X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

روزانه

این روزا دوباره دارم توی اینترنت دنبال خونه می گردم. چقدر زود گذشت، سه سال پیش توی همچین روزهایی هم داشتم دنبال خونه می گشتم و بعد که پیدا کردم و قراردادش رو بستیم و اثاث کشی کردیم نفسی به آسودگی کشیدیم حالا به سرعت برق سه سال گذشت و دیگه باید از این شهر هم بریم.

نمی ترسم از جا به جایی، نمی ترسم از شروع دوباره زندگی در یک کشور دیگه که هیچ شناختی ازش ندارم، نمی ترسم از اینکه دوباره باید کوچه ها و خیابون ها و محل فروشگاه ها رو از اول یاد بگیریم، نمی ترسم از روند خونه پیدا کردن و قرار داد بستن اونم خونه ای که باید چند تا ملاک اصلی ما رو داشته باشه و مطمئنم چنین خونه ای وجود خارجی نداره و باید حتماً از یکی دو ملاک صرف نظر کنم، نمی ترسم از دست تنها اثاث کشی کردن اونم با یک بچه، نمی ترسم از دوباره دنبال نرسری و مدرسه برای عسلم گشتن دیگه این چیزا برای کسی که دو بار این راه رو رفته و یه خورده تجربه به دست آورده ترس نداره حتی اگه این اثاث کشی و نقل و انتقال وسعتی به بزرگی از یک کشور به کشور دیگه رفتن داشته باشه فقط بار سنگینه آره این چیزیه که روی دوشمون احساس می کنیم، بار سنگین کلییییییی کار رو احساس می کنیم و تا چند ماه دیگه این وضع ادامه خواهد داشت.

 از همون شبی که ایمیل پذیرش همسر برای کار جدیدش به دستمون رسید رفتم توی اینترنت و دارم خونه ها رو می گردم هنوز نمی دونم این بار هم خونه رو توی سیتی سنتر بگیریم و مثل خونه فعلی، آخر هفته ها سر و صدای جوون های مست رو تحمل کنیم اما عوضش به مراکز خرید نزدیک باشیم که بر ای مایی که خیلی ددری هستیم خیلی مهمه چون هر ویکند می ریم بیرون یا اینکه از مرکز شهر فاصله بگیریم و بریم یک جای آروم تر که به خاطر سکوتش دلگیره اما آخر هفته ها خواب راحت داشته باشیم؟ من هنوزم شب ها وقتی با صدای رفت و آمد ماشین ها از کوچه مون می خوابم آرامش می گیرم سکوت خیلی زیاد اصلاً برام نه تنها آرامش دهنده نیست بلکه دلگیره، ولی به خاطر آزارهای آخر هفته بعضیا احتمالاً گزینه دوم رو انتخاب می کنیم و عوضش ویکندها به جای پیاده روی اتوبوس سواری خواهیم کرد که البته به نفع سلامتی هم نیست.

یک چیزی که دارم می بینم اینه که خونه های اسکاتلند نسبت به خونه های انگلیس انگار یکمی بهترن یادمه دفعه های پیش که دنبال خونه بودم خونه قابل تحمل به سختی پیدا می شد اما الان توی همین چند روز چند تا خونه نسبتاً خوب پیدا کردم و لینکشون رو برای همسر فرستادم اونم تأیید کرده فقط مشکلاتی هست مثلاً طبقات بالا هستن و خونه آسانسور نداره و نمی دونیم با وجود کالسکه و رفت و آمد زیادی که به بیرون داریم باید هر دفعه کالسکه رو چطوری بالا و پایین ببریم؟ خونه ها در یوکی چون اغلب قدیمی ساز هستن و فقط صاحبخونه گاهی توشون رو بازسازی می کنه معمولاً آسانسور ندارن چون وقتی ساخته شدن که آسانسور احتمالاً وسیله اعیونی بوده و لزومش احساس نمی شده یا اصلاً چنین وسیله ای هنوز اختراع نشده بوده! قیمت ها کم و بیش مثل خونه های انگلیسه و زیاد فرقی ندارن اما داخل خونه ها یه خورده بهتر از خونه های انگلیسه. این بار با وجود بچه دنبال خونه دو خوابه یا حتی سه خوابه می گردم باید کم کم دنبال رزرو هتل هم باشیم و باز مثل دفعه پیش چند روزی رو بریم هتل تا بتونیم خونه ها رو از نزدیک هم ببینیم امیدوارم توی نهایت یک هفته یا ده روز بتونیم خونه مورد نظرمون رو پیدا کنیم. پیدا کردن خونه مثل قبل به عهده منه و همسر فقط نظرش رو می گه  آخه مردها معمولاً ملاک زیادی برای خونه ندارن این خانم ها هستن که یه چیزایی براشون مهمه خوشبختانه همسر هم کاملاً موافقه که من پیدا کنم.

این خونه ای که الان توش هستیم هم کم کم داره به خرج می افته، دیوار حموم نم زده و داره تا بالا می ره علتش هم نشت کردن یکی از لوله هاست صاحبخونه امروز برای بار دوم اومد یک لوله هم برای وان خریده بود که مثلاً تعمیرش کنه ولی بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن بهم گفت از عهده اش برنمیاد و زنگ زد به لوله کش که فردا بیاد کاش این دو سه ماه هم بگذره و اینجا مشکل دیگه ای پیدا نکنه، حوصله زنگ زدن و اومدن تعمیرکار نداریم ( حالا کی حوصله داره؟! ).

 

 ___________________________________________________


دخترک خوشگلم امروز مریض هستی، از دیروز یکمی سرما خوردی امروز بیشتر داری سرفه می کنی برای همین نبردمت نرسری تا پیش خودم باشی و بهت برسم. تو قبلاً فقط سالی یک یا دو بار سرما می خوردی اما از وقتی داری می ری نرسری تند تند مریض می شی، اونجا بچه های مریض رو میارن و تو باهاشون ارتباط نزدیک داری و ازشون بیماری رو می گیری، مربی ها هم مثل مامان دلسوز نیستن وقتی بچه ها رو عوض می کنن لباس بچه رو توی شلوار نمی دن و همونطوری بچه ها رو می برن گاردن توی هوای سرد بازی کنن پهلوها در معرض هوای سرد قرار می گیره و احتمال سرما خوردن بالا می ره. کلاً تو دو ماه و خورده ای تا به حال رفتی نرسری توی این مدت این سومین باره که مریض می شی . دیشب از سرفه از خواب بیدار شدی و خواستی توی بغل من بخوابی تا صبح کنارم بودی و دستت رو انداخته بودی دور گردنم و پات رو هم دور کمرم حلقه کرده بودی، منم موهات رو نوازش می کردم که آرامش بگیری و دوباره به خواب بری و به همون حالت تا صبح خوابیدیم گاهی اینطوری می شی و فقط بغل می خوای اوایل مقاومت می کردم تا بیشتر از این بغلی نشی ولی الان هروقت نیاز داشته باشی ازت دریغ نمی کنم چون روزی خواهد رسید که ما از خدامونه که تو یک ساعت از روزت رو با ما سر کنی اما تو احتمالاً دوستانت یا خلوت اتاقت و هدفون و موسیقی رو به هم صحبتی و بودن با ما ترجیح خواهی داد پس الان که خودت همش بهم می گی « مامان بگل کن » خودت میای طرفم خودت آغوشم رو می خوای خودت دستات رو به طرفم دراز می کنی، با کمال میل تو رو در آغوش می کشم تا بتونم تلخی روزایی که از ما فاصله خواهی گرفت رو کمی جبران کنم.

عزیزکم این روزا رو یادت باشه این روزا تو با همه وجودت به ما وابسته ای با همه وجودت ما رو دوست داری یک دوست داشتن معصومانه و ما رو به همه دنیا ترجیح می دی،  کاش وقتی بزرگ شدی هم همینقدر برات عزیز و دوست داشتنی باشیم همینقدر ما رو بخوای و همینطور دستات رو برای در آغوش کشیدن ما به طرفمون دراز کنی ...

* همین الان داری می گی: « مامان لطفاً بگلم کن » .... باشه شیرینم با کمال میل ...





  • جعبه جادویی