X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

5 سال گذشت ...

1 اگست 2010:

تب و تاب جدایی از خانواده،  فرودگاه امام، بلیط به مقصد لندن، صف طولانی تحویل چمدون و گرفتن کارت پرواز، گیر دادن مأمور کنترل بار به بار اضافی، بیرون اومدن از صف، برگشتن و خالی کردن بار اضافی، برگشتن توی صف، نفس نفس زدن از اینهمه دویدن، دیدن اعضای خانواده که با غم و سکوت ناشی از بهت به این دویدن ها نگاه می کنن و کاری از دستشون برنمیاد، دخترشون داره برای سال ها شایدم برای همیشه ترکشون می کنه ... هوای گرم و شرجی قطر بعد از خروج از هواپیما، فرودگاه پر هیاهوی دوحه و انبوهی از مسافران خسته و خوابزده، ساعت های انتظار برای پرواز دوم، زن سیاهپوست و دو بچه شرش در صندلی کنارت، فین فین زن انگلیسی سمت راستت توی دستمال، دلهره از شروع یک زندگی تازه در کشوری ناشناخته و اندوه به خاطر ترک خانواده و شوق برای رسیدن به همسر بعد از ماه ها، در هم آمیختن احساسات ضد و نقیض ... و بالاخره فرودگاه هیترو لندن و همسر که با کت و شلوار سورمه ای و کراوات زرشکی اومده به استقبالت و شروع یک زندگی تازه که بعدها فهمیدم پره از بالا و پایین و سختی و شیرینی و غم و اندوه غربت و ....


1 اگست 2015:

حالا 5 سال از اون روز گذشته، 5 ساله که دور از وطن هستم و کلی زندگی کردم تجربه کردم سختی های زیادی رو پشت سر گذاشتم سختی هایی که هنوز هم هستن و تموم نشدن ...

بله 5 سال گذشت 5 سال ... مثل برق مثل باد ...


  • جعبه جادویی