X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

رمز جدید

وقتی تابستون امسال رفتم ایران یک جفت کفش راحتی داشتم که چسب زیرش باز شد و دیگه نمی شد باهاش راه رفت، بابای همسر گفت کفشت رو می دم برات درست کنن با اینکه فقط یک ماه بود خریده بودمش و طرحش رو دوست داشتم اما دیدم ارزش نداره تعمیر بشه ( کلاً با تعمیرات کفش و لباس موافق نیستم ) اینه که بهشون گفتم نه ممنون میندازمشون دور مخصوصاً که خیلی گرون هم نبود برای همین با همسر رفتیم یک جفت کفش جدید خریدیم اما بابای همسر نذاشت اونا رو بذارم دم در و گفت: حالا باشن فعلاً ... و من متوجه منظورش نشدم.

دیروز داشتم با داداش همسر تلفنی صحبت می کردم که گفت دلمون خیلی برات تنگ شده کی میای ایران؟ گفتم ایشالا تابستون، گفت بابا ( یعنی بابای همسر ) اینقدر دلش برات تنگ شده که اون کفشای قبلیت رو گذاشته روی جاکفشی دم در و گفته کسی به اینا دست نزنه می خوام هر روز به این کفش ها نگاه کنم و یاد امی بیفتم و دلم به این گرم بشه که به زودی میاد ایران و می بینمش!! 

این رو که شنیدم خیلی تعجب کردم آخه بابای همسر در عین اینکه خیلی مهربون و احساساتیه اما احساساتش رو معمولاً به زبون نمیاره، برای همین به داداش همسر گفتم بابا خودش این رو گفت یا تو حدس می زنی علت کارش این بوده؟ گفت نه باور کن نه یک بار بلکه چند بار این رو گفته حتی دیروز مهمون داشتیم بچه مهمونا می خواست با کفش ها بازی کنه ولی بابا نذاشت و باز تأکید کرد کسی این کفشا رو از اینجا برنداره!

همسر که داشت حرف های ما رو گوش می کرد لبخند زد و گفت حاضرم قسم بخورم بابام تو رو که عروسش هستی از من که پسرشم بیشتر دوست داره .

چقدر حسم خوب شد از اینهمه محبت و اینکه توی این چند سال که عروسشون هستم طوری رفتار کردم که احترام خودم رو نگه داشتم و باعث شده اونا اینقدر دوستم داشته باشن البته که این احساس دو طرفه است و منم خیلی خانواده همسر رو دوست دارم بیشتر از همه هم باباش رو، نمی گم هیچ وقت  هیچ دلخوری نبوده اما هرچی که بود سر موضوعات کوچیک بود و همونا هم باعث نشد روی ما به هم باز بشه و احترام ها از بین بره.

_________________


بهتون قول داده بودم که از خودم و دخترکم براتون عکس می ذارم الان هم می خوام به قولم عمل کنم البته توی یک پست رمزی. از اونجایی که نمی خوام چند نفری که در گذشته بهشون رمز داده بودم به دلایل مختلف الان پست های رمزی رو ببینن یعنی پشیمون شدم از اینکه بهشون اعتماد کردم مخصوصاً که بعضیاشون تا رمز گرفتن دوباره چراغ خاموش شدن تصمیم گرفتم رمز رو عوض کنم و از این به بعد چه پست های عکس دار و چه مطالب رمزی رو با رمز جدید بذارم و فقط به کسانی که همیشه چراغ اینجا رو روشن نگه می دارن برای تشکر رمز بدم بالاخره باید فرقی بین خواننده روشن و خاموش باشه.

هر کسی رمز می خواد لطفاً برام کامنت بذاره و ایمیلش رو بده. تعدادی از دوستان خاص هستن که بدون اینکه چیزی بگن خودم می خواستم براشون بفرستم اما بعد دیدم ممکنه با این کار توی رودربایستی مجبور بشن بیان و پست های رمزی رو بخونن و ببینن ( شاید نخوان خوب! شاید وقت یا حوصله اش رو نداشته باشن ولی مجبور بشن ) برای همین لطفاً هر کسی که رمز می خواد خودش اعلام کنه و من پیشاپیش برای کسی نمی فرستم هرچقدر هم برام عزیز و خاص باشه.

درضمن توی وبلاگ کسی هم رمز نمی ذارم هرکسی می خواد آدرس ایمیلش رو توی بخش ایمیل کامنت ها بذاره تا بهش ایمیل بزنم فقط خودم می تونم ببینم و برای دیگران قابل دیدن نیست.

منتظر یک پست پر از عکس باشید .


نظرات (308)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
سلام امی خانم
من میخونمتون وگاه گداری نظر میدم بیشتر طی دوران بارداریتون و پست های که راجع به بد قلقی های بچه ها بود نظر میدادم نه همیشه. اگه صلاح می دونید و راضی هستید بگذارید عکس خانم کوچولوتون را ببینم.خودم هم یک دختر 3.5 ساله به اسم مهشاد دارم.8 سال پیش اومدم انگلیس دیدن براردرم شهر لیدز زندگی می کرد عکس هایی که از فروشگاه ازدا می گذارید برام خاطرات را زنده میکنه. موفق باشید
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 09:02 ب.ظ
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 09:02 ب.ظ
قبلا گفتم بازم میگم غربت سخته خیلی، چه برای ماها که اینجاییم و چه عزیزانمون. من که میگم کاشکی هرگز مهاجرت نمیکردم که بهترین لحظات رو با بودن کنار خانواده دارم از دست میدم
شاد باشی

قبلا رمزت رو بهم داده بودی اگه باز هم فکر میکنی جز "...دوستان"
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 09:15 ب.ظ
امی جون سلام.خوبی .سفیدبرفی خوبه ایشالا؟ منم اعتقاد دارم آدم سر چیزای کوچیک که با خانواده همسر دلخوری پیدا میکنه بهتره یه جوری رفتار کنه که خدای نکرده ارزش واحترام دو طرف زیر سوال نره .من که وقتی چیزی پیش میاد گاهی همون موقع با اینکه ناراحت میشم ترجیح میدم سکوت کنم یا یه جوری دلخوریمو.خیلی غیر مستقیم و گذری میفهمونم.همیشه هم چند وقت که میگذره ازون مساله خیلی خوشحال میشم از اینکه دنبال ماجرا رو نگرفتم. خیلی خوبه تصمیم گرفتی عکس بذاری خوشحال میشم رمزتو بگی بهم..ازطرف من جوجه کوچولو رو ببوس
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 09:18 ب.ظ
امی عزیزم سلام راستش من شاید یه هفته اس پیدات کردم ولی خیلی از وبلاگتو خوندم و با خاطراتت خودمو سرگرم کردم در ضمن از ایده هات و طرز فکرت خوشم میاد خوشحالم که خوشحالی اما راستش تواین مدت کم خیلی زیاد دوس داشتم با چهرت هم آشنا بشم تا درکم نسبت به نوشته هات از نظر بصری هم به حد نرمال برسه خواهش میکنم به من هم رمز لطفا البته اگر هم نخواستید اشکال نداره چون این حق شماس که اجازه ورود به حریمتون رو به دیگران بدید یا نه...راستش امروز پست زایمانتون وجایی که صداتون رو خانوادتون گوش میدادن اشک منو در آورد...شرمنده پرحرفی کردم
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 09:21 ب.ظ
من
البته اگه صلاح می دونی امی جان
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 09:26 ب.ظ
به نام خدا
سلام خدمت شما.امیدوارم خوب باشید.امیدوارم من هم جز کسانی باشم که رمز دریافت میکنم البته بنظر شما احترام میگذارم.ممنون.از لندن
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 09:32 ب.ظ
mhassanzadeh_put@yahoo.com
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 09:49 ب.ظ
سلام . اگه دوست داشتی رمز جدید رو به من هم بده. من همونی هستم که سر از شیر گرفتن دختری راهنماییت کردم . چون کامنت زیاد میگیری راهنماییت کردم که منو به خاطر بیاری . . مرسی
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 10:15 ب.ظ
ببخشید تو کامنت قبلی یادم رفت ایمیل رو وارد کنم . مرسی
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 10:18 ب.ظ
سلام...چقدر خوبه که رابطه خوبی با خانواده همسرت داری. خوشحال میشم من هم رمز وبلاگ رو داشته باشم. شاد و خرم و سرفراز باشی.
شنبه 2 اسفند 1393 ساعت 10:42 ب.ظ
Salam Emi jun ... Khubi ? Agar momkene be man ham ramz bede Lotfan ... Merci ...
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 12:27 ق.ظ
سلام امى جان

منو براى رمز فراموش نکن که با دوتا بچه بندرت فرصت وب گردی پیدا میکنم
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 01:58 ق.ظ
سلام
امی خانوم
اگه صلاح می دونید برای من هم رمز را ارسال کنید.
باتشکر
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 02:19 ق.ظ
سلام امی جان من کم نظر گذاشتم براتون و فقط امدم بگم دوست دارم ببینمتون اما اگر صلاح بدونید.
شما خیلی باشخصیت و مودبانه مینویسید و من تا الان فکر میکردم نظرات مخاطبان خیلی حوشحالتون نمیکنه ببخشید
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 02:37 ق.ظ
پاسخ:
سوری جان من بارها و بارها گفته بودم از دیدن کامنت های شما و اینکه احساس کنم ارتباط دو طرفه است خوشحال می شم نمی دونم چرا چنین فکری کردی، کدوم وبلاگ نویسیه که از دیدن کامنت خوشحال نشه؟!
به نام خدا
سلام خدمت شما.شرمنده من حواسم نبود ایمیلم را در این قسمت نوشتم در کامنت قبلی لطفا منتشر نشود.ممنون.از لندن
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 02:59 ق.ظ
چه حرکت جالبی پدرهمسرت کرده، ما هم وقتی یکی را خیلی دوست داشته باشیم وسیله ای لباسی که میدونیم متعلق به اون فرد بوده را نگه میداریم و این نشون میده که چقدر دوستت داره، راستی من خواننده نیمه خاموش روشنت هستم ، ممنون میشم به من هم رمز بدی
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 03:19 ق.ظ
سلام
امی جون
از اینکه عکس عروسک کوچکت را می تونم بیبینم خیلی خوشحال شدم البته اگه رمزت را بهم بدی
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 04:00 ق.ظ
اگه دوست داشتی البته
یک خواننده بعضی وقتا خاموش بعضی وقتا روشن :)
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 04:11 ق.ظ
سلام من فایزه هستم خواننده مطالب اموزنده شما.ولی هر وقت میخواهم کامنت بگذارم سند نمیشود.به هر حال دعا گوی شما وخانواده قشنگت هستم .امیدوارم سند شود اگر لطف کنی وبه من رمز بدهید
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 04:19 ق.ظ

سلام دختر عزیزم............اگه دوست داشتی بهم رمزز بده...هر تصمیمی که بگیرهی برام قابل احترامه.....
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 04:21 ق.ظ
salam
shayad kheyli vagta sarepaee mikhonimet v emkane kament nist
age dust dashti khoshhal misham bekhonamet
gorbanat
aysan
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 04:36 ق.ظ
سلام امی جان.من قبلا دختری رو فیس بوک دیدم اما چون اکانت فیب بوک رو حذف کردم خیلی وقته ندیدم.ایمیل همون فامیلی من هست شاید یادتون بیاد
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 04:54 ق.ظ
سلام امی عزیز
سالگرد آشنایی مون مبارک! الان دقیقا یک ساله که با وبلاگت آشنا شدم و واقعا خوشحالم که پیدات کردم. من هر زمان وب سایت یا وبلاگی رو پیدا می کنم که به هر دلیل مورد علاقه ام هست بعنوان Favorite ذخیره اش میکنم. اما با وبلاگت اینکار رو نکردم. دلیلش هم اینه که همون روز اول میدونستم قرار هر روز بیام اینجا و نیازی به یادآوری آدرسش نیست و دقیقا هم همین اتفاق افتاد. راستش من پایان هر سال، کارهای خوب و بد یا اتفاقات خوب و بدم رو برای خودم مرور می کنم. باید بگم که توی این یک سال بعضی از رفتارهام عوض شد. و دلیلش هم خوندن وبلاگ تو بود. چیزهای زیادی ازت یاد گرفتم ( و از این بابت ازت ممنونم) و این رو بدون اغراق میگم. برات آرزوی موفقیت میکنم.
راستی. اگر صلاح بدونی، خوشحال میشم بتونم رمز جدیدت رو داشته باشم.
و یه چیز دیگه: داستان کفشهات، مثل همون خمیر دندون با عطر مهر مادری شده :)
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 04:58 ق.ظ
سلام امی جون. خوبی؟ چه پدر شوهر بامزه ای داری. واقعا درسته که میگن پدر شوهر عروس دوسته. الان بابای خودم با اینکه زن داداشم بارها باعث دلخوریش شده اما کافیه پشت سرش حرف بزنیم سریع اش دفاع میکنه حرص مامانمو در میاره.
دختر نازتو از طرف من ببوس.
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 05:09 ق.ظ
سلام اتفاقی با وبلاگتون اشنا شدم ازش خوشم اومده و دایم پیگیرم دوست دارم بیشتر بنویسید.
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 05:37 ق.ظ
چقدر زیباا! کارشون واقعا نشون میده چقدر دلتنگت هستن و چقدر چشم براه اومدنتونن
بهت تبریک میگم که با رفتار سنجیده و پر از مهرت تونستی اینقدر تو دلشون جا باز کنی
خیلی دوست دارم ببینمتون بخصوص دختر نازتو
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 05:45 ق.ظ
سلام امی عزیزدلم،دیر به دیر میام،اما همیشه به یادتونم،برای پست قبلی کلی صحبت داشتم،اما خب متاسفانه کامنتا بسته بود،،آدم ها مهربونی ها و دلهای پاک رو خوب حس میکنند،میبینن،امیدوارم زندگیتون سرشار از محبت ها وصداقت ها باشه،امیدوارم همون طور که دلتون صاف و پاکه،با بهترین ها،پاک ترین ها و بی آلایش ترین ها در زندگی روبه رو بشید.پرنده ی سفید کوچولو رو ببوسید،درمورد رمز هم اگر چیزی نگفتم،از روی بی اهمیتی یا جسارت نیست،اما چون انقدر گاهی دیر میام،که اصلا روم نمیشه حرفی بزنم.
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 05:47 ق.ظ
خیلی حس خوبیه که خانواده همسر اینطوری علاقه داشته باشن به عروسشون.منم میشه رمز داشته باشم؟
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 05:54 ق.ظ
سلامم
آفرین که اینقدر با خانواده شوهرت خوبی.. منم دقیقا همین حس رو با پدرشوهرم دارمم
من شما رو از فیدلی میخونم ولی کمتر کامنت میزارم اگر دوست داشتی خوشحال میشم رمز داشته باشم
شاد باشید
یکشنبه 3 اسفند 1393 ساعت 05:55 ق.ظ
1 2 3 4 5 ... 11 >>


  • جعبه جادویی