X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

پوشک و نرسری دو تا مسأله این روزهای من

پست مادرانه:

از وقتی ایران بودم به دو تا مسأله که فکر می کردم بار سنگینی می اومد روی دوشم یکی نرسری رفتن عسل بود یکی هم از پوشک گرفتنش که دیگه به نظرم دیر شده بود. قبل از سفر هر دو رو امتحان کرده بودم و به در بسته خورده بودم، ماجرای اولین جلسه نرسری رو که اواخر جولای برده بودمش توی این پست نوشته بودم. اون روز بخش اول اون جلسه که موندن توی اتاق بازی بود چون با مقاومت دختری روبرو شده بودیم برام کمی ناامید کننده بود چون حاضر نبود از بغلم پایین بیاد فقط موقعی که بچه ها رو بردن توی گاردن و چشمش به وسایل بازی افتاد اومد پایین هرچند بهش حق می دادم غریبگی کنه.

بعد از سفر، دوشنبه ( 28 سپتامبر ) و با حدود یک ماه تأخیر بردمش نرسری اما عسلی تا در ورودی رو دید شروع کرد به بی قراری به همسر گفتم وای باز شروع شد ... بردیمش داخل و وضع بدتر شد کوچولو اصلاً نمی خواست اونجا بمونه حتی با آکواریومی که اونجا گذاشته بودن علی رغم علاقه ای که داره اصلاً مشغول نشد و همش توی بغلمون بود. دفتر ورود رو که امضا کردم به خواست مربیش بردیمش طبقه بالا پیش بقیه pre_school ها. اونا رو که دید خودش رو محکم چسبوند به من دستاش رو دور گردنم حلقه کرد و پاهاش رو دور کمرم و نگاهش رو برگردوند! توی دلم گفتم امی نبرد شروع شد آماده باش!

مربی بهم گفت همینطوری که توی بغلته ببرش تمام قسمت ها رو بهش نشون بده اسباب بازیا رو نشونش بده کم کم با بچه ها آشناش کن بعد من میام ازت می گیرمش. منم همین کار رو کردم تمام مدتی که داشتم بهش اسباب بازی ها رو نشون می دادم از سر ترس غر می زد و می گفت ماما بیم بیون ( بریم بیرون ) سعی می کردم به روی خودم نیارم و قوی باشم و به کار خودم ادامه می دادم. همسر هم ایستاده بود دم در و با ناامیدی داشت به جزقلکش نگاه می کرد! بچه ها یک  ماه بود که با هم آشنا شده بودن و از همدیگه نمی ترسیدن اما این فسقلی ... بردمش یک گوشه که یک ظرف بزرگ گذاشته بودن و توش برنج و پاستای خام ریخته بودن تا بچه ها بازی کنن، ازش خواستم دستش رو فرو کنه توی برنج ها و باهاشون بازی کنه، نکرد خودم این کار رو کردم خوشش اومد و خواست خودشم امتحان کنه، دو سه تا بچه دیگه هم اومدن و کم کم باهاش ارتباط برقرار کردن اما عسلی با ترس و عدم اطمینان بهشون نگاه می کرد داشت یخش باز می شد که مربی اومد و گفت خوب حالا بدش به من و خودت و ددی برین پایین و 30 دقیقه به من زمان بدین که ببینم چکار می کنه. کوچولو اصلاً نمی خواست بره بغل اون خانم و شروع کرد به جیغ زدن، دلم ریش شد اون خانم بالاخره گرفتش و من با قلبی لرزون از دیدن گریه های بچه ام با همسر دویدیم طبقه پایین. اونا مونیتور رو روی اتاق بچه ها برامون تنظیم کردن تا بچه رو ببینیم و چقدرررر برای یک مادر سخته که ببینه بچه اش داره با تمام وجود جیغ می زنه و گریه می کنه و هیچ جوره آروم نمی شه اما مجبوره بشینه سر جاش تا اونا کارشون رو بکنن .

دقایق سختی بود همسر هم مضطرب شده بود و اصلاً نمی تونستم روی دلگرمی دادن های اون حساب کنم یکی باید اون رو دلداری می داد! هی بلند شدیم و راه رفتیم و نچ نچ کردیم و مونیتور رو دیدیم که بچه فقط داره جیغ می زنه و صداش هم می اومد آخرش همسر زودتر از موعد رفت بالا من نرفتم چون به آغوش من وابسته تر بود و ممکن بود دیگه از بغلم جدا نشه، همسر رفت و بغلش کرد اما بچه هنوز داشت گریه می کرد یکم منتظر موندم و دیدم ساکت نمی شه خودم دویدم و رفتم بالا تا من رو دید دستاش رو به طرفم دراز کرد و گفت ماما ... ماما .... صورتش از گریه سرخ شده بود و چشماش قرمز از اشک ... دلم براش تیکه پاره شد بغلش کردم و بوسیدمش سرش رو گذاشت روی شونه ام و آروم گرفت در حالی که هنوز از شدت گریه دل دل می زد نوازشش کردم و براش حرف زدم قربون صدقه اش رفتم بهش اطمینان دادم که هیچی نشده، مامان اینجاست و ... کم کم آروم شد. مربی که انگار از یک جنگ تن به تن برگشته بود نفس عمیقی کشید و بهم لبخند زد و گفت این طبیعیه، بچه ها معمولاً اولش که میان نرسری همین عکس العمل رو نشون می دن مخصوصاً دختر شما که 3 سال پیش خودتون بوده، حالا باز یکم باهاش باش و بعد برو پایین.

بعد از مدتی برای بچه ها کارتون گذاشتن و و مربی دخترکم رو به بقیه بچه ها معرفی کرد و ازشون خواست بچه های خوبی باشن و سر و صدا نکنن تا دوست جدیدشون ناراحت نشه و بتونه توی آرامش کارتون ببینه، بچه ها هم سر تکون دادن بعد مربی بهم گفت مام حالا وقتشه که بچه رو بدی به من و بری. قلبم می زد نمی خواستم باز برم ولی چاره ای نبود به مربی گفتم می شه روزهای اول خودم پیشش باشم و اینقدر ترکش نکنم؟ گفت نه اون روش جواب نمی ده باید همین کاری رو بکنیم که گفتم. با نگرانی بچه رو بهش دادم و عسل مامان باز شروع کرد به جیغ زدن و بقیه بچه ها هم مات و مبهوت موندن که این « دوست جدید » چرا اینطوری می کنه؟!

باز با همسر رفتیم پایین این بار باید 10 دقیقه می موندیم من پایین پله ها ایستادم دل توی دلم نبود نمی تونستم بشینم، احساس می کردم بچه ام رو دارن شکنجه می کنن همش جیغ می زد هی یک پله می رفتم بالا باز می اومدم پایین، سعی داشتم خودم رو کنترل کنم اما مگه می شد؟ یکم رفتم بالا و از دیوار شیشه ای قرمز دیدم که دخترک داره دست مربیش رو می کشه و بهش می گه بیم بیون بیم پیش ماما ... مربی هم نمی فهمید چی می گه فقط از کلمه ماما فهمیده بود منو می خواد هی بهش می گفت mommy is coming و به خیال خودش داشت آرومش می کرد.

دخترکم مربیش رو آورد تا پای پله ها و در حالی که از ته دل گریه می کرد منو ازش می خواست منم مبهوت مونده بودم پایین پله های مارپیچ ( به طوری که بچه من رو نمی دید ) و نمی دونستم اگه برم بالا کار مربی رو خراب کردم یا نه؟ تا اینکه مربی خودش منو دید و از خدا خواسته گفت اوناهاش مامانت داره میاد! خنده ام گرفت خود مربی هم خسته شده بود منم دویدم بالا و بچه رو با همه وجودم در آغوش گرفتم بدنش خیس عرق شده بود و هق هق می کرد باز سعی کردم آرومش کنم غرق بوسه اش کردم براش حرف زدم نوازشش کردم، مربیش گفت برای امروز دیگه بسه، شما نمی تونید هر روز بچه رو بیارید این بچه نیاز داره چند جلسه به طور خصوصی باهاش باشیم اما باید بینش فاصله باشه، وقت بعدی رو برامون جمعه تعیین کردن. توی راه برگشت به خونه بچه هیچ جوره از بغلم پایین نیومد احساس می کرد منو از دست داده و دوباره به دست آورده سفت و سخت چسبیده بود بهم، نمی تونستم اونهمه راه پیاده بغلش کنم اما چاره ای نبود دیگه به نفس نفس افتاده بودم به خونه که رسیدیم یهو بچه از این رو به اون رو شد اومد پایین و مثل همیشه می گفت و می خندید و برام حرف می زد و ازم ناهار خواست!

گذشت و پنج شنبه عصر داشتم پوشکش رو عوض می کردم یهو به ذهنم رسید یه بار دیگه toilet training ( از پوشک گرفتن بچه و آموزش استفاده از توالت ) رو امتحان کنم شاید این بار جواب داد. دفعه پیش دو ماه قبل بود که پوشکش رو باز کردم کلی فیلم از بچه ها که روی دستشویی نشسته بودن از یوتیوب گرفته بودم و بهش نشون دادم و بعد هم با عروسکش و پاتی کوچولویی که داشت بهش نشون داده بودم که چطوری می شه روی توالت نشست و جیش کرد اما فایده ای نداشت و هیچ جوره با من راه نیومد. وقتی شلوارش رو خیس کرد از ترس جیغ زد و خواست نپی رو دوباره براش ببندم اصلاً حاضر نبود حتی روی پاتی بشینه چه برسه به دستشویی اصلی، دقیقاً حس می کرد پوشک بخشی از بدنشه و من اون رو ازش کندم و حالا دچار نقص عضو شده نمی تونست بدون پوشک حتی درست راه بره خمیده و دولا راه می رفت! توی اینترنت چند تا مقاله خوندم که گفته بودن اگه بچه « ذره ای » مقاومت کرد و نپی اش رو خواست یعنی از نظر روحی آماده نیست و نباید اصرار کنید بهش یکی دو هفته مهلت بدید و باز امتحان کنید منم بعد از دو هفته دوباره بساط رو به راه کردم اما بازم جیغ و گریه و مقاومت و درماندگی من ... تصمیم گرفتم برم ایران و برگردم و باز شروع کنم.

5شنبه برای امتحان لحن خیلی هیجان زده ای به صدام دادم و بهش گفتم عسلم تو دیگه بزرگ شدی نپی اخ شده باید بندازیمش دور و بریم تویلت میای؟ گفت تویلت نه! گفتم ببین نپی کثیف شده بیا خودت ببر بنداز سطل آشغال بلند شد یک نگاهی به نپی کرد بعد دستش گرفت و برد انداخت سطل آشغال وبعد انگار که به خودش ثابت شده دیگه نپی وجود خارجی نداره گفت نپی اخ شده بیم تویلت! فکر کردم اشتباه شنیدم گفتم ااااا بدو بدو بریم سوار تویلت بشیم ( عاشق سوار شدن هر چیزیه و منم از این نقطه ضعفش استفاده کردم یعنی تویلت رو براش شبیه وسیله شهر بازی تصویر کردم که می شه سوارش شد ) تویلت سیتش رو که از قبل خریده بودم اول بهش نشون دادم و نقش و نگارهای کودکانه اش رو دید و بهشون دست کشید بعد بهش گفتم الان برات می ذارم تا بری سوارش بشی، وقتی گذاشتم راحت نشست روش و بعد از یک ربع کارش رو کرد! اون صدا برای من یکی از دلنشین ترین صداهایی بود که به عمرم شنیده بودم چون بعد از یک نبرد نابرابر بالاخره موفق شده بودم! براش دست زدم و کلی تشویقش کردم و ازش خواستم از این به بعد جیشش رو بگه و نپی رفته سطل آشغال لالا کرده!

بعد از اون پنج شش باری نتونست خودش رو کنترل کنه و خودش رو خیس کرد و شلوار پشت شلوار بود که کثیف می شد، تا الان که 6 روز می گذره مسلط شده و خودش میاد می گه بیم تویلت، حالا مشکل من اینه که به قدری دستشویی رو دوست داره که خیلی وقتا الکی می گه و وقتی می برمش و کلی معطل می شم بعد می بینم الکی و محض فان اومده نشسته! راستی از اونجایی که مثانه بچه ها کوچیکه و هر یک ربع نیم ساعت باید برن دستشویی و مامان بیچاره روزی صد بار باید بره اونجا و معطل بشه موبایل بردن توی دستشویی و وب گردی به این قشر طفلکی توصیه می شه!

الان  فقط برای بیرون رفتن و شب ها موقع خواب پوشکش می کنم و کار دومش رو یک روز اونجا کرده! اما وقتی بازه می ترسه بره توی دستشویی کارش رو بکنه هنوز این براش جا نیفتاده می ترسم یبوست بشه، الان دارم هی براش تکرار می کنم که تویلت برای pp هم هست تا ملکه ذهنش بشه.

خیلی خوشحالم که از پوشک گرفتن بچه به همین راحتی انجام شد اما هنوز برای نرسری اول راهم، قرار جمعه رو به خاطر این که شب قبلش تویلت ترینینگ رو شروع کرده بودم و بچه هنوز بهش مسلط نشده بود کنسل کردیم تا بهش زمان بدیم که با دستشویی رفتن کنار بیاد اما فردا دوباره باید ببرمش برای بعد از ظهر بهمون وقت دادن و یک نفر رو هم تعیین کردن که مسؤول بچه باشه و باز تمام اون مراحل بچه رو بده من و برو پایین و بعد بیا بالا تکرار بشه، خدایا بهم توان بده اشک های بچه ام رو تحمل کنم و از این مرحله سخت هم زودتر رد بشم ...

نظرات (133)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
موفق باشی عزیزم و خدا کمکت کنه درسته تنها شدن حس بده حتا ما آدم بزرگا و باید اون محیط واسش دوست داشتنی باشه امی من خاطره خیلی بدی از معلم اول ابتداییم داریم چون هم کتک میزد و هم بچه هایی که خودشونو خیس میکردن میاورد پای تابلو مسخره میکرد اگر دیدی رفتار اونها خوب نیست سعی نکن بچه بزور عادت کنه بعضی مغلمها بدن همش تقصیر بچه نیست بدقلقیش منم بدقلق ببودم وکلاس اول زنگ تفریح از مدرس فرار میکردم میرفتم خونه بعد یاد گرفتم تا ساعت 12 پشت خونه وایمستادم میرفتم خونه ساعت 12 اتفاقن با این وابستگی که من داشتم و هنوزم دارم بداخلاقترین معلما همیشه نصیبم شده
کاش معلمای دخترشما مهربون باشن که دخترتون با جو مدرسه و درس دوست بشه
سه‌شنبه 14 مهر 1394 ساعت 11:08 ب.ظ
پاسخ:
چه معلم پستی بوده، مگه با بچه 7 ساله اینطوری باید رفتار کرد؟! برات ناراحت شدم گلک بچه اون سنی خیلی آسیب روحی می بینه.
اینا هم تا حالا که با حوصله و مهربون بودن ولی اگه چیزی اشون ببینم به رئیسشون شکایت می کنم.
خدا قوت.امیدوارم همه چیز به خوبی پیش بره.چقدر بچه داری دست تنها سخته.
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 12:49 ق.ظ
پاسخ:
مرسی مصی جان، آره گاهی خیلی سخت می شه.
خدابه همه مادرا هم توان هم صبرزیاد بده.وای وای دختر منم دقیقامثل دخترشماست ااز بس وابسته است اون از شیرگرفتنش که اخرادلم میخواست از طبقه چهارم خودمو بندازم پایین و خیلی چیزای دیگه امروز امتحانی بردمش خانه اسباب بازی باشگاه ورزشی مگه از بغلم پایین میاومد بااینکه اونهمه اسباب بازی اونجا بود کلا دیگه قید ورزش رو کنار گذاشتم گفتم دوسالش بشه برم باشگاه.راستی دخترت روزا باچی سرگرمه که شما به کارات میرسی؟ویه سوال دیگه کلا دو ماه تو گردش وتفریح بودن دخترتون خسته وبی توان نمیشد چون من اگه ده روز برم شهرستان وپشت سرهم بیرون بریم بچه ام مریض میشه وخیلی کم.حوصله
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 12:50 ق.ظ
پاسخ:
نه سمیرا جان دختر من خیلی ددریه و جالبه با اینکه تمام سال اینجا تنهاست و بیشتر توی خونه است اما وقتی می ریم ایران و هر روز بیرون می بریمش نه تنها خسته نمی شه بلکه خیلی هم لذت می بره و خوش اخلاق و سرحاله.
روزا با اسباب بازیاش سرگرمه البته الان بیشتر کارتون می بینه هرچند موافق زیاد کارتون نگاه کردن نیستم اما خودش خیلی اصرار داره.
سلام
امی جان تبریک میگم واسه موفقیت از پوشک گرفتن دخترگلت
امیدوارم در مورد نرسری هم موفق بشی،درکت میکنم خیلی سخته تحمل گریه و ترس بچه ات و اینکه مجبور باشی از دور ببینی و بشنوی وتحمل کنی
ولی میدونم که تو فوق العاده ای و حتما موفق میشی
لطفا برامون از نرسری و وسایل بازیشون عکس بذار باید جالب باشه تفاوتهای نرسری اونجا با مهدکودکهای اینجا
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 01:02 ق.ظ
پاسخ:
هیوا جان خیلی دلم می خواست عکس بگیرم از اونجا اما بهم اجازه ندادن، همون یکی دو عکسی هم که قبلاً گرفته بودم و گذاشتم با اما و اگر اجازه دادن و به این شرط که هیچ بچه ای توی کادر نباشه، عکس که سهله اونجا حتی اجازه استفاده از موبایل رو نداریم!
وااای امی با هر جملت اشک ریختم.دلم واسه بچه‌ آتیش گرفت.خیلی بهت وابسته ست طفلکی.اونم به‌خاطر شرایط زندگیتونه .من سامو دو روز فرستادم مدرسه کنار خونمون، خودم نرفتم با خالشو ودختر خالش رفت، چند روزه دوسالش شده ولی مدرسه خیلی دوست داره.حالا با این توضیحاتی که دادی تصمیم گرفتم فردا برم مهد ببینم قبولش میکنن این مدت کوتاه که ایرانیم ببرمش عادت کنه .با زبان انگلیسی هم که از نوزادی اشناش کردم. که وقتی اومدیم سردرگم نشه.کلا ماجراهایی که میگی همه درس عبرتی میشه برای امثال من‌ وبرای روبرو شدن باهاش خودمو اماده میکنم.ازت ولقعا ممنونم.
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 01:53 ق.ظ
پاسخ:
خواهش می کنم عزیزم.
سمانه جان من به این نتیجه رسیدم بچه رو هر چی از سن پایین تر بفرستی مهد چون کمتر به مادر وابسته است و کمتر از محیط درک داره کمتر هم اذیت می شه، 3 سالگی شاید دیر باشه کاش از 2 سالگی می ذاشتمش.
عزیزمممم چقدر با خوندن نرسری رفتن دختری زجر کشیدم. من هنوز دیانا رو پری اسکول نذاشتم و یعنی قصدش رو ندارم تا ساله اینده بزارم. چون داره فارسی رو خوب حرف میزنه و می ترسم بره و کم کم یادش بره. اما بازم به محض اینکه سه سالش تمام شه میزارم.
دیانا به قول همسری کل خونه رو نشونه گذاری کرد تا یاد گرفت که دستشویب نکنه. اگه میبینی دایپرش شب تا صبح خشک میمونه دایپرش نکن بزار راحت شه. روزهای اول واسه بیزون رفتن و مواظب دستشوی بودن خیلی سخته اما بعد یاد که گرفت بگه وقتی قبل بیرون رفتن بره دستشویی تا یکی دوساعتی اکی هست و اگه داشته باشه هم می تونی تو فروشگاه ببیریش. دیانا اولا جز دستشویی خونمون جایی نمی رفت و می ترسید و البته به خاطر فلاش اتومات دستشوبب ها بود که وقتی کارش تموم نشده بود و تکون می خورد میزد و میترسوندش. اگه از این مشکل ها بعدا داشتی هربار بیرون بردیش با دست جلوی جشمی فلاش رو بگیر که زودی به کار نیوفته و بترسه .اما خدا رو شکر اونم با عروسک و اینا ترسش ریخت. الان شش ماهیی میشه از پوشک گرفتمش اما شده گاهی هم دیر رسیدم و جیش کرده
بوسسسی
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 04:24 ق.ظ
پاسخ:
مرسی که گفتی افسانه جان، اتفاقاً به این فکر کردم که ویکندها که چند ساعت بیرون از خونه هستیم باید برای دستشوییش چکار کنم؟ دستشویی عمومی که برای بچه ها هم بزرگه هم آلوده تو چکار می کنی؟ دیانا رو می نشونی روی خود دستشویی یا از خونه براش تویلت سیتش رو می بری؟
عزیزم چقدرررر احساسات مادرانه ات رو قشنگ توصیف میکنی...
واقعا از خدا می خوام جلسه بعدی رو براتون راحتتر کته الهی
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 04:35 ق.ظ
پاسخ:
مرسی نازی جان، از جلسات بعد هم می نویسم.
سلام امی جان
بیشتر از اونکه فکر کنی با پستت همذات پنداری کردم!!
در مورد نرسری تجربه ای ندارم چون اینجا نرسری های نزدیک خونه بالای سه سال قبول میکردن و پسرک ما هم 2 سال و 7 ماهشه. اما potty training!!!
الان حدود ده روزی میشه پرژه کلید خورده!! در مورد شماره 1 یا همون pee pee زود راه افتاد و فقط چندبار خودشو خیس کرد و چون از اینکه لباسش خیس باشه کلا بدش میاد زود فهمید که باید کارشو تو تویلت انجام بده اگرچه بعضی وقتا سرپا! بعضی وقتا نشسته رو پاتی... اما در مورد poo poo! اصراری نداره پوشک پاش کنم تا کارشو کنه اما اصلا دلش نمیخواد اینکارو تو تویلت هم انجام بده. انگار فکر میکنه یه تیکه از بدنش میخواد ازش جدا شه و دلش نمیخواد از دستش بده!! میدونی احساس دفع تو پوشک با پاتی خیلی خیلی برای بچه ها فرق داره اون تماس با هوا و فضای باز اون زیر کمی میترسونتشون. پسرک ما که روزی 2 بار poo poo میکرد الان تا 3 روز خودشو نگه میداره. منم از یبوستش میترسم. تازگیها راهی پیدا کردم که پستتو که دیدم گفتم به تو هم بگم شاید به کارت اومد!
وقتی نگران یبوستشم فیبر بیشتری تو رژیم عذاییش لحاظ میکنم میوه خام و آب فراوون. بعد دم غروب یه حموم با وان! (وان خودش براش کوچیک شده من یه جعبه پلاستیکی بزرگ دارم واسه لباسها، اونو پر آب "گرم" میکنم) که چند دقیقه ای توش بمونه و بازی کنه طوری که آب کاملا شکمشو گرم کنه. بعد هم شام یه سوپ سبزیجات و سعی میکنم تا جاییکه میشه بخوره.
بعد ازینکارا معولا نمیتونه poo poo نکنه ! بعد هم به بهونه اسباب بازی و بادکنک بازی و این چیزا میارمش بشینه رو پاتی. یکم موقع دفع نق میزنه و بی قراری اما به بهونه بازی مهم! و هیجان انگیز بعدش : بای بای پوپو ! سعی میکنم چند لحظه ای نگهش دارم!.
وقتی کارش تموم میشه سریع بلند میشه و با یه ترسی نشونش میده که اوه poo poo ! بعد با هم به پوپو سلام میکنیم!! و ازینکه اومده بیرون و نذاشته پسرک دل درد بشه تشکر میکنیم !! (بیبین این وروجکا به چه کارایی وادار ت میکنن!!) بعد هم پاتی رو خالی میکنیم تو تویلت و اجازه میدم دکمه سیفون رو بزنه (چیزی که خیلی دوست داره!) و همین طور که آب میریزه با poo poo بای بای میکنیم! (خلاصه خل و چل بازی داریم اساسییی!!

روزهای پر دنگ و فنگیه!! اما امیدوارم ما و همه اونایی که مثل ما درگیرشن به خوبی، سلامتی و سرعت پشت سرش بذاریم!
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 05:14 ق.ظ
پاسخ:
چه روش جالب و بامزه ای این بچه ها ما رو به چه کارها و حرف هایی که وادار نمی کنن! مرسی که گفتی عزیزم. کامنتت رو که دیروز خوندم دیدم راست می گی بهتره منم این روزا به بچه بیشتر سوپ بدم دیشب هم براش سوپ مرغ و سبزیجات پختم با روغن زیتون فراوون اما هنوز خبری نشده دیگه واقعاً نگرانش شدم.
راستی اینم بگم من به غذاهاش روغن زیتون اضافه میکنم
به نظرم خوب جواب داده سیستم گوارششو نرم کرده و نمیذاره یبوست بشه. فعالیت و جنب و جوششم باید زیاد باشه که دم و دستگاه داخلیش بکار بیفتن!
میدونی امی، ماها فقط مدرکشو نداریم! "دکترای تخصصی اطفال!!"
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 05:41 ق.ظ
پاسخ:
واقعاً
منم روغن زیتون زیاد توی سوپش ریختم امشب هم می خوام همین کار رو بکنم خدا کنه زودتر نتیجه بده فکرم مشغولش شده.
سلام امی خانم خدابهتون صبر بده منم پسرم همیشه بغل خودم وقتی بیرپن میریم خیلی کم راضی میشه بغل باباش بره.خیلی برام سخته.خوش ب خالتون از پوشک گرفتیشون
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 05:44 ق.ظ
پاسخ:
سلام مامان جون، این عادت خیلی بدیه که بچه ها دارن من دارم کم کم عادتش می دم بغل باباش هم بره یا توی کالسکه اش هم بشینه امروز که برای نشستن توی کالسکه مجبور شدم کلی بهش شکلات بدم به هوای شکلات ها نشست اما 10 دقیقه مونده بود به رسیدن به خونه دیگه بهش ندادم و جالب اینه که همچنان نشسته بود می خوام این روش رو بازم امتحان کنم تا کم کم یاد بگیره مدت زیادتری بشینه.
سلام امى جان
الهى بگردم ... چقدر ناراحت شدم بچه اینقدر گریه کرده واقعا نمى دونم راه حل درست چیه ؟ یا باید اینقدر به بچه فشار بیاد و اذیت بشه تا عادت کنه و یا توى خونه تنها پیش مامانش بمونه
من تجربه خودم رو مى گم دخترم مى ترسید از من جدا بشه از سه سالگى اواخر شهریور مرتب مى رفتم مهدهاى مختلف تا دخترم از یکیشون خوشش بیاد و بمونه ولى فایده نداشت همه اش نگران بود و مى گفت دوست ندارم برم مى خوام پیش تو باشم منم دیگه بى خیال شدم تا اینکه پنج سالش شد به ذهنم رسید کلاساى کوتاه کوتاه ببرمش که خودمم بتونم بیرون کلاس بشینم هفته اى دو بار نقاشى و سفال ثبت نامش کردم خیلى خوشش اومد خیالش هم راحت بود که من بیرون نشستم دیگه نزدیک پیش دبستانى رفتنش روزشمارى مى کرد که کى مى تونه بره پیش دبستانى !!
امیدوارم هر چى خیره براى دخترکت پیش بیاد
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 06:20 ق.ظ
پاسخ:
مرسی ترانه جون. من مجبورم توی همین سن بذارمش مهد چون سال دیگه به نوعی پیش دبستانی شون شروع می شه و باید تا اون موقع زبان یاد گرفته باشه.
سلام . خوبی امی جون. منم دخترم رو تازه از پوشک گرفتم یه دو هفته ای همش تو دسشویی زندگی می کردیم از بس می گف جیش دارم ولی بعدش خوب شد پس زیاد نگران نباش اون اول از استرسه که تند تند میرن بعد درست میشه
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 06:22 ق.ظ
پاسخ:
توی دستشویی زندگی می کردی؟ راست می گی منم به طور رسمی فعلاً همونجا دارم زندگی می کنم گاهی هم بینش میام بیرون و سری به خونه و اتاق می زنم! چاره ای هم به جز صبر مگه داریم؟!
سلام امی عزیزم حالت چطوره ؟ من خواننده خاموشتم کلی از پستای آرشیوتو خوندم اگه بدونی چقد با خودتو و فرشته کوچولو ارتباط برقرار کردم الههههههههههههی من جیگرش برم .......تو خیلی خیلی مادر خوبی هستی خیلی دوستت دارم امی عشقم ...........تو از این سختترارو عزیزم پشت سر گذاشتی همش این روزا به خودم میگم یعنی منم میتونم در آینده مثل امی واسه بچم اینقد زیبا واسه بچم مادری کنم ؟
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 06:44 ق.ظ
پاسخ:
بله که می تونی مریم جان چرا که نه؟ منم یک روز مجرد بودم و کارم فقط درس خوندن بود اما از وقتی مادر شدم به خاطر عشق به بچه ام همه کاری دارم می کنم این غریزه ماست عزیزم که وقتی با عشق مادری ترکیب می شه نتیجه اش انجام سخت ترین کارها برای بچه است.
ای جانم
چی میشه گفت در مقابل این همه عشق و تعهد جز اینکه واقعا بهشت زیر پای مادران است
برات ارزوی موفقیت دارم
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 06:45 ق.ظ
پاسخ:
مرسی مریم جان، خدا کنه در ازای همه این سختی ها این بچه ها وقتی بزرگ شدن قدرشناس باشن و باهامون دوست بمونن وقتی می بینم بعضیا چطور با پدر و مادرشون غریبه هستن و بداخلاقی می کنن می ترسم بچه خودم هم در آینده همینطور بشه.
پسر من که سه سالش بود تو خونه پرستار داشت یه روز که داشتم میرفتم سرکار با لحن کودکانش گفت ماما مگه تو نگفتی اگه تو مریض باشی نمیرم سر کار من هنوز خوب نشدم قلب وروح وجسمم به هم ریخت تا ازش جدا شدم حتی سر کار گریه کردم مادر دیگه امی جان انشا..روزهایی میرسه که بچه از این مرحله عبور کرده
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 06:52 ق.ظ
پاسخ:
الهی بگردم، یک لحظه تصور کردم دختر خودم داره این جمله رو بهم می گه دلم خیلی سوخت، می فهمم حال اون لحظه ات رو مخصوصاً که مجبور بودی چند ساعت هم ترکش کنی خدا می دونه چقدر دلت از غم به هم فشرده بوده .
من دو تا بچه دارم دو و چهارساله
پسر بزرگم رو یه مدت گذاشتم مهد ولی خیلی گریه کرد بعد دیگه بردم کلاسای مادر و کودک اونجا کم کم و در مدت سه -چهار ماه ازم جدا شد
الان دومی رو دیگه تا سه سالگی مهد نمیزارم اصلا باز از مادر و کودک شروع میکنم
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 07:01 ق.ظ
پاسخ:
اما من با خودم می گم کاش زودتر برده بودمش مهد وقتی که خیلی بچه بود و اینقدر به من وابسته نبود البته کلاس های مادر و کودک هم ایده خوبیه.
عزیزم.... امی جون من درک میکنم گریه های بچه چقدر سخته... هر وقت که صبح زود بیدار میشه با خودم میگم وای با زامروز تا آخر وقت اداری که بیام خونه دپرم چون خیلی پشت سرم گریه و بیقراری میکنه و من جز اشک ریختن کاری دیگه ای نمیتونم بکنم... راستی امی جون از عسلی که میگی فکر میکنم دختر خودمه... فکر کنم این حس همه مادرهاست به بچه های دیگه... خوب به نظرت واجبه ببریش نرسری؟ سرکار نمیری که...
راستی اون قسمتی که نوشتی فکر میکرد عضوی از بدنشه و بعد از برداشتن پوشک دولا و خمیده راه میرفت خیلی خنده دار بود..... عزیزم عسلی خوشگل من.... چقدر بچه ها دوست داشتنی هستند
من هنوز پسرم دوسال نشده بود واسه از پوشک گرفتنش اقدام کرددم ولی با شکست مواجه شدم. ولی از دیروز که تقریبا الان دو سال و یک ماهشه امتحان کردم دیدم نه انگار بزرگتر شده و قراره کمتر اذیتم کنه. دوبار تو دستشویی جیش کرد و یک بار هم تو شلوارش
در هرصورت امی جون این دوران بچه ها هم میگذره و ما مادرها چند سال بعد دلمون لک میزنه واسه این دوران و دستهای کوچولوشون. میبوسمتون
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 07:18 ق.ظ
پاسخ:
فدات شم.
من مجبورم توی همین سن ببرمش نرسری مرضیه جان چون توی انگلیس بچه ها از 3 سالگی می رن مهد که یکسری مهارت های ارتباطی رو به دست بیارن و اگه مهاجر هستن زبان یاد بگیرن از 4 سالگی بهشون تا حدودی خوندن و نوشتن یاد می دن و 5 سالگی هم سن شروع مدرسه است بنا بر این من چه سر کار برم چه نرم مجبورم بچه رو بذارم مهد که هم زبان یاد بگیره هم سال دیگه که یک چیزی بین مهد و مدرسه است برای خوندن و نوشتن و دوست پیدا کردن مشکلی پیدا نکنه.
خانم محترم شما برای بچه های ایرونی به زبون فارسی می نویسید چه لزومی داره که انقدر از کلمات و واژه های بیگانه استفاده کنید؟ قصدم خرده گرفتن نیست فقط دوست دارم دلیلش رو بدونم . شاد باشید
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 09:05 ق.ظ
پاسخ:
ولی لحن شما به نظر من خرده گرفتن و سرزنش بود ... فکر می کنم کسی که چند سال توی محیط انگلیسی زبان زندگی کنه ناخود آکاه بعضی کلمات انگلیسی رو که از معادلش در فارسی راحت تره جایگزین می کنه بعدم مگه من چند تا کلمه استفاده کردم که اینطوری می گید؟
سلام امی جان .از خوانندگان همیشگی اما ساکت .عزیز دلم شما هم زمان هم داری از پوشکش می گیری هم از خودت جداش می کنی که بره مهد .من فکر می کنم این بچه خیلی خیلی بهش فشار میاد اینطور فکر نمی کنی .؟دلم کباب شد که این همه اذیت شده برای مهدش و منو وادار کرد که بیام و چند کلمه ای بنویسم .موفق باشی دوستم .
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 09:07 ق.ظ
پاسخ:
سلام عاطفه جان بله به طور اتفاقی همزمان شده البته تقصیر من نیست گفتم که دو سه ماه پیش خواستم از پوشک بگیرمش اما موفق نشدم بعد که از ایران برگشتیم و بردمش نرسری اونا گفتن بچه های 3 ساله رو با پوشک قبول نمی کنن و حتماً یک نفر رو تعیین می کنن که جلسه بعد توی یک اتاق مجزا خودش این کار رو انجام بده منم از اونجایی که بچه ام رو می شناختم دیدم اینطوری و با یک غریبه خیلی بیشتر بهش فشار میاد برای همین هفته پیش خودم دوباره سعی کردم و دیدم از نظر روحی آمادگیش رو داره و باهام همکاری می کنه الانم این قضیه براش فشار خاصی نداشته چون خودش آماده بوده و حتی براش جالبه اما بهتر این بود که یکی دو ماه پیش این اتفاق می افتاد.
سلام مجدد...
واقعا آدم خودشو که جای یه مادر میذاره دلش میخواد های های گریه کنه ولی قوی باشید عسل کوچولو باید یاد بگیره که کم کم داره بزرگ میشه...
امیدوارم دختر کوچولو زود کنار بیاد....
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 09:30 ق.ظ
پاسخ:
سلام عزیزم منم امیدوارم زود این مرحله رو بگذرونه و با محیط جدید مأنوس بشه.
وای امی گریه ام گرفت. خیلی حساس شدم و فوری گریه ام می گیره. تو هم انقدر قشنگ توصیف می کنی که ادم قشنگ درک می کنه
راستی تو پست قبل که کامنت گذاشتم یه اشتباه کوچولو شد. تو منو با leiligermany اشتباه گرفتی:)
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 09:39 ق.ظ
پاسخ:
آخی ببخشید اگه ناراحتت کردم مجبورم اینطور پست ها رو مفصل و باجزئیات بنویسم که در آینده دخترم بخونه و ببینه چه روزهایی رو با هم گذروندیم.
از نظر محل زندگی می گی اشتباه گرفتم؟ آخه آی پی تو هم اروپاست اون یکی لیلی هم همینطور نکنه با پروکسی کانکت شدی؟
از من نصیحت عزیزم. پوشک بچه رو یکهو بگیرک.این تجربه منه. وقتی که میرفتیم بیرون پوشک شورتی پاش میکردم.طفلی گیج شده بود.بزار یکهو یاد بگیر.سعی کن در این مدت نزدیک توالت باشی یا نزدیک یک فضای سبز. این هم پروسه ای از یادگیری هست.متاسفانه من به دوستی گوش کردم و بچه طفلی نمیدونست تشخیص بده کی باید پی پی بگه کی نه؟بعد از که یاد گرفت دوهفته یا سه هفته از خواب بعد از ظهر و بعد خواب شب شروع کردم.میدونم خوشایند نیست.اما وقتی میخوای بری توالت داد بزن من باید برم توابت و ببرش با خودت.این جریان بهش خیلی بیشتر از این که فکر کنی کمک میکنه.در مورد مهد هم باهاش حرف بزن.بهش بگو تو باید بری مهد و بهتره خوشحال و خندان باشی تا بهت خوش بگذره و بابا میره سرکار منم باید کار کنم و تو خونه حوصله ات سر میره.واقعا کمی بدجنسی کن بزار حوصله اش تو خونه سر بره.برای من اینها جواب داد.البته ما میریم ایران و بعدش حتما دوباره باید از اول این جریانات رو شروع کنم. موفق باشی
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 10:28 ق.ظ
پاسخ:
مرسی نیکی جان که تجربه ات رو گفتی، منم فکر می کنم اگه گاهی پوشک باشه گاهی نه بچه ها گیج می شن ولی وقتی ویکندها برای چند ساعت بیرون هستیم به نظرت چکار کنم؟ بچه که روی دستشویی بزرگترها نمی تونه بشینه تمیز هم نیست منم موندم چکار کنم؟
امیدوارم هر چه زودتر از این مرحله سخت عبور کنی و موفق باشی گلی
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 10:46 ق.ظ
پاسخ:
مرسی پریسا جان، خدا کنه زودتر این روزها بگذره تمام فکر و ذکرم شده بچه و نرسری و دستشویی رفتنش ...
تو وقتی که کوچولوت رو از شیر گرفتی ثابت کردی مامان مقاومی هستی، امیدوارم برای نرسری بردنش هم موفق بشی.
چه خوب که دخترت انقدر راحت با کنار گذاشتن پوشک کنار اومد. سختیش یکی دو ماهه، بعدش دیگه میتونن حداقل یکی دو ساعت خودشونو نگه دارن.
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 10:50 ق.ظ
پاسخ:
مرسی یلدا جان، اینم یک مرحله سخت دیگه از بچه داریه و فکر می کنم همه مامان ها کمابیش چنین روزهایی رو پشت سر گذاشته باشن فقط باید تحمل کنم تا بگذره.
سلام امی عزیزم خوبی
خوشحالم که بهت خوش گذشته و از سفرت لذت بردی وخسته نباشیدم میگم برای گذروندن این دو پروسه بزرگ بچه داری
واقعا مادری چقدر زحمت داره ولی خب میدونم وجود شیرینشون باعث میشه سختی هاش هم به چشم نیاد :)
عزیزم یه انتقاد کوچولو به ذهنم رسید امیدوارم حرفمو بپذیری به نظر من برای حفظ زبان فارسی بهتره ما خارج نشین ها به استفاده از کلمه های فارسی مقید بمونیم و حتی تو صحبت کردن با بچه هم برای اینکه زبانو خوب یاد بگیره و بعدا موقع ارتباط برقرار کردن با مردم تو ایران دچار مشکل نشه بهتره با اون هم کاملا فارسی حرف بزنی ... مثلا به جای نپی بگیم پوشک یا به جای نرسری مهدکودک
یا به جای فان تفریح ....و یا ممکنه بعضی ها فکر کنن به خاطر کلاسش اینجوری حرف میزنی ولی من چون خودم ایران نیستم اینم میدونم وقتی توی محیطی ناخوداگاه این اتفاق میفته و کلمه ها با هم قاطی میشن چون برای من هم زیاد پیش میاد که تو صحبت فارسی با همسر کلمه های ترکی به کار ببریم ... ولی خب برای بچه فرق میکنه و برای اینکه زبانو خوب یادبگیره باید به این موضوع مقید بود.... و توی متن هم فکر میکنم اینطوری درست تر ودلنشینتره :)
البته یه خوبی داره که خواننده ها اگه انگلیسیو کامل بلد نباشن اینطوری چند لغت یاد میگیرن و تو حافظشون می مونه
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 10:53 ق.ظ
پاسخ:
سلام گلبرگ جان، مرسی از محبتت. یکی دیگه از خواننده ها ( البته خاموش ) هم همین نکته رو با شیوه ای دیگه بیان کرد که چندان خوشایند نبود اما همونطور که به اونم گفتم و البته خودتم اشاره کردی بعد از چند سال زندگی توی یک محیط استفاده از بعضی کلمات زبان دوم ناخودآگاهه و عادیه البته اگه حالت افراطی و مصنوعی به خودش نگیره وقتی مثلاً دائم کلمه نرسری رو می شنویم یا توی صحبت با مربی هاش به کار می بریم برای من دیگه استفاده از کلمه مهد کودک نامأنوسه همینطور نپی و .... بعد اینکه الان که من دارم بچه رو می برم مهد حتی پشیمون شدم که چرا خیلی از کلمات کاربردی برای بچه رو بهش فارسی یاد دادم الان اونجا وقتی مربی هاش بهش به انگلیسی ساده ترین جملات و کلمات رو می گن اون نمی فهمه و به گریه اش ادامه می ده بعد مربی از من می خواد حرفاش رو برای بچه ترجمه کنم! اونا خودشون نمی تونن باهاش ارتباط برقرار کنن و این بده احتمالاً یاد گیری زبان اونا برای بچه فشار بیشتری به همراه خواهد داشت در حالی که اگه از اول کلمات و جملات ابتدایی رو به انگلیسی بهش یاد داده بودم الان این مشکل رو نداشتم هرچند کمی این کار رو کردم ولی بعد به توصیه دکتر ایرانش برای زودتر به حرف اومدن این کار رو ادامه ندادم.
الان توی مهد وقتی بچه نیاز به دستشویی داره مسلماً اگه به مربیش به فارسی بگه باید برم دستشویی اون نمی فهمه ولی وقتی از کلمه تویلت استفاده کنه اون می فهمه و می بردش، من توی این مرحله دیگه تأکیدی ندارم زبان فارسی رو کامل یاد بگیره وقتی می بینم بعد توی محیط انگلیسی زبان برای ساده ترین کلمات می مونه.
اون بعدها زبان فارسی رو می تونه از من و باباش وقتی داریم با هم حرف می زنیم یاد بگیره کلاً از وقتی بچه رفته نرسری و گریه هاش و مشکلات زبانیش رو دیدم نگرشم راجع به خیلی چیزا عوض شده.
وای امی با اینکه دلم واسه تو و عسل سوخت ولی کلی هم فان تعریف کرده بودی...انشالله خدا بهتون صبر بدی و این مراحل و بگذرونین امیدوارم دخملتم کنار بیاد
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 11:10 ق.ظ
پاسخ:
مرسی سما جان خدا کنه اینطور بشه زودتر.
سلام امی عزیزم چه خوب که نظرات رو باز گذاشتی. این سه تا پست آخرت رو خیلی خیلی خوب درک میکنم چقدر لحظه ها رو قشنگ توصیف کردی من هم چند روز پیش پسرکم رو از پوشک گرفتم به نظرم از شیر گرفتن هم سخت تر بود ولی خدا رو شکر این مرحله رو هم با موفقیت پشت سر گذاشتیم
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 11:21 ق.ظ
پاسخ:
سلام عزیزم بچه ها با هم متفاوتند و واکنش هاشون هم متفاوته دختر من خیلی سخت شیرم رو ترک کرد ولی با پوشکش اونهمه دردسر نداشتم حالا این نرسری شده بلای جونم ...
امی جان سلام
رسیدن بخیر
خوشحالم که سفر خوبی داشتی
به سرزمین بارون خوشامدی
واای امی جون وقتی داشتم درباره روز اول عسل خانوم توی نرسری میخوندم لحظه لحظه ء پسر خودم اومد جلو چشمام و دلم به یاد اون روزای سخت گرفت
خیلی سخته خیلی
اما خب خبر خوب اینکه بچه ها عادت میکنن و روی روال میوفتن
اما خب من تا دو روز با پسرم اونجا میموندم و اون اولاش بیشتر به من میچسبید اما کم کم ازم دور شد ولی خب بازم بیرون که رفتم گریه کرد
غصه بزرگ من به خاطر این بود که نه اونا زبونشو میفهمیدن نه طفلک من زبون اونا رو
خیلی به خاطر مظلومیش گریه کودم اما گذشت و حالا پسرک من year1 هست و انگلیسی میفهمه و حرف میزنه و مشق مینویسه و کتاب میخونه
اینا خیلی لذت بخشه و ارزش داره
امیدوارم عسل خانوم زودتر به نرسری عادت کنه و تو رو تنها بذاره
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 11:51 ق.ظ
پاسخ:
سلام پگاه جان خوش به حالت که اون روزها رو پشت سر گذاشتی و حالا پسری مستقل شده و زبان می دونه منم بی صبرانه منتظر چنین روزی هستم.
راستی شنیدم توی دوره ریسپشن که از 4 تا 5 سالگیه بهشون کمی سواد یاد می دن درسته؟
آخــــی نپی لالا کررده ! :)))
خیلی خیلی تبریک میگم واسه عبور از این مرحله ی سخت امی جون ! در عین مشکل بودن خیلی هم بامزه س ! مامان منم وقتی از اینکه چه جوری منو تشویق به اینکار کرده میگه کلی میخندم ! واقعا مامانا چه حقی به گردن بچه هاشون دارن ! ♥♥♥
ایشالا نرسری هم خوب پیش بره ! :*
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 12:03 ب.ظ
پاسخ:
ممنون عزیزم، بچه ها مامان هارو مجبور می کنن براشون بازیگر بشن! گاهی خودم خنده ام می گیره از کارهایی که برای دخترم می کنم یا حرف هایی که براش می زنم .
وای چقدر سخته... من که از سر کار میرم خونه تا دخترم منو میبینه یهو انگار به برق زدنش میخنده و شروع میکنه به ورجه وورجه. یا روزای تعطیل که صبح منو بالای تختش میبینه با ذوق عروسکا و بالششو پرتاب میکنه به هوا... اون وقتا دلم میخواد سرمو بذارم و بمیرم که چند ساعت ازش دورم علیرغم اینکه پیش باباشه و خیالم راحته. ولی واقعا نمیدونم اگه اینطوری جیغ بزنه چی به سرم میاد...
الان خوابش خوبه گاهی به سختی میخوابه اما معمولا خوبه. شیرش هم که خشک میخوره و مشکلی نداره اما خب همچنان روی خط پایینی نمودار رشد پیش میره و بالاتر نمیاد. اما خیلی شیرین و خواستنیه.
چهارشنبه 15 مهر 1394 ساعت 12:22 ب.ظ
پاسخ:
خدا نگهدارش باشه، عیبی نداره کم کم وزن می گیره.
گاهی با خودم فکر می کنم من که فقط چند دقیقه می ذارمش پیش مربیش و می رم اینقدر دلم ریش می شه از گریه هاش اگه قرار بود تمام روز بذارمش و برم چه حالی پیدا می کردم؟
1 2 3 4 5 >>


  • جعبه جادویی