X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

روزهای پایانی سال ... روزهای پایانی زندگی در انگلیس

امروز 25 اسفند و امشب هم شب چهارشنبه سوریه. به همین زودی این سال هم تموم شد و داریم وارد سال 95 می شیم. تا حالا به این فکر کردین که 5 سال دیگه کلاً صده 300 تموم می شه و وارد صده 400 می شیم؟ خیلی برام سنگینه سال 1400، احساس می کنم کسانی که بعد از سال 1400 متولد می شن به ما به عنوان عتیقه های زیر خاکی که شانس ورود به قرن جدید شمسی رو داشتن نگاه می کنن و ما براشون حکم تاریخ زنده رو خواهیم داشت! داریم کم کم به تاریخ می پیوندیم البته من هنوز حس پیری نمی کنم ها فکر می کنم تازه اول جوونیمه! ولی خوب این عددها یک واقعیت هایی رو دارن به ما می گن!


خوب ما در آخرین روزهای سال 94 بعد از تقلاهای فراوان و توی این آشفته بازار مسکن بالاخره خونه هم پیدا کردیم و خوشحالیم که با این وضع بلبشو قرار نیست از بی خونه بودن توی خیابون چادر بزنیم!

 یک آپارتمان دو خوابه پارکینگ دار حوالی محل کار همسر، خونه بدی نیست اما اینم مثل خونه های قبلی مون طبقه همکفه که اصلاً نمی خواستم بازم اینطور بشه ولی واقعاً هیچ خونه ای رو نمی شه پیدا کرد که همه ویژگی های مورد نظر ما رو داشته باشه اونم توی اروپا که کلاً سلیقه و سبک خونه سازی شون با ما متفاوته ولی فکر کنم از سر و صدای آخر هفته ها خلاص شدیم البته امیدوارم اینطور باشه، توی این خونه یک سال ساکن خواهیم بود و برای بعدش دوباره برنامه داریم که تا ببینیم چی می شه.

این خونه رو هم خودم پیدا کردم و همسر قرار گذاشت و رفت و از نزدیک برام از کل خونه فیلم و عکس گرفت فیلمش رو ده بار دیدم و به این نتیجه رسیدیم از بین تمام خونه هایی که پیدا کرده بودیم و برامون مونده بود ( یعنی هنوز یکی رو هوا نزده بود ) این از همه بهتره، همین رو از آژانس درخواست کردیم اونا با صاحبخونه تماس گرفتن و شرایط ما رو براش توضیح دادن اونم اوکی داد. یک پولی رو به عنوان پیش پرداخت به حسابشون ریختیم و اونا فرم ها رو از طریق ایمیل برامون فرستادن و هر کدوممون جداگانه پر کردیم و براشون ایمیل کردیم و الان خونه به اصطلاح وارد مرحله let agreed شده یعنی توافقات اولیه بین دو طرف صورت گرفته و کارهای اداریش تا حدودی انجام شده و دیگه به کس دیگه ای اجاره داده نمی شه. الان تنها کاری که مونده اینه که یک روز دو تایی بریم و دیپازیت و کرایه ماه اول رو به حسابشون ریزیم و کلیدهامون رو تحویل بگیریم که برای این کار هم وقت قبلی گرفتیم که توی هفته آینده است، بعد که همه چیز اوکی شد بلیط هم گرفتیم که خیالمون راحت بشه یعنی سه تایی می ریم به اون شهر و کلید رو می گیریم و من و بچه می ریم توی خونه جدید و همسر یکی دو ساعت بعد برمی گرده به شهر فعلی تا صبح روز بعد وسایل رو بار بزنه و بیاره، من و بچه هم یک 24 ساعت بدون هیچ وسیله ای باید سر کنیم و برای تمام وعده های غذایی باید بریم رستوران. برنامه مون این بود که اول همسر وسایل رو بار بزنه و بره و بعد من و بچه با قطار بریم ولی اونا گفته بودن منم باید باشم تا کلیدها رو تحویل بدن و تمام برنامه های ما رو به هم ریختن، خلاصه که الان توی ایران همه کارهای خونه تکونی شون رو انجام دادن و دارن به استقبال سال نو می رن ولی برای ما هنوز زلزله 10 ریشتری در راهه!  بدتر از همه اینه که یک هفته طول می کشه که شرکت تاک تاک اینترنتمون رو توی خونه جدید راه اندازی کنه و توی تمام این مدت فقط اینترنت موبایل داریم که حجمش محدوده و نمی شه برنامه های نوروزی رو باهاش دید ( می دونم می شه پلن های موقتی گرفت ولی اونا یک ماهه به بالا هستن و به درد ما نمی خورن ) یادمه دفعه پیش هم که از اون شهر به این شهر اثاث کشی کردیم نیمه مارچ و حوالی عید نوروز بود و برای یک ماه اینترنت محدود گرفتیم و از همه برنامه های نوروزی محروم شدم الانم دوباره اثاث کشی مون افتاده توی مارچ، اینش بده با این حساب امسال همون یه ذره حال و هوای عیدی هم که به خاطر برنامه های نوروزی داشتم دیگه ندارم و کاملاً روزهام عادی خواهند بود.


مرسی از همه دوستانی که توی خصوصی احوالم رو پرسیدن و ببخشید که نتونستم برخلاف همیشه بهتون ایمیل بزنم و تشکر کنم چون الان توی مرحله بسته بندی وسایل هستم، هیچ کمکی هم ندارم همسر که شبا دیروقت میاد البته تا حدود 4 صبح بیدار می مونه و بهم کمک می کنه ولی در طول روز خودمم وخودم و با این بچه شیطون کار بسته بندی وسایل وقت گیره هرچند خوشبختانه چون خونه فرنیشده بیشتر وسایل بزرگ و سنگین مال صاحبخونه است اما بسته بندی همین وسایل شخصی و چیزهایی که توی این چند سال زندگی در اینجا خریدیم هم خودش وقتگیره، دیشب به همسر می گفتم فکر کن اگه به سبک خانواده های ایرانی زندگی می کردیم یعنی دور تا دور خونه پر از کمد و بوفه و ظرف های شکستنی و سرویس خواب و وسایل گنده بود و همه رو باید جمع می کردیم و می بردیم چقدر باید الان جون می کندیم؟ همسر گفت اصلاً نمی تونم تصورش رو بکنم. واقعاً خدا رو شکر زندگی های اینجا این شکلی هم هست یعنی خونه ها هم فرنیشد هستن هم آنفرنیشد و حق انتخاب با توئه که کدوم مدل رو می خوای من توی این روزها خدا رو شکر می کنم که مثل عروس های ایرانی یک جهیزیه مفصل الان دور و بر خونه ام چیده نشده وگرنه جمع کردنشون کار حضرت فیل بود! ( البته انکار نمی کنم که عاااااااااشق وسایل خوشگل خونه هستم ولی دارم فقط احساسم توی این روزها رو می گم که کار بسته بندی شون با خودمه! توی این روزها هرچی کمتر وسیله داشتی باشی خوشبخت تری! ).

آهان داشتم می گفتم که ممنونم از دوستان عزیز و بامعرفتی که حالم رو پرسیدن: الیسمای مهربونم که با وجود مشغله های زیاد کاریش همیشه به من محبت داره و حالم رو می پرسه،مرجان مهربونم ( از کانادا ) که حالم رو پرسید و داروی خیلی خوبی بهم پیشنهاد کرد که توی پی نوشت به شما هم معرفی می کنم، نیکی جون که برام کلی انرژی مثبت فرستاده بود، نسترن عزیزم که همیشه من رو شرمنده محبت های تموم نشدنیش می کنه، صمیم شیطون که توی این روزهای پر کارش حالم رو پرسید و با اون روحیه شادش منو سر شوق آورد، شیمای عزیزم ( از نروژ ) که یکی از بهترین دوستامه و برای ماجرای خونه کلی با هم صحبت کردیم، الی عزیزم ( از انگلیس ) که اونم برام پیغام پرمحبتش رو فرستاده بود و خوشحالم که با خوندن وبلاگ من می دونه که فقط اون توی این شرایط نیست و انرژی می گیره، الی مهربون ( از ایران ) که همیشه به من و دخترم محبت داره، رعنای عزیز که برای سرفه هام پیشنهاد پزشکی داده بود، گلک عزیزم که اونم داروی خاصی رو بهم پیشنهاد کرده بود و بعد از چند روز دوباره احوالم رو پرسیده بود، هستی عزیز که به خاطر اومدن خواهرش به ایران یاد من و پست هام موقع سفر به ایران افتاده بود و برام آرزوی خوشحالی و موفقیت داشت، دکتر ربولی عزیز که پیغام گذاشتن و برای خونه گرفتن راهنماییم کردن، دختر بهمنی که با اینکه به قول خودش خواننده خاموش بود ولی حالم رو پرسیده بود، هیوای عزیزم که پیگیر احوال این روزهای ما و خونه پیدا کردنمون شده بود، مهدیس شیطون و مهربون که برامون آرزوهای خوب کرده بود، سارا خواننده جدید که تا وبلاگم رو دیده و شناخته اونقدر معرفت داشته که خودش رو معرفی کنه و باهام حرف بزنه ( امیدوارم کنکورت رو هم خوب بدی سارا جان )، الهام جون مامان آیدا که نگران سرماخوردگیم بود و برای مداوا بهم پیشنهاد خوبی داد، نادیای عزیز که پست سؤالات مربوط به زندگی در انگلستان رو خونده بود و برخلاف صدها نفری که اون پست رو با بی معرفتی و توی سکوت خونده بودن و رفته بودن و لابد فکر کرده بودن وظیفه ام بوده که راهنمایی شون کنم ولی نادیا یک پیغام مفصل تشکر با کلی آرزوهای خوب برام گذاشت و خوشحالم کرد که بین اینهمه بی معرفت بعضیا هم بامعرفت هستن، مسیح عزیز که برای اولین بار به وبلاگم اومده بود و نظر محبت آمیزش رو برام نوشت، مریم گلی عزیزم که حالم رو پرسیده بود و برام دعا کرده بود و آزاده عزیز که توی روزهایی که برای ویزامون نگران بودیم برام ایمیل زد و بهم انرژی مثبت داد که نگران چیزی نباشم و همه چیز درست می شه که البته درست هم شد .... مرسی از همه شما دوستان بامحبت و مهربون امیدوارم اسم کسی رو از قلم ننداخته باشم، منم همه تون رو دوست دارم و همین علاقه به ارتباط با شماست که این وبلاگ رو چند ساله سر پا نگه داشته .


پ.ن. 1: برای اطلاع از دوستانی که حالم رو پرسیده بودن باید بگم بعد از اون سرماخوردگی سخت و سنگین و طولانی که حدود یک ماه و نیم به طول انجامید و چند روزی به طور کامل من رو از انجام کارهای روزمره ام فلج کرد و تمام روز توی تخت افتاده بودم و اصلاً یک چیزی می گم یک چیزی می شنوید! خوشبختانه جون سالم به در بردم و خوب شدم! توی اون روزها چند نفر از دوستان پیشنهاد داروی خاص و یا استفاده از گیاهان رو دادن و من از بین اونا تونستم به پیشنهاد مرجان عزیزم عمل کنم چون راحت تر می تونستم اون دارو رو تهیه کنم. مرجان در سفری که به انگلیس داشت از این پودرهای مخصوص فلو و سرماخوردگی استفاده کرده بود و خیلی راضی بود و می گفت حتی از مدل مشابه کاناداییش هم بهتره منم رفتم یک بسته از موریسون خریدم و باید بگم واقعاً اثرش از قرص هایی که خوردم بیشتر بود برای همین اینجا هم معرفی می کنم البته با آرزوی سلامتی برای همه از مرجان عزیزم هم ممنونم. این دارو رو موریسون و تسکو دارن بقیه سوپر استورها هم باید داشته باشن، شاید در ایران و بقیه کشورها هم مشابهش پیدا بشه، هر 4 تا 6 ساعت یک بسته پودر رو توی یک فنجون آب گرم حل کنید و بخورید:


پ.ن. 2: پست طولانی شد، ما تا چند روز دیگه داریم برای همیشه از این شهر می ریم قبل از رفتن آخرین پست سال 94 رو هم می ذارم، فعلاً بای.


  • جعبه جادویی