X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

غربت

غربت یعنی وقتی دو نفر از جلوی پنجره رد می شن و با هم فارسی حرف می زنن گوش هات تیز می شه و می دوی بری پشت پنجره ببینی چه شکلی هستن! چون دلت برای دیدن یک ایرانی بین اینهمه غریبه تنگ شده و می بینی با همه غریبه بودن چقدر چهره هاشون برات آشناست چون نزدیک به 30 سال عادت به دیدن این نژاد و این چهره ها داشتی و حالا باید 30 سال دیگه بگذره تا تو به دیدن پوست های خیلی سفید موهای بلوند و روشن، چشم های آبی و حتی پوست های سیاه و موهای وزوزی عادت کنی و از این 30 سال فقط 5 سال گذشته ...


نظرات (132)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
سلام امی جافکرکنم دوسالی میشه که میخونمت هوس نکردم حرف بزنم اما امشب بااین جمله ت حس همزادپنداری عجیبی بهم دست داد.من چندسالی خارج ازایران بودم و واااای ازاین حس غربت..‌.آخ که اگه حین عبورازخیابونی یهو در خونه ای بازمیشد ویه ایرانی بیرون میومد...وااای انگاردنیاروبهم داده بودن...حالا فکرکن..تواونجایی چون خودت خواستی ولی من به ناجاروصرفا بخاطر تحصیل همسرم اونجا بودم...سخت بود خیلی سخت.ولی تو ارزوهاتو داری دختر ماهتو داری وحتما خیلی چیزای خوب دیگه عزیزم...امیدوارم همیشه خوش وسلامت باشید...شاید بازم تا دوسال برات ننویسم ولی بدون همیشه باشادیهات شادخواهم بود وارزو میکنم هرگز غم نبینی
سه‌شنبه 12 خرداد 1394 ساعت 10:10 ب.ظ
پاسخ:
سلام نسترن جان خوشحالم که امشب تصمیم گرفتی برام بنویسی.
منم به میل خودم اینجا نموندم شرایط زندگی مون ایجاب کرده اول تحصیل همسرم و بعدم کارش باعث شده فعلاً اینجا باشیم اگر به دل من بود خیلی چیزا باید تغییر می کرد بگذریم...
منم برات آرزوی شادی و موفقیت دارم.
امی عزیزم سلاممن خیلی دوست دارم شهر شما باشم.هم سبز و خرمه هم همیشه بارون میاد و منم اینطورجاها رو خیلی دوست دارم.چه خوب که 25 سال دیگه شما از اونجا می نویسین و گاهی هم عکسهاشو می ذارین.ممنونم.
سه‌شنبه 12 خرداد 1394 ساعت 10:54 ب.ظ
پاسخ:
سلام الی جون، معلوم نیست که ما سال دیگه کجای این دنیا باشیم شاید حتی برگردیم ایران و دلمون برای همین بلوندهای چشم آبی تنگ بشه!
نمیدونم خوبه یا بد..
ولی من تجربه نکردم...! نمیدونم بی احساسم یا نه! ولی کلا اینقدر تنهایی سهمم بوده که عادت کردم به تنهایی به دل نبستن!
سه‌شنبه 12 خرداد 1394 ساعت 11:21 ب.ظ
پاسخ:
ما ناچار به این عادت کردن ها هستیم پرین جان، اینطوری زندگی برای آدم راحت تر می گذره ولی تا یک چیزی برات بشه عادت ممکنه سال ها طول بکشه.
امی جون میدونم ته تهش بودن با هموطنا بیشتر مزه میده و کلی چیز مشترک برای گفتن و خندیدن هست.
ولی به نظرم این تنوعه گاهی خوبه. راستش من یکی که ترجیحم در حال حاضر اکیدا و شدیدا به اینه که جایی کار پیدا کنم که از این بی قانونی ها و جناح بازی های بی حسابی که توی دانشکده مون عدیده هموطنای استاد و دانشجو بابش کردن، خبری نباشه و آدمها سرشون به کارشون گرم باشه. قطعا تجربه ای که من از دپارتمانمون توی این پنج سال داشتم، نمیتونه نماینده همه هموطنام باشه، ولی گفتم شاید تسهیم این ور قضیه هم به عنوان مثال، بتونه کمی از حجم دلتنگی و حس غربتت کم کنه شاید
شاد و سلامت باشی :)
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 12:00 ق.ظ
پاسخ:
مرسی عزیزم. متأسفانه یک عده از مردم هر جای دنیا که برن باز انگار باید اون بخش منفی فرهنگشون رو هم با خودشون ببرن، اینا رو می دونم اما خوب دله دیگه گاهی این چیزا رو ندید می گیره.
ایشالا تو هم جایی که مورد نظرته کار پیدا کنی عزیزم، جایی که پر باشه از نظم و ترتیب و آرامش.
Slm
Emi jan azizam az inke mibinam bayad ta chand mahe dg mese to besham ham shadam ham narahat!,, shadam chon forsathaye jadid va tajrobehaye taze va por az hesaye motafavet va fkr mikonam dust dashtani pishe rume .... Ama narahat bekhatere hese ghorbat,, tanhayi va.....

Omidvaram hamishe har chizi salahetune pish biad,,, va shad bashi golam har jayi hasti.. va dar ayande khahi bud... salamato khoshbakht bashi ,, por az Aramesh
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 12:32 ق.ظ
پاسخ:
سلام رزی جان، زندگی همینه پره از سختی و شیرینی، وقتی یک چیزی به دست میاری باید بهاش رو هم بدی، اگه می خوای تجربیات جدید و احساسات شیرین دست اول به دست بیاری باید غربت و تنهاییش رو هم به جون بخری. ایشالا خیلی زود با زندگی تازه ات مأنوس بشی.
مرسی برای آرزوهای قشنگت.
Daghiiiighan,,, bale doroste... mrrrrc golam
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 12:45 ق.ظ
پاسخ:
امی جان منم این تجربه رو داشتم اینکه تو یه روز گرم تابستونی رو تختت دراز کشیده باشی و تو حالت خواب و بیداری صدای گفتگوی دو تا هموطن رو بشنوی که بلند بلند! دارن صحبت میکنن و تو ، توی اون حالت خلصه فکر میکنی تو اتاق خوابت تو خونه پدریت هستی هنوز و اینم صدای اقای همسایه هست !!
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 02:19 ق.ظ
پاسخ:
دقیقاً ... آدم یک لحظه فکر می کنه توی ایرانه.
کاملا میفهمم چی میگی امی جان...حق داری که اینطور باشی...حرفهای دیگه زدن بیهودیت چون این احساس همیشه هست حتی اگه شرایط مالی و اقتصادیمون این ور آب بهتر باشه از ایران ولی باز همین حسی که تو داذی رو خواهیم داشت...تنها چیزی که میتونم بگم اینه که کاش کشورمون طوری بود که همه اونهایی که رفتن به راحتی برگردن و هزار تا حساب دو دو تا چهار تا نکنن...کاش اونقدر اون کفه ی ترازوسنگین تر بود که به آسونی آب خوردن برمیگشتیم...
اما با همه اینها برات خوشحالم عزیزم..
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 04:42 ق.ظ
پاسخ:
مرسی رها جان، من خیلی وقته از بهبود وضعیت ایران ناامید شدم روز به روز هم داره بدتر می شه بنا بر این اصلاً نمی تونم به این فکر کنم که روزی برسه که هر کی رفته با دل مطمئن برگرده اینا فقط توی خواب ممکنه اتفاق بیفته.
عیبی نداره هر روز زندگی یه چیز جدیدی داره که عادت میکنی به زندگی در اون کشور
هرکسی تقدیری داره و اینکه تقدیرت بهترین نحو نوشته شده شکر کن
توی این ایران هم خیلیا تنهان همدمی و همفکری ندارن کسیکه حالشونو بپرسه دوستی که با محبت باشه خلاصه رنگها و خاطر ها اونجا واست پر رنگتر شدن تا اینجایی بدیها رو بیشتر میبینی وقتی دور میشی حتی یه قوطی خالی دندون رو هم مث جواهرات ملکه انگلیس نگه میداری این ذات ادمهاست تو نیستی فقط همه اینطوریم ولی قدر لحظه رو بدون و سعی کن از چیزای خوبی که اونجا داره استفاده کنی تا یه مدت دیگه میای ایران و باز سخت گیریهای اینجا هم خستت میکنه
کاشکه با خارجیها هم دوست میشدی تا کمتر فکر خانوادت بسراغت بیاد
امی یاد داستان آهو در طویله خران افتادم حکایت ماهاست که آهو با وجودیکه اونجا بهش بهش توجه میکردن بهترین علف را بهش میدادن بهش میگفتن خوشگلی احساس غریبی میکرد و میخاست در مرتع کنار سایر آهوها باشد و حتی هم جنسانش به او لگد بزنند
سخت نگیر دنیا با خوب و بدش میگذرد
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 05:07 ق.ظ
پاسخ:
گلک جان از اسم داستانی که گفتی خنده ام گرفت، یعنی الان من آهو هستم و انگلیس طویله خران؟!!! بیچاره انگلیسیا .
ولی جدی مثالی که زدی درسته اما راستش من فکر نکنم بتونم رابطه خوبی با غیر ایرانی ها برقرار کنم، تجربه کلاس زبانم و دوستان غیر ایرانی که اونجا پیدا کردم بهم ثابت کرد من چیز بیشتری از دوستی می خوام که اینا به دلیل تفاوت فرهنگ و زبان و پیشینه نمی تونن بهم بدن من باهاشون وقت می گذروندم اما لذت نمی بردم.
به غربت بچسب جانم فکر کردی ما که اینجاییم خیلی آشنا دوروبرمونه نه اتفاقا ما اینجا از هر غریبی غریب تریم به فکر غربت نباش زندگی همینه، نمیدونم شاید یکی این متن رو بخونه فکرکنم غرب زده شدم اما مهم نیست مگه چند سالمه تازه دو سال از دهه دوم زندگیم گذشته اما شبا با فکرو خیال و استرس باید بخوابم صبح هم با سردرد شدید بیدار شم. خیلی دلم گرفته امی خیلی .....
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 05:25 ق.ظ
پاسخ:
چرا پریسا جان؟ البته توی زندگی هر کسی به نحوی گرفتاری و استرس وجود داره اینجا هم سختی هست اونجا هم هست فقط باید یاد بگیریم چطوری با زندگی برخورد کنیم که بیشترین احساس رضایت رو داشته باشیم.
سلام امى جونم. چقدر این نوشته کوتاه, پر از احساسات عمیق بود.....دقیقا همین طوره که مى گى....من وقتى توى شهرى,که زندگى مى کنم, لهجه همشهرى هاى خودم رو مى شنوم, یا بین دانشجوهام از همشهرى هاى خودم هستن, انگار بزرگترین موهبت خدا رو تو شهر غریب بهم دادن
انشاله هر جاى دنیا باشى دل خوش و در پناه خداوند هم خودت هم عزیزانت سلامت باشید
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 07:09 ق.ظ
پاسخ:
ممنون عزیزم، منم برات آرزوی موفقیت می کنم و اینکه توی شهر دوم هیچ وقت حس غربت نداشته باشی.
من چنین تجربه ای نداشتم امی جان، اما با خوندن پستت می تونم حسش کنم... امیدوارم همیشه بهترین اتفاق ها برات بیفته، چه بین مردمی از نژاد خودت، یا بین موبلوندهای چشم آبی....
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 07:21 ق.ظ
پاسخ:
مرسی عزیز دلم.
emi jan omidvaram kamtar ehsas tanhayi koni. man khodam inja kheyli rahatam va deltangi nemikonam. doost ham hameh amerikayi hastand. dalilesh ine ke inghadr farhang haye bad iran ro hatta inja didam ke kollan zadeh shodam. manzooram hameh irani ha nist, adam haye khoob ham ziyadeh amma harki be toor man mikhord faghat balad bood damag derazesho foro koneh too zendegi adam. alan vaghan az share in fozool ha rahat shodam :)
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 07:23 ق.ظ
پاسخ:
سارا جان مهم اینه که آدم از وضعیتی که داره راضی و خوشحال باشه اینکه کجای دنیا باشه مهم نیست، خدا رو شکر تو دلتنگی نداری.
عزیزم شماهم میتونیدمثل وبلاگ خاطرات زندگی من درالمان ازجاهای قشنگ وتاریخی شهرتون برامون بنویسید...یا ازفستیوالها ونوع زندگی اونجا...؟؟؟؟من وقتی وبلاگ شمارومیخونم همه اش فکرمیکنم بیشترتوخونه اید
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 08:48 ق.ظ
پاسخ:
خوب واقعاً هم بیشتر توی خونه ام!
بعد هم ماهیت وبلاگ من فرق داره من اینجا رو درست کردم که از روزانه های خودم یا احساساتم بنویسم هدفم معرفی شهر و جاهای خاص نبوده این اطلاعات رو که می شه از ویکیپدیا و منابع معتبر بهتر و جامع تر پیدا کرد.
سلام امی جان من توی دل فامیل و شهر م زندگی می کنم باز احساس غربت می کنم از این همه حرفای خاله زنکی و دخالت و از همه مهتر قضاوت ... آدم خسته میشه خوشبحالت که دور از اینایی
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 09:01 ق.ظ
پاسخ:
آره از این نظر خیلی خوشحالم. من دلم برای شهر خودم تنگ می شه نه برای افراد فامیل! اتفاقاً اگه یک روزی برگردم ایران با تعداد زیادی از فامیل ارتباط نزدیک نخواهم داشت توی این چند سال هیچ وقت دلم برای هیچ کدومشون تنگ نشده.
امی مهربونم کاملا حس کردم با تک تک سلولام...
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 09:29 ق.ظ
پاسخ:
ای جان ...
چقدر جالب: پس شما تصمیم به موندن دارین امی جان؟ خوب این که به این نتیجه رسیدین، و البته توانایی ش رو هم دارین، عالیه... ایده آله... امیدوارم بهترین ها براتون پیش بیاد. و البته، طعم غربتش نامحسوس باشه....
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 11:31 ق.ظ
پاسخ:
نه عرفانه جان، من کی گفتم تصمیم به موندن داریم؟! من که همش دارم می گم وضعیت زندگی ما نامشخصه و تا پایان امسال مشخص می شه که جای بعدی که باید بریم کجاست، هر جایی ممکنه باشه حتی ایران.
سلام من همیشه پستات رو میخونم خیلی بخ نظرم جالب میاد ولی تو این اخری دلم واستون گرفت
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 12:04 ب.ظ
پاسخ:
بهار جان این احساسات تقریباً بین همه مهاجرها هست و باید باهاش ساخت، بالاخره یک وقتایی دلت برای یک چیزای کشور خودت تنگ می شه حتی اگه یک نون بربری باشه.
نه در غربت دلوم شاده
نه رویی در وطن دارم

هنوز قرار نیست شهر محل زندگی تون رو بهم بگید؟
اگر دوست داشتید خط بالا رو پاک کنید و جوابش رو ایمیل کنید
ایمیلم رو که ندارید
امیدوارم ناراحت نشید
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 12:15 ب.ظ
پاسخ:
راستش من از کامنت شما تعجب کردم، مگه قرار بوده شهر محل زندگی مون رو به شما بگم؟!
اگه می دونید پرسیدن این سؤالاتی که توی پروفایل گفتم نپرسید ناراحتم می کنه پس چرا می پرسید؟!
منم همین حس رو دارم امی جان !
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 12:30 ب.ظ
پاسخ:
یک حس مشترک بین همه ماست که از کشورمون دوریم ...
سلام
هروقت دلتون تنگ شد چاره اش یه بلیت از ترکیش ایره به مقصد تهران!
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 12:36 ب.ظ
پاسخ:
سلام
دکتر مگه به همین راحتیه؟ هزینه سفر خیلی زیاد می شه همون سالی یک بار رو بتونیم مرتب بیایم و بریم هنر کردیم، بعدم کار و بار و خونه و زندگی چی می شه؟
سلام.الهی دلم گرفت اما میدونم حس غربت هم برای شما همیشگی نیست چند سال دیگه که بگذره شاید هم همین الان حس وطنیت جای غربت رو میگیره هر چند با دو نژاد مختلف اما خوب پنج سال هم کم نیست واسه تعلق خاطر.هر جا که هستید امیدوارم شاد و پرانرژی باشید.در ضمن لطفااز فرهنگ اونجا بیشتر بگو عزیزم مشتاقم بیشتر بدونم در ضمن روزانه های خودت هم برام بسیار جالبه. مسلما شما که اونجایی خیلی بهتر از ما تونستید فرهنگهای دو کشور رو با هم مچ کنید و از هر دو خوب هاشو گلچین کنید میخوام بیشتر بهش بپردازی.مثلا خرید لباس و کیف و کفش با توجه به اینکه اونجا کم مصرف و ایرانیها فوق العاده پر مصرف هستند و اینجا همین کم خرید کردن نوعی سطح پایین فکری و در بعضی مواقع فرهنگی محسوب میشه متاسفانه چطور مچ شدی و خود شما چطور عمل میکنی و سالی چند بار به خرید لباس و کیف و کفش میپردازی اینام برای ما خیلی جالبه. چون ما ایرانیها بیشتر از اینکه به فقر مادی دچار باشیم با فقر فرهنگی دست و پنجه نرم میکنیم و این ریشه اصلی همه بیماریهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و تربیتی ماست و از ماست که بر ماست.
عکسم میخوایم از اونجا حتی عکس بی مناسبت.
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 01:23 ب.ظ
پاسخ:
من خریدهام رو معمولاً از ایران می کنم مگر بعضی چیزها که ضروریه و باید حتماً خریده بشه یا چیزهایی که می دونم اینجا کیفیت بهتری دارن یا اصل هستن مثل همون لوازم آرایش که با دل مطمئن از اینجا می خرم اما کلاً برای من که دائم بین ایران و اینجا در رفت و آمد هستم با توجه به قدرتمند بودن پوند و ضعیف بودن ریال صرف با اینه که پوند رو ببرم ایران و از اونجا خرید کنم، تنوع هم که در ایران بیشتره.
سلااام امی جانم
ایکاش سرزمین زیبا و عزیزمون به قانون مندی سرزمین های دیگه بود که کسی به فکر مهاجرت های اجباری نباشه...ایکاش
از صمیم قلبم میخوام هر جایی که هستی و قراره باشی زیباترین سرنوشت ها برات رقم بخوره ...
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 01:58 ب.ظ
پاسخ:
سلام رزی جان، بله ای کاش ... اما اینقدر این کاش ها رو برای خودم تکرار کردم که حالا دیگه مطمئنم فقط توی خواب اتفاق می افته.
مرسی برای محبتت.
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 02:12 ب.ظ
پاسخ:
خصوصی:
..................................................
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 02:13 ب.ظ
پاسخ:
لیلا جان چیزهایی که گفتی رو می دونستم و اینکه می دونم چقدر سختی کشیدی و هزینه دادی تا به این کشور رسیدی برای همینه که می گم حالا که اینجا رو راحت به دست نیاوردی پس راحت هم از دست نده.
درضمن شما ایمیلت رو بذاری برای من کافیه البته اضافه کردن پسوند فکر خوبیه ولی همیشه و همیشه آدرس ایمیلت رو برام بذار این دفعه هم فراموش کردی بذاری، من باید با ایمیل هاتون آشنا باشم برای رمز دادن.
غربتی بدتر از این نیس تو وطن خودت احساس تنهایی و بی هم زبونی کنی
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 02:45 ب.ظ
پاسخ:
موافقم، اونم خیلی بده.
سلام امی جان خوبی من مدتهای زیادی میخونمت دختر گلت خوبه از طرف من ببوسش منم یه دختر سه ساله دارم منم از خانوادم خیلی دورم ولی تو ایرانم با اینکه ایرانم سالی دو بار میرم شهرمون انشالله موفق باشی و همیشه شاد
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 02:59 ب.ظ
پاسخ:
سلام مریم جان، سالی دو بار خیلی خوبه امیدوارم در کنار خانواده بهت خوش بگذره.
تا حالا این مدل دلتنگی و غربت رو تجربه نکردم اما خب خیلی وقت ها به این حس رسیدم که وقتی یه چیزی رو دیگه ندارم خیلی دل تنگش میشم. ایشالا هرکی هرجا هست دلش شاد باشه.
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 03:19 ب.ظ
پاسخ:
مرسی شادی جان.
وای, چقدر قشنگ نوشتین این حس رو . منم با اینکه چندین سال هست که خارج ایرانم ولی هنوزم که هنوز وقتی زبون فارسی رو میشنوم دلم میخواهد که برم دوست بشم باهاشون. خیلی از فرهنگ ما رو کسی به غیر از ایرانیها نمیفهمن ما هم نمیفهمیم فرهنگ های خارجی رو. من که بعضی وقتا اصلان دلم تنگ میشه برای فارسی حرف زدن و فارسی شنیدن . امیدوارم هر جا که هستید در کنار هم شاد و موفق باشید .
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 03:50 ب.ظ
پاسخ:
مرسی عزیزم تو هم همینطور.
راستش من حسی مشابه این رو قبلا تجربه کردم. البته در مورد من خییییلی خفیف تر بود. چون جا به جایی بین دو تا شهر بوده البته با صد ها کیلومتر فاصله و فرهنگ ها و زبونای کاملا متفاوت.ادم حتی تو این شرایطم دلتنگ میشه چ برسه ب رفتن ب یک کشور دیگه.ولی خوب گاهی دوس دارم چیزای جدید رو تجربه کنم. انگار ک آدم زندگی جدیدی رو شرو میکنه. امیدوارم شمام هرچه زودتر بتونین با این غربت کنار بیاین.
چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت 03:54 ب.ظ
پاسخ:
تاحدود زیادی کنار اومدم ولی بازم گاهی وقتا آدم دلتنگ می شه.
1 2 3 4 5 >>


  • جعبه جادویی