X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

اینجا تهران است ...

رسیدم ایران، 4 روز هم گذشت چقدر زود می گذرن این روزهای عالی این روزهای شیرین این روزهای آروم و بی دغدغه ...

پرواز خوب بود ولی دخترکم امسال بزرگتر شده بود و شیطون تر از سال های گذشته، از شیر هم گرفته شده بود برای همین به هیچ شکلی توی هواپیما نخوابید که نخوابید و از 7 ساعت پرواز 5 ساعتش رو بیدار بود و شیطنت کرد و آتیش سوزوند ( 2 ساعت آخر خوابید که نباید می خوابید چون بیدار کردنش مکافات بود ) اینقدر بهش خوش گذشت که وقتی پرواز اول به پایان رسید و وارد سالن ترانزیت فرودگاه استانبول شدیم همش می گفت بریم هواپیما سوار شیم!

ماجراهای پرواز زیاده، از آلارم بی دلیل دستگاه و چک کردن چند باره من و ترس عسلی از چک کردن اونا و گریه هاش گرفته تا بغل خواستنش و اون گیت لعنتی که توی هر دو فرودگاه درست ته ته سالن بزرگ و عریض و طویل بود و دخترکی که چسبیده بود به من و از بغلم هیچ جوره پایین نمی اومد و باز به نفس نفس افتادن من به خاطر وسایل همراهم و بغل کردن بچه ... ترس بچه از همهمه مسافران سوار بر اتوبوس برای رسیدن به سالن ترانزیت و گریه های بی امانش، خستگی و کلافگی و بی خوابیش و از طرفی خستگی من که شب قبل کم خوابیده بودم و له بودم از حجم کارهایی که روزهای آخر انجام داده بودم و تمام مدت توی هواپیما خودم رو با قرص کافئین بیدار نگه داشته بودم که مراقب بچه ام باشم و ازطرفی طاقت گریه هاش رو نداشتم و فکر می کردم الان باید حتماً برم و از مأموران فرودگاه بخوام به خاطر این بچه پاسپورتم رو بدون نوبت چک کنن و وقتی فهمیدم امسال اون چک کردن ها و دفتر و دستکشون و اون صف مارپیچ مسافرهای خسته همه و همه حذف شدن و تو می تونی بدون هیچ کاری بشینی روی صندلی تا شماره پرواز بعدیت روی برد اعلام بشه از خوشحالی بال درآوردم. از بیبی چنجینگ روم بی امکانات و بی زرق و برق فرودگاه آتاتورک گرفته تا تابلوهای خراب اعلام شماره پرواز! از صف دراز دستشویی ها که تو رو یاد دستشویی های بین راهی ایران مینداختن گرفته تا افتضاح بودن وضع زبان انگلیسی کارکنان فرودگاه که حتی جمله های ساده تو رو هم متوجه نمی شدن، از بطری کوچیک آب 2/5 دلاری که برای دخترک تشنه ات خریدی و نصفش رو روی لباسش ریخت تا همبازی 7 ساله اش که توی سفر دوم سرش رو حسابی گرم کرد و تو رو نجات داد و بهت ثابت کرد خدا این مادر و دختر ماه و خونگرم و مهربون رو امشب فقط و فقط برای تو و کمک به تو از آلمان فرستاده تا دخترکت کم کم گریه اش بند بیاد و بعد پا به پای فرشته کوچولوی 7 ساله ایرانی _ آلمانی بخنده و بازی کنه و توی هواپیما نقاشی کنه و مشغول بشن با هم ... از دیدن سپیده دم ایران و صبح غبار آلوده تهران گرفته تا لندینگ موفقیت آمیز هواپیما و نشستن روی زمینی که خانواده ات چند متر اون طرف تر با چشم هایی  مشتاق منتظر دیدن تو و فرشته کوچولوت هستند، از پیرمرد شیک پوش و بسیار محترم ایرانی که اولین نفر صف چک آوت بود و با خوشرویی و احترام جای خودش رو به تو و بچه ات داد که بیشتر از این معطل نشید و زودتر از همه پاسپورتتون چک بشه و حست رو سر صبحی خوش کرد تا تا تا تا .... اوه چند نفر اون جا ایستادن که دارن برات دست تکون می دن، همشون دارن بهت لبخند می زنن یکیشون دست تکون می ده و برات بوس می فرسته اینا خانواده ات هستن نه؟ آرررررره خودشونن مامانت که داره قند تو دلش آب می شه که داره بادوم و مغز بادومش رو از دور می بینه که دارن بهش نزدیک می شن، اوه داداش هات حتی اون بزرگتره که از یک شهر دیگه اومده شب تا صبح بی وقفه با همسر و بچه کوچیکش توی جاده ها رونده تا خودش رو به فرودگاه برسونه با اینکه بهش تأکید کرده بودی که این کار رو نکنه و تو توقعی نداری اما الان داری اینجا می بینیش با شیطنتی در نگاهش که از همون دور می خونی که داره بهت می گه دیدی آخرشم کار خودمو کردم و اومدم؟! و تو از همون لحظه غرق می شی در حس گرم و زیبای دوست داشتن و دوست داشته شدن و اینکه ای واااااااااای قراره نزدیک به 2 ماااااااااه توی اینهمه محبت خالصانه و ناب غرقت کنن، همینا همینا که اون طرف شیشه هستن و داری می بینی شون همینا که به عشق دیدنشون اینهمه سختی راه رو به جون خریدی و به نفس زدن افتادی ....

خدایا شکرت ....



  • جعبه جادویی