X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

شهریور خاطره انگیز 94

چقدر روزها سریع می گذرن و چقدر من وقت کم میارم برای نوشتن. هر روز صبح و شب بیرونیم، صبح ها با همسر و دخترکم می ریم خرید چیزهای ضروری یا انجام کارهایی که باید در ایران انجام می دادیم ( کلمه انجام دوبار تکرار شده و جمله خرابه اما حوصله ندارم به جمله جایگزین فکر کنم شما ببخشید قول می دم تکرار نشه! ) و عصرها می ریم بیرون به گشت و گذار و تفریح و بعد هم شام در یک رستوران یا فست فودی جدید.

سفر شمال 3 روز بود و خیلی خوش گذشت. هوا خیلی خوب بود و از اون حالت شرجی و خیلی گرم که شمالی ها می گفتن شاهدش بودن در اومده بود و مخلوطی بود از تابستون و پاییز حتی بارون پاییزی هم شروع شده بود و کمابیش می بارید.خورشید خانم پشت ابر بود برای همین تونستیم چند ساعت بی دغدغه رو لب ساحل بندر انزلی بگذرونیم و بذاریم دو تا بچه کوچولو هر چی دلشون می خواد ماسه بازی کنن و لذت ببرن بدون اینکه آفتابی در بین باشه که پوست نازنینشون رو بسوزونه، بماند که دخترک من اولین بار بود که اینهمه آب ( دریا ) رو می دید و حسابی متعجب شده بود به طوری که وقتی همسر از آغوشش گذاشتش پایین و پابرهنه روی شن های خیس ساحلی راه رفت هنوز از اون فضا حیرت زده بود که یک موج نسبتاً بزرگ از دور اومد و عسلی از ترس پا به فرار گذاشت اما موج بهش رسید و اونم از هولش افتاد توی آب ها و از ترس چنان گریه ای از ته دل سر داد که همه مردم اطراف فهمیدن ما شمالی نیستیم و این کوچولو به عمرش دریا ندیده! از طرفی به شن بازی می گفت خاک بازی یا به قایق های لب ساحل می گفت اسباب بازی و فکر می کرد اونا وسیله های شهربازی هستن و باید بریم سوارشون بشیم خلاصه که کلی می خندیدیم به عکس العمل های دختری ... جشن تولد خودمونی و خوبی هم براش برگزار کردیم و به این ترتیب کوچولوی ما وارد سال چهارم زندگیش شد.

بعد از اینکه برگشتیم تهران و دو سه شبی پارک ارم و باغ وحشش رو آباد کردیم و دختری هر وسیله رو 10 بار سوار شد و شیر و میمون و فیل و ... رو ار نزدیک دید و چشم هاش باز از تعجب گرد شد و هر شب کلی خوش به حالش شد اومدیم به شهر پدری مون و دیدار با خانواده همسر. 

الان اینجا هستیم و بخش جدیدی از سفرمون رو شروع کردیم اینجا هم هوا خنک شده و عالیه فکر می کنم بهترین فصل برای سفر به ایران یا شهریور باشه یا روزهای عید که هوا نه گرمه و نه سرد و می شه خیلی جاها رفت.

امسال سفرمون خیلی لذت بخشه برای هر روز کلی برنامه داریم و اینکه دم غروب حاضر می شیم و هر روز به یک جای شهر سرک می کشیم خیلی لذت بخشه کاش این روزها تموم نمی شدن.

هی هر شب می خوام بیام بنویسم اما از خستگی نا ندارم حتی لپ تاپم رو روشن کنم اما امشب که زودتر برگشتیم ( 11:30 شب برای ما یعنی زود! ) کمی وقت پیدا کردم از این چند روز بنویسم اما دلم نمی خواد این سفر بدون نوشتن به پایان برسه و وقتی برگردم و آرشیو رو نگاه کنم ببینم کلاً از سفرم 4 تا پست بیشتر ننوشتم برای همین تصمیم گرفتم بیشتر به یادگار برای خودم بنویسم حتی اگه شده خیلی ساده و در حد چند خط.

راستی باز هم وقت نشد جواب کامنت ها رو بدم و فکر نکنم دیگه وقت بشه ببخشید تو رو خدا، شاید بهتر باشه کامنتدونی رو کلاً توی سفرم ببندم که شرمنده کسی نشم. اون دوستانی هم که گفتن رمز رو گم کردن و ازم خواستن دوباره براشون بفرستم، شرمنده که وقت برای ایمیل زدن دوباره ندارم مخصوصاً که تعدادشون زیاده و فکر می کنم باید دو سه ساعتی بشینم فقط ایمیل بزنم کاش رمز قبلی رو یک جا سیو می کردید.

الان ساعت حدود 3 صبحه منم دیگه باید برم بخوابم که فردا قبل از ظهر باید با همسر بریم صرافی و دوباره ریال بگیریم ( امان از این تورم که پوند هم در برابرش کم میاره و دائم باید بری صرافی! ) بعد باید بریم خوردنی هایی که در انگلیس کمیاب یا نایابه رو بخریم بعد بریم عینکش رو که سفارش داده بودیم تحویل بگیریم، شب هم با یک گروه بزرگ از دوستامون برای شام قرار داریم می بینید که وقت زیادی برای آنلاین بودن ندارم چه برسه به دوباره برای عده زیادی ایمیل زدن.

پ. ن. 1 : برام جالبه که در ایران صندوقدار یا فروشنده رمز کارت رو از مشتری می پرسه اونم باید جلوی همه بلند بگه، آیا برای یک دزد حفظ کردن یک عدد 4 رقمی و قاپیدن کارت از دست فروشنده و بعد دزدی پول از اولین دستگاه عابر بانک کاری داره؟! یعنی نمی تونن مثل کشورهای دیگه دستگاه کارت خوان رو بذارن جلوی مشتری تا خودش رمزش رو وارد کنه؟!

پ. ن. 2 : دکتر دیادیا بوریای عزیز ما به شهر زیبای شما یعنی رشت هم سفر کردیم و سلام شما رو به شهرتون رسوندم، با اینکه یک سال و اندی می شه که دیگه نمی نویسید و به نوعی در وبلاگستان ناپدید شدید اما علاقه شدید شما به شهرتون رو هنوز یادم مونده و دوست داشتم براتون چند تا عکس از در و دیوار و خیابون های شهرتون بگیرم و  بفرستم اما حیف که نمی دونم کجا دوباره می نویسید و اصلاً می نویسید یا نه؟ به هر حال امیدوارم قسمت شما هم بشه که به ایران بیایید و شهرتون رو که این روزها ابری و بارونی شده از نزدیک ببینید، من یکی خوب می دونم دلتنگی برای شهری که از بچگی توش بزرگ شدی و کلی خاطره داری یعنی چی ...


  • جعبه جادویی