بودن که کاریش نمی شد کرد! همگی به هم وبکم دادیم و شروع کردیم به حال و احوال وای که چقدر از دیدنشون خوشحال شدم و حس کردم یک دنیا دلم براشون تنگ شده وقتی گفتن چه خبرا؟ گفتم دیگه از این به بعد برای اومدنتون یک دلیل دیگه هم دارید، یهو ساکت شدن شاید دلشون می خواست بهشون بگم که داریم بچه دار می شیم انتظار رو توی صورتشون می شد دید یک لحظه به ذهنم رسید شیطنت کنم و یک چیزی بگم که اهمیتی نداشته باشه و حالشون گرفته بشه اما دلم براشون سوخت و یه دفعه گفتم چون دارید نوه دار می شید  ...

یهو هر دوشون از روی صندلی تکون خوردن و چهره شون پر از لبخند و خوشحالی شد، بابای همسر میکروفونش رو ناخودآگاه آورد بالا دوباره برد پایین و یه دفعه دوتاییشون گفتن خدا رو شکرررر .... همسر برام تایپ کرد چهره هاشون رو ببین ... برام جالب بود بابای همسر از اون مردهاییه که زیاد احساساتش رو توی صورتش نشون نمی ده اما وقتی موضوع رو شنید به طرز عجیب و البته دلنشینی صورتش پر از لبخند و احساس شد، چقدر برام خوشایند بود. مامان می گفت چقدر دلش می خواسته زودتر این خبر رو بشنوه چون دیگه داشته ناامید می شده! ... جان؟!  گفتم مامان جان مگه ما چند وقته ازدواج کردیم؟! حالا خوبه تازه نوه دار شدین ها ( خواهر همسر تازه زایمان کرده ) گفت آخه هر کسی رو می دیدم نوه داشت اما شماها معلوم نبود کی بچه دار شین نوه هم با نوه فرق داره هر کسی جای خودش رو داره! دیدم خیلی شوق داره دیگه هیچی نگفتم اما می خواستم بگم اگه ما کلاً نمی خواستیم بچه دار بشیم شما می خواستین چکار کنین پس؟ فکر می کنم کچل می شدیم اینقدر که همه ازمون می پرسیدن.

اونا همسر رو خیلی دوست دارن یه جور خاص، پسر بزرگشونه و آشکارا جلوی همه بیشتر تحویلش می گرفتن معلومه که این مغز بادوم براشون یه جور دیگه خوردن داشت! خلاصه که کلی با هم حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم برام جالب بود که همسر می گفت تا قبل از اینکه تو بیای من باهاشون چند دقیقه حرف زده بودم بعد بابام گفته بود من خیلی خسته ام باید برم بخوابم که ازش خواستم بمونه تا تو بیای بعد وقتی من اومدم بابا نمی رفت یعنی هی حرف می زد بعد خداحافظی می کرد بره بخوابه و می رفت، من فکر می کردم رفته اما انگار دلش نمی اومد و پشت لپ تاپ ایستاده بود و حرف های ما رو گوش می داد چون باز یهو می اومد تو بحث  مخصوصاً وقتی صحبت لباس های کوچولوی نی نی شد و داشتیم با مامان قربون صدقه قد و بالای لباس های یک وجبی می رفتیم یه دفعه از اون پشت دوباره اومد و گفت اصلاً لازم نیست شما هیچی بخرید ما خودمون همه چیز براتون می خریم و می فرستیم! فکر کنم می خوان به نوه پسریشون سیسمونی بدن! حالا هر چی من می گفتم شما چرا آخه؟ کوتاه هم نمی اومد، الهی بگردم معلومه یه هچنین مردی خیلی سر ذوق اومده که اینطوری هی می اومد تو بحثا و بیشتر از همه هم حرف می زد اصلاً یادش رفته بود باید بره بخوابه تا برای 4 صبح فردا بیدار بشه! گاهی اون میون من و همسر اینا رو برای هم تایپ می کردیم و می خندیدیم همسر بیشتر شنونده بود چون نمی تونست از دانشگاه بلند صحبت کنه گاهی حرف هاش رو برای من می نوشت.

می دونین خانواده من خیلی اهل ابراز احساسات و هیجانات هستن یعنی وقتی این خبر رو به اونا دادم همونطور که انتظارش رو داشتم جیغ و داد شادمانه همشون رفت هوا حتی داداشم که خودش داره بچه دار می شه، مامانم همونطور که تلفن دستش بود سجده شکر به جا آورد بابام هم همینطور، خواهرم از هیجان صداش می لرزید و خودش رو خاله صدا می کرد اما خانواده همسر اینطور نیستن، یعنی برای هیچ چیزی زیاد هیجان زده نمی شن برای همین انتظار اینهمه ابراز هیجان رو نداشتم، خیلی لذت بخش بود.

خلاصه که یک انگیزه بیشتر گرفتن که برن دنبال ویزاشون و زودی بیان، ببینیم بالاخره طلسم شکسته می شه یا نه؟

بابا کلی در مورد شناسنامه و پاسپورت بچه با من حرف زد هرچند حرف هاش سندیت نداشت و بیشتر دلداری بود تا قوانین جاری اما واقعاً آرامش گرفتم من همیشه  از شنیدن صحبت هاش آروم می شم هر وقت مانعی برای خروج از کشور پیش می اومد بابا باهامون حرف می زد و آروممون می کرد به نظرم باید روانشناس می شد چون کلامش گیراست، چقدر دلم می خواد زودتر دوتاشون بیان و توی محبت بهشون سنگ تموم بذارم.

آخ که من الان اینقدر حالم خوبه که می خوام برم آشپزخونه و برای روز تعطیلمون پیراشکی درست کنم اونقدر هم روش پنیر بریزم که کلی کش بیاد! هورااااااا ...


نوشته شده در تاریخ جمعه 28 بهمن 1390 توسط امی | 50 نظر