X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

سلامی دوباره به سرزمین ملکه، سرزمین سرسبز

برگشتیم انگلیس و سفر امسالمون هم تموم شد. سفر خیلی خوبی بود این بار به چند بخش تقسیمش کردیم و هر بخش رو اختصاص به یک جا دادیم، در مجموع به چند تا شهر سفر کردیم و وقتی هم که پیش خانواده هامون بودیم حتی یک روز رو هم از دست ندادیم و برای هر روز برنامه داشتیم و حسابی تفریح کردیم.

روزای آخر حسابی دپرس شده بودم که داریم همه این خوشی ها رو ترک می کنیم و برمی گردیم، فکر می کردم وقتی برگردیم تا چند روز کارم گریه باشه یا همش دلم گرفته باشه اما عملاً اینطور نشد. هر سال که برمی گردیم به قدری کار روی سرم می ریزه که فرصت فکر کردن و غصه خوردن ندارم البته دل گرفتگی تا چند روز هست و طبیعیه ولی زیاد آزار دهنده نیست، به نظرم کار و مشغولیت اینطور وقتا می تونه نجات دهنده آدم باشه، چون وقتی داری کار می کنی و یک هدفون هم توی گوشته و داری به یک برنامه یا موسیقی گوش می کنی فرصتی برای افکار آزار دهنده وجود نداره، بیکاری بد دردیه و خوشبختانه من هیچ وقت توی زندگیم بیکار نیستم و هر روز لیستی از کارها رو دارم که باید برای همون روز انجام بدم گاهی حتی وقت هم کم میارم.


هر دو پرواز با اینکه شب تا صبح انجام می شدن اما خیلی خوب و راحت بودن، از دروغی که کارمند فرودگاه بهم گفت و اینکه صندلی ما رو کنار پنجره هواپیما تعیین کرده و بعد دیدیم ایشون لطف کردن و دروغ گفتن که بگذریم بقیه چیزا عالی بود، همونم برای ما زیاد مهم نبود مهم برای من صداقت بود که متأسفانه در آخرین لحظه بودنمون در ایران شاهدش نبودم مسلماً اگه می گفت صندلی کنار پنجره ندارن برای ما اوکی بود ولی نمی دونم چرا بعضیا دروغ رو به راست ترجیح می دن؟ اتفاقاً توی پرواز دوم صندلی همسر جلوی هواپیما بود و مال من و بچه وسط و کنارم یک آقای انگلیسی بسیار مؤدب نشسته بود که حتی بهم گفت مادام اگه دوست دارید می تونید جاتون رو با من عوض کنید و کنار پنجره بشینید، منم از فرصت استفاده کردم و ازش خواستم اگه براش اشکالی نداره جاش رو با همسرم عوض کنه اونم با روی باز پذیرفت، لهجه غلیظ بریتیشش بهم یادآوری کرد که داریم به خونه نزدیک می شیم! ولی از این موضوع ناراحت نبودم و حتی یکجورایی احساس می کردم دلم برای این مردم با ادب و مهربون هم تنگ شده بوده و خودم خبر نداشتم.

دخترکم اصلاً در طول پرواز اذیت نکرد و خیلی بچه خوبی بود، بیشتر پرواز رو خوابید وقتایی هم که بیدار بود توی بغلم نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه می کرد و برام حرف می زد یا سرش رو با مونیتور صندلی گرم می کرد اما در عوض دو تا بچه پشت سری همش نق زدن و نق زدن، اون آقای انگلیسی خیلی خوش شانس بود که جاش رو با همسر عوض کرد!

در طول شب اصلاً نخوابیدم توی فرودگاه آتاتورک وقتی توی گیت خودمون نشسته بودیم و منتظر باز شدن گیت بودیم کم کم هوا روشن شد و موقع پرواز دوم هم این بار برخلاف سال های گذشته هوا در بیشتر کشورها آفتابی بود و از اون بالا می تونستم کشورها رو ببینم از بالای هر کشوری که رد می شدیم از همون بالا به دوستانی که در اون کشور داشتم سلام و صبح به خیر می فرستادم .

کلاً سفر خوبی بود و هیچ جا معطل نشدیم، همون روزهایی که رسیده بودیم ایران برای اطمینان با همسر رفتیم اداره گذرنامه و پاسپورت هامون رو چک کردیم که برای خروج از کشور مشکلی نداشته باشیم مخصوصاً همسر به خاطر سربازیش که خوشبختانه وضعیتش سبز بود و خیالمون راحت شد که موقع برگشت توی فرودگاه امام براش مشکلی پیش نمیاد، دو سه روز قبل از برگشت هم باز رفتیم بانک و عوارض خروج از کشور رو پرداخت کردیم و فیش گرفتیم و دیگه این معطلی رو که هر سال توی فرودگاه داشتیم امسال حذف کردیم، وزن چمدون ها هم درست و طبق قوانین ایرلاینمون بود و گیر به اونا ندادن و سریع کارت پرواز رو صادر کردن، توی هر دو فرودگاه امام و آتاتورک این بچه مجوز ما برای گذشتن از بخش چک بدنی و ورود به هواپیما بود، یعنی هر جا ما رو بچه به بغل می دیدن ازمون می خواستن از صف بیایم بیرون و بدون نوبت کارمون انجام بشه، آی کیف می داد که اولین نفر سوار هواپیما بشی و هنوز هیچ کس نیومده و شلوغ نشده وسایل دستت رو بچینی توی استورج بالای سرت و راحت بشینی روی صندلی و کمربندت رو ببندی! مرسی عسلک مامان!

ساعت 10 صبح رسیدیم انگلیس و خوشبختانه اینجا هم هوا آفتابی بود تا دلمون نگیره اما سردتر از ایران بود، ساعت هامون رو به وقت لندن تنظیم کردیم ( انگار سه ساعت و نیم برگشتیم به عقب و زمان برامون سیو شد ) و رفتیم که کار چک آوت رو هم انجام بدیم که این بار سریع تر از سال های پیش انجام شد فقط چمدون ها رو یک بار دیگه با اشعه بازرسی کردن که اینم زیاد وقت نگرفت و تونستیم سریع تاکسی بگیریم به مقصد خونه. ساعت 11:30 خونه بودیم، همسر این بار خونه رو مرتب کرده بود اما بازم خیلی کار داشت برای  سرو سامون گرفتنش. از وقتی رسیدیم با اینکه شب قبل نخوابیده بودم اما بدون لحظه ای استراحت یکسری نظافت و مرتب کاری اولیه رو با کمک همسر انجام دادیم من آشپزخونه رو شروع کردم و همسر هم طبقات یخچال و فریزر رو درآورد و برد توی حموم شست تا برای خریدهای شب تمیز و آماده باشه. دو ساعت تمام بی وقفه کار کردیم و یکم به اوضاع سر و سامون دادیم و بازم بدون استراحت کالسکه رو برداشتیم و رفتیم خرید! از خودمون تعجب می کردم که اینهمه انرژی رو از کجا آوردیم؟! رفتیم موریسون و تا اونجایی که می شد و جا داشتیم خرید کردیم: مرغ گوشت نون شیر پنیر میوه و .... یخچال هیچی نداشت و باید همه چیز می خریدیم، برای عسلی هم همونجا یک ساندویچ خریدم و بچه به قدری گرسنه بود که همش رو همونجا خورد و خیال من رو بابت ناهارش راحت کرد، اینقدر خسته بودیم که عطای رستوران رفتن رو به لقاش بخشیدیم و برای خودمون هم ساندویچ خریدیم و برگشتیم و بعد از پر کردن یخچال جسم بی جانمون بالاخره به تخت رسید!

شب که بیدار شدیم ما بودیم و سه تا چمدون و دو تا ساک باز نشده و خونه ای که هنوز آماده زندگی نبود، با کمک همسر چمدون ها رو باز کردیم و در حینش شام شب و ناهار فردا رو هم درست کردم و لباس های توی چمدون رو هم شستم، خلاصه از همون یکشنبه تا الان که چهارشنبه است یکسره دارم یا چمدون باز می کنم و وسایل رو به سر جاشون برمی گردونم یا خونه رو مرتب می کنم، دیگه امروز همه کارا تموم شد، خوشبختانه امسال همسر بهم بیشتر کمک کرد و زودتر تونستم همه کارا رو سر و سامون بدم الان دیگه خونه شده همون خونه همیشگی و باز بوی زندگی توش جاری شده.

حالا که برگشتم می بینم دلم برای خونه و زندگی خودم هم تنگ شده بود و اینجا رو هم دوست دارم، همه چیز خیلی بهتر از چیزی که تصور می کردم در جریانه، خوشحالم که می تونم زود از مود سفر و دلتنگی برای خانواده دربیام و بچسبم به زندگی خودم، این وایبر و تلگرام هم فاصله ها رو برای ما کم می کنن، دیروز کلی از عکس های ایرانمون رو برای خانواده خودم و خانواده همسر فرستادم و همه با هم در موردشون صحبت می کردیم احساس نمی کردم که ازشون خیلی دورم، خدا پدر طراحان این شبکه ها رو بیامرزه!

قصد نداشتم این هفته و با وجود کلی کار و خستگی سفر دخترکم رو ببرم نرسری اما دیروز صبح همسر ازم خواست همین امروز کار رو یکسره کنم و به هفته آینده موکول نکنم، با اینکه آمادگیش رو نداشتم اما دیدم اینطوری بهتره، دو تایی آماده اش کردیم و ظهر بردیمش اونجا اما این بچه اونجا کاری کرد که  تک تک موهای سرم سفید شد! این پست طولانی می شه شرحش رو به یادگار توی پست بعد می نویسم.

من زندگیم رو با همه سختی هاش و دوری ها و غربتش دوست دارم، این رو الان که اومدم بیشتر می فهمم و حس می کنم ... 

راستی دلم برای صحبت کردن با شماها و شنیدن حرف هاتون هم تنگ شده بود مُردم اینقدر که مجبور می شدم توی ایران کامنتدونی رو ببندم. از همینجا سلام می کنم به همه تون، یکی از دلگرمی های من توی غربت اینه که شماها هستید و این وبلاگ خونه دوم من محسوب می شه که همیشه کلی دوست خوب و مهربون توش هستن که باعث می شن تنهایی رو زیاد احساس نکنم ... دوستتون دارم .


نظرات (142)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
salam Emi azizam,

residan bekhayr va khaili khoshhalam ke safare khubio dashtid va behetoon khosh gozashteh
man tamame hesoo haleto dark mikonam va vaghti manam daram az iran miyam biroon meghdari narahatam
amma vaghti inja zendegim rooye reval miyofte mibinam hame chiz khube khodaro shokr

man ke kollan in safare akhari baram khaili sarnevesht saz bood va tonestim bad az 5 sal ba hamsaram ezevaj konim.
ba inke barname evaliye ma namzadi va aghde kochiki bood amma khanevadeha khaili behemoon komak kardand va tonestim hame chizo to 3 hafte tamoom konim
va alan khiyalam khaili rahat tare.
safare ma hamash bodo bodo marasem bood, amma bazam khaili shiirn bood khoda ro shokr

dar morede dokhtaraketam be nazare man khaili khube ke boordinesh nursery. hala kam kam adat mikone asal khanoom

man ham nadide khaili shomaro doost daram
va oomidvaram 6 mahe ayande 6 mahe shoma bashe va poor az etefaghate khub baraye shoma

miboosamet azizam az rahe door
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 04:46 ب.ظ
پاسخ:
به به تبریییییک می گم عروس خانم خیلی خیلی خوشحال شدم خبر ازدواجت رو شنیدم فکر نمی کردم امسال این اتفاق بیفته ولی چه سریع مراسم رو جور کردید و تونستید به زندگی تون سر و سامون بدید، آفرین ایشالا خوشبخت بشی عزیزم. جالبه ما هم به دلیل خاص خودمون مراسم عروسی مون رو دو هفته ای جفت و جور کردیم و اینقدر همه چیز سریع گذشت که شب عروسی باور نمی کردم همه کارا به همین زودی تموم شده باشه.
منم علاقه مخصوصی بهت دارم دوست مهربون و همیشگی من ، از زندگی جدیدت لذت ببر.
سلام سغر ب سلامتی ب اتمتم رسید اما زندگی جریان دارد
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 05:08 ب.ظ
پاسخ:
سلام همینطوره که می گین.
سلام امی عزیز.... رسیدن به خیر..... خوشحالم سفر ایران بهتون خوش گذشته
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 06:00 ب.ظ
پاسخ:
سلام یاسی جونم، مرسی .
سلااااااااام امی عزیزززز. خدا رو شکر سفر خوب بود و به سلامتی رفتید و برگشتید. امی به نظرم دیگه دارید محل زندگیتون رو به عنوان خونه و شهر خودتون میپذیرید که این خیلیییییی خوبه و تحمل همه چیز رو راحت تر میکنه، البته فکر کنم 5 سال برای رسیدن به این وضعیتی که الان دارید طول کشید.
امیدوارم همیشه سفر و شادی و خوشی باشه کنار خونواده ی گلت و این دلتنگی ها کمتر و کمتر بشه
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 06:12 ب.ظ
پاسخ:
مرسی بلوط جان، منم فکر می کنم یه جورایی داریم اینجا ریشه می گیریم و به عنوان خونه و محل زندگی قبولش می کنیم.
سلام امی جان خوشحالم که راحت تونستی با وضعیت جدید بعد از سفرت سازگاری پیدا کنی.باور میکنی از وقتی پست های آخرت رو دیدم که درباره سفر نوشته بودی قلبم فشرده میشد.
منم 7ماهه عروسی کردم و اومدم یه شهر دیگه، شاید برای همین درک میکردم دوری و مشکلات جدایی رو.
منم با پیشرفت امکانات ارتباطی و نظرت موافقم خیلی خوبن و میشه احساس نزدیک بودن به خانواده رو داشت.
اولین پستی که خوندم ماجرای زایمانت بود. اولین باره که نظر میذارم برات.
وقتی از NHS مینویسی کلی استفاده میکنم آخه برنامه هاشون کاملا" فکر شده است.شاید چون درسشو خوندم برام جالبن.
براتون بهترین ها رو آرزومندم.
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 06:18 ب.ظ
پاسخ:
سلام سویل جان، خوشحالم اولین کامنتت رو اینجا می بینم. ایشالا زندگی خوبی رو با همسرت داشته باشی و دلتنگ خونه پدری نباشی.
سلام امی جون خیلی خوشحال شدم به سلامت آمدید و برگشتید، چقدر زمان زود می گذره همین چند روز پیش بود
انگار بهتون برای ورود به ایران خوش آمد گفتم و الان شما بر گشتید و به سرزمین سبز رسیدید ...
گذر زمان واقعا عجیبه...امیدوارم کشور سبز براتون پر از اتفاقات دوست داشتنی باشه
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 06:30 ب.ظ
پاسخ:
مرسی زهرا جان، درسته زمان به قدری سریع می گذره که آدم مات می مونه.
سلااااااااااام
خوبی امی جان؟
بعد مدتها میتونیم حرف بزنیم چقد خوبه
خیلی خوشحالم که هم سفر خوبی داشتی وبهت خوش گذشته و هم به این شرایط دوری عادت کردی و دیگه مثل اوایل برات سخت نمیشه و تا چند وقت دپرس باشی.
این خیلی خوبه. باید شرایط رو پذیرفت. و از روزهای زندگی نهایت لذت رو برد امیدوارم همیشه خوش باشی برات آرزوی سلامتی و سعادت دارم.
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 06:33 ب.ظ
پاسخ:
مرسی عزیزم، منم خوشحالم می تونم با شماها حرف بزنم .
سلام
بالاخره منم می تونم کامنت بزارم و از خاموشی دربیام
این مدت تمام آرشیوها رو خوندم اما نمیتونستم نظر بزارم چون بخش نظرات بسته بود.
خوشحالم که یفر خوبی داشتید و راضی و خوشحال برگشتید
من رو هم جز دوستاتون بدونید خوشحال میشم.
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 06:58 ب.ظ
پاسخ:
منم خوشحالم از آشنایی باهات نیلوفر جان.
سلام امی جان رسیدن به خیر. خوشحالم که امسال مسافرت ایران انقدر بهت خوش گذشته.
با تعریف باز کردن چمدان ها، خرید و تمیزکاری بعد از مسافرتت، یاد روزهای اول ازدواجمون که ساکن چابهار بودیم افتادم. ما هم دقیقا وقتی از یه مسافرت چند هفته ای از تهران برمیگشتیم همین پروسه رو داشتیم. فقط ما بیشتر خریدهای یخچالی مون رو هم از تهران میبردیم اون هم با چه مکافاتی انقدر که اوضاع
مواد غذایی تازه اون موقع ها تو چابهار بد بود.
منتظر خوندن ماجراهای دختری و نرسری هستیم. امیدوارم اگر روز اول اذیت شدید روزهای بعدی اوضاع خوب بشه. به هر حال با ورود دختری به محیط های اموزشی کلی ماجراها و روابط جدید خواهید داشت که امیدوارم همشون به شادی و خاطره های خوب سپری بشه
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 07:25 ب.ظ
پاسخ:
سلام عزیزم، مرسی برای محبتت.
روزهای اول ازدواج هم حال و هوای خودشو داره همه چیز تازگی داره من که دلم می خواد دوباره به اون روزها برگردم.
خوش اومدی عزیزم وخسته نباشی.
برات ایمیل فرستادم
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 07:33 ب.ظ
پاسخ:
مرسی عزیزم.
رسیدن به خیر امی جون , چه خوبه که هر سال تابستون با این سفر کلی انرژی میگیرید و واسه اونور ذخیره می کنید !
همیشه به خوشی ! :*
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 08:32 ب.ظ
پاسخ:
ممنون دختر دریای عزیز.
سلااااااااام رسیدن بخیر!
خداروشکر این سفر این قدر خوب بود و پر از خاطرات شیرین! ولی می دوووونم چه قدر دوری از ما واست سخت بوده! انقدر که نه تو تله کابین از خوشی روحت داشته پرواز میکرده نه درهیچ رستورانی غذا از گلوت پایین رفته و نه هیچ سینمایی بهت خوش گذشته ووووو!!! ینی واقعا نبود ما و نظرت جذذذابمون تا این حد اثر داشته ها!!
امیدوارم زندگی هم چنان شیرین باشد.
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 08:39 ب.ظ
پاسخ:
سودا اصلاً هیچ کاری نمی تونستم بکنم از دوری تو همش یک بغض سنگین توی گلوم بود، به همین برکت!!
سلام امى جان رسیدن بخیر ....
واى چه انرژى داشتى هنوز از راه نرسیده شروع کردى به کار و تمییز کارى ...واقعا خسته نباشى
خیلى نگرانت بودم که الان که برگشتى غصه نخورى خدا رو شکر
آره واقعا فکر کنم این وایبر و تلگرام و ... خیلى از دلتنگى آدم رو کم کنه بیچاره قدیما که اینجور چیزا نبود چى کار مى کردن آدما توى غربت خدا پدر این تکنولوژى رو بیامرزه !
امیدوارم همیشه همینجور با روحیه باشى
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 08:41 ب.ظ
پاسخ:
مرسی ترانه جان، واقعاً اگه این وایبر و تلگرام نبودن آدم دق می کرد! نمی دونم اون موقع ها که اینترنت نبود و تلفن هم فراگیر نشده بود کسانی که خارج از کشور زندگی می کردن حال و روزشون چطور بوده، حتماً خیلی بهشون سخت می گذشته.
رسیدن به خیر.ما هفته دیگه میریم ایران. مراقب خودت باش.غصه مهد رو نخور. بچه زودتر از تو عادت میکنه.پسرک من میره و من میام خونه داغون و چشمم به ساعت هست تا برم بیارمش.قربانت
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 09:28 ب.ظ
پاسخ:
ایشالا به دل خوش بری سفر و حسابی بهت خوش بگذره.
آره منم فکر می کنم مهد رفتن بچه برای مامان سخت تر باشه تا خودش.
خداروشکر که سفر خوبی داشتی
شاد و سلامت باشید همیشه در کنار هم
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 10:08 ب.ظ
پاسخ:
مرسی دوست خوبم.
امیدوارم همیشه شاد و سرحال باشی امی جون
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 10:11 ب.ظ
پاسخ:
ممنون مهرسان جان.
سلام خیلی خوشحالم به سلامت رسیدی به خونه ت.وخوشحالم که این سفرت خیلی خوش گذشته بهت.وخوشحالم که دلتنگی بهت غلبه نکرد والان خوبی.از آخرین پستی که نوشتی تو دلم گرفت و یه خورده دلم برات
سوخت ولی حالا دیگه خوشحالم.
تازه وبلاگمو درست کردم عاشق نوشتنم خیلی خوشحال میشم اگه اگه وقت کردی بیای و بخونی مرسی.البته اگه برات زحمت میشه اصلا خودتو اذیت نکن من همیشه خوندم و همیشه میخونمت.
از خوندن اینجا واقعا لذت میبرم.
امیدوارم در سایه ی حق همیشه خوشحال باشی.
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 10:44 ب.ظ
پاسخ:
وب تازه مبارک باشه پاییز جان. الان که دارم 126 تا کامنت تأیید نشده و 10 تا ایمیل جدید رو جواب می دم ایشالا اگه وقت کردم میام.
سلام خوشحالم که سفر خوبی داشتی و راحت به روال عادیت برگشتی. همین که سالی یه بار هم بتونی بری خیلی خوبه :) اگه خودت و همسرت هر دو شاغل باشین و بچه هم مدرسه بره برنامه ریزی واسه همه چی سختتر و زمان سفر هم کوتاهتر میشه. قدر این روزها رو بدون
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 10:49 ب.ظ
پاسخ:
می دونم نازنین جان. احتمالاً سال دیگه آخرین سالی خواهد بود که می تونم طولانی برم ایران بعدش درگیر مدرسه دخترم می شم و اینکه تعطیلات تابستونی اینجا کوتاهه.
رسیدن به خیر عزیزم . خدا رو شکر که بهتون حسابی خوش گذشت و با انرژی مضاعف برگشتی سر خونه و زندگیه خودت . موفق باشی . امیدوارم که دخترک به مهد و محیطش زودتر عادت کنه و نفس راحت بکشی .
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 10:56 ب.ظ
پاسخ:
مرسی سمیرا جون، دارم روش کار می کنم که مهدش رو دوست داشته باشه.
سلام خانوم امی.
به نظرم قدر تک تک لحظات و اجزای زندگی رو باید دونست. خونواده، دوستان، کار و... اینها نعمت های بزرگ خدا هستن. مخصوصا خونواده که همتا نداره. خوشحالم که اوضاع بر وفق مراده.
با ارزوی بهترین ها.
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 11:23 ب.ظ
پاسخ:
مرسی ساهره جان ( امیدوارم اسمت رو درست نوشته باشم ).
همینطوره که می گی و همه اینا نعمت هایی هستن که گاهی ما ازشون غافل می شیم.
سلام امی جان
آرشیو وبلاگتو خوندم ولی تا به حال پیغامی نذاشته بودم. فکر نمی کردم یه روز امکان داره واسه ادامه تحصیل بیام لندن ، ولی حالا امکانش هست
باید برگردم پست هایی که مربوط به لندنه با دقت بیشتری بخونم
مرسی از راهنماییات
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 11:30 ب.ظ
پاسخ:
سلام ناهید جان امیدوارم هر چی به صلاحته برات پیش بیاد.
سلام عزیزم رسیدن بخیر .امیدوارم همیشه تندرست و سالم و شاد باشی
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 11:33 ب.ظ
پاسخ:
سلام عزیزم، ممنون منم برای تو و دوقلوها همین آرزو رو دارم.
سلام
مدتیه که از خواننده های خاموش وبلاگتون هستم
نوشته ها و افکارتونو دوس دارم
موفق باشید
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 11:34 ب.ظ
پاسخ:
سلام پونه جان، خوشحالم دیگه خاموش نیستی و باهات آشنا شدم.
سلام
به خوشی و سلامتی و دل خوش و ارزوهای خوب برای شما
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 11:41 ب.ظ
پاسخ:
سلام، خیلی ممنون از محبتتون.
Salam emi jam
Omidvaram har ruz ruzhaye zendegit ghashang tar az alani k hast beshe:) ba in Hal k Alanam ghashang tarin ruz haro dari
چهارشنبه 8 مهر 1394 ساعت 11:50 ب.ظ
پاسخ:
مرسی عزیزم، البته نمی شه گفت الان قشنگ ترین روزها رو دارم چون موانع زیادی هست که باید تا چند سال آینده یکی یکی از سر راه برداریم تا به زندگی ایده آل برسیم ولی به هر حال سعی داریم این روزها رو هم تا جایی که می شه برای خودمون دلپذیر کنیم.
سلام امی جونم
خدا رو شکر که سفر خاطره انگیزی داشتید و تو مسیر برگشت اذیت نشدین.

خوب طبیعتا خیلی از بچه ها روزهای اول مهد بی قراری میکنن. اما اینکه نوشتی تک تک موهای سرت سفید شد داغونم کرد
پنج‌شنبه 9 مهر 1394 ساعت 12:11 ق.ظ
پاسخ:
کاریش نمی شه کرد ملیکا جان، مجبورم تحمل کنم راهیه که خیلی از مامان ها رفتن.
سلام امی عزیز
حدود دو سه ماهی هست که دارم پست های وبلاگت رو میخونم
تا الان مخفی بودم اما دوست دارم نظر بدم..
ماکه تو ایرانیم و چند سالی میشه از خانواده دوریم
حس غربت خیلی سخته حتی اگه تو وطنت باشی
درکت میکنم
خانواده خوب نعمته
خدا کنه هیچکی بدون نعمت نباشه
به امید روز های بهتر براتون
پنج‌شنبه 9 مهر 1394 ساعت 12:22 ق.ظ
پاسخ:
سلام ساحل جان، مرسی از آرزوی قشنگت کاش شرایط زندگیت طوری بشه که حالا که ایرانی بتونی کنار خانواده ات زندگی کنی هیچی نمی تونه جای خانواده رو برای آدم پر کنه.
ممنون که روشن شدی.
سلام خوشحالم که سفر بهتون خوش گذشت و الان هم احساس راحتی و شادی دارید
پنج‌شنبه 9 مهر 1394 ساعت 12:32 ق.ظ
پاسخ:
سلام مونا جان، مرسی عزیزم.
Salam emi jan,
cheghad khoshal shodam ke safaret por az shadio khatere bode barat
پنج‌شنبه 9 مهر 1394 ساعت 12:50 ق.ظ
پاسخ:
سلام پریسا جان، ایشالا روزهای تو هم سراسر شادی و خوشی باشه.
سلام خانوم امی . من از خوندن پستای شما فوق العاده انرژی میگیرم.و توی این مدت که دارم مطالب شما را دنبال میکنم تاثیر بسیار خوبی توی زندگی خودم و همسرم گذاشته و حتی باعث پیشرفتهای خوبی توی زندگی و کارم شده.از شما خیلی ممنونم.سلام به همسر محترمتون هم برسونین.
پنج‌شنبه 9 مهر 1394 ساعت 01:18 ق.ظ
پاسخ:
سلام پیمان جان، خیلی خوشحالم این رو می شنوم، چی از این بهتر که همین نوشته های ساده بتونه انرژی و انگیزه بده به خواننده ها برای زندگی .
شما هم به همسرتون سلام برسونید.
1 2 3 4 5 >>


  • جعبه جادویی