من و همسرم در اروپا
اینجا دفترچه خاطرات منه و می نویسم تا همه چیز برای همیشه در یادم بمونه.

آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

امسال هم تموم شد به همین زودی تا چشم به هم می ذاری عمر می گذره، اول هر سال کلی برای خودمون برنامه می ریزیم که در سال جدید این کار رو می کنیم و اون کار رو اما معلوم نیست آخر سال که بشه چقدر به برنامه ریزی هامون پایبند باقی بمونیم. برای من  سال 90 به چشم به هم زدنی گذشت با اینکه تنها بودیم و دومین سالی بود که  یک زندگی کاملاً متفاوت و مستقل با تمام سختی هاش رو تجربه کردیم اما زود گذشت خیلی زود شاید برای بعضی ها هم دیر گذشته باشه، نمی دونم.

امروز یکشنبه است، سال تحویل قراره روز سه شنبه ساعت 8:44 دقیقه صبح به وقت تهران و ساعت 5:14 دقیقه صبح به وقت انگلیس باشه بنا بر این ما که موقع تحویل سال خوابیم! اونایی که ایران هستن رو نمی دونم اما هر کی بیدار بود اون موقع برای من هم دعای خوب بکنه خوش به حال کسانی که موقع تحویل سال کنار خانواده و عزیزانشون هستن حالا خوبه که امسال برای ما ساعت 5 صبحه و اون موقع خواب هستیم و به نبود خانواده هامون فکر نمی کنیم، قراره سه شنبه برای خودمون بریم بیرون و جشن دو نفره داشته باشیم اما اینجا هیچ حال و هوا و شور و حالی از عید نیست و سه شنبه هم وسط هفته و روز کاریه، خیلی بی مزه است خداییش ...

می خواستم این پست رو بعد از تحویل سال بنویسم اما اینقدر محبت داشتید که از چند روز زودتر به من تبریک گفتید و دیدم بهتره منم زودتر این پست رو بذارم.

سال 1391 رو به همه شما دوستان خوب و عزیز و قدیم و جدید و روشن و خاموشم تبریک می گم و از صمیم قلب از خدا می خوام که هر روز و هر سال برای شما بهتر و زیباتر از دیروز و سال قبل باشه، ان شاالله در سال جدید بتونید به اهداف بزرگ و خوبتون برسید، شادتر باشید و موفق تر و زندگی بیشتر و بیشتر بهتون لبخند بزنه، از کسانی که در پست قبل به من تبریک گفتن هم همینجا تشکر ویژه دارم.

تعطیلات نوروزی زیبایی رو براتون آرزو می کنم، یادتون باشه ماهی قرمز نخرید! زیاد هله هوله نخورید! عیدی خواهر و برادر کوچکتر یا بچه هاتون رو کش نرید! اگه با ماشین شخصی می رید سفر با احتیاط برونید و اگه راننده یکی دیگه است باهاش حرف بزنید تا خوابش نبره! دیگه چی بگم؟ ... آها روز سیزده به در هم مواظب طبیعت باشید.

همه تون رو به خدا می سپارم اینم از آخرین پست سال 1390.

امی

1390/12/28

2012/3/18 ( Mother’s day )


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 اسفند 1390 توسط امی | 34 نظر

یکی از بدترین اتفاقات وبلاگ نویسی اینه که متن پست جدیدت رو بنویسی اما قبل از سند شدن، وبلاگت یا مرورگرت قاطی کنه و همش بپره یکی مثل من هم با اینکه چند بار این اتفاق براش افتاده اما بازم آدم نمی شه و اول توی ورد تایپ نمی کنه تا خیال خودشو راحت کنه.

الان ساعت 1:30 نیمه شبه و دیگه حوصله ندارم دوباره از اول تایپ کنم پس خلاصه اش می کنم:

هنوز چند روزی به سال نو مونده و برای تبریک زوده اما بهتره توی این چند روز آخر سال از بهترین اتفاقی که در سال 90 برامون افتاد بگیم، یادتونه پارسال این موقع ها چقدر برای همدیگه آرزوی سالی خوب و پر از خوشی و موفقیت کردیم؟ فکر می کنید چقدر از اون آرزوها برآورده شدن؟ بهترین اتفاق یا اتفاق های سال 90 برای شما چیا بودن؟ و دوست دارید سال 91 به کدوم یکی از اهداف و آرزوهاتون برسید؟

برای خودم بهترین اتفاق همونطور که می دونید تپش یک قلب کوچولو در درونم بود تپشی که هنوزم با منه و من بعد از 4 ماه هنوز باور ندارم که خدا اون دعای « حوّل حالنا الی احسن الحال » رو که پارسال موقع سال تحویل خوندم شنیده و برآورده کرده و منو برای همیشه سپاسگزار خودش کرده، حالا امسال من و نی نی با همدیگه دوباره می خوایم اون دعا رو بخونیم تا ببینیم در سال پیش رو چه اتفاقاتی برامون می افته؟ بهترین اتفاقی که دوست دارم در سال 91 برام بیفته تولد نی نی در سلامتی کامل و اومدن خانواده هامون به اینجاست تا بعد از دو سال دوری بتونیم یک دل سیر ببینیمشون و اونا هم نوه شون رو از نزدیک ببینن. اواخر سال 91 شاید دو تا اتفاق بزرگ دیگه برامون بیفته که چون مربوط به برنامه زندگیمونه فعلاً در موردش صحبت نمی کنم.

این روزهای آخر سالی همه به دنبال خونه تکونی و خرید آخر سال یا انجام کارهای عقب مونده هستند و وبلاگستان از همین حالا خیلی خلوت شده اما اگه تونستید و وقت داشتید شما هم بیایید و از بهترین های خودتون برام بگید.

نوشته شده در تاریخ جمعه 26 اسفند 1390 توسط امی | 28 نظر

امروز دوشنبه ( 12 مارچ ) ساعت 2 بعد از ظهر برای جلسه دوم با میدوایفم قرار داشتم. چقدر هوا عالی شده بود آفتاب خوبی می تابید همه راه رو پیاده رفتم اونم از مسیر جنگل تا نی نی هم هوای تمیز بخوره، جلوی در دانشگاه همسر رو دیدم و رفتیم کلینیک. سلینا امروز نتونسته بود بیاد و همکارش اومد و عذرخواهی کرد و گفت امروز اون کار سلینا رو انجام می ده یک خانم جوون و خنده رو. 

رفتیم به اتاقش جواب آزمایشات قبلم و همینطور جواب اسکنم رو خوند و گفت همه چیز خوب و عالیه، هم وضعیت نی نی و سایز اندام هاش هم وضعیت جسمی من، فشار خونم رو گرفت و اونم نرمال بود بعد گفت می خوای صدای قلب بچه رو بشنوی؟ گفتم آره  ازم خواست روی تخت دراز بکشم یک دستگاه کوچیک داشت که کشید روی شکمم گفت تا دستگاه قلب بچه رو پیدا کنه شاید یکی دو دقیقه طول بکشه نگران نشو که اولش شنیده نمی شه اما چند ثانیه که گذشت صدای قلب جوجه که تند و تند می زد رو شنیدیم، ای جوووووووونم  چه حسی بود ... هر چی بیشتر می گذره این بچه داره برامون واقعی تر می شه، یه روز خودشو می بینیم یه روز حرکت بدنش رو روی مونیتور می بینیم یه روز صدای قلبش رو می شنویم، چقدر دلم می خواد زودتر تکون هاش رو هم حس کنم، خیلی مشتاقم، دو سه شبه شکمم یه جوری می شه وقتی می خوابم حس می کنم اعضای درونی شکمم به یک طرف کشیده می شه و بعد سفت می شه نی نی کم کم داره اعلام وجود می کنه اما هنوز به طور واضح نه، خلاصه که امروز من و همسر با شنیدن صدای قلب جوجه مون کلی احساساتی شدیم اینقدر تند می زد که خنده مون گرفته بود، میدوایفم گفت ضربان قلبش 160 تاست که نرمالش بین 100 تا 160 تاست و بچه شما هم الان نرماله هر چی به روز تولدش نزدیک تر بشه کندتر می شه ( الان هفته 16 است) فکر کنم بچه ام دونده دو ماراتونه که اینقدر عجله داره! ولی جدی نمی دونم چرا اینقدر قلبش تند می زنه؟! میدوایف که بهمون اطمینان داد این طبیعیه.

بعد که نشستم گفت نتیجه آزمایش خونت نشون می ده که وضعیت رژیم غذاییت عالیه حتی آهن بدنت نرماله و باز هم نیازی به مصرف قرص نداری الان هرطوری که می خوری همینطوری ادامه بده، خدا رو شکر که اگه با بدبختی و کم غذا می خورم اما متنوعه و همه مواد لازم برای رشد نی نی به بدنم می رسه، اصلاً فکر نمی کردم بگه با این رژیم خوب نیازی به قرص هم نداری.

جلسه بعد رو برای یک ماه دیگه تعیین کرد و ازش تشکر کردیم و خوش و خرم اومدیم بیرون خدا رو شکر که تا حالا تونستم از نی نی به خوبی مراقبت کنم.

جلوی در دانشگاه چند تا محوطه بزرگ و چمن کاری شده بود که دانشجوها دسته دسته نشسته بودن و آفتاب می گرفتن ما هم نشستیم، نگاهشون کردم چقدر بین اینا و ما تفاوت بود، فکرش رو بکنید توی استراحت بین کلاس هاشون اومده بودن آب//جو بخورن! بعضیا دراز کشیده بودن دخترا تاپ تنشون بود با صدای بلند با هم شوخی می کردن و می خندیدن چند تا دختر و پسر رفته بودن روی شاخه های درخت نشسته بودن با هم حرف می زدن و ... ما کجا اینا کجا؟

یکمی که استراحت کردیم از هم جدا شدیم و من برگشتم خونه توی شیشه مغازه ها که به شکمم نگاه می کردم و می دیدم بزرگ شده و کاملاً بارداریم معلومه قند توی دلم آب می شد  یادتونه پارسال توی یکی از پست هام گفته بودم وقتی خانم های باردار رو توی خیابون می بینم توی دلم می گم خوش به حال خودم که تند راه می رم و شکمم صافه؟ الان از اینکه می بینم شکمم دیگه صاف نیست و داره بزرگ می شه و از اینکه راه رفتنم کند شده به خودم می بالم و غرق شادی می شم و دلم نمی خواد دوباره دخترونه بشه، چقدر عجیب من همون آدمم؟ نی نی تو با من چکار کردی؟ خودمم دیگه خودم رو نمی شناسم.

____________________________

امشب چهارشنبه سوریه اما ازتون خواهش می کنم بیرون نرید این جشن دیگه از حالت باستانی و بی خطرش خارج شده و بعضی جوونا حاضرن هر کار خطرناکی رو به خاطر لذت هیجانش انجام بدن و ذره ای براشون مهم نیست که خودشون که هیچی، دارن با جون رهگذرها هم بازی می کنن، انواع و اقسام وسایل پرخطر هم فروخته می شه که ایمنی نداره یه عده هم که خودشون می سازن و اصلاً استاندارد نیست، یکی از دوستان ما چشم پزشکه و توی یک بیمارستان تخصصی چشم کار می کنه پارسال می گفت موقع چهارشنبه سوری یه موردهای وحشتناکی رو تند و تند می آوردن که دلمون نمی اومد حتی نگاه کنیم چشم های ترکیده یا از حدقه بیرون زده و ... اصلاً ارزش دو ساعت هیجان رو داره؟ بعضی ها که جونشون رو هم از دست می دن.

نرید بیرون نرید، حفظ سلامتی از هر چیزی مهم تره.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 اسفند 1390 توسط امی | 30 نظر

امروز صبح بالاخره نامه ای که منتظرش بودم از NHS ( بیمارستان ) رسید که برام نوشته بودن:

Dear Ms

.......

Further to your recent consultation we are pleased to inform you that your recent screening test has shown that you are at low risk of having a baby with Down’s Syndrome.  We have enclosed your individual risk result and highlighted your results

Yours Sincerely

Antenatal Screening Team

توی صفحه دوم هم بعد از همه توضیحات پزشکی که داده بودن اون قسمت های لایت شده که نتیجه آزمایشم بود این بود که با توجه به نتیجه آزمایش خونم احتمال این مسأله 1 در 10890 مورد هست که تقریباً یعنی صفر ( یعنی همون لو ریسک ).

خوب خدا رو شکر ... توی این دو هفته خیلی از زنگ تلفن می ترسیدم چون گفته بودن اگه های ریسک باشه تلفنی و زودتر خبر می دن و چقدرم این مدت از طرف خانواده ام تماس داشتم و هی چهار ستون بدنم لرزید! امروز دیگه یک نفس راحت کشیدیم و این مرحله رو هم پشت سر گذاشتیم.

__________________________

امروز ششمین روزی بود که صبح که بیدار شدم اینطوری  نرفتم دستشویی و دل و روده ام نیومد توی حلقم و اولین روزی بود که موقع ناهار خوردن حتی برای یک بار هم حالم به هم نخورد که بعد از حدود 4 ماه این ناهار خوردن به آسودگی برام بی سابقه بوده، خدایا یعنی می شه دیگه کاملاً خوب شده باشم و بتونم یک نفسی بکشم؟ هرچند تجربه ثابت کرده چند روز که خوبم دوباره خیلی حالم به هم می خوره اما این قضیه ناهار چون اصلاً سابقه نداشته می تونه نشونه خوبی باشه، فکر کنم این مدت نصف گناهان زندگیم با این حالت های تهوعم ریخت نصف دیگه شم می مونه برای روز زایمان .

نوشته شده در تاریخ شنبه 20 اسفند 1390 توسط امی |

امروز با مامانم صحبت می کردم مامانم تنها کسیه که حق داره هر وقت و تا هر زمانی که دلش بخواد با من تلفنی حرف بزنه به بقیه گفتم فقط توی مواقع استراحتم به من زنگ بزنن اونم محدودتر چون واقعاً وقت نمی شه با هر کدوم یک ساعت حرف بزنم این درس نمی ذاره کاش زودتر تموم بشه منم راحت بشم اینقدر که خودم و دیگران رو محدود کرده.

مامان اما فرق داره مادره اونم مادری مثل اون که حق زیادی به گردن من داره و این کمترین کاریه که در حال حاضر از دستم برمیاد، تند تند زنگ می زنه و هر دفعه هم بیشتر از یک ساعت با هم حرف می زنیم و می ذارم هر چیزی دلش خواست بگه و البته که خودم هم از هم صحبتی باهاش لذت می برم، چقدر دلم براش می سوزه که مجبوره با دختر باردارش اینطور در تماس باشه فقط تلفنی ... من اونو می شناسم و می دونم الان توی دلش چه غوغاییه اما سعی می کنه به روی خودش نیاره و هر چی هم که من به دروغ بهش می گم حالم خوبه اون کسی نیست که باور کنه، کسی که وقتی مجرد بودم حتی سیب و هویج رو هم برام رنده می کرد و می آورد که مبادا دختر عزیز دردانه اش با گاز زدنشون خسته بشه! الان چطوری می تونه آروم بشه وقتی می دونه من چه دورانی رو دارم می گذرونم و چقدر بهش و به محبت هاش احتیاج دارم؟

امروز اما از سیسمونی می گفت با ذوق و شوق، چرا آدما نوه هاشون رو دوست دارن؟! مگه بچه خودشونه؟ نمی تونم اینو درک کنم ولی مامان و بابای هر دومون خیلی ذوق زده هستن و این برامون جالبه، خوشحالم که اینقدر خوشحالن مامان می گفت دو سه تا فروشگاه لباس و لوازم نوزادی نزدیک خونه شونه که همش می ره اونجا و با دیدن لباس های کوچولو قربون صدقه بچه من می ره و دلش می خواد همشون رو بخره و برام بفرسته  این چندمین باریه که از سیسمونی می گه اما من قبول نمی کنم من و همسر اصلاً به سیسمونی و این حرفا اعتقاد نداریم نمی دونم این چه رسمیه بین خانواده های ایرانی؟ بچه مال دو نفر دیگه است خودشون خواستن بچه دار بشن و خودشون هم موظفن وسایلش رو تهیه کنن چرا باید خانواده ها توی دردسر بیفتن؟ جهیزیه دادن و عروسی گرفتن و پول پیش خونه رو دادن کمه که حالا باید لباس های بچه رو هم اونا بخرن؟ با این شرایط اقتصادی و تور...می که در ایران هست واقعاً گناه دارن طفلکیا، تازه بعدش هم بعضیا رسم دارن مهمونی می گیرن و افراد فامیل رو دعوت می کنن تا بیان و جهیزیه یا سیسمونی رو ببینن ... این کارا فقط باعث چشم و هم چشمی می شه اونی که داره سعی می کنه بره بهترشو برای بچه اش بخره اونی هم که نداره فقط دلش می سوزه و آه می کشه، این چه کاریه آخه؟ کاش بعضی از این رسوم دست و پاگیر از بین برن، من که خودم آدم سنت شکنی هستم خوشبختانه همسر هم همینطوره.

مامان اما راضی نمی شه می گه خودش دلش می خواد و لذت می بره نمی دونم چی بگم از یک طرف شاید می خواد با منم مثل خواهرم رفتار کنه که به بچه اونم سیسمونی دادن اما واقعاً برای من مهم نیست که به خواهرم چی دادن از طرف دیگه من نمی خوام توی این شرایط که یک داداش سرباز دارم اون یکی هم در آستانه ورود به دانشگاهه برای منم هزینه کنن، خواهرم عقیده منو نداشت اما زندگی خودش بود و من دوست نداشتم نظرش رو عوض کنم برای همین هیچ نظری ندادم و حتی خودم رفتم تهران و برای بچه اش همه چیز خریدم اما برای خودم نه حالا از این طرف مامان و بابای همسر هم اصرار دارن که همه چیز رو خودشون برای بچه بخرن! خوشبختانه اونا هم اصلاً به سنت و رسم و رسوم کاری ندارن اینکه وظیفه اونا نیست و « باید » خانواده دختر بدن و ... و گرنه باهاشون مکافات داشتم. حالا فعلاً این دو تا مامان با هم رقابت دارن و به هم که زنگ می زنن هی این می گه شما چرا؟ ما خودمون می خریم، اون می گه شما چرا؟ پس ما چکاره ایم؟   هر کدوم هم پیروز بشن حالشو ما می بریم  ( شوخی ).

_____________________________________________________

امروز 8 مارچ و روز جهانی زن هست به همه خانم های عزیز این روز رو تبریک می گم. صبح منتظر بودم همسر یک چیزی بگه اما طبق معمول یادش نبود! برای اینکه یادش بیارم رفتم صورتحساب برق رو پرداخت کردم و بهش گفتم یادت باشه 8 مارچ دادیم ها! باز هم خبری نشد یه خورده که گذشت بهش گفتم نمی خوای هیچی بهم بگی؟ گفت چی عزیزم؟! گفتم امروز چه روزیه؟ گفت نمی دونم! بعد دید هنوز با اشتیاق نگاهش می کنم یه خورده فکر کرد و مثل ای کیو سان چشماش برق زد و گفت: فهمیـــــــدم، روز ولنتاینه!!!! می خواستم یه خورده براش به شوخی قیافه بگیرم اما اینو که گفت زدم زیر خنده و گفتم کله پووووووووک اون که 14 فوریه بود تموم شد رفت! الان روز زنه مثلاً!!! شوهره من دارم؟! حالا باز غصه بخورین که کسی رو ندارین ولنتاین و روز زن بهتون هدیه بده، بیا اینم از ما!! الان من زیر انبوهی از کادوها گیر کردم و نفسم در نمیاد اصلاً نمی دونم کدومشون رو اول باز کنم شما چطور؟!

ولی جدی بخوام بگم همون لبخندش نگاه گرمش و بوسه ای که به روی موهام زد و رفت برای من بهترین هدیه است ...


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 18 اسفند 1390 توسط امی | 36 نظر
   1      2      3   >>