X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

آخرین روز سال، یک روز دل انگیز

امشب سال تحویله ... تصمیم گرفتیم که همسر امروز رو نره سر کار و با هم بریم بیرون و از هوای بهاری که تازه به این شهر اومده لذت ببریم و خریدهای عیدمون رو انجام بدیم برای همین صبح شال و کلاه کردیم و رفتیم.

هوا خیلی عالی شده بود هرچند باز هم باد می اومد اگه این باد نبود چقدر عالی تر می شد. اول رفتیم تسکو و چند تا ساندویچ و نوشابه و چیزای دیگه برای ناهار خریدیم بعد رفتیم سوپر مارکت ایرانی و کلی ایرانی اونجا دیدیم که همه اومده بودن برای خرید شیرینی و آجیل و مخلفات سفره هفت سین. از همیشه شلوغ تر بود و کلی توی صف صندوق منتظر موندم تا نوبتم شد. کسی که جلوی من بود چندین جعبه شیرینی خریده بود و کلی آجیل و ... نمی دونم مگه چقدر مهمون داشت برای عید؟!

منم یک جعبه شیرینی ایرانی برداشتم آجیل هم قبلش خریده بودیم می خواستم سبزه هم بخرم اما خیلی خراب و زرد بود. یه مقدار مواد غذایی ایرانی هم گذاشتم توی سبد به علاوه نون ایرانی که همونجا توی تنور می پخت ... وای که چقدر خرید از سوپر مارکت ایرانی می چسبه هروقت می ریم اونجا کلی حالمون خوش می شه فروشنده ها هم به شدت خوش اخلاق و مشتری مدار هستن اخلاق خوش انگلیسی ها رو گرفتن و همین آدم رو تشویق می کنه دوباره و دوباره برای خرید بره اونجا. 

بعد از خرید تصمیم گرفتیم بریم یک پارک و ناهار بخوریم.

اون حوالی یک پارک پیدا کردیم و رفتیم داخلش اما یکم مرموز به نظر می رسید یک محوطه خلوت چمن کاری شده بود که دور تا دورش دوربین مدار بسته نصب کرده بودن یکم به اینور و اونور نگاه کردیم و به ذهنمون رسید نکنه اینجا پارک نیست و یک جای نظامی یا سیاسیه؟ آخه گیت هم داشت و ما بی توجه به گیت وارد شده بودیم منو باش که دوربین رو هم درآورده بودم که عکس بگیرم! با همون سرعتی که رفتیم تو برگشتیم! در حالی که پیشی از دیدن اونهمه چمن و درخت به شوق اومده بود و تازه شروع کرده بود به دویدن و بازی کردن. همسر پیشی رو زد زیر بغل و الفرار! پیشی هم که چشم انداز کلی بازی و تفریح یهو براش به سراب تبدیل شده بود شروع کرد به گریه و توی هوا لنگ و لگد انداختن ولی چاره ای نبود بدو بدو رفتیم یک محوطه سبز دیگه این یکی بهتر بود و دهن این بچه هم بسته شد انگار نه انگار داشت گریه می کرد خوش و خرم روی چمن ها فرود اومد.

این عکس ها رو هم از اونجا گرفتم که یک محله تمیز بود با خونه های خوشگل:


 


بالاخره چشم ما هم به اولین برگ های سبز بهاری روشن شد البته هنوز توی محل خودمون درختا خوابن اما انگار بهار داره نرم نرمک می رسه:



اینم ساندویچ های ما برای ناهار:



روز ساده اما دل انگیزی داشتیم با همین خریدهای کوچولو و توی فضای سبز ناهار خوردن و تمام راه تا خونه رو حرف زدن و یاد عیدهای دوره کودکی کردن حس و حالمون رو خوب و بهاری کرد اونقدر که تصمیم گرفتم اینجا برای خودم بنویسمش و برای همیشه داشته باشمش.

شب خونه دوستانمون دعوت هستیم تا لحظه سال نو رو در کنار هم بگذرونیم این دو نفر هم از اون دوست های بامعرفت و بامحبتمون هستن که داشتنشون رو در این کشور نعمت می دونیم.

امشب موقع سال تحویل ما رو هم دعا کنید.

خوش بگذره به همه تون ... 


  • جعبه جادویی