X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

فاصله کوتاه بین ناامیدی و امید

امشب شب کریسمسه و من به این سن هم که رسیدم دلم نمی خواد فکر کنم بابانوئل یک شخصیت خیالی و افسانه ای برای بچه هاست دلم می خواد فکر کنم امشب هم مثل تمام سال های گذشته بابانوئل دوست داشتنی کیسه کادوهاش رو گذاشته روی کولش و داره خونه به خونه می ره تا به بچه های خوب هدیه بده! یک حس خوبی بهم می ده مهم نیست که مربوط به فرهنگ ما نیست مهم نیست که من مسیحی نیستم و زادروز مسیح ربطی به من نداره مهم فقط اون حس خوبیه که از این شخصیت و گوزن هاش و کادوهای توی کیسه اش و اون درخت خوشگل تزئین شده بهم دست می ده حتی توی این سن و سال! امشب کلی با دخترکم آهنگ های کریسمس رو خوندیم و با هم خندیدیم. وقتی کلاه بابانوئلی که برای هر دومون خریدم رو سرمون می ذارم به خودش می گه نی نی نوئل به منم می گه مامان نوئل! این اسم ها ساخته خودش هستن فکر کنم اونم با همه کودکیش حس خوبی از این جشن ها و متعلقاتش می گیره.

چند روز گذشته رو زیاد بیرون رفتیم و زیاد بابانوئل دیدیم عسلی هم خیلی از این پیرمرد ریش سفید خوش اخلاق با اون صدای هو هو هو هو خوشش اومده و هر جا یک بابانوئل می بینه ذوق می کنه و ازمون می خواد بریم پیشش تا بتونه لباس خاصش رو ببنه عکس و فیلم هم زیاد ازش گرفتیم یکی از سنتاها که پریروز به دخترکم با خنده گفت من هروقت میام اینجا تو رو هم اینجا می بینم مثل اینکه خیلی خرید دوست داری!

امشب برای شام کریسمس خونه سوپروایزر همسر دعوت بودیم ولی قبول نکردیم همون سال اول که رفتیم خوب بود بعدش دیگه تکراری و خسته کننده می شه و ترجیح دادیم به جای مهمونی بریم بیرون همین کار رو هم کردیم، از ظهر رفتیم بیرون ناهار رو هم همونجا خوردیم و تا عصر چرخیدیم. کریسمس مارکت رو دیگه جمع کرده بودن اما فروشگاه ها هنوز شلوغ بودن و مردم داشتن آخرین خرید کریسمسی خودشون رو می کردن البته ساعت کار فروشگاه ها امشب فقط تا 5 عصر بود و بعدش دیگه همه تعطیل کردن، ما هم توی هوای سرد برگشتیم خونه، خیلی سرد شده بود، عسلم توی کالسکه اش مثل یک گنجشک سرمازده کز کرده بود و دیگه جیک جیک نمی کرد تا رسیدیم خونه.


گاهی فکر می کنم فاصله امید تا ناامیدی و برعکسش چقدر بعضی وقتا کم و کوتاهه. وقتی روز 10 دسامبر همسر توی یک شهر دیگه مصاحبه شغلی داشت و از منم خواست باهاش برم و بعد از مصاحبه بریم اون شهر رو بگردیم و به عنوان یک سفر تفریحی بهش نگاه کنیم با اینکه روز خوبی بود و زیر بارون شدید اونجا باز هم تا تونستیم گشتیم و خیس شدیم و خوش گذروندیم اما وقتی شب توی ایستگاه قطارش منتظر نشسته بودیم فقط یک ربع تا اومدن قطارمون مونده بود که همسر ایمیل هاش رو چک کرد و یهو برگشت و با نگاه مبهوتش به من گفت وای رد شدم ... اونم جایی که انتظار زیادی داشتیم که حتماً شغل رو بگیره چون درست زمینه کارش بود و همسر هم یک رزومه پر و پیمون بهشون داده بود و توی مصاحبه حضوری هم خیلی خوب به سؤالاتشون جواب داده بود و ما امید زیادی به اونجا داشتیم اما در کمال حیرت ما ردش کرده بودن .... از شدت ناراحتی و حیرت فقط به هم نگاه می کردیم و هیچی نمی گفتیم گهگاه من فقط می گفتم باور نمی کنم ... بعد از چند دقیقه به حرف اومدم و گفتم: اگه تو رو با این سابقه خوب نگرفتن پس کی رو گرفتن؟! چطور سه سال پیش که هنوز دانشجوی دکتری بودی تونستی این شغل رو با این کمپانی معروف و معتبر بگیری ولی حالا که هم دکترات رو داری و هم سه سال سابقه کار داری ردت کردن؟! ... همسر هم فقط نگاهم می کرد و سر تکون می داد ... دلم براش می سوخت اون تمام تلاشش رو کرده بود ولی نتیجه غیر منتظره بود این انصاف نبود ... این وسط هم عسلی بی خبر از همه جا برای خودش شعر می خوند و حرف می زد و نمی دونست که با این ایمیل های ناامید کننده آینده اش چه تغییرات بزرگی داره می کنه  ... قطار اومد سوار شدیم نشستیم روبروی هم و کم کم از شوک دراومدیم و شروع کردیم به دلگرمی دادن به هم ... اینکه ولش کن کاریه که شده کار دیگه ای از دست ما برنمیاد هنوز همه چیز به پایان نرسیده اولاً که هنوز جواب بقیه جاها مونده و خدا رو چه دیدی؟ شاید جایی قبول بشی که اصلاً انتظارش رو نداشتی اگر هم نشد مهم نیست برمی گردیم ایران و همه چیز رو از اول از صفر صفر شروع می کنیم و ... ( گاهی من اینا رو به همسر می گفتم گاهی اون به من می گفت ).

 از همونجا شروع کردیم به برنامه ریزی جدی کردن که اگه برگردیم ایران هر کدوممون چکار کنیم؟ چه شغلی داشته باشیم؟ کدوم شهر رو برای زندگی انتخاب کنیم؟ و ... سخت بود اما مجبور بودیم واقعیت رو بپذیریم و خودمون رو برای آینده نزدیک و یک تغییر و جا به جایی بزرگ آماده کنیم ... 8 روز بد رو گذروندیم دیگه داشتیم با انگلستان وداع می کردیم هرجا می رفتیم نگاهمون به همه چیز خداحافظی بود و حالا می فهمیدیم که اگه از این کشور بریم چقدر دلمون برای این خیابون ها و جاهای آشنا تنگ می شه و بدبختانه دیگه امکان برگشت هم نبود ...

 تمام اون مدت رو در حال برنامه ریزی بودیم و شغل من رو هم تعیین کرده بودیم چی باشه قطعاً نمی خواستم دوباره توی دانشگاه تدریس کنم با اینکه شغل سابقم رو خیلی دوست داشتم ولی درآمدش اصلاً جوابگوی زندگی مشترک و بچه نبود تصمیم گرفته بودم کارم رو عوض کنم و اگر خیلی هوس تدریس کردم فقط یک روز در هفته رو به این کار اختصاص بدم اما بقیه روزها رو بذارم برای کار دیگه ای که درآمدش راضی کننده باشه ... تکلیفمون با سربازی همسر معلوم نبود یعنی دست ما نبود که براش برنامه بریزیم اما من نمی خواستم وقتی برگشتیم حتی یک روز هم بیکار بمونم ... 

بعد از 8 روز ناامیدی روز 18 دسامبر بود که اسکاتلند همسر رو به همکاری پذیرفت و خیلی خوشحالمون کرد درسته که بازم غربت بود اما حداقل همسر هم می تونست در کنار من شغل داشته باشه و با سرعت بیشتری زندگی مون رو بسازیم ... ما از اول مهاجرتمون به خارج از کشور کاملاً روی پای خودمون ایستاده بودیم و داشتیم به کمک هم زندگیمون رو می ساختیم برگشت به ایران و سربازی همسر و وضعیت شغلی اسفناک در اونجا مانع بزرگی در ساختنمون و تلاش هامون ایجاد می کرد شاید اگر 3 سال دیگه برمی گشتیم اوضاع خیلی بهتر بود ولی الان اصلاً به نفعمون نبود که خدا رو شکر همینجا کار همسر جور شد، حالا که سوپروایزر همسر فهمیده که داریم از اینجا می ریم می خواد همسر رو هرطور هست پیش خودش نگه داره بهش قول یک پروژه چند مرحله ای رو داده و اینکه حتی هزینه ویزای مجدد و اضافی رو هم می پردازه اما دیگه دیر شده ما داریم از این شهر و از این کشور می ریم.

 به قول مهشید سنتا امسال بزرگترین هدیه کریسمس رو به ما داد، بذار منم مثل یک دختربچه کوچولو فکر کنم سنتا امسال برامون کار هدیه آورده تا شب کریسمس رو با خیال راحت بخوابیم ...

به همه دوستان مسیحی این روز رو تبریک می گم.







  • جعبه جادویی