X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

تابستون هم تموم شد

سفر شمال هم تموم شد. خیلی خوش گذشت اینقدر که تصمیم گرفتیم سال دیگه هم وقتی اومدیم ایران دوباره همچین سفر اضافه ای رو با خانواده همسر برنامه ریزی کنیم شاید این بار بریم جنوب و شیراز خیلی دلم می خواد برم تخت جمشید دلم هواشو کرده حیف که امسال دیگه وقت نشد.

گرگان شهر نسبتاً بزرگی بود و خیلی شلوغ تر و زنده تر از آخرین باری شده بود که دیده بودم. آخرین بار حدود 15 سال پیش بود که سفری به این شهر داشتیم و توقف کوتاهی توی ناهار خوران که یک منطقه زیبا و سرسبز و توریستی محسوب می شه داشتیم. اون موقع شهر اینقدر شلوغ نبود اما این بار وضع خیلی فرق کرده بود و توی بعضی خیابون ها ترافیک سنگین وجود داشت، هوا هم سردتر از تهران بود مخصوصاً توی منطقه ناهار خوران و می شه گفت اونجا پاییز اومده اما الان و توی تهران هوا هنوز گرم محسوب می شه ( 4 تا از دوستان بامحبت گرگانی برای من توی پیغام خصوصی شماره تماسشون رو گذاشتن و من رو به خونه هاشون دعوت کردن، اینقدر از خوندن پیغام هاشون خوشحال شدم که حد نداشت اما متأسفانه نتونستم ببینمشون ما فقط 3 شب و دو روز گرگان بودیم و برنامه تفریحمون فشرده بود همه جا با خانواده همسر می رفتیم حتی روز دوم رفتیم بندر ترکمن اینقدر وقت کم بود که نتونستم به این 4 تا دوست مهربونم حتی ایمیل بزنم و تشکر کنم از اینهمه محبت و گرمی شون اما اینجا و داخل پست ازتون تشکر می کنم و تأکید می کنم که اگرچه نتونستم شما رو ببینم اما اون حس خوبی که از مهمون نوازی و محبت شما به من دست داده هنوزم با منه و وقتی توی شهرتون بودم به همسر گفتم ببین توی این خیابون ها دوستایی دارم که ندیده خیلی دوستشون دارم و اونا هم به قدری بامحبتن که من رو ندیده به خونه هاشون دعوت کردن).

صبح روز سوم بعد از صرف صبحانه توی هتل از جاده چالوس برگشتیم تهران و سر راه توی نمک آبرود بالاخره تونستم سوار تله کابینش بشم، دو بار گذشته که رفته بودیم نمک آبرود تله کابین تعطیل بود اما این بار قسمت شد و منظره های خیلی بدیعی رو اون بالا به چشم دیدم که غیر قابل وصف هستن، وقتی داشتیم می رفتیم بالا یه جورایی احساس می کردم روحم داره پرواز می کنه داره می ره توی آسمون حسی شبیه مردن ... فکر می کنم اگه یکم بیشتر به اون انبوه درختا که به آرومی از روشون رد می شدیم خیره شده بودم مسخ می شدم ... کوچولوی مامان که دلش نمی خواست پیاده بشه و هنوزم بعد از چند روز می گه بریم تله کابین سوار شیم!

از وقتی برگشتیم تهران دو بار دیگه با خانواده من رفتیم جاده چالوس و توی کافی شاپ های اونجا چای خوردیم، هوای اونجا هم چون منطقه کوهستانیه سرده و چای داغ اونجا خیلی می چسبه، به تهرانی ها بد نگذره که اینقدر به جاده چالوس و کلاً شمال و دریا نزدیک هستن!


فقط دو روز دیگه ایران هستیم، پس فردا شب این موقع سوار بر هواپیما از مرزهای ایران خارج شدیم و داریم دوباره برمی گردیم به زندگی معمول خودمون، سفر امسال از سال های قبل بهتر و خاطره انگیزتر بود و همین باعث می شه که دلم نخواد تموم بشه، وقتی به برگشت فکر می کنم دلم می گیره و لابد چند روزی طول می کشه که به زندگی معمول خودم دوباره عادت کنم. مشغولیت های ذهنیم امسال خیلی بیشتر از سال های گذشته است و وقتی برگردیم انگلیس کلی مسأله است که باید باهاشون سر و کله بزنیم اولین و معمولی ترینش شروع مهد کودک رفتن عسلی مامانه که می دونم مدتی طول می کشه که عادت کنه و باید روحیه ام رو آماده کنم برای اینکه روزها و هفته های اول طاقت دیدن اشک هاش رو داشته باشم، فکر کردن بهش هم برام سخته چه برسه که بخوام توی اون موقعیت قرار بگیرم، بعد باید کم کم از پوشک بگیرمش که این مرحله هم با شناختی که ازش دارم برای هر دومون مرحله سختی خواهد بود و توی ذهنم بار سنگینیه برام.

اینا زیاد مهم نیست و فقط بار سنگینه اما مسأله مهم و حیاتی پیدا کردن کار جدید برای همسره که 6 ماه آینده رو برای ما با استرس همراه خواهد کرد و همش باید چشم انتظار باشیم و سعی کنیم با هر جواب نه شنیدن نشکنیم و روحیه مون رو حفظ کنیم، از طرفی دیگه سفر و تفریح تموم می شه و دوباره زندگی جدی با تمام مسؤولیت هاش شروع می شه، دوباره خرید برای خونه دوباره آشپزی دوباره اداره امور داخلی خونه دوباره کار خودم و سر و کله زدن با سختی هاش و ... حدود دو ماه از همه اینا دور بودم و همیشه یک عده بودن که دور و برمون باشن و حسابی هوامون رو داشته باشن که دست به سیاه و سفید نزنیم و آب توی دلمون تکون نخوره اما دوباره من می مونم و همسر و بچه و زندگی توی غربت و کار و کار و کار، شاید زیبایی زندگی هم به همین تنوعش باشه اگه قرار باشه همیشه تفریح باشه بعد از مدتی برای آدم عادی و بی معنی می شه، همه اینا رو می دونم اما با این وجود از الان دلم برای خانواده ام تنگ می شه و به فرودگاه و هواپیما و تیک آفش که فکر می کنم دلم از غم فشرده می شه، امشب که داداشم دستش رو انداخت دور شونه ام و پیشونیم رو بوسید توی دلم گفتم کاش شماها اینقدر مهربون نبودین تا می تونستم راحت ازتون دل بکنم و برم ...

امشب بچه رو گذاشتم پیش مامانم و با همسر و داداشم رفتیم سینما، فیلم « نهنگ عنبر » رو با هم دیدیم و خوش گذشت، آخرین باری که با داداشم سینما رفته بودم عید سال 86 بود الان بعد از 8 سال دوباره فرصتی دست داد با هم بریم سینما معلوم نیست با این دوری دفعه بعدی که بتونیم با هم بریم فیلم ببینیم کی خواهد بود؟ ...

چرا ذهن من امشب اینقدر می گرده تا آخرین بارها رو پیدا کنه؟ آیا به این خاطره که دارم آخرین لحظات سفر امسالم رو پشت سر می ذارم؟




  • جعبه جادویی