X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

همه چیز از همه جا

گاهی که نگاهم به تقویم شمسی پایین وبلاگم می افته یه دفعه تعجب می کنم که مگه کی اون ماه تموم شد و وارد این ماه شدیم که حالا چند روزش هم رفته؟! 

الان از اون لحظاتی بود که اون تقویم کوچیک رو دیدم که اعلام می کنه الان 22 اسفنده! یعنی یک هفته بیشتر به عید نمونده؟! چرا برای من اینقدر روزها تند می گذرن؟ اصلاً کی وارد اسفند شدیم مگه؟ گذر زمان همیشه من رو به تعجب واداشته ..

می دونم الان خیلی از شمایی که ایران زندگی می کنید مشغول خونه تکونی هستید شاید هم خونه تکونی ها تموم شده باشه برای من که روزها مثل همیشه می گذره و خونه تکونی نکردم اینجا حال و هوای نوروز وجود نداره و به تبعش انگیزه ای هم برای خونه تکونی اساسی وجود نداره تمیزکاری های معمول که هفتگیه و همیشه هست.

 چند روز پیش با همسر رفتیم سوپر مارکت ایرانی برای خرید. توی مغازه تبلیغ جشن سال نو ایرانی های اینجا رو گذاشته بود یک لحظه وسوسه شدم ثبت نام کنم اما بعد با یادآوری جشن سال نو پارسال ( اگه بشه اسمش رو جشن گذاشت ) پشیمون شدم.

اونهمه توی سرما با اشتیاق شال و کلاه کردیم و رفتیم فکر می کردم الان چه غوغاییه اما خودمون و دوستامون بودیم با دو سه تا خانواده دیگه، از سفر هفت سین هم که خبری نبود فقط توی اون صدای وحشتناک بلند موسیقی شیش و هشت ایرانی شام خوردیم و برگشتیم خونه در حالی که از سرما قندیل بسته بودیم البته از توی خونه موندن بهتر بود ولی به پولی که گرفته بودن نمی ارزید، حالا این یکی تبلیغ کرده که بلی دنس هم دارن، می خوام هرگز نداشته باشن  حالا اگه مطمئن بودم واقعاً جشن خوبی برگزار می کنن، بقیه ایرانی ها هم هستن سفره هفت سین میندازن و واقعاً یک جشن پر و پیمون که بشه اسمش رو جشن شب سال نو گذاشت ترتیب می دن می ارزه که بریم ولی فکر می کنم اینجا هم که بریم یک بشقاب غذا می ذارن جلومون یکی رو میارن یه ذره قر بده کلی هم پول واسه همین می گیرن و خداحافظ شما!

از طرفی هم نمی خوام لحظه سال تحویل رو که به وقت انگلیس ساعت یک ربع به 11 شبه تنها باشیم شاید با دوستامون قرار بذاریم که دور هم باشیم حالا باید ببینیم برنامه هامون چیه برای اون شب. 


آقا من چند روزه دارم درختا و گل و بوته ها رو رصد می کنم که عکس بهاری بگیرم برای آرشیوم دریغ از یک شکوفه حتی! تازه امروز از صبح کلی هم بارون اومده درختا هم که برگ ندارن این چه وضعشه آخه؟! ... غر نزدم که! فقط می گم دلمون پوسید از دست این درختای بی بخار، دیگه شورش رو درآوردن!


دیشب یهو هوس کتاب خوندن به سرم زد و یاد کتابخونه پر و پیمونمون در ایران افتادم و حسرت خوردم. نصف شبی چکار می شد کرد؟ آهان کتابخونه الکترونیک که هست، هرچند اصلاً برای من جای کتاب واقعی با بوی ورق رو نمی گیره اما از هیچی که بهتره. رفتم و برای خودم کتاب « عطر سنبل عطر کاج » از « فیروزه جزایری دوما » رو دانلود کردم و همون شبونه 35 صفحه اش رو خوندم. یاد فیلم « بدون دخترم هرگز » افتادم که از روی کتابی به همین نام از « بتی محمودی » ساخته شده البته بتی یک آمریکایی بود که به خاطر همسر ایرانیش به ایران رفته بود و مشاهداتش رو از ایران نوشته بود ولی فیروزه جزایری یک ایرانیه که از کودکی به همراه خانواده اش به آمریکا رفته و مشاهداتش رو از آمریکای دهه 70 میلادی بیان می کنه. هنوز کتاب رو تموم نکردم اما خوندن تجربیات روزهای اول مهاجرتش هرچند که نمودار دنیای ساده یک بچه 7 ساله است جالب بود برام امشب هم اگه وقت بشه می خوام بقیه اش رو بخونم. 


  ________________________________________________

سفید برفی مامان هفته قبل یک اتفاق بد برات افتاد. من توی اینترنت بودم و داشتم کارم رو انجام می دادم تو هم کنار من مشغول بازی و شیطنت بودی حواسم به تو هم بود اما مگه می شه یک بچه بازیگوش به سن تو رو قفل و زنجیر کرد؟ یک دفعه نگاهت افتاد به دماسنج روی میز کنار تخت و خواستی برش داری، از پشت من رد شدی و وقتی خم شدی که اون رو برداری دستت رو که حائل بدنت و میز کرده بودی از روی میز سر خورد و با دهن خوردی روی میز. من تا اومدم بگیرمت کار از کار گذشته بود، در عرض چند ثانیه تمام دهنت پر از خون شد و از شدت درد جیغ می کشیدی و اشکات گوله گوله می ریخت. وای تا حالا تو رو خونی ندیده بودم دست و پام رو گم کردم و احساس کردم تمام بدنم بی حس شد، تو فقط جیغ می زدی و من تندتند دستمال کاغذی روی دهنت می ذاشتم به یک دقیقه نکشید که دو تا دستمال پر از خون شد و چند دقیقه طول کشید که خونریزی بند بیاد.
حال من خیلی بد شده بود دلم به شدت برات می سوخت بیرون لبت هیچ اثری از زخم دیده نمی شد اما شب وقتی خوابیدی آروم لب بالات رو دادم بالا و دیدم وای چه شکاف عمیقی ایجاد شده که هنوزم کمی خونیه، دل خودم هم بیشتر خون شد.
تو بعد از یک ساعت ساکت شدی و بعدش چند قاشق غذا خوردی اما عصر که بیدار شدی لبت ورم کرده بود و درد داشتی هر کاری کردم که بهت پرستمول بدم بلکه دردت یکم ساکت بشه دهنت رو برای نیم میلی متر هم باز نکردی. رفتم برات خوراکی های مورد علاقه ات رو آوردم به هیچ کدوم لب نزدی و فقط سرت رو به نشانه نمی خوام به اینور اونور تکون می دادی. لحظه به لحظه بیشتر نگرانت می شدم نمی شد که نه آب بخوری نه غذا. به طرز نگران کننده ای هم بی حال و بی انرژی شده بودی و فقط به من چسبیده بودی از بغلم بیرون نمی اومدی و دستات رو محکم دور کمرم حلقه کرده بودی.
شب بابایی اومد و گفت بهتره ببریمش بیرون یکم حال و هواش عوض بشه بردیمت اما بعد فهمیدم اشتباه کردیم چون از ظهر چیزی نخورده بودی و توانی برای دویدن و بازی نداشتی فقط اینطوری باقی مونده انرژیت هم تحلیل رفت.
انتظار داشتم غریزه گرسنگی و تشنگی به دردت غلبه کنه و باعث بشه دهنت رو باز کنی اما برخلاف انتظارم همچنان با دهن بسته و گرسنه و تشنه خوابیدی وای که جیگرم خون بود مگه می شه بچه 2/5 ساله از ظهر هیچی نخوره حتی آب و با همون حال بخوابه؟ همونجا تصمیم گرفتیم فردا اورژانسی ببریمت دکتر و چون می دونستم توی مطب هم دهنت رو باز نمی کنی وقتی که خواب بودی آروم دهنت رو باز کردم و با موبایل یک فیلم دو دقیقه ای از همه زوایای دهن و جای زخم و شکل دندون ها برای دکتر گرفتم.
فردا صبح که بیدار شدی به قدری گرسنه و تشنه بودی که شیر عسلت رو خوردی اما دو دقیقه بعد همه رو بالا آوردی اینقدر معده ات خالی مونده بود که تحمل نگه داشتن شیر رو نداشت. بعد باز دهنت رو بستی که بستی. دیگه گریه ام گرفته بود با تنی لرزان و چشمایی خیس از اشک تندتند با بابایی حاضر شدم که ببریمت دکتر. در تمام مدتی که داشتیم حاضر می شدیم اینقدر ضعیف و ناتوان شده بودی که با اینکه کج خوابیده بودی نمی تونستی خودت رو صاف کنی دور از جون مثل این بیمارهای بدحال شده بودی و تازه اونجا حال مامان های اینطور بچه ها رو می فهمیدم خدا بهشون صبر بده آدم خودش صد بار می میره و زنده می شه وقتی بچه اش رو اینطور بی حال می بینه. 
با نگرانی زیاد سریع رسوندیمت دکتر توی راه با بابایی صحبتمون سر این بود که با توجه به اینکه اینجا برای دکتر رفتن باید وقت قبلی داشت الان اگه ما رو قبول نکنن باید بریم کدوم بیمارستان و از کدوم مسیر؟ 
رسیدیم کلینیک و وقتی به مسؤول پذیرش گفتیم مورد اورژانسیه بدون چک و چونه اولین وقت بعدی رو به ما داد که خیلی برامون عجیب بود البته اون روز شانس هم با ما یار بود و بیماری اونجا نبود، گویا واژه اورژانسی برای اونا مسؤولیت ایجاد می کنه که بیمار رو پذیرش کنن البته خودش هم دهنت رو چک کرد و ورم رو دید.
وقتی وارد اتاق شدیم دکتر طبق معمول دکترهای اینجا سؤالاتی می پرسید که برامون عجیب بود مثلاً می گفت میزی که لب بچه بهش خورده جنسش چوب بود یا فلز؟! یا مثلاً در حال دویدن بهش خورده یا راه رفتن؟ و وقتی گفتم هیچ کدوم گفت دقیق توضیح بده و من توی ذهنم دنبال واژه انگلیسی می گشتم که مفهوم شلنگ تخته انداختن بده! بعد شدت ضربه رو پرسید و با حوصله هم جواب های من رو وارد سیستمش می کرد.
بعد خواست دهن تو رو باز کنه که نذاشتی منم مجبور شدم فیلم داخل موبایل رو بهش نشون بدم خوب شد فیلم گرفته بودم. دکتر که فیلم رو دید گفت فقط باید بهش پین کیلر ( مسکن ) بدید کار دیگه ای نمی شه کرد، گفتم دهنش رو اصلاً باز نمی کنه نمی شه بهش تزریق کنید؟ گفت نه در اینطور مواقع ما هیچی به بچه تزریق نمی کنیم و کار خودتونه! و بعد اضافه کرد اگه تا عصر هم هیچی نخورد باید ببریدش بیمارستان کودکان. 
مامانی خیلییییییییی دلم برات می سوخت اینقدر بی حال بودی که وقتی توی کالسکه بودی برخلاف همیشه گوزنت رو محکم توی بغلت نمی گرفتی و روی پات افتاده بود تو هم شل و وارفته فقط به بیرون نگاه می کردی.
وقتی رسیدیم خونه 24 ساعت بود که هیچی نخورده بودی و اینقدر گرسنه بودی که وقتی نگاهت به بسته های خوش رنگ چیپس افتاد دهنت رو باز کردی و با صدای ضعیفی گفتی پیس! ( همون چیپس به زبون خودت ) انگار دنیا رو به من داده بودن دویدم توی آشپزخونه و 5 میلی پرستمول رو با آب سیب قاطی کردم و بهت خوروندم تو هم اینقدر تشنه ات بود که چند جرعه خوردی و همون نجاتمون داد چون کم کم دردت کم شد و این بار خودت درخواست موز کردی. بابایی با خوشحالی دوید برات موز رو مشد کرد و روش پودر پروتینی ریخت و برات آورد و تو یک موز کامل رو خوردی دوباره بهت آب و بقیه شربتت رو دادم و همینا باعث شد جون تازه ای بگیری و کم کم از آغوش من بیرون بیای و حتی راه بری. وای که بعد از 24 ساعت بی حالی و بی تحرکی دیدن راه رفتن تو و ماما ماما گفتن تو چقدر شیرین بود. 
رفتم برات خورش کرفس قورمه سبزی گرم کردم و آوردم و اونم تا ته خوردی، گویا مسکن خیلی خوب اثر کرده بود و موقتاً دردت ساکت شده بود و تو تلافی 24 ساعت گرسنگی رو به یکباره داشتی درمی آوردی. هر 4 ساعت و قبل از اینکه درد دوباره به سراغت بیاد و باعث بشه دهنت رو ببندی بهت دوباره مسکن می دادم و بعد از یک ربع غذا و میوه و آب و آبمیوه بود که برات می آوردم و خوشبختانه تا روز بعد خیلی خوب شدی البته لبت هنوز ورم داشت و وقتی می خوابیدی چک می کردم که عفونت نکرده باشه که خوشبختانه نکرده بود اما زخم بدی بود که نیاز به چند روز زمان داشت تا کاملاً خوب بشه.
خدا رو شکر این حادثه ضربه خطرناکی نداشت ولی باعث شد بیشتر از قبل قدر سلامتیت و حتی حرف زدنت رو بدونم، توی اون 24 ساعت تو مثل طوطی توی قفس ساکت شده بودی و چراغ دل منم خاموش شده بود، تو صدای خونه ما هستی مامان با جیک جیک هات جون می گیرم و نفس می کشم لطفاً بیشتر مواظب خودت باش نذار مامان در حسرت شنیدن صدای ناز بچه گونه ات درد بکشه ...
خدایا شکرت برای سلامتی دوباره عروسکم، خدایا شکرت که به جای لبش چشمش به لبه تیز نخورد، خدایا خودت مراقب این فرشته های معصوم باش ..
نظرات (107)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
سلام. فکر کنم میشه. انگشتتون رو روی صفحه نگه دارین و بعد گزینه ها ظاهر میشن. گزینه اضافه کردن ویجت ها میاد و .... اینا. امیدوارم عید نوروز جشن خوبی داشته باشین و مث پارسال نشه و خوش بگذره بهتون
جمعه 22 اسفند 1393 ساعت 09:43 ب.ظ
پاسخ:
آخ خدا خیرتون بده، درست شد ... خیلی خوشحال شدم من همش می خواستم از طریق ستینگ درستش کنم ولی نمی شد، از شما و مانلی برای راهنمایی تون ممنونم. ایشالا شما هم تعطیلات خوبی رو در پیش داشته باشید.
_______________
چون دیر وقته الان نمی تونم به بقیه کامنت ها جواب بدم و گرنه چند تا کامنت دیگه هم اومده فقط خواستم بگم مشکل حل شد و نیازی به راهنمایی دوستان دیگه نیست.
سلام امی جونمبله درسته دیگه چیزی نمونده به پایان سال و شروع سالی نو.امسال ایران اما زمستان بی بخاری داشت.خیلی کم باران بارید.اطراف ما درختا سبز کردن و شکوفه بارون شدن.راجع به گوشی من اطلاعی ندارم امی عزیزم.خدا رو شکر که نانازی الان حالش خوبه و سلامته.منم آمین می گم برای دعاهای خط اخر...
جمعه 22 اسفند 1393 ساعت 09:49 ب.ظ
پاسخ:
ممنونم. پس اونجا بهار اومده ...
سلام امی جون کلی تایپ کرده بودم نذاشت بفرستم هی میگه کد امنیتی اشتباهه! اینجا هم رو درختا شکوفه ندیدم ولی بابام کلی گلدونهای کوچیک کوچیک شمعدونی خریده واسه حیاطشون. راستی چرا برنامه هر سال اومدنو تغییر نمیدی به عید به جای تابستون. یادمه پارسال چون کلاس زبان داشتی نشد خوب امسال بیا! به هر حال امیدوارم شب سال نو جایی باشی که بهت خوش بگذره
جمعه 22 اسفند 1393 ساعت 09:59 ب.ظ
پاسخ:
سلام متین جان، امسال می خواستم توی بهار بیام ایران اما به خاطر کار همسر مجبورم تا تابستون صبر کنم که بخشی از کارش تموم بشه و بتونه با ما بیاد.
وای قسمت پایین پستت رو الان خوندم .خدارو شکر که به خیر گذشت. چقدر غصه خوردی . منم یه همچین بلایی سر عسلیم اومده بود همه ش گریه میکردم. فکر کردم فقط من اینجوریم
جمعه 22 اسفند 1393 ساعت 10:06 ب.ظ
پاسخ:
نه همه مامان ها دل نازکن و نمی تونن کوچیکترین درد و ناراحتی بچه شون رو ببینن خونریزی که خیلی وحشتناکه.
خدا رو شکر واقعا. امى نى نى واقعا دو سال و نیمش شد؟؟؟؟ باورم نمى شههههههه. چقدر زود گذشت. اى خدا.. خدا حفظش کنه ایشاللههههه
جمعه 22 اسفند 1393 ساعت 10:22 ب.ظ
پاسخ:
مرسی، آره دو سال و نیم رو رد کرده ببین زمان چه زود می گذره، خبر بارداریم رو توی همین وبلاگ بهتون داده بودم ...
وای خیلی سخته ... من اصلا طاقت دیدن خون ندارم . مخصوصا برای دخترم . خدا همه بچه ها رو در پناه خودش حفظ کنه . آمین
جمعه 22 اسفند 1393 ساعت 10:44 ب.ظ
پاسخ:
آمین ...
سلام
امی برای دختری ناراحت شدم امیدوارم زودتر خوب بشه
بچه کلن در این سن همینه خیلی کنترل نیاز داره
اما در مورد سوالت؛
فکر میکنم باید برای داخل منو و کنار گزینه apps نوشته widgets که داخلش میری و از بین اونها weather رو میگیری و حالت درگ میکشی و میاری روی صفحه اول روی محل موردنظرت میذاری
موفق باشی
جمعه 22 اسفند 1393 ساعت 10:49 ب.ظ
پاسخ:
مرسی مانلی جان با راهنمایی تو و داش آکل مشکل برطرف شد خیلی خوشحال شدم واقعاً مرسی.
امی جان
از تصور چیزهایی که واسه دخترت نوشتی و اینکه اونجوری دخترکت بی حال و بی رمق یه گوشه افتاده بوده دلم لرزید

خدا برای هیچ پدر مادری مریضی بچه اش رو نخواد
ایشالا تا حالا زخم لبش خوب خوب شده باشه و در حال شیطنت و بازیگوشی و دیگه خنده از لبش نیوفته

در مورد عید واقعا همینطوره و واسه ماها که ایران نیستیم رنگ و بوی عید رو نداره
دانشگاه همسرم هر سال یه سفره هفت سین کوچیک میذازه و یه جشن کوچیک دانشجوهای ایرانی اینحا میگیرن ولی بازم اون حال و هوای ایران نیست
به هر حال اینم از بدیهای دور بودن از خانواده و وطنه دیگه و چاره ای نیست
ایشالا سال پیش رو پر از سلامتی و شادی و خیر برای خانواده 3 نفریتون باشه و پیشاپیش عیدتم مبارک
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 01:23 ق.ظ
پاسخ:
مرسی نازی جان، آره اینم یکی از بدی های غریته ولی کاریش نمی شه کرد باید با همین امکاناتی که هست سر خودمون رو گرم کنیم.
سلام
اول از اخر نظر بدم
خدارو شکر که.ختم به خیر شد...در راستای این موضوع یه متن زیبا میذارم که واقعا حرف دل مامانست:
بچه عجیب ترین موجود دنیاست ،

می آید ،
مادرت میکند ،
عاشقت میکند ،
رنجی ابدی را در وجودت میکارد .
تا آخرین لحظه عمر عاشق نگهت میدارد
و تمام ...!
بگمانم مادر بودن یک نوع دیوانگی ست ؛
وقتی مادر میشوی ،
رنجی ابدی بسراغت می آید؛

رنجی نشات گرفته از عشق ...
مادر که می شوی ،
میخواهی جهان را برای فرزندت آرام کنی .
میخواهی بهترین ها را از آن او کنی .
وقتی می خزد ، چهاردست و پا میرود، راه میرود و می دود ،
تو فقط تماشایش میکنی و قلبت برایش تند می تپد ...
از دردش نفست میگیرد .
روحت از بیماری اش زخم می شود .
مادر که می شوی دیگر هیچ چیز جهان مثل قبل نخواهد بود .
مادر که می شوی ، کس دیگری می شوی ؛ کسی که وجودش پر از عشق و جنون و
دیوانگی است ..

امیدوارم اتفاقای بد همیشه دورباشه ازتون و سلامتی قرین تمام لحظاتتون باشه
راستی منم عطرسنبل عطر کاج رو خوندم و خیلی دوستش داشتم
خندیدن بدون لهجه هم از همون نویسنده قشنگه ...
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 02:46 ق.ظ
پاسخ:
چه متن زیبایی مهتاب جان، واقعاً همینه سطر سطرش عین واقعیته.
بعد از این کتاب، خندیدن بدون لهجه رو هم می خونم، مرسی برای معرفی.
طفلک دختر کوچولو.....عزیززززززم....خدا خودش حافظ این کوچولو ها باشه ...بس که شیطونن این بچه ها....اون روز دختر داداش منم سرش خورده بود یه تخت...خداروشکر چشمش آسیبی ندید باز اما خب اندازه یه گردو پیشونیش باد کرده و اومد جلو
برای گل دخترت صدقه بذار بیرون دوستم
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 03:59 ق.ظ
پاسخ:
اینجا که صندوق صدقه نیست اما باید به مؤسسات خیریه که برای یک بیماری یا مشکل پول جمع می کنن کمک کنم.
نازی دختر کوچولو که سرش باد کرده .
امی جان خوشحالم که همه چی به خوبی تموم شد. ما نوروز رو خونه ایم . من امتحان دارم .
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 04:01 ق.ظ
پاسخ:
پس خوش نمی گذره! منم پارسال روز اول عید کلاس داشتم اینجا هیچی سر جای خودش نیست البته مناسبت های ایرانی منظورمه.
خدا رو شکر به خیر گذشت . هرروز براش فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین رو بخوان
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 04:08 ق.ظ
پاسخ:
سلام.. عمر ما همین دقایق و روزایی که میگذره و سرمایمون هم سلامتیمونه یعنی بدون سلامتی عمر هیچ مفهومی نداره و خوشبختی رابطه مستقیمی با سرعت زمان داره. همینکه زمان بسرعت براتون داره میگذره یعنی اینکه همه چی مرتبه. آخه آدم وقتی مشکل داره زمان خیلی براش کند میگذره. ما اینجا حتماً باید خونه تکونی کنیم..تازه هر 6 ماه یکبار. چون هوا خیلی آلوده است و بیشتر مشکل ما اینجا دوده تا گرد و غبار. برای من تعطیلات عید مشکل بزرگیه چون وقتی میریم شهرستان بچه ها به اونجا عادت میکنند و وقتی میخوایم برگردیم براشون خیلی سخته...
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 04:24 ق.ظ
پاسخ:
خوب همین یعنی تعطیلات بهشون خیلی خوش می گذره که نمی خوان تموم بشه این که خیلی خوبه.
سلام عزیزم
وقتت بخیر ...
از امروز دیگه آخرین های سال شروع شد و تکاپوی مردم بیشتر شده ... همین الان داشتم به همسر میگفت پاشو زود برو سر کارت منم برم پیشبندمو ببندم روسریمو سرم کنم بیفتم به جون خونه و کارا رو تموم کنم ، ولی همسرم نمیدونست امی جان آپ کرده و چطور بنده نیم ساعت بعد از رفتنش محو نوشته ی جدید امی شدم
گفتی کتاب یاد اون پستات افتادم که چقدر با انگیزه برای ارشد می خوندی ...
ماجرای سفید برفی .... واقعا دردناک بود!! همون صحنه ی افتادنش رو که گفتی دیگه دل من لرزید تا اخر پست ...
خداروشکر که مشکل حادتر نبود .... خدا خودش مواظب فرشته های معصوم باشه

سال نوتون مبارررررک ... امیدوارم با دوستاتون یه شب خاطره انگیز رو داشته باشید خانم گل
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 04:57 ق.ظ
پاسخ:
مرسی عزیزم که اینهمه وقت گذاشتی برای خوندن وبلاگم خیلی لطف داری.
من اون موقع برای دکتری می خوندم نه ارشد، ارشدم رو ایران گرفتم ...
امیدوارم تو و همسرت هم تعطیلات خوبی داشته باشید.
وای عزیزم میفهمم چه حالی داشتی دختر منم این اتفاق براش افتاده و کاملا درکت میکنم که چی کشیدی. منم همیشه گفتم خدا رو شکر بدتر نشد. انشاالله بلا از این فرشته ها دور باشه همیشه. من به فرشته های محافظ بچه ها اعتقاد دارم چون دیدم چه خطرایی رو از دم گوششون میگذرونن. خدا رو شکر.
راستی اینجا اونقدر زمستون گرمی بود که درختا خیلی وقته شکوفه زدن. واقعا زمستون نبود که بهار بود ;-)
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 05:14 ق.ظ
پاسخ:
خوش به حالتون، ما که زمستون خیلی گرفته و سردی رو از سر گذروندیم هنوزم اثری از بهار دیده نمی شه.
سلام
خدا رو شکر به خیر گذشت.
درکت می کنم چی بهت گذشت.
.
سال نو خوبی داشته باشی.
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 05:27 ق.ظ
پاسخ:
مرسی عزیرم، تو هم همینطور.
عزیزم به خیر گذشته
مواظب خودت و فرشته کوچولو باش
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 05:38 ق.ظ
پاسخ:
هر چقدر هم چشمت بهشون باشه بازم از این اتفاقا می افته چون خیلی تحرک می کنن، جالبه من کنارش نشسته بودم که این اتفاق افتاد.
خوشحال شدم که حال دخترتون خوبه . این احساس رو فقط یه مادر یا یه پدر میتونه درک کنه .
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 05:43 ق.ظ
پاسخ:
آره همینطوره، آدم حس می کنه داره خودش می میره.
چقدر با احساس بود نوشته ی مربوط به سفید برفی .. خدا حفظشون کنه و همیشه سلامت باشن الهی .
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 05:44 ق.ظ
پاسخ:
مرسی ماه گل جان.
الهیییی دلم کباب شد امی اصلا نظرم در مورد پست خودت یادم رف.
خدایا چقدر بچه ها مظلومن.ایشالله همیشه تنش سالم باشه عزیزم.چقد مادر بودن ادمو قوی میکنه
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 05:57 ق.ظ
پاسخ:
آره ولی برای این قوی شدن باید بهای زیادی پرداخت، بچه داری گاهی مشکلاتی داره که قبلاً به ذهن آدم هم نمی رسیده.
وای بمیرم واسه دخملی.الهی.خدا حافظ این شیطونکای معصوم باشه.خدا رو شکر که خطر رفع شده
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 07:42 ق.ظ
پاسخ:
واقعاً خدا رو شکر من اینطور وقتا به این فکر می کنم که اگه اتفاق بدتری می افتاد چی می شد؟ وای از تصور اینکه چشمش به تیزی میز فرو می رفت مو به تنم سیخ می شه فقط چند سانت فاصله بود.
گذر زمان خیلی عجیبه امی ! ادم بعضی وقت ها فکر میکنه داره خواب میبینه همه اتفاقاتو .
دلم واسه سفید برفی سوخت ، خدا خودش حافظش باشه همیشه .
راستی امی یه پیشنهاد دارم اگه دوست داشتی یبار از یه روز کاملت بنویس ، من یکی که خیلی دوست دارم بدونم چجوری به همه کارات و بچه داری میرسی و وبلاگ رو هم منظم آپ میکنی . فکر کنم خوابت باید خیلی کم باشه یا حتما برنامه ریزی روزانه دقیقی داری و ارادت برای اجرای برنامت قویه ! خلاصه اگه دوست داشتی یبار بگو فکر کنم واسه همه جالب باشه
دوستدار تو : مامان موش موشک
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 08:10 ق.ظ
پاسخ:
فدای اون موش موشک بشم هروقت عکساش رو توی فیس بوک می ذاری دلم آب می شه یک نی نی خوردنی می بینم.
من راستش زمان خیلی کم میارم هر شب موقع خواب می بینم یکی دو تا از کارهایی که باید اون روز انجام می دادم براش وقت نشده، اگه روزم رو بنویسم ممکنه سرسام بگیری الی، از زمانی که بیدار می شم تا موقع خواب در حال انجام کار هستم، کارهای مختلف ... برای کتاب هم به زور وقت باز کردم که نمی دونم می تونم ادامه اش بدم یا نه ... شاید بنویسم ازش.
عزیزم درد داشته دهنشو باز نمی کرده .چه حس خوبیه بچه بعد از چندساعت باز شروع کنه به راه رفتن وغذا خوردن .
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 08:18 ق.ظ
پاسخ:
حس می کردم زنده شدم، من جای دخترم حس می کردم جون تازه ای گرفتم خیلی زیاده که یک بچه کوچیک یک روز کامل هیچی نخوره و ذره ذره آب بشه خیلی برام سخت بود برای خودش هم.
سلام خانومی
خدارو شکر مشکل گوشی حل شد و هزار بار شکر اون اتفاق هم واسه ناز دخترت به خیر گذشت. میدونم چقدر بهتون سخت گذشته، شبیه همین اتفاق چندماه پیش واسه پسر منم افتاد دهنش پر خون شد و لبش ورم کرد اما خدارو شکر به خیر گذشت بچه ان و شیطون ، با همه مراقبتها گاهی پیش میاد. انشاا... همیشه لبتون خندون باشه و دلتون شاد
پیشاپیش سال نو مبارک
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 09:13 ق.ظ
پاسخ:
ممنون عزیزم. خدا رو شکر برای پسر تو هم مشکل جدی پیش نیومد، کنترل بچه ها توی این سن که اوج بازیگوشی شون و کشف دنیای اطرافشونه خیلی سخته.
امی جان عزیزم اولش خوندم دیدم پستت حال و هوای نوروز رو داره. راستی خودت سفره 7 سین درست کن.. من خودم الان سبزه گذاشتم.. سفره هم می چینم. اینج هم از عید خبری نیست اما من خودم به خودم روحیه می دم

بعد که خوندم.. وای دلم خون شد.. ایشالا دیگه هیچ وقت سفید برفی اینجوری نشه... ایشالا همیشه شاد و سلامت باشید.
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 09:19 ق.ظ
پاسخ:
ممنون مهسا جان، این بچه نمی ذاره چیزی به نام سفره هفت سین روی میز باقی بمونه! منم نمی تونم تمام مدت دور میز بایستم که بهشون دست نزنه برای همین فکر می کنم تا دو سه سال دیگه که بزرگ تر بشه از سفره هفت سین توی خونه ما خبری نیست اما تو که بچه نداری حتماً بنداز حال و هوای خودت عوض می شه.
امی عزیزم...میدونم چی میگی...هر مادری درک میکنه وقتی مادر دیگه از بیماری بچه اش تعریف میکنه..خوشحالم که سفیدبرفی بهتره...خدا به ما طاقت بده که باید هر ازگاهی زمین خوردنا...زخمی شدنا...و درد کشیدن بچه هارو ببینیم...براش سلامتی آرزومیکنم....راستی در مورد کتاب عطرسنبل این کتاب نسخه صوتی هم داره..میتونی موقع خواب بشنوی...کتاب دیگه خانم جزایری " خندیدن بدون لهجه" هم با حال و هوای این کتابه...من که خوشم اومد...اونم نسخه صوتی داره..
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 09:20 ق.ظ
پاسخ:
مرسی طلا جون، من ترجیح می دم خودم بخونم اتفاقاً موقع خوابوندن دخترم کتاب می خونم. خندیدن بدون لهجه رو یکی دیگه از دوستان هم پیشنهاد داد بعد از تموم شدن این می رم سراغش.
امی جون از گذر زمان نگو که درد دل من هم هست. آخه چرا اینجوریه؟ چرا اینقدر درگیر روزمره ایم که اصلا حواسمون نیست هر روزی که شب میشه یه روز به عمر ما و همچنین بقیه عزیزانمون اضافه میشه. چشم به هم بزنیم و ایشالا همه سالم و سلامت باشیم نوروز 95 هم میرسه. از وقتی پسرم بدنیا اومده گذر زمان رو با دیدن عکسهای قبلی اون بیشتر متوجه میشم.با خودم میگم چه زود بزرگ شد. الان هم 1.5 سالشه.
امی جان چه لحظات بدی داشتی هفته پیش واقعا برای یه مادر دیدن این صحنه ها خیلی دردآوره و اینها رو فقط اونهایی که مادرن درک میکنن.. خدایا شکر که نازنازخانوم بهتر شده. هر وقت پسرم به جایی میخوره یا میافته اونقدری که با صدای بلند گریه کنه ناخودآگها من هم باهاش میزنم زیر گریه حتی اون بعد از مدتی ساکت میشه ولی من همچنان تا چند دقیقه بعدش هم گریه میکنم. در اینجور مواقع اگه همسرم باشه حل میشه و میگه باید کدمتون رو ساکت کنم! واقعا مادر بودن جه لذت و جه سختیهایی داره. ایشالا خدا همه بچه ها رو برای پدر و مادرشون و همه پدر و مادر ها رو برای بچه هاشون حفظ کنه. آمین
دوست دارم امی جون
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 09:28 ق.ظ
پاسخ:
فدات شم، خدا پسر کوچولوی تو رو هم در پناه خودش بگیره مامان بودن گاهی خیلی سخت می شه ماها طاقت درد کشیدن بچه هامون رو نداریم پاره تنمون هستن نمی شه توصیف کرد وقتی درد می کشن یا مریض می شن چی به ماها می گذره.
الهى بمیرم چقدر دردناک.....چقدر اشک ریختم امى جون وقتى نوشته بودى با گریه داشتى حاضر میشدى تا عروسک رو ببرین دکتر.....
الهى همیشه همتون سالم و سلامت باشین و روى غم رو نبینین
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 09:30 ق.ظ
پاسخ:
الیسما جان نمی خواستم ناراحتت کنم عزیزم، دخترم الان کاملاً خوب شده ولی اون لحظات به من خیلی تلخ و سخت گذشت.
امسال برای منم خیلی زود گذشت انگار همین دیروز بود پست نوروزیت رو خوندم امی عزیزم
برات عکس شکوفه فرستادم البته هول هولکی گرفتم از درخت تو حیاط به عکسای خوشگل و حرفه ای شما که نمیرسه هیچ وقت
الهی شکر که قند عسل حالش خوبه اگه اونجا اسپند داری براش دود کن
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 09:36 ق.ظ
پاسخ:
مرسی رزی جان ایمیلت رو دیدم اما هنوز به ایمیل های دو سه روز گذشته ام جواب ندادم چون تعطیل بودیم.
خیلی لطف کردی.
ای جااان الهی
بد دردیه بچه آدم مریض شه منم 3 روز با سرفه های محمدصدرای 4 ماهم عذاب میکشم.
راستی گفتی که با نت کار میکردی و این اتفاق افتاد یاد خودم افتادم که داشتم با نت کار میکردم که دیدم سر پسرکم رفته لای جای خطرناک گهوارش
شنبه 23 اسفند 1393 ساعت 09:41 ق.ظ
پاسخ:
ای وای، اتفاق بدی که نیفتاد؟
1 2 3 4 >>


  • جعبه جادویی