X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

چهارمین روز ...

مامانی امروز چهارمین روزیه که از شیر گرفتمت، توی این مدت حتی یک بار هم بهت شیر ندادم نه توی خواب نه توی بیداری و داریم هر دومون با اون دوران شیرین وداع می کنیم، باید بگم برای خودم هم خیلی سخته شاید سخت تر از تو چون تو بچه ای زود به شرایط جدید عادت می کنی و حافظه ات هم کوتاه مدته و زود فراموش می کنی اما من نه، همه چیز رو مو به مو یادمه همه لحظاتی که باهات داشتم وقتی تو شیر می خوردی بهت نگاه می کردم موهات رو ناز می کردم می بوسیدمت و آرامش می گرفتم از نفس هات خیلی حس خوبی بود خیلی، با اینکه دو سال و چهار ماه طول کشید اما برای من از جهتی مثل یک چشم به هم زدن بود.

توی چهار شب گذشته تو دو دفعه اش رو نیمه شب بیدار شدی و دو سه ساعت بی وقفه جیغ زدی و گریه کردی اما دو شبش رو تا صبح خیلی عمیق خوابیدی، اون دو دفعه ای که خوب خوابیدی به خاطر این بود که ظهر نخوابیده بودی و خیلی خسته شده بودی اما این خوب نیست چون تو به خواب ظهر هم عادت داری و باید دو ساعت هم در روز استراحت کنی تا انرژی لازم رو برای شیطنت های شبت داشته باشی نه اینکه از دم غروب چشمات از زور خستگی قرمز شده باشه و زیاد بازی نکنی و همونطور بی انرژی چند ساعت رو بگذرونی تا 3-2 نیمه شب که بخوای بخوابی اما به هر حال باید اعتراف کنم این دو شبی که منم تونستم 9 ساعت تا صبح بی وقفه بخوابم حسابی بهم چسبید و باورم نمی شد که دیگه خوابم صدپاره نشده، کاش فقط بتونی ظهر هم به موقع بخوابی و در عین حال شب تا صبح هم بیدار نشی.

هنوز نتونستیم راهی پیدا کنیم که تو راحت به خواب بری، یعنی همه راه ها رو امتحان می کنیم اما برای تو جواب نمی ده، دیشب هم بابایی مجبور شد ببردت توی هال راه ببردت که بخوابی این خوب نیست مامان باید سعی کنی توی جای خودت و بدون کمک ما بخوابی، مجبوریم بازم باهات مدارا کنیم و بهت مهلت بدیم که این رو یاد بگیری.

اما نکته خوبش اینه که توی این چهار روز حسابی عادت کردی که شیر نخوای یکی دو روز اول هی می اومدی توی بغلم می نشستی و می گفتی می می و دل من خون می شد ولی دو روزه که عادت کردی اصلاً طرف من نمیای حتی صبحا که بیدارت می کنم بهانه نمی گیری و شیرعسلی رو که برات درست کردم می خوری بعدم زود خوش اخلاق می شی و این خودش یک موفقیت بزرگه چون ایران که بودیم وقتی داشتم عادتت می دادم به کمتر شیر خوردن چند روزی سر همین بدعنقی های بعد از بیدار شدنت با هم درگیری داشتیم و تو اونجا من رو شکست دادی و مجبور شدم برای ساکت کردنت حتماً بهت شیر بدم اما الان داری با من راه میای شاید این مهلت چند ماهه ای که بهت دادم تا با کمتر خوردن کنار بیای مؤثر بوده.

این روزها دو تا چیز خیلی به من کمک می کنه که سرت رو گرم کنم یکی برنامه های بیبی اینشتاین هست و دیگری ویدئو کلیپ های مورد علاقه اته که همه رو برات ریختم توی لپ تاپت و تو حسابی باهاشون سرگرم می شی، این روزا گیر دادی به آهنگ Santa tell me از آریانا گرنده مطمئنم بعدها هروقت این آهنگ رو بشنوم یاد این روزها می افتم.

الان ساعت 4:20 دقیقه بعد از ظهره تو خیلی خسته ای، چشم هات قرمزه، ناهارت رو بهت دادم عوضت کردم آب هم بهت دادم بعد خوابوندمت و برات از توی کتاب خوشگلت قصه خوندم چند دقیقه گوش دادی اما باز بلند شدی، با اینهمه خستگی نمی دونم چرا در برابر خواب مقاومت می کنی؟ من انگار برای خودم لالایی می خوندم خودم داشت خوابم می گرفت مخصوصاً که بیرون هم هوا بارونی و نیمه تاریکه اما تو ...

حالا هم رفتی سر کشوهای من و داری خرابکاری می کنی و منم از خستگی اینجا نشستم و دارم از تو می نویسم و چشم انتظار اینم که هرچه زودتر رضایت بدی و بخوابی و بذاری منم یکم استراحت کنم اما می دونم نمی خوابی، مثل دیروز که نخوابیدی و تا 2 نیمه شب من رو بیدار نگه داشتی، اینقدر انرژیم کم شده بود که آخر شب وقتی می رفتم توی آشپزخونه قلبم تند می زد و نمی تونستم زیاد بایستم انگار دارم از اینهمه بی خوابی مریض می شم ...

چقدر توی این پست از خواب نوشتم! این نشون می ده مشکل اصلی من و تو این روزا خوابه.

_______________

الان ساعت 10 دقیقه به 5 بعد از ظهره، برای بار هزارم خوابوندمت و لپ تاپت رو هم گذاشتم کنارت و برات یکی از کلیپ های بیبی اینشتاین رو پلی کردم، اینقدر خسته بودی که مثل همیشه از جات بلند نشدی و همونطور خوابیدنی نگاه می کردی منم داشتم این پست رو می نوشتم یک دفعه که بهت نگاه کردم دیدم چشم های نازت روی هم افتاده! ای خدا چه صحنه دوست داشتنی و نازیه، این اولین ظهریه که بدون اذیت و بغل خوابیدی، یعنی من دارم موفق می شم؟ یعنی شب هم با همین فیلم دیدن می خوابی؟ یعنی این بار که بریم بیرون لازم نیست دنبال بیبی چنجینگ روم باشم برای شیر دادن بهت؟ یعنی بعد از دو سال و اندی دیگه می تونم اون بافت های بلندم و هر لباسی رو که بخوام بپوشم و نگران شیر دادن نباشم؟ مامان تو واقعاً خوابت برد؟ وای چقدررررررررر خوشحالم، کاش این رویه رو ادامه بدی هرچند مطمئن نیستم، 4 روز زمان کمیه که عادت دو سال و خورده ای از سرت بیفته ولی قدم بزرگی برداشتیم برای شروع خیلی خوبه، مرسی مامان که خوابیدی، خوب بخوابی فرشته کوچولوی من.


پ.ن. 1 : بابک اسحاقی عزیز اینجا باز هم از شما تشکر می کنم که توی این پستتون این برنامه کودکانه بی نهایت جذاب برای بچه ها رو معرفی کردید از وقتی پست شما رو خوندم و اینا رو برای دخترم گرفتم خیلی راحت شدم، بچه کلی با اینا سرگرم می شه و دوستشون داره حتی کلمات رو گاهی باهاشون تکرار می کنه که برای زبانش خوبه الانم که با همین خوابش برد، واقعاً ممنونم از شما و همه دوستانی که به من سایت و لینک و موسیقی معرفی کردن، منم به همه بچه دارها توصیه می کنم حتماً این سری برنامه رو تهیه کنن که فرشته نجاتشون می شه:


پ.ن. 2 : نظرات پست قبل هنوز بازه، ممنونم از همه تون.



  • جعبه جادویی