X
تبلیغات
چهره بلاگ

من و همسرم در اروپا

شمارش معکوس

اینم کیف بیمارستان به علاوه کارسیت:

هی اینا رو می بینم هی دلم می ریزه پایین، دیگه هیچ کاری نمونده برای انجام دادن فقط 9_8 روز دیگه مونده شایدم کمتر، استرسم داره بیشتر می شه هم به خاطر خود روز زایمان و دردی که باید چند ساعت تحمل کنم که شنیدم خیلی غیر قابل تحمله مخصوصاً برای بچه اول که حرکت بچه کندتر و پروسه زایمان طولانی تره و هم به خاطر خود این بچه که کلاً قراره زندگی ما رو دگرگون کنه، مگه شوخیه؟ یک انسان رو به وجود آوردیم یک انسان با همه عواطف و نیازها و خواسته های انسانی و در برابرش مسؤولیم در برابر سرنوشتش ... نقش های جدید مادری و پدری برای ما عجیب و ناشناخته است به همه چیزش فکر می کنیم از آینده اش می ترسم، از تربیتش از تحصیلش از شغلش از میزان رضایتش از زندگی و از اینکه قراره یه روزی یکی از راه برسه و ما مجبوریم بهش اعتماد کنیم و دست دخترمون رو توی دستش بذاریم و اونا رو راهی زندگی جدیدشون کنیم، دیروز داشتم به شوخی به همسر می گفتم: یه دختر دارم شاه نداره ... به کس کسونش نمی دم به همه کسونش نمی دم ... یهو خودم جا خوردم و ساکت شدم تا حالا به دید شوخی به این شعر نگاه می کردم اما حالا که خودم دارم بچه دار می شم می بینم راسته و چقدر آدم دلش می لرزه که پاره تنش رو بخواد بده به یک آدم غریبه، نمی دونم چه سرنوشتی در انتظار دخترمونه امیدوارم خیر باشه من و همسر به هم قول دادیم تمام تلاشمون رو بکنیم برای اینکه زندگی خوبی براش بسازیم و در عین حال مستقل و موفق بارش بیاریم خیلی سخته و گاهی از اینکه نتیجه اون چیزی که می خوایم نشه ترس برم می داره، اصلاً اگه بخوایم راه دور نریم و همین چند روز آینده رو نگاه کنیم هم خودش پر از شگفتی و مسؤولیته.

 الان دارم با خودم فکر می کنم وای خدا تا متولد شد میارنش بهش شیر بدم مگه می شه یکی از وجود من تغذیه کنه؟!! بعد حتماً خودش رو خیس می کنه چطوری باید برای اولین بار پوشکش رو عوض کنم؟! اگه پاش بشکنه چی؟! اگه گریه کرد هول نمی شم؟ اگه هر چی خورد بالا آورد یعنی مشکلی وجود داره یا بیش از حد خورده و طبیعیه؟ اگه دل درد شد چی؟ کسی هم اونجا پیشم نیست که دلم بهش خوش باشه، همسر می تونه تا 9 شب پیشم بمونه بعدش چون زایمان طبیعیه باید بره خونه و تا 9 صبح فردا حق ورود به بخش زنان رو نداره توی این 12 ساعت منم و بچه ام و هم اتاقی و پرستارهایی غریبه که حتی زبانشون هم با من فرق داره فکر کن نصفه شب مشکلی پیش بیاد و می خوای یک سؤال پزشکی از دکتر و پرستارت بپرسی اما نمی دونی فلان حالت نوزاد یا فلان کلمه پزشکی و تخصصی به انگلیسی چی می شه؟ حالا خوبه توی این چند ماه هر روز مقالات پزشکی رو به انگلیسی می خوندم و با کلی کلمه جدید در مورد جنین و نوزاد و زایمان آشنا شدم چون حرف زدن در مورد مسائل پزشکی با زندگی روزمره فرق داره.

بعد با خودم فکر می کنم وقتی برای اولین بار بچه رو بیاریم خونه و بذاریمش توی تختش حتماً مات به هم نگاه می کنیم چون نمی دونیم مرحله  بعدی چیه و الان باید چکار کنیم!

خلاصه که اینقدر از این فکرا می کنم که حد نداره همسر هم همینطوره همش داره در مورد نی نی صحبت می کنه جالبه که از اون روزی که لباس های نی نی رو شستم و پهن کردم ( همون عکسی که اینجا گذاشته بودم ) این حالت هاش بیشتر شده انگار چشماش بیشتر به روی واقعیت جدید باز شده و بیشتر از قبل خودش رو توی نقش پدر تصور می کنه، وقتی از در اومد تو و چشمش به لباس های آویزون افتاد خیلی از دیدنشون خنده اش گرفته بود مخصوصاً به شلوارهای کوچولوش می خندید و لمسشون می کرد و می گفت باورش نمی شه داره بابا می شه و چند وقت دیگه بچه اش باید اینا رو بپوشه  الانم هی چپ می ره راست میاد از بچه حرف می زنه و از اینکه قراره زندگیمون بمب بخوره و کاملاً عوض بشه دیروز هم که آقا به خاطر بابا شدنش تصمیم گرفته به خودش یه هدیه جانانه بده! بهش می گم خوبه همه سختیای بارداری رو من کشیدم و همه دردا رو موقع زایمان و بعدش من باید تحمل کنم بعد جنابعالی می خواین به خودتون هدیه بدین؟!  اینم یه مدلشه! البته که ایشون حق من رو هم محفوظ می دونن و گفتن هـــــــــــــــــر چی که تو بخوای می ریم برات هدیه می گیریم فکر کنم تنور داغه واسه چسبوندن نون! خلاصه که خیلی راضی هستیم از این شاهکارمون!!

چقدر شیرینه این دنیای پدر و مادری و البته چقدر مبهم و ترس برانگیز ...

__________________________

بعداً نوشت:

وقتی خبر زلزله آذربایجان رو خوندم اون حجم تلفات برام باور کردنی نبود، بلافاصله یاد زلزله بم افتادم و اونهمه درد و بدبختی که مردم اون دیار کشیدن چه زمستون بدی بود چند تا از دوستان پرستار من داوطلبانه رفته بودن اونجا برای کمک به مجروحان و چیزایی تعریف می کردن که دل آدم کباب می شد حالا این بار این اتفاق برای آذربایجان تکرار شده و دوباره همون بلاها و بدبختی ها ... خیلی ناراحت کننده است، الان این پست بابک اسحاقی رو خوندم که یکی از دوستان شماره حساب گذاشته برای کمک به اون مردم مصیبت دیده، لینکش رو اینجا گذاشتم تا همه ببینن شما هم اگه وبلاگ دارید اطلاع رسانی کنید.


نظرات (81)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
امی جان مسلماً داشتن هیجان و ترس و نگرانی در کنار وارد شدن به یک مرحله جدیدی از زندگی (بخصوص بچه دار شدن) کاملا طبیعیه. البته میدونی که من هنوز این حس رو تجربه نکردم اما احساس تنهایی و نبودن یه همزبون رو کاملا درک میکنم عزیزم و فقط میتونم برات دعا که همه چیز اونقدر سحل و آسون بشه برات که خودت هم متوجه نشی چطور نی نی به دنیا اومد.

من با اینکه دارم روی تِز-ام کار میکنم و باید 12 سپتامبر تحویلش بدم (و
اگه قبول بشیم دیگه درسمون تمومه و فعلا هم نمیدونم برای دکترا میتونیم اقدام کنیم یا نه) اما با این حال همش میام وبلاگت رو میخونم.

راستی من علاوه بر این چیزهایی که شما در مورد خدمات درمانی نوشته بودی، شنیدم که دولت به مادری که فرزندش رو به دنیا میاره حدود 600 پوند به عنوان هدیه میده (اینو از سوپروایزرمون که عرب هست ولی خانومش اینجا بچش رو به دنیا آورده شنیدم). راستش تجربه رفتن به بیمارستان خصوصی رو ندارم که در موردش چیزی بگم اما به قول شما همون بیمارستان های دولتیشون هم کلی امکانات داره که متاسفانه بعضی از بیمارستان های خصوصی ما توی ایران اون امکانات رو ندارن. البته به نظر من بیشتر از هرچیزی برخورد خوب مهمه که اینا دارن و کاری میکنن که مریض احساس آرامش کنه. امیدوارم که برنامه میدوایف یه تصور کلی از پروسه ای رو که در پیش خواهی داشت بهت داده باشه عزیزم. به نظر من با وجود تنها بودنت بازم هم جای شکرش باقیه که میدونی توی این کشور باآدم درست برخورد میکنن. راستش نمیخوام ناراحت بشی اما مامان من زمانی که منو میخواستن به دنیا بیارن و خب به خاطر دردی که داشتن آه و ناله میکردن و پرستارها باهاشون بدترین رفتار ممکنه رو داشتن و با حرفهای تحقیرآمیز ناراحتش میکردن :(( امیدوارم که خاطره نی نی دار شدنت، تبدیل بشه به یکی از بهترین خاطرات زندگیت عزیزم.

میبوسمت
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 03:20 ب.ظ
پاسخ:
ممنون الهام جان، منم شنیدم که دولت انگلیس برای بچه اول 500 پوند به پدر و مادر پرداخت می کنه اما به ما تعلق نمی گیره گویا فقط برای کسانیه که اقامت اینجا رو دارن. اون برنامه رو هم که گفتی همون روز دیدم خیلی جالب بود کاش اپیزود دوش رو هم می ذاشتن. امیدوارم به سلامتی درست رو تموم کنی و بری مرحله بعد.
______________
الان دیدم اپیزود 2 اش رو هم گذاشتن آخ جون می رم ببینم هرچند با دیدنش بیشتر می ترسم!
نترس عزیزم! ایشالا همه چی به خوبی پیش می ره
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 03:23 ب.ظ
پاسخ:
امیدوارم همینطور بشه.
آخــــــــــــــــــی عزیزم...چقدر خوشگل تعریف کردی
ولی امی جون نگران نباش فک کنم شب اول نی نی ها رو تو اتاق نوزادان می خوابونن.حالا نمی دونم قانون اونجا چه طوریه؟
یه سوال بپرسم؟
اگه دردت گرفت چه جوری میری تا بیمارستان؟
باورت میشه منم خیلی برای اومدن نی نی هیجان دارم؟
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 03:56 ب.ظ
پاسخ:
عزیزم منم نمی دونم اینجا شب اول نوزاد رو می ذارن پیش مادر یا می برنش اما حتی اگه ببرنش هم تا صبح برای شیر خوردن چند بار میارنش پیشم من ترجیح می دم تمام شب پیش خودم باشه. برای رفتن به بیمارستان هم تاکسی می گیریم میدوایفم گفت اینجا آمبولانس رو فقط برای موارد خیلی اضطراری خبر می کنن گویا درد زایمان اضطراری نیست!
سلام . مبارک باشه .
اصلا نگران نباش و از زایمان نترسید . پیاده روی این روزها انجام دهید . هنگام زایمان با جیغ زدن درد را از بدنتون بیرون کنید .
وقتی بچه به دنیا امد بزرگترین لذت را تجربه می کنید .
آرزو میکنم زایمان بسیار راحتی داشته باشین
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 04:15 ب.ظ
پاسخ:
ممنون صدف عزیز.
ایشالا به سلامتی بیاد دل همه رو شاد کنه. هم شما و هم
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 04:16 ب.ظ
پاسخ:
و هم کی؟!
سلام عزیزم.ازت ممنونم اولا به خاطر اینکه به وبم سر زده بودی و دوما به خاطر اضافه کردن من به لیست دوستات
جنس نگرانی هات دقیقا از جنس نگرانیهای منه و کاملا درک میکنمت و
بهترین هارو براتون آرزومندم
ما که هر چی به این مسایل فکر میکنیم بیشتر میترسیم و تصمیم گرفتیم فقط به قسمتای خوب و شیرین فکر کنیم و باقی مسایل رو به خدا بسپریم
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 04:29 ب.ظ
پاسخ:
خواهش می کنم عزیزم بالاخره مشکل برطرف شد و تونستم وبلاگت رو لینک کنم ایشالا شما هم زایمان خوب و بی دردسری داشته باشی.
امی جون ایشالا به سلامتی با نی نی سالمت برگشتی خونه لطفا از تجربه زایمانت برامون بگو، اینکه کادر پزشکی و ماما ها چجوری بهت کمک کردند و به چه روشی زایمان کردی....
راستی من از دوستم شنیدم که تا 2 ماه پرستار به صورت مجانی میاد خونه و راهنمایی های لازم در مورد نگهداری بچه رو به مادر و پدر مینکه تا حتی حموم کردن رو یه بار انجام میده و دفعه بعدش شما و همسرتون انجام میدید تا کاملا مطمئن بشن که یاد گرفتین، اونجا ها مثل ایران بی در و پیکر نیست و برای جون آدم ها ارزش قائلند. نگران نباش
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 04:40 ب.ظ
پاسخ:
تا دو ماه که نه اما میدوایف چند روز اول رو میاد خونه و وضعیتمون رو چک می کنه یکی دو باری هم دکتر یا هلث ویزیتور میاد، آره این چیزاش خیلی خوبه، در مورد بیمارستان و برخورد اونا هم حتماً می نویسم.
امی عزیزم زایمان واقعه بزرگیه که تا مدتها شاید بزرگترین رویداد زندگیت باشه و هی بخواهی که راجع بهش حرف بزنی . مطمئن باش بسیار بهتر از تصورت از پس همه چیز بر میای و مادری خواهی بود که بهترین پناهگاه دخترت میشی . اگه الان حرفم رو باور نمیکنی عیبی نداره زمان بهت ثابتش میکنه . اگه همسرت هم پیشت نبود قطعا باز هم میتونی منظورت رو تمام و کمال به دکترت برسونی . شک نکن . دخترت هم که اومد خونه خودش بهت میگه قدم بعد چیه . روزهای اول شد حتی یه ربع بین شیرها و پوشک های خیس و دل دردها بخواب و سعی کن از خودت کار نکشی . به قول قدیمی ها زائو هستی و باید بذارنت لای پنبه ، حالا که کسی نیست بذارتت لای پنبه خودت مراعات خودت رو بکن . منم همش اولا میترسیدم نکنه انگشتهای دخترم بشکنه . دختری 2700 بود .
زایمان خوبی داشته باشی و پیشاپیش قدم نو رسیدت مبارک .
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 05:10 ب.ظ
پاسخ:
ممنون شقایق جان، وای چقدر دختری ظریف بوده. باشه سعی می کنم تا اونجا که بشه استراحت کنم همسر خونه پیشم می مونه.
ای جانم! چقدر قشنگ وسایلشو آماده کردی!
ولی امی واقعا مادر شدن یه اتفاق عجیبه! حرف زدن ازش راحته ولی فکر کنم وقتی آدم در موقعیتش قرار می گیره باز هم باورش سخت تر می شه! یه موجود کوچولویی تو راهه که ما قراره بشیم همه پناهش! ولی مطمئنم خدا توان نگهداریش رو هم می ده بهمون! نگران هیچ چیز نباش!

دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 05:10 ب.ظ
پاسخ:
آره ثمین خیلی حس عجیبیه آدم فقط باید خودش در این موقعیت قرار بگیره تا ببینه چقدر احساساتش طوفانی می شه.
سلام
من مدتهاست که وبلاگ شما رو میخونم اما به اصطلاح خاموش بودم. البته از حدود 3 ماه پیش که فهمیدم خودم هم دارم مادر میشم :) این پست آخر بدجوری استرس انداخته به جونم. ولی باید آرامش خودمونو حفظ کنیم. برای مدیریت مناسب روی دردها هم سعی کن تمرینای تنفسی رو انجام بدی و تمرکز رو تمرین کن. از الآن اگه درد داری با نفس های عمیق و فکر کردن به نی نی سعی کن حواس خودت رو پرت کنی. البته فکر کنم خودت اینا رو تو کلاسای آمادگی زایمان شنیده باشی. منم مثل خودت تو غربت تنهام و نگران این که چه جوری میخوام از پس نگهداری از بچه تو غربت بر بیام. تازه من اینجا مشکل زبان هم دارم. با انگلیسی دست و پا شکسته یه کارایی از پیش می بردم اما حالا باید آلمانی یاد بگیرم.
در آخر هم امیدوارم که همه چی به خوبی و خوشی تموم شه. نی نی به دنیا بیاد و وقتی گذاشتیش توی تخت تو خونه احساس کنی که تنها کاری که تو زندگیت بلدی انجام بدی مراقبت از این موجود عزیزه :)
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 05:30 ب.ظ
پاسخ:
بیمارستان اونجا براتون مترجم خبر نمی کنه؟ آخه بدون هیچ نوع ارتباط کلامی با دکترها که خیلی سختت می شه.

چقدر سلیقه ی تو به دخترم شبیهه..هم کارسیت و هم چمدون و هم لباسا خیلی شبیه آرتادخت منه......الهی به سلامتی....نگران نباش دلبندم..هر سوالی داشتی هم تو ف*ص 8 ب& و *ک و هم ایمیل و وبلاگ بزار.......ما در خدمت مامان های اول هستیم قربونتون برم...سمیه ی من که مشکل خاصی نداشت البته چون تجربه ی دوقلوهامون یادش بود.مادری خیلیش غریزه است.
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 05:34 ب.ظ
پاسخ:
ممنونم از مهربونی همیشگی تون، چشم حتماً هر سؤالی برام پیش اومد میام توی وبلاگ مطرحش می کنم، خیلی خوبه که شماها هستین.
خدارو شکر که دیگه اماده ایی .ماهم خیلی هیجان زده ایم برا اومدن نی نی .
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 05:36 ب.ظ
پاسخ:
آخی هیجان شماها برام خیلی جالب و خوشاینده.
امی عزیزم شمارش معکوس برای یک اتفاق شگفت انگیز آغاز شده مطمئن هستم که همه چی به خوبی پیش میره و دخترک نازت گرمای زندگیتون صد برابر میکنه فکر کنم این فکر و خیالها طبیعیه تازه
منم که ۳ ماه از تو عقب تر هستم همه این استرسها رو دارم ! اینکه شب نمیزارن کسی پیش آدم بمونه یک کم عجیبه ! یعنی همراه خانوم هم نمیشه بمونه ؟
راستی براتون کلاس آمادگی گذاشتن؟ به ما که هیچ نامه ای ندادن تا حالا.
برات دعا می کنم کاشکی نزدیک بودیم لا اقل یک غذا برات درست میکردم اون روزای اول
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 05:58 ب.ظ
پاسخ:
لطف داری ساناز عزیز، همسر هست پیشم. در مورد همراه خانم نمی دونم من فقط برای همسرم پرسیدم که گفتن برای زایمان طبیعی نمی تونه شب پیشت بمونه، کلاس های آمادگی هم هر ماه بیمارستان داره می ذاره اما من نرفتم فقط این تکنیک های نفس کشیدن رو نمی دونم چی هستن تو چیزی ازش می دونی؟
عزیزممممم به خدا همه ااینا که گفتی من استرس گرفتم دیگه برسه به شما!ولی امی جون نگران نباش..خدا خودش کمک می کنه..
ایشالا همه چیز خیلی راحتتر از اونی که فکرشو بکنی بگذره و با یه نی نی سرحال و سالم بیای خونه
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 06:21 ب.ظ
پاسخ:
مرسی نگار جون.
دیگه داری گر یم میندازی
همه پستاتو می خونم
پر از عشق و احساس
خانم خوش قلبه داره مامان می شه
اقا دکترمون هم بابا می شه
خدا واستون نگهش داره
داره حسودیم می شه ها
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 06:28 ب.ظ
پاسخ:
ایشالا روزی خودتون، راستی اسمتون هم عوض شده ها آخه فقط یک نفر بود که به من می گفت خانم خوش قلب!
سلام به امی عزیزم..
الهی بگردم که استرس داری..
ولی قدر لحظه لحظه های انتظار رو بدون...قدر روزهای اولی که در بغلت می ذارنش...قدر ناواردیهای اول کار بچه داری...همش چشم بهم بزنی تمومه...و می بینی اینقدر درگیر بچه داری شدی که نفهمیدی کی این بچه بزرگ شد...باور کن راست میگم..یه موقع سختیهای بچه داری(البته بچه من اینطور بود انشالله که واسه شما راحتتر باشه) جوری مشغولت میکنه که یادت میره که چطوری مرحله به مرحله داره بزرگ میشه...هفته پیش داشتم عکس و فیلم های چند ماهگیش رو می دیدم و وای اینقدر به نظرم کوچیک میومد...خودش هم اینقدر خوشش اومده بود ..
انگار همین دیروز بود که منم داشتم ساک بیمارستان دخترم رو می بستم و مثل شما باورم نمیشد که وای یعنی الان بچه ام این اندازه ایه و توی این لباسا قراره جا بشه..و از اون روز با احتساب ماه آینده میشه دو سال و نیم گذشته...
انشالله عزیزم که جزو خانمهای خوش زا باشی و دو ساعته کل پروسه زایمانت تمام بشه...واست همیشه دعا میکننم...
بخصوص این شبهای عزیز...
دوستت دارم...
و دیگه اینکه هیچ وقت تنها نیستی خدای مهربونمون همیشه هواتو داره....مطمئن باش که اگرچه در غربتی و دور از مادر و بقیه ولی خدا یه جور دیگه واست جبران میکنه...گر ز حکمت ببندد دری ..ز رحمت گشاید در دیگری..
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 06:38 ب.ظ
پاسخ:
ممنون مریم جان، خدا که بله دلم به حضورش و الطافش گرمه تا حالا هم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کردم هوام رو داشته .
سلام
عزیزم این تصویر از راه دور روی منی که مجرد هم هستم تاثیر گذاشت معلومه که شما چه حسی باید داشته باشی
امیدوارم سراسر آرامش و سلامتی منتظر شما و خونواده کوچیکتون باشه
فقط به خدا توکل کن خدا بهترین هارو براتون فراهم کنه ان شاالله
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 06:53 ب.ظ
پاسخ:
حتماً همینطوره ...
امی جان خیلی عالی احساست رو بیان کردی مثل همیشه.
الهی که بخیر و خوشی زایمان کنی. اینجا رفتار اغلب ماماها خوب نیست و بد اخلاقند و فقط از مرحله آخر درد پزشک میاد بالای سر مادر. ولی تا اونجا که اطلاع دارم اونجا رفتارشون خیلی خوبه و با آرامش و محبت برخورد میکنن و این برای کسی که داره درد زایمان رو تحمل میکنه میتونه کمک خوبی باشه.
راسته امی جان اینجا وسایل رو تو همون کیف مخصوص نوزاد میگذارند چرا شما چمدون بردین؟
راستی دوست داشتم عکس نینی رو ببینم ولی فیس بوک ندارم اما مطمئنم نینی ناز و خوشگلی رو از خدا هدیه میگیرین. مبارکتون باشه.
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 07:11 ب.ظ
پاسخ:
ممنون عزیزم، در مورد کیف هم وسایل خودم و بچه زیاد شد و توی اون کیف مخصوص نوزاد جا نمی شد چمدون کوچیک خیلی راحت تره، بعد هم نمی خواستم کیف خودش رو ببرم بیمارستان و توی محیط اونجا احیاناً آلوده بشه.
آخی ... من که منتظرم بیای از و نی نی و زایمان خلاصه همه چیزایی که من هم احتمالا در آینده و با شرایط تو باید تجربه کنم بنویسی و بگی. پس مام از امروز بشمریم دیگه نه؟
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 07:40 ب.ظ
پاسخ:
آره زهرا جان شما هم بشمرین یاد وقتی افتادم که برای اومدن همسرت شمارش معکوس کرده بودی و منم توی هیجان اون روزات شریک بودم .
مطمئنم که خدا مواظب تو نی نی هست... مطمئن باش که ما هم اینجا کلی برات انرژی مثبت می فرستیم... مطمئن باش که همه چی خیلی خوب و عالی پیش میره... مطمدن باش که نیاز زیادی به اون کلمه های قلمبه سلمبه انگلیسی پیدا نمی کنی... اگه هم پیدا کردی اشکالی نداره که یه جوری حالیشون م کنی دیگه.... نگران نباش عزیزم ... خدا مواظبت هست و همیشه هست... جایی که هیچکس نیست می دونی که کنارت هست و مواظب تو و فرشته کوچولوی نازت هست... مراقب خودت باش و این روزا کمتر کارای پرخطر نکن... یعنی در واقع اصلا هیچ کار پرخطری نکن...
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 07:40 ب.ظ
پاسخ:
چشم این روزا اصلاً نمی تونم درست راه برم چه برسه به کار پرخطر.
سلام امی جون. چقدر قشنگ حس این لحظه هاتو گفتی انگار خودم تو این شرایط قرار گرفتم عزیزم همه اینا طبیعیه زیاد نگران نباش زودی راه میفتی اینا تجربه اطرافیانمه که میگم وگرنه من خودم حالا حالاها طول میکشه نی نی دار بشم راستی من فکر میکردم کیف بیمارستان همونیه که تو عکسا بود این خیلی بزرگتره یعنی برای یه روز نی نی این همه وسیله میخواد؟؟ بی تجربم دیگه امیدوارم دردشم قابل تحمل باشه برات امی جون. تو دعاهای سر زایمانت منم اون گوشه موشه ها یادت باشه. سلامت باشی مامانی.
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 07:41 ب.ظ
پاسخ:
ممنون عزیزم، اون کیف صورتیه رو که دیدی مال خود نی نیه و فقط وسایل خودش توش جا می گیره، من خودمم کلی وسیله دارم که اون تو جا نمی شد برای همین همه رو گذاشتم توی همین، حالا لابد دکترها با خودشون فکر می کنن بیمارستان رو با هتل اشتباه گرفتم .
امی جون اونموقع که کامنت گذاشتم کامنت خانم سارا و جوابت نبود الان دیدم جوابمو گرفتم راجع به کیف بیمارستان شرمندم اینقدر اینجا مزاحمت میشم
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 08:00 ب.ظ
پاسخ:
نه بابا مزاحمت چیه عزیزم، کامنت ها رو الان با هم تأیید کردم.
وااااای چه حس خوبیه...آدم هوس میکنه...اگه اعتماد به نفستو حفظ کنی .وآرامش داشته باشی همه چیز خوب پیش میره...به وقت بچه گریه کرد هول نکنیا.چون بدتر میشه...عزیزم طبیعیه...اینارو میگم پاش بیفته خودم از تو هول ترم...این روزای آخر بیشتر مبام پیشت...کارسیتم مبارکه نی نی خوشولو
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 08:05 ب.ظ
پاسخ:
ممنونم، می دونی ثنا من تا وقتی خودم مجرد بودم اصلاً فکر نمی کردم بارداری و بعد هم بچه داری اینقدر آدم رو دگرگون کنه مطمئنم وقتی خودت تجربه اش کنی تازه متوجه می شی چه واقعه بزرگیه ولی چون برای دیگران اتفاق می افتاده به چشمت نمی اومده.
salam khanomi man az khanandegane khamushet hastam
filmi ke mitunin tuye safheye zir bebinin, zabane kudake dunsten hast, fekr mikonam baraye kasani ke dar entezare bache hastand ya be tazegi bachedar shodand kheili mofid bashe :)
in film 5 ghesmat dare ....hamasho bebin khaili bahale

http://www.aparat.com/v/98b18a14a0472c9e4a4eb0bb77ae359241221
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 08:13 ب.ظ
پاسخ:
مرسی مرمر، اتفاقاً اینو دیده بودم البته توی یوتیوب و اپرا با این خانم مصاحبه کرده بود، نتیجه تحقیقاتش خیلی جالبه.
عززززززززززززززیزم
امی جان ترسهات طبیعی هست ولی در لحظه زندگی کن وآینده رو به خدا بسپارو بهش اعتماد کن. در لحظه زندگی کنی و سعی کنی در لحظه شاد باشی خیلی ازین مسائل حله.آینده نینی رو هم مدام بسپار به مهربونی خداو خیالت تخت باشه
هر روزی خواستی بری برای وضع حمل روز قبلش کاش میشد خبرمون کنی که همون موقه برات دعا کنیمو از همینجا انرژی مثبت بفرستیم من فکر میکنم تاثیر گذار هست
شاد باشی گلم
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 08:32 ب.ظ
پاسخ:
عزیزم حتماً قبلش بهتون خبر می دم که دارم می رم.
سلام امی جونم همه این استرسها طبیعیه . من هم مثل شما همه این مراحل را طی کردم و وقتی که نوشته هات رو می خونم یاد احساسات خودم می افتم ولی عزیز من مادر شدن و مراقبت از نوزاد غریزیه . مطمئن باش که می تونی به خوبی و راحتی تمام وظایف مادریت رو انجام بدی البته اگه آرامشت رو حفظ کنی. اگه مشکلی داشتی حتما با ما درمیون بزار چه از طریق فیس بوک چه از طریق همین وبلاگ و مطمئن باش که تنهات نمی زاریم.
یادمه وقتی بچه اولم دنیا اومده بود و توی بیمارستان موقع ترخیص به مامانم که بچه رو توی بغلش گرفته بود گفتم مامان بچمو نندازی . مامانم بهش برخورد و گفت خودتو من بزرگ کردم یعنی نمی تونم بچه تو رو نگه دارم . حالا که به اون روز فکر میکنم می بینم خیلی از نگرانیها بیهوده هست و فقط سعی کن آرامشت را حفظ کنی .
در مورد بیمارستان هم نگران نباش . ببین شما دفعه اولتونه که بچه دار میشید اما پزشکها و پرستاران بیمارستان که دفعه اولشون نیست !!
مطمئن باش که کمکت می کنن.
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 08:41 ب.ظ
پاسخ:
درسته اما منم الان مثل اون موقع های شما هستم و اگه مامانم بچه رو بغل می کرد همینو بهش می گفتم چقدر احساسات مادرها شبیه به همه.
mobaraket bashe emi.
cheghadr dide bazeto nesbat b hame chiz dust daram
kheyli vaghte k injaro mikhunam vali nemidunam chera ta hala y commentam vasat nazashtam khodam taze motevajehe in ghazie shodam!!
shayad vase in bashe k mojaradam tajrobei nadaram k begam!
b har hal behtarinaro barat arezu mikonam
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 08:43 ب.ظ
پاسخ:
مرسی نوشین جان ببین چه کامنت قشنگی برام گذاشتی مگه حتماً باید تجربه مادری داشته باشی عزیزم؟! می بوسمت.
سلام
نگران نباشید ایشالله خدا بهتون یه فرزند سالم و خوشگل میده
بعدش بزرگ شه میاد اینجا خاطرات و نگرانیهاتون و تک تک لحظاتیو که برای اومدنش منتظر بودین رو می خونه و لذت میبره
موفق باشید
ضمنا من همون پسر بجنوردی هستم که لینکم کردین ولی آدرسم عوض شده.
خدانگهدار
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 08:46 ب.ظ
پاسخ:
سلام ممنونم، الان آدرس جدیدتون رو بذارم دیگه؟
سلام دوباره !
من در حال حاضر وبلاگ چهارتا مامان باردار رو هم زمان دارم دنبال می کنم. انقدر که غرق این حس های قشنگ شما و ترس های طبیعیتون شدم که دیگه یواش یواش دارم احساس می کنم داره دوروبرم پر نی نی میشه !!!
پسر قشنگ یکیشون تازه دیروز به دنیا اومده ، امیدوارم دختر قشنگ شما هم زودتر صحیح و سالم به دنیا قدم بزاره ، همه منتظر اومدنش هستیم و خیلی برامون عزیز و نازنینه !

در مورد مقاله هایی که گفتید خوندید و نگرانی از بابت زبان ، فکر می کنم اغلب بیمارستان ها برای چنین مواقعی مترجم دارند.انگلیس شاید به این صورت واسه همه ی اقلیت ها نداشته باشه ولی کانادا اغلب جاهایی مثل بیمارستان یا مشاوره های تلفنی و... یه فرد مسلط به چند زبان رو دارند. اگر قبلش از خود بیمارستان بپرسید ، شاید پرستاری ، پرسنل فارسی زبانی رو بهتون معرفی کنند که بتونه بعد از به دنیا اومدن فرشته کوچولو ، تو همچین شرایطی کمک کنه.

با فکر کردن به اون سر کوچولوش که باید توی اون کارسیت قرار بگیره دلم غششششششششششش میره...ای جانم...کیک شکلاتیِ پر از توت فرنگی هستند این دختر کوچولوها !
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 09:07 ب.ظ
پاسخ:
آخی چه تشبیه خوشگلی اگه اونا زیاد تخصصی و پزشکی حرف نزنن من نیاز به مترجم ندارم و در هر صورت می تونم منظور خودم رو برسونم یا متوجه حرفاشون بشم همچنان که با میدوایفم مشکل خاصی نداشتم البته اگه اونجا پرستار ایرانی باشه که چه بهتر.
منتظر ورود فسقلی نازمون هستیم . امیدوارم همه چیز به خیر و خوشی سپری بشه و به زودی دختر عزیزت رو در آغوش بگیری .
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 09:15 ب.ظ
پاسخ:
مرسی عزیزم صبر من که دیگه تموم شده.
عزییییییییییییزم! چه کیف بیمارستان پر و پیمونی ماشالا!! کارسیت نینی رو دیدم یاد اون روزای خودم افتادم چون دقیقا مال هانیا همین مارک و مدل بود ولی طوسی صورتیش! الان این حسها براتون عجیبه ولی وقتی یه کم ترستون از بین بره کلی هم شیرین میشه! هر مرحله‌ای منتظرین تا زودتر مرحله‌ی بعدی برسه! ایشالا به سلامتی به دنیا بیاد و خودت هم اذیت نشی! راستی خصوصی هم داری.
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 09:16 ب.ظ
پاسخ:
ممنون عزیزم در مورد خصوصی هم نشنیده بودم اگه قانونش رو باز عوض کرده باشن که بد می شه، پیگیرش می شیم ممنونم که بهم اطلاع دادی دوست من.
سلام
من یکی از خواننده های خاموشتم.۱بار واست نظر گذاشتم.توی شب های قدر هر ۳شب یهو میومدی تو ذهنم.واست خیلی دعا کردم.از الآن هم قدم کوچولوی نی نی کوچولورو بهت تبریک میگم
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 09:32 ب.ظ
پاسخ:
سلام سارا جان مرسی که به یاد منم بودی شماها که اینقدر محبت دارین چرا خاموشین پس؟
سلام مامان امی خانم؛
اینایی که نوشتی کاملاً تخصصیه و سواد منم نمی رسه! فقط اومدم و حاظری بزنم و برم!
حالا که اومدم بزارین یه خاطره تعریف کنم:
من کلاً خیلی بچه دوست دارم! همین چند هفته پیش دختر یکی از فامیل های دورمون به دنیا اومد. ما(من و خانواده م) چهار روز بعدش رفتیم بچه رو ببینیم. وقتی رفتیم مادر ونی نی تو اتاق بودن. مادرم و خواهرم رفتن بچه رو دیدن. حالا نه من می تونمتو برم(مادر نی نی براش مشکل بود چادر سر کنه) نه نی نی رو بیرون میارن که من ببینم! دیدم نه، مثل اینکه اینجا سر وصدا نکنم نی نی رو تا آخر شب نشونم نمی دن! بعد تصمیم گرفتم بهشون یاد آوری کنم! هر دو دقیقه با صدای بلند(که مادر بچه هم بشنوه) می گفتم: آقا من این بچه ی شما رو هنوز ندیدم، بیارینش ‏دیگه! دوباره دو دقیقه ی بعد: آقا من این ... پدر نی نی و بقیه ی مهمون ها، مدت ده دقیقه انتظار من به جنون کشیده شدن و خیلی اخمالو منو نگاه می کردن!
همه انتظار داشتن وقتی بچه رو دیدم، بقلش کنم و کنم از خوشگلیش تعریف کنم و از این جور حرفا! خلاصه یکی از خانم های فامیل بچه رو از اتاق اورد بیرون. جلوی من گرفت که مثلاً قراره من بقلش کنم! چند ثانیه به صورتش خیره شدم بعد گفتم: خب؛ ببرینش دیگه، بچه دیدم خیلی نازه!! یه دفعه دیدم همه ساکت شدن و منو این طوری نگاه می کنن!! و خیلی اخمالو!
- من از این جا نی نی (نمی دونم اسمش چیه!! کاریست هست؟!) خیلی خوشم اومده!
- به امید خدا سالم به دنیا میاد.
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 10:23 ب.ظ
پاسخ:
ممنونم، جا نی نی؟! car seat همون صندلی ماشینه.
Emi jan Aslan stress bimarestano zabano zayemano nadashte bash. zoodtar va rahat tar az ooni ke fekr mikoni migzare va residegi ham kheili kheili behtar az irane, aslan niaz be hamrah peida nemikoni. az bas parastarha residegi va delsoozi mikonan. madari ham kamelan natural miad . man ta ghabl az ninie khodam aslan nini baghal nakarde booda. vali az rooze dovom hameye karhasho khodam karda. faghat roozaye avali ke miay khoone ye kami sakhte. routine zendegi be ham mikhore va mohemtar az oon hormonhayeto be ham mikhore. bikhabi ,khastegi
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 10:36 ب.ظ
پاسخ:
مژی همین که اینجا دکتر و پرستارها خیلی دلسوزانه رسیدگی می کنن برای من خیلی آرامش خیال داره، فکر کن هیچ همراهی که ندارم اگه اینا هم می خواستن بداخلاق و بی مسؤولیت باشن چی می شد دیگه.
وای خدا دلم میلرزه تا میبینم بولد شدی پس کی میاد این طلا بانوی آریایی ؟
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 10:41 ب.ظ
پاسخ:
این فسقلی همین الان مشغول بازی تو دل مامانشه با خودش نمی گه اینهمه آدم منتظرن تا ایشون تشریف بیارن !
امی جان دیشب خوابت رو دیدم .خواب دیدم که زایمان کردی و عکس دختر خوشکلتو گذاشتی رو فیس ...بوک.امروز همین که بیدار شدم فیس ...بوک رو چک کردم.دیدم هنوز خبری نیست.زیاد فکر نکن خدا خودش هوای کسانی که در غربت هستند رو بیشتر داره.
یکی از دوستام یه پسر ٣ساله داره و قراره که تا 3 ماه دیگه خدا بهشون یه دختر ناز بده چون اون بنده خدا هم مثل شما بود و کسی رو برا کمک نداره و بیشتر نگران اون پسرش بود.برای شما خیلی راحتتره تمام فکرتون مربوط به دختر عزیزتون هست.
دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 11:08 ب.ظ
پاسخ:
آخی چه خواب باحالی دیدی شادی ولی زیادم اون روز دور نیست.
عزیزم .اصلا ترس به دلت راه نده .البته که این فکرها طبیعیه ولی اگه امکانش هست یه خانمی که تجربه مادر شدن رو داره حتما حتما پیش خودت داشته باش.از دوستهای ایرانی یا از اون مامای ایرانی که قبلا گفته بودی حتما کمک بخواه .بعد از زایمان باید مراقب رفلاکس شیر توی گلوی بچه باشی که زبونم لال خفه نشه.برایت بهترین زایمان روآرزو میکنم.... میگن موقع درد آرزوها برآورده میشود.پس آرزو یادت نره
سه‌شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 12:01 ق.ظ
پاسخ:
حتماً کدوم مامای ایرانی؟ اینا همه انگلیسی هستن شانس من اون روز هر کسی شیفت داشت میاد بالای سرم.
نشالا زایمان خوبی داشته باشی .عزیزم باور میکنی تا حالا انقدر چشم انتظار هیچ بچه ای نبودم
سه‌شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 12:05 ق.ظ
پاسخ:
چقدر جالبه که شماها هم اینهمه هیجان دارید .
با خوندن این پستای اخیرت هر دفعه قلبم به تاپ تاپ می اوفتهاصن این چند وقت هر دفه که میام وبلاگتو باز کنم همین جوری میشم.اینقدر که زیبا همه چیزو توصیف می کنی.واقعا حس قشنگی داری.ایشالا که زایمان راحتی داشته باشی امی جان و دخمل نازتو به سلامتی به آغوش بکشی
سه‌شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 12:10 ق.ظ
پاسخ:
مرسی آناهید جان، خوب شد فیس بوکم رو براتون دوباره فعال کردم و گرنه کی جرأت داشت برای شماهایی که اینقدر چشم انتظارید عکس نذاره؟!
ای جااااااااااانم
کلی حس خوب گرفتم از این پستت مامان امی:-*
خدا پشت و پناهت
سه‌شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 02:20 ق.ظ
پاسخ:
ممنون عزیزم.
دوستم هیچکدوم از این اتفاقایی که میگی نمیفته..این همه فکر منفی رو از کجا آوردی تو آخه؟
توی این جمع مادرانه وبلاگی که روزانه می خونیم کدومشون گفتن ااز این اتفاقات برامون افتاد که تو یک ملیون تاش رو ردیف کردی واسه خودت مامان خوب..ها؟:)بیخیال بابا...اونجا کلی دکتر و پرستار با تجربه هست که اگه میشکلی پیش بیاد با نگاه کردن متوجه میشن و هیچ نیازی به گفتن تو هم نیست پس الکی خودتو اذیت نکن و این فکرای عجیب رو بذار کنار...
آفرین امی صبور و مهربون و آروم...
سه‌شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 02:44 ق.ظ
پاسخ:
مهربانو جان حالا بذار نوبت خودت بشه بعد می بینی چقدر فکر خودت هم مشغول می شه.
ای بابا عزیز دل انقد نگران نباش بالاخره اونا دکتر و پرستارن و همه چیز رو خوب میدونن و نیاز نیست که تو کلمه های قلمبه سلمبه بلد باشی... انقدر نگران نباش آخه نی نی چرا باید پاش بشکنه؟
میدونم که تنهایی خیلی آدم رو به فکر و خیال میندازه ولی امیدوارم که زایمان خیلی راحتی داشته باشی
سه‌شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 05:05 ق.ظ
پاسخ:
مرسی دارچین جان.
و هم ما دوستات.
سه‌شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 05:10 ق.ظ
سلام امی جون. خدا رو شکر که همه چی رو به راه و واسه ورود نی نی آماده آماده این. این عکسه رو که دیدم یهم دلم خواست ببینم لباسی که نی نی قراره بپوشه بیاد خونه چه شکلیه ای جوووووووونم من که دلم ضعف رفت چه برسه به خودت
سه‌شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 05:23 ق.ظ
پاسخ:
من کارم از ضعف گذشته .
امی جوووونم... اصلا نگران نباش.. همه ما همینطور بی تجربه بودیم.. ولی همه چیز رو خیلی زود یاد میگیری.. و با نی نی انقدر اخت میشی که همه چیز رو از نگاهش و از صداش میفهمی...
بی صبرانه منتظر خبر خوش از سوی شما هستیم...
میبوووووسمت
پسرم، همسرم و من رو دعا کن... خیلی خیلی زیاددد...

خدا پشت و پناهت
سه‌شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 06:10 ق.ظ
پاسخ:
حتماً عزیزم.
سلام عزیزم خوبی گلم چقدر قشنگ نوشتی داشت گریم می گرفت که به خود اومدم دیدم سر کار هستم اخه بعد همه ازت می پرست چرا گریه می کنی عزیزم اصلاْ نگران نباش انشاءا... خدا کمکت می کنه و زایمان خوبی را داری مواظب خودت باش و به خدا توکل کن اون که تنهات نمی زاره عزیزم
سه‌شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 06:13 ق.ظ
پاسخ:
ایشالا همیشه لبت خندون باشه مریم عزیز.
همه استرسات بی دلیل نیست! ولی آرامش خودتو حفظ کن امی جونم توکلت به خدا باشه! چرا مامانت یا مادرشوهرت موقع زایمان نمیان پیشت؟؟؟اینطوری که خیلی سخته! چون هیچ تجربه ای هم نداری!!!
از خدا می خوام صبر و تحمل بهت بده و بتونی زایمان راحتی داشته باشی!
سه‌شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 06:24 ق.ظ
پاسخ:
اونا نتونستن بیان ولی خیلی دلشون می خواست پیشم بودن.
سلام امی جان...
یه سوال واسم پیش اومد عزیزم..در جواب یکی از کامنتا نوشته بودی که روش تنفس رو در موقع زایمان نمیدونی...من در همون کتاب همه مادران سالمند اگر ... کلی راجع به زایمان طبیعی و روش تنفس مادر واسه راحتی زایمان و تحمل دردها صحبت شده بود...عزیزم بحث مهمیه...و اگه امکانش رو داری حتما از اینترنت و سایر اطلاعات پزشکی که در اختیار داری اونا رو پیدا کن...و کاش کلاسهای آمادگی بیمارستان رو شرکت میکردی...
راستی امی جان شما آدرس ایمیلت رو در وبلاگ ننوشته بودی...ایمیل واسه خوانندگان وبلاگت...یا من ندیدم....
سه‌شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 07:25 ق.ظ
پاسخ:
مریم جان من توی اینترنت سرچ کردم و مطلب خاصی در مورد روش های تنفسی پیدا نکردم تو لینک خاصی سراغ داری؟ ایمیلم رو هم توی وبم نذاشتم اگه لازم داری بگو برات بذارم.
سلام عزیزم... خواستم اگه برات مقدوره خواهش کنم لینک منو هم توی وبلاگت بذاری.... من تازه شروع به نوشتن کردم اما خیلی وقته که خواننده ات هستم. از همون اول اول... من و همسرم در جزیزه ی سبز.... ممنون می شم منو به نام دروازه اقیانوس لینک کنی... شرمنده.
سه‌شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 08:19 ق.ظ
پاسخ:
اوه از دو سال پیش خواننده من بودی؟ چرا اینقدر ساکت پس؟ باشه وبت رو لینک کردم.
ای بابا یه بار نوشتم همه اش پاک شد... انگار قسمت نیست که توسط شما لینک بشیم!!!شاید به خاطر اینکه الان شرایطش رو نداری... اینم خواست خدا بوده دیگه!! مواظب خودت باش غربت سخته و موقع دور از جون مریضی و به خصوص این شرایطی که تو داریَ بیشتر دردش مشخص می شه... هیچی نیست... بچه داری مثل بازی با یه عروسک خوشگله که تکون می خوره و با نگاهش باهات حرفهایی می زنه که هیشکی تا حالا نزده... جون می گیری وقتی بذارنش تو آغوشت... اصلن نگران نباش عزیزم...
سه‌شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 08:27 ق.ظ
پاسخ:
ممنون آبنوس جان.
1 2 >>