X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

روزمره

امروز ( 27 اپریل ) از اون روزهایی بود که کارهامون خیلی خوب پیش رفت. مهم ترینش ثبت نام دخترم در نرسری ( مهد کودک ) بود و بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد. چند وقتی بود که به فکر ثبت نامش افتاده بودم توی اینترنت هم گشتم و دو سه تا نرسری نزدیک خونه پیدا کردم اما برای رفتن و دیدن محیط و سؤال و جواب ها هی هر روز کاری پیش می اومد خودم هم چون قوانین اینجا و تعداد نرسری ها رو نمی دونستم گیج بودم و امروز و فردا می کردم تا اینکه امروز با همسر قرار گذاشتیم که سه تایی بریم تا من بتونم از نزدیک ببینم پاره تنم رو قراره کجا بذاریم و قال قضیه رو بکنیم.

ما فقط هدفمون دیدن اونجاها و پرسیدن شرایط ثبت نام بود اما اصلاً فکر نمی کردم همون لحظه و بدون داشتن هیچ مدرکی ثبت نام کنن! خانم مسؤولش که یک دختر جوون و خیلی خوش اخلاق بود با حوصله تمام اتاق ها و زمین بازی و اتاق ناهار خوری حتی دستشویی کوچولوها رو نشونم داد جای امن و خوبی به نظرم اومد فقط اتاق بازی شون یکمی کوچیک بود که با توجه به فرهنگ اروپایی ها لابد این فضا از نظر اونا استاندارده. خوبی این نرسری این بود که مجهز به CCTV بود و می شد بشینی توی سالن و بچه دلبندت رو هر لحظه ببینی که الان داره توی اون اتاق با بچه های دیگه چه بازی هایی می کنه و اوضاع و احوالش چطوره؟ 

اون خانم چند تا فرم داد به من و خواست پرشون کنم و با مدارک لازم براشون ببریم فقط جا رو برامون بوک کرد و خیالمون راحت شد که چند ماه زودتر رفتیم و اونجا رو از دست ندادیم دیر رفتن همانا و پر شدن ظرفیت همان. تاریخ شروع کلاسش رو برای اول اکتبر گذاشتیم که می شه 5 ماه دیگه و بعد از برگشتمون از ایران.

وقتی از اونجا اومدیم بیرون به همسر گفتم وااااااای فکرشم می کردی به همین راحتی یک جای خوب و نزدیک خونه برای بچه پیدا کنیم و ثبت نامش هم بکنیم؟ گفت اصلاً، بعد هر چند دقیقه یک بار این رو به هم می گفتیم و کلی حس خوب می گرفتیم که از بلاتکلیفی در اومدیم، سنگینی فکر کارها از خود کارها بیشتره برای آدم!

بعد رفتیم دندون پزشکی و من برای خودم وقت گرفتم. دندون پزشکی رفتن هم یکی از اون بارهای سنگینیه که همیشه روی دوش آدمه. باید همت کنی یک روز بری وقت بگیری یک روز بری معاینه بشی و وقت دوباره بگیری و یک روز هم بری دندون پر کنی. همش امروز و فردا کردن هم بی فایده است کاریه که باید آخرش انجام بشه قال این رو هم امروز کندم، برای سه هفته دیگه بهم وقت داد و خلاص.

بعد رفتیم پارک و ناهار خوردیم و اومدیم خونه. تا اینجاش که خوب پیش رفته الان باید باز شروع کنم به انجام کارهای خودم پر کردن فرم های نرسری، انجام کارهای اینترنتی، چک کردن چند تا فرمی که همسر دیشب پرکرده و فقط سیو کرده که قبل از فرستاده شدن توسط اینجانب! ایرادات احتمالی برطرف بشه، درست کردن ناهار برای فردا، شستن لباس های کوچولوی بازیگوش و جواب دادن به چند تا ایمیل و پیغام خصوصی از طرف شما، امیدوارم ساعت های شبم هم به خوبی صبح پربار و مفید بگذره و بتونم به همه این کارها هم برسم.


امروز به اون فضای کودکانه حس خاصی داشتم چون جایی بود که باید برای اولین بار دخترم رو می ذاشتم اونجا و چند ساعتی ازش دور می شدم حتی آرزو می کردم ای کاش لازم نبود از هم دور بشیم می دونم چند روز اول برای من سخت تر از خود بچه خواهد بود و دائم از خودم خواهم پرسید که الان در چه حاله؟ دلش برام تنگ شده یا نه؟ مبادا بچه های بزرگتر کتکش بزنن؟ اگه از کسی سرماخوردگی یا مریضی بگیره چی؟ و هزار تا فکر و خیال دیگه اما این هم یک مرحله از زندگی این بچه است که باید واردش بشه اینجا جاییه که سکوی پرتابش به درون جامعه و پیدا کردن دوست و یادگیری زبانه پس باید برای رشد و تکامل بیشترش سختیش رو هم به جون بخرم.

چه زود داری بزرگ می شی مامان، امروز به فکر کیف و کتاب مدرسه ات هم افتادم ...



  • جعبه جادویی