X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

حس نوشت

دیشب دخترم توی آغوشم داشت به خواب می رفت و منم در حال خوندن کتابم بودم که یک دفعه .... بنگ ... صدای افتادن یک چیزی توی هال به گوشم رسید. ترسیدم با خودم فکر کردم ساعت 2 نیمه شب لابد دزد اومده، همسر که خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم دخترکم هم که هنوز خوابش عمیق نشده بود و می دونستم اگه بذارمش توی جاش بیدار می شه بنا بر این ده دقیقه صاف و با ترس نشستم و به دقت گوش دادم ببینم دزده بازم خرابکاری می کنه؟ البته با وجود دوربین مداربسته سالن ورودی تعجب کرده بودم که چطور جرأت کرده بیاد تو؟ ده دقیقه بعد بچه رو آروم توی جاش خوابوندم و یواش و با ترس در رو باز کردم که ببینم چه خبره؟ ناخودآگاه دست هام رو روی قلبم گذاشته بودم که اگه چاقو داره به قلبم نزنه! و همینطور که داشتم همه جا رو وارسی می کردم ببینم دزده کجا قایم شده یک دفعه متوجه نکته ای شدم:

اینکه من از مرگ می ترسم نه به خاطر خودم بلکه به خاطر دخترم، اینکه اون به من صد در صد نیاز داره توی تمام سال های آینده توی تمام مراحل رشدش وقتی بره مدرسه دانشگاه روز عروسیش وقتی بچه دار بشه و ... به من به مادرش نیاز داره که کنارش باشه که بهش محبت کنه بهش کمک کنه بابت موفقیت هاش بابت خوشبختی هاش براش خوشحال باشه بهش دلگرمی بده اگه یه وقت از چیزی ناراحت شد بهش دلداری بده و غمش رو کم کنه ... پس من باید برای بچه ام زنده بمونم نباید بمیرم حتی حق ندارم مریض بشم، اون به آغوشم نیاز داره ... و بعد دیدم اینکه دست هام رو گذاشتم روی قلبم که به خیال خودم دزد مسلح صدمه مرگبار بهم نزنه به خاطر دخترم بوده، چقدر عجیب تا قبل از تولد بچه از مرگ می ترسیدم به خاطر خودم و نهایتاً به خاطر خانواده ام که بعد از من با این غم چکار می کنن؟ اما الان دیگه هیچ کدوم نیست الان فقط دخترمه که باعث می شه بترسم ... چقدر تو من رو تغییر دادی مامان، اصلاً یک آدم دیگه شدم ... 

دزد نیومده بود و اون صدا مربوط به کنده شدن و افتادن جای رول دستمال توالت از دیوار شیشه ای حموم بود خیالم راحت شد که خونه در امن و امانه اما وقتی داشتم مسواک می زدم توی آیینه به خودم نگاه کردم و توی دلم گفتم تو باید زنده باشی به خاطر غنچه گلت، باید به کوچکترین علائم بیماری حساس باشی زود بری دکتر چک بشی مبادا بیماری بدی باشه که با سهل انگاری نشه جلوش رو گرفت و با همین سهل انگاری یک عمر دخترت رو از حق داشتن مادر محروم کنی، اون به تو نیاز داره، تو باید زنده باشی، « باید » می فهمی؟ « باید » ...


نظرات (90)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
من برعکس تو فک می کنم الانم حتی وقتی به فکر مرگ میافتم لذت می برم و اصلا دوست ندارم به خونوادم فک کنم ...چون غم از دست دادن فراموش میشه ولی من به ارامش میرسم من برعکس تو هیچ دلیلی برای زنده موندنم ندارم... تنها دلهره ام حساب و کتابای بعد از مرگه که بازم به موندن می ارزه...
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 04:05 ب.ظ
پاسخ:
مری اینا که علائم افسردگیه .
حالا بذار مادر بشی تا ببینی چطور دیدگاهت تغییر می کنه، درضمن مرگ فرزند هیچ وقت از یاد خانواده مخصوصاً پدر و مادر نمی ره و براشون همیشه تازه و سوزاننده باقی می مونه. ایشالا عمر طولانی و در کمال سلامتی داشته باشی عزیزم.
امی جون راست میگی مامان شدن با خودش هزار تا حس خوب میاره یک میلیون حس نگرانی، ترس از مردن، ترس از کافی نبودن، خوب نبودن، الگوی مناسب نبودن. جالبه که همه مادرها همین فکر رو دارن که اگه اتفاقی براشون بیفته بچه هاشون بی پناه و بی کس میشن پس پدرها چی؟
امیدوارم همیشه سالم باشی و سایه ات رو سر خانواده ات باشه، مادر ستون خانواده است.
وقتی پست رو میخوندم دختر منم تو بغلم خوابش برده بود، نفسهای آروم و چهره معصومش کاملا حس این نوشته ات رو منتقل کرد
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 04:35 ب.ظ
پاسخ:
آخی ایشالا همیشه این آرامش و حس خوب بینتون برقرار باشه.
پدرها هیچ وقت نمی تونن جای مادر رو برای بچه بگیرن، اصلاً مادر برای بچه یک چیز دیگه است یک موجود دیگه است.
آره واقعا مادر اعتبار و چرخ محرک زندگی هست خدا همه مادرا رو برای بچه هاشون حفظ کنه و اونایی که فوت کردند انشاالله قرین رحمت الهی باشند- خدا شما و دختر گلتون و همسر محترمتون رو برای هم حفظ کنه و سلامت و موفق باشید
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 04:39 ب.ظ
پاسخ:
خیلی ممنونم ازتون. کاش همه بچه ها طعم برخورداری از آغوش و محبت های مادر رو می چشیدند.
سلام امی نازنینم امیدوارم همیشه سلامت باشی و درکنار دخترک نازت باشی آخ که حرف دل منو زدی منم همیشه همین ترسو دارم اگه یه موقع سرطان بگیرم یا چیز دیگه تکلیف پسرم چی میشه شدیدا بهم نیاز داره بعد می گم با نامادری چطوری کنار بیاد همش غصه می خورم از طرفی هم واسه چکاپ کردن خیلی تنبلم و نمی رم از دکتر رفتن و این چیزا بدم میاد تو ایرانم این کارا اعصاب خوردی داره ولی خوب واسه خودمون خوبه ولی من نمی رم خدا کنه چیزیم نشه من تا قبلش از مرگ نمی ترسم اما الان خیلی من اگه نباشم پسرم نابود می شه چقدر بده امیدوارم همه سلامت با‌شن و این مریضی های عجیب غریب یه راه درمان پیدا کنن اینقدر این خارجیا سریع چیز اختراع و کشف می کنن الا این بیماری لعنتی خداکنه زودتر راه درمان و ریشه کن شدنش پیدا شه
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 05:21 ب.ظ
پاسخ:
ایشالا همیشه سلامتیت برات بمونه لاله جان.
متأسفانه یک چیزایی توی این دنیا هست که بشر با همه علمش هنوز توان مقابله باهاشون رو نداره.
روند چکاپ اینجا اعصاب خوردکن تره و گاهی بی جهت چکاپت نمی کنن چون براشون هزینه داره حتماً باید مورد مشکوکی باشه. من پارسال از دکترم خواستم برام ماموگرافی بنویسه اما قبول نکرد با اینکه یک توده متورم و دردناک حس می کردم.
عزیییییزم.
امی گلم دقیقا یاد دختر خالم افتادم که چند سال پیش همین حرف شما رو زد،میگفت که به خاطر دخترش نمیخواد بمیره،وگرنه از مرگ هراسی نداره.
من که مادر نشدم هنوز ...
الهی که زنده باشی با تنی سالم سایت بالای سر دختر نازت باشه خانمم.
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 06:20 ب.ظ
پاسخ:
مرسی شادی جان. ایشالا هروقت مادر شدی می بینی که چقدر احساسات مامان ها شبیه همدیگه است توی همه زمینه ها.
اااااااااالهیی،دیوووونه تو اصن نباید به این چیزها حتی فکر کنی
ایشالا که 120سال نه120000000000000000سال کنار هم با ارامش تمام زندگی کنین و دخترتونو عروس کنین.
دیگه از این حرفا ازت نشنوم هاااااا
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 06:52 ب.ظ
پاسخ:
چشم چشم شما آروم باش .
امی عزیزم ایشالا که عمر طولانی داشته باشی .ایشالا در کنار همسرت در روزهای خیلی دور که میدونم به سرعت برق وباد میگذرن سالم و آسوده ،دوران پدربزرگ و مادربزرگ شدن رو تجربه کنید.
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 08:12 ب.ظ
پاسخ:
ممنون عزیز دلم.
چه روزهای دوری البته واقعاً هم عمر به سرعت برق می گذره.
اخیی عزیزم من که هنوز مادر نشدم...ایشالله خدا این حس هارو از هیچ کس دریغ نکنه...ایشالله همیشه زنده باشیو فرشته ی دختر گلت
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 09:29 ب.ظ
پاسخ:
ممنون سما جان.
کاملا میفهمم چی میگی باتمام وجود پستت رو حس میکنم
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 10:32 ب.ظ
پاسخ:
مامان ها حس همدیگه رو خوب می فهمن ...
سلام امی جان کامنتهای پست پیش را میخوندم. دیدم در قبال عکسهای قشنگی که میزاری دیگه جوانمردی نیست سکوت کنم و منم اطلاعاتی که دارم بدم شاید به دردی خورد و تونستی استفاده کنی . عزیزم انگلیس واقعا در دادن شهروندی و پاسپورت گدا و دروغگو هست و اصلا و ابدا ظبق قانون عمل نمیکنه الان یازده ساله دایی من داره اونجا کار میکنه عضو دپارتمان حقوق قضایی بیرمنگام هست و سوئ پیشینه هم نداره و هربار به یک بهونه و دلیل درخواست تقاضای شهروندی اش رد میشه هر قانون ردی شون هم پنجاه تا تبصره داره(عملا میپیچونن) هرچی هم میگیم بیا اینجا(من امریکا هستم) میگه نه یازده سال اینجا بودم و حیفه و شاید فلان شد و شاید بیسار شد!ازت خواهش میکنم تا جوان هستی و هنوز فرصت هست به همسرت بگو هرجوری هست اقدام کنه برای امریکا و کانادا یا سوئد و المان چون حقیقتا انگلیس ارزشش رو نداره الان ازاده تو نیوزلند به راحتی اب خوردن پاسپورت گرفت سه سال کار کرده بود سال 2008 پاسپورت گرفت نمیدونم وبلاگش را میخوندی یا نه چون الان مدتیه حذف کرده دوتا کشور هستن خیلی اذیت میکنن برای شهروندی یکی انگلیس هست و یکی ایتالیا بقیه جاها نه میدن تقریبا بعد از 5 سال البته اگه سوی پیشینه نداشته باشی و شرایظ لازم را کسب کنی. دیگه اینکه اگه نظر من را میخوای انتخابات را محدود به کشورای انگلیسی زبان نکن. به نظر من بهشت روی زمین سوئد هست باور نمیکنی مهد ازادی و تمدن هست واقعا عالیه خیلی زیاد ما رفته بودیم اونجا سه ماه تابستون به قدری مهربون بودن حتی پلیسهاش که من هم تو ایران از پلیس میترسیدم هم تو امریکا میترسم به قدری پلیس های امریکا وحشی و احمقن که باور نمیکنی ایرانم که دیگه معرف حضور هست! اما اونجا کلی مهربون و امین بودن میخواستم غیرقانونی یه جا پارک را بزنم به بدن:)))) پلیس کلی عذرخواهی ازمون کرد به خاطر تذکری که داد مام که دیگه در حال غش بودیم از ذوق براش عینه ندیده ها (به چشم برادری جیگر بود) :)))))))) خیلی خیلی کشور خوبی بود مردمش فوق العاده با فرهنگ بودن بی اندازه مهربون به نظرم صفت بارزشون زیبایی و مهربونی بود همش میگم کاش سنم کم بود موقعیت مهاجرت داشتم میرفتیم سوئد(متولد 52 هستم) منتها بچه ها من دیگه بزرگن و منم گول مهد ازادی مهد ازادی گفتن این امریکایی ها را خوردیم(ارواح خیک عمه شون!) و هرچند حالا چندین ساله پاسپورت گرفتیم و دیگه موندگاریم!!!! حالا اینقدر بد امریکا گفتم خوبش هم بگم اهل کار باشی به راحتی پولدار میشی و زندگی تقریبا ارومه هرچند باید با همه وجودت کار کنی. زندگی و کار بیش از حد به هم وابسته اند اما پول هم خوب میدن در ازای کاری که میکنی . امی جونم من ارزوم بود سوئدی بودم خخخخخخ حالا دیگه میزنی تو سرم اخه از بس اون سفر بهمون خوش گذشت و تحت تاثیر رفتارهاشون بودم تا مدتها شوهرم میگفت میخوای طلاقت میدم اگهی کنیم تو اینترنت با عکست یه سوئدی بدیم ببردتت خخخخخخخ: عزیزم سوالی داشتی در خدمتت هستم. قربونت صفاتون . مریمناز
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 11:24 ب.ظ
پاسخ:
سلام مریمناز عزیز خیلی ممنونم برای معرفتی که داری و خاموش نموندی .
مرسی از توضیحاتت اینقدر تعریف سوئد رو از یکی دو تا از دوستان شنیدم که واقعاً مشتاق شدم ببینمش مخصوصاً استکهلم رو فقط حیف که آب و هواش قطبیه و زمستونا خیلی زود روز تموم می شه انگار هر جای دنیا بری باز باید یک نکته منفی داشته باشه همینطور که آمریکا زیاد امنیت بالایی نداره و پلیس هاش هم به خشونت معروفند انگلیس هم باز آب و هواش و قدیمی پرستی مردمش که انگار با نوسازی و مدرن بودن شهر مخالفند ...
زندگی در کشورهای غیر انگلیسی زبان آخرین احتمالیه که برای ما وجود داره یعنی اگه همسرم هیچ جا نتونست کار ایده آلش رو پیدا کنه بعد می ریم سراغ این کشورها.
یک چیزی هم که هست اینه که توی سفر یا اقامت کوتاه مدت همیشه به آدم خیلی خوش می گذره و حتی ممکنه روی تصمیمش برای زندگی تأثیر بذاره من حتی ایران هم که می ریم با اینهمه مشکلات و نبود آزادی و تورمی که داره باز اینقدر بهم خوش می گذره که دلم می خواد همونجا زندگی کنیم! اما واقعیت اینه که زندگی چون جدیه روی سخت و منفی جایی که توش هستیم رو بهمون نشون می ده، شاید شما هم اگه سوئد زندگی کنی نظرت عوض بشه.
اشکم دراومد
امی مهربونم همیشه سلامت باشید و لبخند بزنید...
چهارشنبه 26 فروردین 1394 ساعت 11:42 ب.ظ
پاسخ:
ای جانم، ایشالا تو هم همیشه بخندی و شاد باشی نفس جان.
کاملا باهات موافقم . من هم همیشه میگم خدایا تا وقتی که دخترم به من احتیاج داره من زنده باشم ، مادر بودن حس عجیبیه که تا وقتی کسی تجربه نکنه درک نمیکنه . قربون عظمت خدا ...
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 12:28 ق.ظ
پاسخ:
ایشالا همیشه سالم باشی عزیزم و دخترت رو در پناه خودت بگیری و هرچقدر دلش می خواد و نیاز داره بهش عشق بدی.
فک کنم اکثر افراد از مرگ ترس داشته باشن هر کسی یه دلگرمی تو این دنیا داره
منم همینطورم
مادر شدن کلا زندگی هر کسی رو عوض میکنه...
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 04:09 ق.ظ
پاسخ:
آره واقعاً آدم یک شخصیت دیگه پیدا می کنه من که گاهی خودم رو نمی شناسم دیگه.
امى جونم انشاله خدا شما روبراى پرنسس کوچولو, پرنسس کوچولو رو براى شما, و همچنین مامان گل و مهربونت رو براى هم حفظ کنه از خدا سلامتى و شادى همیشگیتون رو مى خوام.. واقعا مادر بودن بزرگترین و باارزش ترین مسئولیت دنیاست. دست همه مادرها رو مى بوسم و به همشون خدا قوت مى گم.
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 04:56 ق.ظ
پاسخ:
قربونت بشم الیسمای نازنین.
فرزندم آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی صبور باش و مرا درک کن.
اگر زمانی که صحبت میکنم حرفایم تکراری و خسته کننده است صبور باش و حرفایم را قطع نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروزسوالاتی میکنم با لبخند تمسخر آمیز به من ننگر
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارد دستهایت را به من بده همانگونه که تو اولین قرمهایت را با من برداشتی
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم آن زمانی که زندگی را آغاز کردی
فرزند دلبندم دوستت دارم.
با خوندن این نوشته هات خصوصا اون قسمت که گفته بودی به خاطر دخترکت باید زنده بمونی اشک توی چشام حلقه زد.
براستی برای چی وقتی یه زن مادر میشه این همه نسبت به فرزند احساس مسئولیت میکنه و بهش عشق می ورزه.و دلش براش میتپه..این چه حس عجیبیه.....
این تفکراتت دقیقا مثل خودمه همیشه به همسرم سفارش یعد از مرگو نسبت به آیدا میکنم و همیشه نگرانشم و فقط از خدا خواستم که بهم عمر کافی و وافی و با کمال بده فقط به خاطر اینکه دخترم از آب و گل دربیاد و بتونم آینده و پیشرفتاشو ببینم .همچنین برای همه مادرای دیگه و شما عزیز دل..
موفق باشی و عمر طولانی از خدا بگیری.
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 05:29 ق.ظ
پاسخ:
مرسی عزیز دلم، ایشالا سایه همه مادرها بالای سر بچه هاشون باشه که هیچ کس نمی تونه جاشون رو پر کنه، مهر مادری یک چیز دیگه است.
متنی که گذاشتی خیلی پرمفهوم بود متأسفانه بعضی از بچه ها وقتی بزرگ می شن زحماتی که مادر و پدر براشون کشیدن رو بکل از یاد می برن و باهاشون بدرفتاری می کنن.
امیدوارم همیشه تندرست و شاد باشی. من هم دقیقا همین حس رو دارم
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 05:44 ق.ظ
پاسخ:
مرسی عزیزم منم برای تو آرزوی سلامتی و طول عمر می کنم.
Are vaghean emi jan manam hanuz nini nayomade o tu delame tamame fekro zerang ba ninie,vali vaghti ehsas mikonam bara nini moshkeli pish miad b khoda migam badtar az on moshkelo bara man biare vali bara delbandam etefaghi nagofte ine hese madari
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 06:42 ق.ظ
پاسخ:
قربون اون نی نی تو دلی برم ببین حس مادری چیه که بچه هنوز نیومده مادر اینقدر براش ازخود گذشته است.
emi jan tu yeki az postaye ghablit khondam k ghaza ru ba roghane zeyton dorost mikoni?vaghiyatesh ine k man tala estefade nemikardam ama bkhatere moshkeleti k tu dore bardari baram pish omade alan azash estefade mikonam ama Shenidam k in roghan tu hararat khasiyatesho az dast mide?ya khodaei nakarde baese saratan mishe?in doroste?shoma chizi dar in mored nashnidid?
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 06:51 ق.ظ
پاسخ:
من چیزی در این مورد نشنیدم الی جان اما با روغن زیتون معمولی چیزی رو سرخ نمی کنم.
تو که باردار هستی بهتره از دکترت بپرسی یا بیشتر تحقیق کنی.
وقیقا عین من.قبل عید رفتم برای چکاپ وازمایش خون دیشب با خودم گفتم سهل انگاری نکنم وزودتر برم وازمایش رو بدم.بخاطر فندق...میترسم.میگم حداقل از اب وگل دربیاد بعد بمیرم
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 07:01 ق.ظ
پاسخ:
خدا نکنه، ایشالا سالم باشی همیشه ... جواب آزمایشاتت رو هم زودتر برو بگیر ما دیگه متعلق به خودمون نیستیم باید به خاطر این فرشته های معصوم هم که شده از خودمون بیشتر مراقبت کنیم.
امیدوارم زندگی سر سازگاری باهات داشته باشه و هیچ وقت گزندی به خاطر لطیفت نرسه ولی دیدن مریضی پدر و مادر هم سخته امیدوارم همیشه قوی باشی که دخترت غصه نخوره
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 07:14 ق.ظ
پاسخ:
مرسی عزیز دلم. آره دیدن بیماری و درد پدر و مادر برای بچه ها خیلی سخته من حتی از اینجا به فکر دندون مامانم هستم که چرا زودتر نمی ره پرش کنه و راحت بشه؟ دندون چیز خطرناکی نیست اما فکر من رو مشغول کرده چه برسه به بیماری های جدی.
انشالا همیشه سلامت باشی و سایه ات بالا سر دخترت
امی ماموگرافی؟؟من بخاطر توده مشکوک تحت نظرم ولی فقط با سونو چون مامو برای زیر 40 سال ممنوعه مگر اینکه دیگه شکشون به احتمال زیاد تبدیل بشه.خوشبختانه اون توده مشکوک دیگه نیست ولی هر 6ماه باید سونو بدم.منم اول بخاطر درد و احساس توده رفتم ولی اکثرش کیست بود که با حاملگی قبلی از بین رفت (هرچند جاملگیم ناموفق بود) جالبه تو سونوی آخری وقتی دکتر گفت دیگه هیچ توده مشکوکی نیست ازم پرسید پیاده روی میکن؟از چای سبز استفاده میکنی؟قهوه و شکلات کم میخوری؟ ومن دقیقا همه اینکارو رو میکردم روزی 1 ساعت پیاده میرفتم
و چاییم همیشه سبزه کلا به دمنوش ها خیلی علاقه دارم.
امی این پستت باعث شد دوباره به خودم وسلامتیم فکر کنم این بار نه بخاطر خودم و همسرم بلکه بخاطر جوونه درونم پسرکم .
شاد باشی
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 08:10 ق.ظ
پاسخ:
حتماً و حتماً مواظب خودت باش حوا جان، تمام امید اون جوونه کوچولو به تو و آغوشته، خوشبختانه مشکل خاصی نداشتی اما از چک کردن مرتب غافل نشو.
من به دکترم که پیشنهاد ماموگرافی دادم نگفت برای تو ممنوعه گفت برات لازم نیست چون داری بچه شیر می دی اون غدد شیریه که متورم شده و جای نگرانی نیست.
سلام قطعاً همینطوره.. ما الان به خاطر بچه هامون باید مواظب خودمون باشیم. خانمم میگه وقتی تو کنار دختری هستی، دختری خیلی شیطونی میکنه.. اصلاً فکر میکنه همه چی داره. جالب اینه که در مورد مامانشم وقتی که نیست من هم همین فکر رو می کنم. به نظر من مادر حتی از پدر هم برای بچه مهمتره..دخترم بدون من حتی تا 10 روز هم سپری کرده(مواقعی که ماموریت خارج از کشور بودم) ولی بدون مامانش فقط چند ساعت میتونه. تازه اونم باید سرش با یه چیزی گرم باشه. مثلاً مهد باشه یا همش در حال بازی باهاش باشم.
راستی وبلاگ نویسی رو شروع کردم.. اینم آدرسش:
http://roozneveshtma.blogfa.com
وقت کردید سری به ما بزنید.
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 08:23 ق.ظ
پاسخ:
بچه ها چون بیشتر با مادرشون هستند مسلماً بیشتر با اون مأنوس می شن مخصوصاً که در اغلب موارد مادرها صبر و تحمل بیشتری در شنیدن گریه بچه و انجام کارهاش دارن.
پس بالاخره وبلاگ درست کردید، مبارک باشه کاری خیلی خوبی کردید امیدوارم تمام پست هاتون پر باشه از خاطرات شیرین.
امی عزیز ایشالا که سایه تو بر سر دختر گلت باشه و شاهد بزرگ شدنش به سلامتی و خوشی باشی .
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 08:34 ق.ظ
پاسخ:
خیلی ممنون بابت این دعای قشنگت عزیزم.
سلام امی عزیزم
این افکار کاملا منطقیه و به نظرم اتفاقا خوبه که گاهی آدم برای خودش یادآوری کنه. بالاخره الان تو سرپناه و تمامی زندگی دو نفر دیگه هم هستی. این افکار تلنگریه برای یادآوری مسئولیتی که در قبال دیگران داریم. هم باید به فکر خودمون باشیم و هم اونایی که در پناه ما هستن.
ایشالا که همیشه به همراه خانواده ات سلامت و سربلند باشی عزیزم.
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 09:07 ق.ظ
پاسخ:
مرسی طناز جان، همینطوره. به نظرم نه فقط مامان ها بلکه هر کسی باید مواظب سلامتیش باشه چون بالاخره برای یک یا چند نفر در این دنیا خیلی عزیزه و نبودش اونا رو نابود می کنه.
salam,khobi emi jan,,,,che mamane nazo mehrabuni,,,midonesti harfat mese in ravanshenasa mimone in postaye ghablito ke mikhundam tarze tafakoret chizayi ke baes mishe beheshon vaght bezari o reaction khodet dar barbarabar harfa o karaye mardom mishe goft hesab shode chanta veblog nevis mishnasam intor bashan kheyli khobe ke minevisi adam yad migireishala ke sayat salian sal bala sare dokhtare nazet bashe.hameye madara vaghean maman ye chize dg hast to in donya,,man ke mamaniam barax ke migan dokhtara babayi hastan man be shakhse asheghe mamanam hastam
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 09:52 ق.ظ
پاسخ:
سلام پریسا جان، مرسی بابت محبتی که به من داری. من خودم هم به مادرم وابسته تر هستم تا پدرم شاید به این علت که توی خونه ما مادرم به نوعی ستون خونه بوده و هست یعنی از اون مامان های منفعل و خنثی نیست حتی مدیریت همه چیز بیشتر با اونه.
سال هاى سال خوب و سلامت باشى امى جون کنار همسر و دختر گلت. من هم خیلى وقت ها به این فکر میکنم که اگه من یه روزى نباشم چه کسى میتونه جاى منو براشون پر کنه بدون اینکه اونا کمبود مادر رو احساس کنم. کلى گزینه میزارم جلوى روی خودم و آخرش هم بى جواب میمونم.
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 10:25 ق.ظ
پاسخ:
هیچ کسی نمی تونه جای تو رو براشون بگیره ثمین جان. یادمه یک بار خواهرم به من گفت من سفارش کردم که اگه بلایی سر من اومد بچه ام رو تو بزرگ کنی چون مثل یک مادر هستی براش و می دونم خیلی دوستش داری، واقعاً هم من خواهر زاده ام رو خیلی زیاد دوست دارم حتی خودش بارها گفته خاله شما مثل مامانم هستین اما حالا که خودم بچه دار شدم فهمیدم که فقط و فقط خواهرم می تونه نقش مادر رو براش داشته باشه من با همه علاقه شدیدی که بهش دارم باز هم یک خاله هستم نه یک مادر، مادر فقط یک نفره و هیچ جایگزینی نداره.
تنم لرزید امی جون زنده هزار ساله باشی به شادی
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 10:58 ق.ظ
پاسخ:
مرسی عزیزم البته هزار سال که زیاده آدم زشت و چروک می شه! اما جدی منم برات آرزوی طول عمر همراه با سلامنی دارم.
امی جون حرف دل مامانها رو نوشتی من هم همیشه به این موضوع فکر میکنم با وجود اینکه همسر من تا حدودی مثل خودم به بچه اه میرسه وبرنامه روزمرشون رو وارده ولی باز هم میگه نمی تونه برنامه ریزی کنه وهمهی کاراشون رو بکنه خدا هیچ بچه ای رو بی پدر ومادر نکنه که هر کدوم باید در نقش خودشون باشن
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 11:15 ق.ظ
پاسخ:
نسیم جان تو یک ماه همسرت رو با بچه ها تنها بذار به احتمال زیاد همسرت خیلی خسته می شه همینطور که ما مامان ها گاهی خسته می شیم ولی فرق ما با اونا اینه که ما با همون خستگی هم به بچه ها می رسیم و بعدش زود خودمون رو رفرش می کنیم اما باباها ممکنه خودشون رو مجبور به انجام کاری که مربوط به بچه است نکنن یا نصفه و نیمه انجامش بدن، البته استثناهایی هم هست، مادر بی مسؤولیت هم توی اقوام خودمون دیدم ولی در کل مادرها از خود گذشتگی بیشتری دارن.
خب من هنوز تو فاز بچه ام سالم باشه خودم هر چی شد اشکال نداره هستم!
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 12:19 ب.ظ
پاسخ:
نه عزیزم از این فاز بیا بیرون مخصوصاً که الان بارداری و باید خیلی بیشتر از قبل به سلامتیت اهمیت بدی.
سلام امی عزیز منم بعد تولد پسرم یه همچین حالی پیدا کردم مخصوصا که جدیدا خیلی بهم وابسته شده.
پنج‌شنبه 27 فروردین 1394 ساعت 12:27 ب.ظ
پاسخ:
جانم ... توی یک سنی بچه ها آگاهانه مامانشون رو می خوان و بهش وابسته هستند .
1 2 3 >>


  • جعبه جادویی