X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

خداحافظ ایران ...

امشب پرواز داریم، چمدون ها رو بستیم و همه چیز برای رفتن آماده است. پریروز با همسر رفتیم بانک و عوارض خروج از کشور رو هم پرداخت کردیم تا برای این کار توی فرودگاه معطل نشیم.

وزن چمدون ها استاندارده و از این نظر نگرانی نداریم، همه کارهایی که باید توی ایران انجام دادیم انجام شد، فقط باید برای خداحافظی به چند نفر زنگ بزنیم و تموم ... آره همه چیز آماده است جز دلم که خیلی غصه داره و آمادگی ترک عزیزانش رو نداره، از صبح خیلی گرفته هستم، نمی خوام برم، غربت واقعاً سخته اما چاره چیه؟ هر سال که میایم ایران به سرعت برق و باد می گذره و باز باید برگردیم و منتظر بمونیم برای سال آینده.

به چهره مامانم که نگاه می کنم با خودم می گم الان آخرین ساعت هاییه که می تونم از نزدیک ببینمش و از این به بعد باز باید از وبکم ببینمش، به بابام که نگاه می کنم همین حس بهم دست می ده به خواهرم و داداش هام هم ...دلم خیلی گرفته، خیلی، همش دارم خودم رو کنترل می کنم که جلوشون گریه نکنم تا بیشتر از این غصه دارشون نکنم، دل اونا هم گرفته اما سعی می کنن به روی خودشون نیارن و در عوض بهم دلداری بدن و از این حرفای تکراری که زندگی همینه و اینکه از سفر لذت بردین به خاطر همین سالی یک بار بودنشه و از این حرفا ... سرم رو پشت لپ تاپم قایم می کنم تا اشکی که توی چشمم حلقه زده رو نبینن، اشک هام رو نگه می دارم برای توی هواپیما ...

خداحافظ ایران، خداحافظ تا سال آینده ....


  • جعبه جادویی