X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

این روزهای پرکار

سلام دوستان خوبم

عذر می خوام بابت این تأخیر نسبتاً طولانی. ما 24 روزه که به این شهر اومدیم توی تمام این مدت البته به جز ویکندها من فقط کار کردم و کار کردم. روزهای اول که جمع و جور کردن وسایل و ادامه اثاث کشی بود بعد هم که خونه سر و سامون گرفت، تمام وقتم صرف شغلم شد که هنوزم ادامه داره مخصوصاً که توی این یک ماهی که به خاطر اثاث کشی کارهام تق و لق شده بود همه چیز روی هم تلنبار شده بود الانم هنوز درگیرشم و انگار هر چی می دوم تمومی نداره، هر روز وقت کم میارم، شبا بچه رو ساعت 11 می خوابونم و بعدش تا حدود 2 و گاهی بیشتر مشغول کارم اما بازم حجم زیادی از کار می مونه برای روز بعد و این دور همچنان ادامه داره، هر روز با خودم می گم امروز دیگه باید وبلاگم رو آپ کنم ولی باز وقت نمی شه الان که شب یکشنبه است و مثلاً روز تعطیلمونه دیگه به خودم استراحت دادم و تصمیم گرفتم همه کارها رو بذارم کنار و برای دل خودم اینجا بنویسم چون اینجا نوشتن تفریحمه و حرف زدن با شما بهم حس خوب می ده.

سه هفته است که اومدیم به این کشور، هر چی بیشتر می گذره بیشتر از این خونه و این شهر خوشم میاد اینجا رو حتی از انگلیس هم بیشتر دوست دارم شاید چون هنوز برام جدیده و اونجا برام یکنواخت شده بود اما فعلاً که نظرم مثبته و امیدوارم هیچ وقت منفی نشه. اینجا مهاجرها کمتر هستن لاااقل توی محله ما تعدادشون خیلی خیلی کمه به طوری که گاهی احساس می کنم ما که خارجی هستیم وسط اینهمه اسکات چکار می کنیم؟! ولی رفتارشون با ما خوبه، همسایه های خوب و آروم و خوش برخوردی داریم روزها آدم های زیادی از جلوی پنجره رد می شن و چشمم بهشون می خوره، همه مرتب و خوش لباس و با کلاس هستن،  چند روزی بیشتر نگذشته بود که همسایه روبرویی اومد و بهم خوشامد گفت کارش برام جالب بود آخه توی شهر قبلی توی یک ساختمان 100 و چند واحدی زندگی می کردیم که کسی کسی رو نمی شناخت و همسایه ها حتی به هم سلام هم نمی کردن چه برسه به این کارا البته اونجا هم محله خوبی بود ولی چون مرکز شهر بود مهاجر زیاد داشت و به همون نسبت فرهنگ ها هم خیلی با هم متفاوت بود ولی این محله همه انگار یکدست و اصیل هستن خیلی کم یکی رو می بینم که معلومه اونم خارجیه.

گاهی واقعاً احساس می کنم تازه از ایران اومدیم آخه باز برای آشنایی با خیلی چیزا باید از اول شروع کنیم، باید انرژی بذاریم وقت بذاریم نمی دونستیم اداره پلیس کجاست و چطور می شه اونجا رفت، با چه قطاری چه ایستگاهی چه ساعتی؟ نمی دونستیم کلینیک کجاست و کی باید رفت برای رجیستر؟ نمی دونستیم نرسری کجاست و کی می شه دوباره بچه رو ثبت نام کرد؟ حتی نمی دونستیم اینجا برخلاف انگلیس انگار زیاد اعتقاد به آسانسور ندارن و توی بعضی ایستگاه های قطار باید کالسکه ات رو کول بگیری و از پله ها بالا و پایین بری! ( توی یک پستی چند سال پیش نوشته بودم که اینجا برای کالسکه دارها و ویلچرنشین ها فکر همه چیز رو کردن و همه آسانسور داره الان باید حرفم رو تصحیح کنم و بگم منظورم همون انگلیس بود اسکاتلندی ها گویا کمی سهل انگاری کردن! ) یکی از مشکلات رفت و آمد ما هم همینه که برای رسیدن به مرکز شهر باید از قطار استفاده کنیم که متأسفانه ایستگاهش آسانسور نداره و هر بار که به ایستگاه می رسیم اگه هوا سرد باشه یا بارون بیاد یا هر چی من مجبورم بچه رو بغل بگیرم و از پله ها بالا برم و همسر کالسکه رو جمع کنه و بذاره کولش و بیاد اون طرف دوباره سرهمش کنه! حالا اگه خرید هم کرده باشیم که همه توی کالسکه باشه قوز بالای قوز می شه،  وای که با خستگی ناشی از چند ساعت پیاده روی خیلی زورمون میاد! یعنی چی آخه؟!

نرسری بچه نگرانمون کرده، نزدیک خونه نرسری نیست و نزدیکترینش 20 دقیقه با خونه فاصله داره برنامه مون این بود که مثل قبل همسر صبحا ببردش من ظهرا برم دنبالش اما اونایی که نزدیک خونه هستن زیاد توی مسیر همسر نیستن و احتمالاً خودم مجبورم هم بچه رو ببرم هم بیارم که با اینهمه کار خیلی بار سنگین خواهد بود همین الانش به کارهام نمی رسم و همیشه وقت کم میارم چه برسه که بخوام روزی دو بار از خونه بیرون برم و کلی زمان اینطوری تلف می شه. دوشنبه با دو تا نرسری وقت داریم که بریم باهاشون صحبت کنیم و شرایطشون رو بپرسیم ببینیم بالاخره چکار باید بکنیم.

یک روز هم وقت گذاشتیم و دوباره رفتیم اداره پلیس تا تغییر آدرس رو بهشون اطلاع بدیم اینجا هر تغییری توی آدرس یا وضعیت ویزا و ازدواج و اشتغال که ایجاد می شه باید رفت و به پلیس گزارش داد وگرنه به خاطر پنهان کردن حقایق مجرم محسوب می شی و جریمه داره، حالا من توی یک جمله نوشتم رفتیم اداره پلیس ولی واقعاً همین یک کار چند ساعت وقتمون رو گرفت روز سردی هم بود راه ها رو هم بلد نبودیم و کلی معطل شدیم از وقت ناهار هم گذشته بود بچه گرسنه شده بود اون حوالی تا چشم کار می کرد خبری از فروشگاه نبود به سختی یک فروشگاه فسقلی یک جای پرت پیدا کردیم و ازش یک ساندویچ سرد برای بچه خریدم طفلکم از گرسنگی گازهای گنده به ساندویچش می زد بعدم که کارمون تموم شد و برگشتیم دیدیم باید نیم ساعت منتظر اومدن قطار بمونیم و با اون سرمای شدید که دندون هامون به هم می خورد و توی اون باد و بارون، دیگه آخرش فقط آرزو می کردم  برسیم خونه دیگه هیچی از خدا نمی خوام! یک روز کاری من و همسر هم اینطوری تلف شد.

توی نت سرچ کردم و نزدیک ترین مدیکال سنتر رو حوالی خونه پیدا کردم و یک روز هم وقت گذاشتیم که بریم دوباره رجیستر کنیم که رسیدن به اونجا و پر کردن فرم هاشون 3 ساعت دیگه از وقت ما رو گرفت آخرش هم نگفتن برای واکسن سری جدید بچه چکار باید بکنیم باید دوباره دوشنبه بهشون زنگ بزنیم کاش همون موقع واکسنش رو می زدن که مجبور نشیم دوباره بریم، این روزا حتی وقتی که روی ظرف شستن و غذا درست کردن می ذارم به نظرم وقت تلف کردنه اینقدرررررر کار اینترنتیم سنگین شده که حتی امروز که شنبه بود ترجیح دادم به جای رفتن به مرکز شهر و خوش گذرونی بمونم خونه و کارهای عقب مونده ام رو بکنم حالا شاید فردا که یکشنبه است برای تنوع و رفع خستگی با همسر و بچه بریم موریسون نزدیک خونه و توی کافی شاپش قهوه ای بنوشیم و کمی فکرم رو رها کنم، هردومون فکرمون مشغوله، زندگی شلوغی داریم کار وقت گیر و پراسترسی داریم تکلیف نرسری و مدرسه بچه هنوز معلوم نشده، تکلیف کار بانکی که داشتیم هنوز معلوم نشده، حتی نمی تونیم طبق روال هر سال از الان برنامه بریزیم برای ایران چون نمی دونیم کی قراره از زیر اینهمه کار و فشار دربیایم، من هر سال این موقع ها کم کم شروع می کردم به پیدا کردن بلیط برای تابستون ولی الان نمی دونیم برای کدوم ماه باید بگردم چون همسر کارش رو تازه اینجا شروع کرده و نمی دونیم چقدر طول می کشه که روال کارش دستش بیاد البته شکر خدا می گه خیلی خوب داره پیش می ره و از سوپروایزرش هم خیلی راضیه.

همون روزای اول برای خونه به صورت آنلاین تی وی لایسنس خریدم اونم برای مدت یک سال، این اولین لایسنس ماست قبلش لزومی نمی دیدم و فکر می کردم برنامه های اینترنتی کفایت می کنه و حتماً لازم نیست تی وی داشته باشیم ولی از وقتی لایسنس خریدم و صبح تا شب تی وی روشنه یک حال و هوای دیگه به خونه داده شده اصلاً به نظرم وقتی تی وی خاموش باشه روح زندگی از خونه می ره بیرون! با دیدن برنامه های ساخت یوکی یک چیزای بیشتری از فرهنگ این مردم دارم یاد می گیرم که برام جالبه.

از طرف آژانس خونه بهمون نامه داده بودن که چون جدید اومدیم برای اولین بازرسی 20 اپریل میان خونه رو ببینن اما یک روز بی خبر رئیس آژانس اومد خوب شد همه چیز مرتب بود و گفت همه چیز اوکی هست و ازم پرسید که مشکلی نداریم؟ منم مشکل روشن نشدن یکی از لامپ ها با وجود تعویض لامپ و مشکل گرفتگی وان حموم رو بهش گفتم، همونجا زنگ زد به آژانس و گفت با برقکار و لوله کش قرار رو فیکس کنن، برقکار دیروز اومد و بعد از چند ساعت کار، سیم کشی رو درست کرد هنوز لوله کش نیومده اما با این جدیت و دقتی که از رئیس این آژانس دیدم اونم به زودی می فرسته، ایول بابا، گفته بودم به این آدم می شه اعتماد کرد، مسوؤلیت پذیریش قابل تحسینه.

چقدر این خونه رو دوست دارم، جالبه که اولش چون یک خونه بزرگتر رو دیده بودیم و اون رو می خواستیم این به چشممون نمی اومد ولی وقتی اون نشد و مجبور شدیم همین رو بگیریم با بی میلی اومدیم اینجا اما  وقتی رسیدیم در کمال تعجب دیدم واقعیت با عکس هایی که از این خونه دیده بودم بسیار متفاوته و این خونه خیلی بهتر و دلپذیرتر و راحت تر از عکس هاشه، خیلی بهمون حس آرامش می ده همه جاش رو دوست داریم چرا این پنجره های بزرگ و نورگیر توی عکس ها به چشمم نیومده بود؟ یعنی دیده بودمشون ولی حس خاصی ازشون نگرفته بودم در حالی که الان یکی از بزرگترین مزایای این خونه اینه که کلی پنجره بزرگ داره حتی آشپزخونه پنجره های بزرگ داره که آفتاب رو پهن می کنه همه جا و حس گرما و لذت و آرامش رو می ریزه به روحم، صدای تی وی بهم حس زندگی می ده، رنگ میز ناهار خوری آرومم می کنه! خوب شد این یکی مثل بقیه صاحبخونه ها برای راحتی خودش صندلی های مشکی نذاشته برای مستاجر و از رنگ های روشن استفاده کرده کاش مبل ها هم به جای سورمه ای کرم یا قهوه ای روشن یا حتی سفید بودن ... منم چند تا ظرف و ست لیوان رنگی خریدم که فضای خونه رو رنگی تر کنم، یک میز آرایش سفید برای خودم خریدم که اونم فضا رو روشن تر کرده و جالبه که همون میز آرایش رو توی هال گذاشتم ( چون توی اتاق جا نمی شد ) و هروقت چشمم بهش می افته خوشحال می شم در حالی که در مقایسه با میزهای پرزرق و برق و پرکار ایران چیز خاصی نیست اما به این نتیجه رسیدم که من از اشیا احساسات مثبت و منفی می گیرم حتی از رنگشون و خوشحالم که اینطوری هستم چون به راحتی می تونم مطابق سلیقه خودم چیزی بخرم و از اون وسیله حس خوب ساطع می شه به طرفم.

می رم توی اتاق ها لذت می برم می رم توی هال لذت می برم می رم آشپزخونه کیف می کنم در استورج های جادار رو باز می کنم حال می کنم که همه وسایل رو توی خودشون جا دادن و از شلوغ شدن خونه جلوگیری کردن، فقط کاش حموم کمی بزرگتر بود حموم قبلی بهتر بود ...  حالا فکر نکنید چه خونه شیک و پیک و مدرن و متفاوتی داریم ها نه یک آپارتمان دو خوابه شاید معمولیه اما مهم حس ماست که بهش مثبته انگار این خونه انرژی مثبت داره آرامش داره ترکیب رنگ و نور داره رنگ ها رو صابخونه بهمون داده و خودمون تکمیلش کردیم و نور رو آسمون، اینقدر حس خوبم رو به همسر گفتم که اونم همین حس خوب رو گرفته و دائم به زبون میاره، خدا رو شکر اون خونه سه خوابه جور نشد حالا می بینم به دلایل مختلف این خونه از اون خونه هم بهتره، جالبه حتی از اینکه خونه طبقه همکفه ناراحت بودم چون فکر می کردم سرده اما سرد نیست چون سیستم گازیه همه خونه یکنواخت گرمه و تازه همین طبقه همکف بودن باعث شده که روزها روی مبل کنار پنجره بشینم و ضمن کار کردن به رفت و آمد مردم هم نگاه کنم و دلم باز بشه یعنی همون چیزی که به عنوان نکته منفی می دیدمش الان شده مثبت،  واقعاً بعضی وقتا اتفاقی می افته که اون لحظه بسیار ناراحت می شی و دعا می کردی که نیفته ولی بعد از مدتی می بینی چه خوب که اون اتفاق افتاد چون صلاحت توی همون بوده.

خدایا شکرت، لطفاً نرسری این بچه رو هم خودت درستش کن به بهترین شکل ...

_____________

خوب ساعت داره نزدیک می شه به 2 نیمه شب، من دیگه باید برم بخوابم، راستی اینم بگم به دلیل حجم سنگین کارهام که حداقل چندین ماه من رو درگیر خواهد کرد از این به بعد به هیچ عنوان نمی تونم به ایمیل هام جواب بدم یا برای پیغام های خصوصیم جواب بنویسم، همینجا از همه دوستانی که توی مدت غیبتم سراغم رو می گرفتن باز هم تشکر می کنم، به خوانندگان خاموشی که توی پیغام خصوصی خودشون رو معرفی کردن خوشامد می گم و خوشحالم از آشنایی شون و همچنین جواب سؤالات مهاجرتی رو برای بار چندم می گم که غیر از اون پست مجزا که لینکش رو هم گذاشتم نمی تونم جداگانه بدم مخصوصاً الان که از شدت حجم کارها تفریحات روزهای تعطیلمون رو از دو روز در هفته به فقط چند ساعت در هفته کاهش دادیم، بنا بر این لطفاً دیگه ایمیل نزنید و اگر ایمیل می فرستید در کمال شرمندگی باید بگم وقت جواب دادن ندارم و فقط می تونم بخونم، از این بابت شرمنده ام امیدوارم این رو به حساب بی معرفتی نذارید و بدونید فقط درگیری کاری وقت اضافه ای برای من نذاشته وگرنه من برای تک تک ایمیل ها و پیغام های خصوصی شما ارزش و احترام قائلم و از خوندنشون لذت می برم ... 

 دوستتون دارم، برای همینم حرف زدن با شما رو به خوابی که ازش گذشته ترجیح دادم، روز خوبی رو در پیش داشته باشید .

______________________

آهان یک چیزی رو لازم دیدم توضیح بدم اونم اینکه فکر نکنید من خیلیییییییییی آدم مثبت نگری هستم که اینطوری می نویسم! نه منم مثل شما و مثل همه آدم های دیگه  مشغولیت های فکری و کاری خودم رو دارم مخصوصاً نوع زندگی ما طوریه که دائم با چالش جدید روبرو می شیم که حتی ممکنه اولش اعصاب خوردکن هم باشه و برای حلش باید فکر کنیم انرژی بذاریم وقت بذاریم حتی همین گاهی کلافه مون می کنه، منم گاهی اعصابم از زندگی و مشکلات و چالش هاش خورد می شه، گاهی غرغر می کنم، گاهی حوصله خودمم ندارم چه برسه به دیگران، گاهی حرفی که یکی زده و امروزه به لطف تلگرام با وجود هزاران کیلومتر فاصله انگار روبروت نشسته صاف می ره توی قلبم و روحم رو جریحه دار می کنه ( دارم روی خودم کار می کنم که آدم های بی ارزش رو اونقدر بی ارزش ببینم که حرف هاشون هیچ تأثیری روم نداشته باشن ) منم اوایل زندگی که دوره دانشجویی داشتیم زیاد به خاطر بی پولی از خیلی چیزا خودم رو محروم کردم و حسرتش به دلم موند، منم گاهی منفی می شم بد می شم خودم از خودم خسته می شم از این وبلاگ هایی که نویسنده دائم بخش مثبت وجودیش رو به تصویر می کشه خوشم نمیاد چون واقعیت اینه که آدم ها چند بعدی هستند هیچ کسی کاملاً خوب و کامل نیست هر انسانی همه احساسات انسانی رو با هم داره فقط اینکه چطوری کنترلشون می کنه و رفتارش چطور از آب درمیاد مهمه و اینه که آدما رو از هم متفاوت می کنه، منم نمی خوام توی پست هام همش مثبت بنویسم که بعضیا حسرت بخورن که خوش به حال امی عجب زندگی خوب و خوشی، نه عزیزم زندگی منم سختی های خودش رو داره و منم گاهی کم میارم اما سعی می کنم خودم رو زود جمع و جور کنم و بیفتم روی روال معمول، شما که نمی دونید مشغولیت های ذهنی من چیه، شما که جای من نیستید زندگی توی غربت هزار تا چالش داره اما سعی می کنم از همین چیزهای کوچیک انرژی مثبت بگیرم که ذخیره بشه توی روحم برای روزهای سخت، من حتی به رنگ موکت نگاه می کنم بهش دقیق می شم که ایول چه خوب صاحبخونه رنگ روشن برامون انتخاب کرده می شه روش دراز کشید و از نرمی و رنگ خوشگلش لذت برد، اینا چیزاییه که توی زندگی همه هست، همه می تونن از همین چیزا حس لذت و آرامش بگیرن اگه بگیرن ...

بله منم مثل هر انسان دیگه ای یک وجود چند بعدی دارم که ترجیح می دم اینجا بیشتر از احساسات خوب و مثبتم بنویسم تا منفی ها اما گاهی هم جلوی نوشتن احساسات منفیم رو نمی گیرم که وبلاگم یک بعدی و مصنوعی به نظر نیاد و شما هم بدونید این فقط شما نیستید که زندگی گاهی براتون سخت می گیره برای همه همینه، زندگیه دیگه همه چیز توش پیدا می شه، اما در کل فکر می کنم توی زندگی شخصی بیشتر دختر خوبی هستم تا بد و منفی و برای شما هم  می تونم دوست خوبی باشم  ....   امیدارم روزهای شاد و آسوده و پرآرامش همه ما بیشتر از روزهای سخت و بدش باشه ....

ببخشید طولانی شد این توضیح رو خیلی وقت بود می خواستم بدم یادم می رفت شایدم قبلاً بهش اشاره کردم الان یادم نیست ... ( این متن بیشتر از 10 بار ویرایش شد و چیزهایی بهش اضافه شد،  الان ساعت 3 نیمه شبه! بعد از مدت ها اومدم کلی حرف زدم، من برم بخوابم خیلی دیر شده ).


نظرات (81)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سلام بر عزیزدلم امی جون
وای که چقدر دلم برات تنگ شده بود....ببخشید که مشغله کاری اجازه نداد زودتر بیام و برات پیغام یا نظر بگذارم ولی همیشه به یادتم
مجددا ورود و مستقر شدنتون به اسکاتلند سرد و زیبا رو تبریک میگم و از صمیم قلبم براتون ارزو میکنم روزهای عالی رو داشته باشید
امی جونم شما صد در صد دوست خوبی برای ما هستی، من یکی که توی این چندسال خییییییلی نکته های کوچیک و بزرگ ازت یاد گرفتم، و همیشه شما رو یکی از الگوهای خودم میدونم خب من اخه الگوهای زیادی دارم
و این نکته که میگی همیشه سعی می کنم خودم رو زود جمع و جور کنم و مثبت باشم ، انرژی مثبت از هر چیزی رو ذخیره کنم ، واقعا ستودنیه
دوست دارم بیشتر بنویسم ولی از طرفی دوست ندارم با نوشته طولانیم وقتت رو بگیرم . پرنسس کوچولو رو از طرف من غرق بوسه کن براتون بهترینها رو ارزو می کنم.
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 04:19 ق.ظ
پاسخ:
مرسی عزیز دلم، تو که همیشه محبت داری به من و دختری .
عزیز دلم ممنون که اینقدر نوشتی و حالم رو مثل همیشه خوب کردی. چقدر فکر بازی داری امی عزیزم. خیلی دوست دارم. امیدوارم و میدونم که همیشه با فکر و رفتار بجایی که داری همه چالش ها رو به نحو احسن رفعشون میکنی.
میگما اگه همسرتون تو کا رو تحصیلشون خیلی موفقه 50درصد وجود همسری با فکر و مهربونیه مثل تو هاااااا. از طرف من بهشون بگو
بازم میگم دوست دارم هم خودت، هم دختر نازت ، هم گرمیه زندگیه سه نفرتونو و هم نوشته های پر انرژیتو...
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 04:27 ق.ظ
پاسخ:
قربونت بشم عزیزم، از خوبی خودته که دیگران رو هم خوب می بینی .
امی عزیزم خیلی خوشحال شدم که نوشتی ،دلم خیلی خیلی برات تنگ شده بود . به قدری ذوق زده شدم که قبل از خوندن پستت ، اومدم برات نوشتم .
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 04:42 ق.ظ
پاسخ:
این دیگه نهایت لطفه که کسی قبل از خوندن مطلب برای نویسنده اش کامنت بنویسه، ای جونم .
سلام امی جون
خوبی خانمی؟
خسته نباشی، دختر گلت خوبه
خداروشکر که از خونه جدید راضی هستی
میدونم خیلی طول میکشه تا یک خونه بشه آشیونه و اون آرامش کامل رو آدم توش احساس بکنه ، اما همین که این هفت خان اسباب کشی رو سپری کردید ، ایول به شما
ایشاا... مهدکودک نازگل خانم هم بزودی حل میشه
عاشق پنجره ها و نور خونتون شدم
خیلی خیلی برام دعا کنید و انرژی بفرستید
دوستون دارم قربانت سارا
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 05:05 ق.ظ
پاسخ:
سلام سارا جان، مرسی از انرژی مثبتت، ایشالا زندگیت روی روال خوب پیش بره و شاد باشی همیشه.
سلامی امی جان! فکر کنم چندوقت پیش هم یه کامنت گذاشتم برات، شاید بشه گفت جزو خواننده های خاموشتم ولی خب خیلی وقته که دنبالت میکنم و راستش یادم نمیاد از کی، فک کنم از قبل از دختریت حتی!!
خواستم بگم خسته نباشی و من خیلی وقتا از روزمره هات خیلی درسها میگیرم، این نظم و انضباطتو دوست دارم، این تلاش برای مثبت نگری در عین حال دیدن و سنجیدن همه جوانب!! خوشم میاد به همه چی به تمام ابعادش نگاه میکنی! و راستش اونموقع ها فکر میکردم مهاجرت خیلی راحته ولی از زمانیکه وبتو میخونم فهمیدم سخت ترین کاره دنیاست! حداقل برای من و خیلی خوشحالم که هیچوقت موقعیتم جور نشد! چون میبینم که چقد سخته مخصوصا با وجود بچه و واقعا از ته دلم برای شما و همسرت و دخترت آرزوی سلامتی و موفقیت دارم. خیلی وقتا میخواستم برات کامنت بذارم ولی راستش هم فکر میکردم وقتت گرفته میشه با خوندنه اینهمه کامنت و سوالای مختلف خواننده هات و هم اینکه گاهی خودم وقت نمیکردم! الانم فقط خواستم بگم خیلی خوبه که با روزمره هات مارو هم با بعضی ابعاد زندگیه خودت شریک میکنی و من از این طرف دنیا از شهر رشت باهات احساس همراهی و نزدیکی میکنم. امیدوارم کارهات زودتر به روال بیفته و همه چیز مطابق خواسته اتون پیش بره. بیشتر از این وقتتو نمیگیرم
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 05:18 ق.ظ
پاسخ:
سلام عزیزم
خوشحالم که باهام حرف زدی می دونی که برای خواننده هام مخصوصاً روشن ها چقدر احترام قائلم.
بله مهاجرت مخصوصاً بعد از سن 20 سالگی که ریشه هات توی کشور خودت شکل گرفته سخته ولی آدمیزاد می تونه برای همه سختی ها راه چاره پیدا کنه هرچند همین راه چاره پیدا کردنه که کلی از آدم انرژی می گیره به هر حال امیدوارم هر جا هستی از زندگیت راضی باشی.
سلام خانومی با توصیف خونت کلی دلمون باز شد همیشه خوش باشین الهی اون پنجره های بزرگ خیلی خوبن کاش راجع به کارت بیشتر توضیح میدادی ما هم یاد میگرفتیم
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 05:19 ق.ظ
پاسخ:
سلام محبوب جان ممنونم ازت.
راجع به کارم گفته بودم که نمی تونم چیزی بگم البته در ایران هم نمی شه انجامش داد.
سلام خمت امی خانم عزیز
مثل همیشه آرامش بخش بودید و پست هاتون کامل و جامع بود
ان شاالله هر جا هستید سلامت و موفق باشید
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 05:21 ق.ظ
پاسخ:
سلام محسن جان
ممنونم ازتون.
امی عزیز خسته نباشی. گلم وقتی که متن هاتو می خونم حس خیلی خوبی میگیرم. خیلی قشنگ احساست رو بیان می کنی . من هرچه تلاش میکنم یادم میره که خوبیهارو ببینم اما واقعا شما فوق العاده ای. راستی اگه ممکنه چندتا عکس از خونه ات بگذار چون اینقدر قشنگ توصیف کردی که من واقعا دلم خواست ببینمش. گل دختر نازت رو ببوس.
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 05:27 ق.ظ
پاسخ:
سلام مریم جان، مرسی عزیزم قطعاً چیزهایی هست که به چشم تو هم قشنگ و آرامش بخش هستن اگه بهشون فکر کنی یادت میاد.
متأسفانه عکس نمی تونم بگیرم آخه کی حاضره از خونه اش عکس بگیره بذاره توی وبش؟ اونم منی که چند ساله می نویسم و خیلی ها با زندگی من آشنا هستن خونه منم مثل خونه شماهاست عزیزم فقط چون حسم بهش خوبه بهتر از اون چیزی که هست می بینمش.
سلام امی جان . ممنون که وقت گذاشتی و برامون یه پست طولانی نوشتی با وجود این همه مشغله. خیلی حس خوبی گرفتم از نگاهت به خونه و زندگیت. انشالله همیشه خیر و خوبی برای خودت ، همسرت و دختر گلت پیش بیاد.
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 05:33 ق.ظ
پاسخ:
مرسی عزیزم منم برای تو همین آرزو رو دارم.
وأی قسمت آخر حرفهات انگار حرف زبون من بود و من داشتم میگفتم ما هم اوایل سختی زیاد کشیدیم و به خاطر پول جمع کردن از یه سفر دو روزه هم خودمون و محروم کردیم من هم اینجا به لطف تکنولوژی و بعضی ها حرف هایی هست که تا ته قلبم و میسوزونه اما منم سعی میکنم از همین خانه دوخوابه کوچک و راحتمون و شیرینی های پسرکم لذت ببرم زندگی برا همه ما سخته اما امید همیشه هست
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 05:48 ق.ظ
پاسخ:
خدا رو شکر که امید هست همین باعث می شه نگاهمون به آینده مثبت باشه و دلمون گرم.
انگار زندگی امثال ما خیلی شبیه به همدیگه است.
حسته نباشی امی عزیز. امیدوارم بقیه کارها هم به بهترین و راحت ترین شکل پیش بره. جابه جایی سخته اما با تمام سختیهاش یه تنوع و تجربه ای به ادم میده که به نظرم میارزه (البته که اگر رو به سوی اهداف و پیشرفت باشه) من که واقعا دوست ندارم بیشتر از پنج،شش سال توی یه خونه یا یه موقعیت ثابت بمونم.
وبلاگهای که همش از زیبایی ها و مثبت ها میگن خوبن و انرژی مثبت دارند اما گاهی حس مصنوعی و تکراری بودن میدن بهمون . البته انشاالله همیشه همه چی ساده و بی مشکلات پیش ره اما خوندن و نوشتن از مشکلات هم قرار نیست همیشه حس منفی بده وقتی تو یه وبلاک یا هر ماجرا و نوشته ای، منفی و مثبت که کنار هم میان ادم بیشتر و بهتر زندگی رو درک میکنه و از اتفاقها و ماجراهای مثبت که برای نویسنده پیش میاد بیش ذوق میکنه.
خوشحال میشم که هروقت سرت خلوت شد و فرصت کردی مثل قبل با عکس هایی از شهر و طبیعت ما رو بیشتر با فرهنگ و محیط اونحا اشنا کنی.
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 06:09 ق.ظ
پاسخ:
چشم هروقت عکس های خوبی گرفتم براتون می ذارم اینجا کمی از مرکز شهر دوریم و کمتر موقعیت عکس گرفتن پیش میاد.
به نظرم بلاگرها بهتره به جای فقط از خوبی ها و مثبت ها نوشتن از واقعیات بنویسن چون اگه فقط از خوبی و امید و خوشحالی و رضایت و ... بنویسی ممکنه خواننده ها از زندگی خودشون که آمیخته از خوشی و ناخوشیه ناامید بشن و به اشتباه تصور کنن که ممکنه زندگی هایی هم باشن که هیچ سختی و مشکلی نداشته باشن در حالی که اینطور نیست، واقعیت زندگی همه انسان ها آمیخته از اتفاقات خوب و بد با همدیگه است و هر کسی به نوعی درگیر مشکلات خودشه، من دلم نمی خواد مصنوعی بنویسم و از خودم یک تصویر ابرقهرمان که همیشه خوب و مثبت و امیدوار و قوی هستم به خواننده بدم نه منم گاهی توی بعضی سختی ها انرژیم کم می شه منم گاهی دلم می گیره منم گاهی اشک می ریزم منم انسان هستم مثل همه انسان ها ولی همیشه سعی کردم توی سختی ها مقاومت کنم هرچند که اولش احساس درماندگی بهم دست بده.
امی جان من همیشه از نوشته هات انرژی مثبت گرفتم و خوشحالم که وبلاگت رو میخونم
امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشی و کار نرسری خوشگل خانم هم به بهترین نحو درست بشه
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 07:23 ق.ظ
پاسخ:
مرسی الهه جان، خوشحالم از خوندن وبلاگم حس خوب می گیری.
خدا قوت امی جون
حتما تو این مدت اترژی زیادی گزاشتین و شاید همسرت هم بخاطر مشغله شون نتونستن تو کارها کمکت کنن و بهت فشار اومده
ولی روحیه ت عالیه که از کوچکترین نکات مثبت انرژی مثبت میگیری و مهم اینه که اینارو میبینی ودرک میکنی
منم وقتی به خونه مون اومدیم همین حسهارو داشتم
رنگ روشن آشپزخونه و موکت و پنجره های بزرگ و نورگیر و فضای سبز پشت پنجره و ... که برام هنوز هم باارزش و دوست داشتنی هستن
خیلی محیط زندگی و کار روی رفتار مون تاثیر میزاره و کیفیت کارمونو بالا میبره
ایشالا مهد هم بزودی اوکی میشه بسپارش به خدا مطمعن باش یه جا بهتر از مهد قبل پیدا میکنین
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 07:40 ق.ظ
پاسخ:
مرسی شهره جان، چه خوب که تو هم از خونه تون انرژی خوب می گیری و ازش راضی هستی این خیلی مهم و ارزشمنده.
خیلی هم خوبه که از اتفاقات مثبت زندگیت می نویسی. معلومه که هر کسی تو زندگیش مشکلاتی هم داره ولی من با خوندن تک تک جملاتت حس خوب و انرژی مثبت میگیرم . با توصیفاتت ار خونه ی زیباتون دلم غش میره براش
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 07:44 ق.ظ
پاسخ:
آخی
سلام خانم امی
من معمولا وبلاگ شما رو میخونم.وبلاگتون بوی زندگی میده و خیلی وقتا حال آدمو خوب می کنه. چه خوب که نوشتید شما هم چالشهایی در زندگی داشتید که باهاش مقابله می کنید.این آدمو وادار می کنه که در زندگی یاد بگیره با چاش هاش مبارزه کنه
امیدوارم هر جا که هستید شاد و سالم و خوشبخت باشید.
لطفا به نوشتن ادامه بدید. ممنون
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 08:02 ق.ظ
پاسخ:
سلام عزیزم امیدوارم بتونم با نوشته هام بهتون توان بیشتری بدم در مقابله با سختی ها.
اسمت رو که خوندم بوی خوبی به مشامم رسید .
ای جووووون
امی جون خونه نو و خوشگلتون مبارک ....
ایشاا... اون دغدغه ها هم حل میشه
کلی انرژی مثبت برااات 》》》》》

+ میگم بهتره گاهی آدم روشن شه نه؟؟!!!
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 08:19 ق.ظ
پاسخ:
بعله که روشن بشین منو هم روشن می کنین .
مثل همیشه لذت بردم عزیزم. امی جان من به شخصه که هروقت خصوصی پیام میدم اصلا انتظار جواب دادن ندارم چون همین که وقت میکنی و میای تو وبلاگت مینویسی خودش کلی میشه مخصوصا وقتی اجازه کامنت گذاری میدی خلاصه ما همه جوره دوست داریم. همین شخصیتته که باعث میشه بعد از یک سال ونیم هر روز وبلاگتو چک کنم حتی با گوشی درب و داغونم که حاضر نیستم باهاش اس ام اس بدم چون خیلی لمسیش ضعیفه
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 09:28 ق.ظ
پاسخ:
ای جانم، فدای محبتت عزیزم. مرسی که درکم می کنی بعضی وقتا از خستگی نای مسواک زدن هم ندارم چه برسه رسیدگی به وبلاگم نه اینکه نخوام بلکه نمی تونم.
سلام
نزدیک چند ساله که وبلاگتون رو می خونم، تمام پست هاتون قشنگه اما نظرم در مورد این پست یه چیز دیگست.انقدر دوستش داشتم که خواستم به خاطرش ازتون تشکر کنم.
ممنونم امی جان
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 10:35 ق.ظ
پاسخ:
مرسی عزیز دلم کامنتت خوشحالم کرد.
سلام امی جون خونه جدیدمبارک امیدوارم باقی مونده کارها هم هر چه زودتر رو روال بیفته واقعا حرفات درست بود غربت هم سختیهای خودشو داره ولی بعضی ها فکر میکنن اونجا فقط خوش گذرونیه در حالی که همه چی اونجا خیلی جدیه ودر بیشتر موارد کار رو سخت میکنه در هر صورت شاد وموفق باشید
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 10:49 ق.ظ
پاسخ:
مرسی نسیم جان. آره واقعاً اینجا نمی شه کم کاری کرد اگه کم کاری کنی از صحنه رقابت خیلی سریع حذف می شی برای همین به قول تو همه چیز جدیه و باید خیلی تلاش کرد تا جای پا رو محکم کرد.
سلام امی جان.سال نو مبارک و خونه زندگی جدید هم همینطور.خسته نباشی عزیزم همه جوره هم اسباب کشی هم شغل.خدا قوت.واقعن دلم برات یذره شده بود خدا رو شکر که نوشتی از حال و احوال این روزهات.چقدر دل انگیز خونه تون رو توصیف کردی لذت بردم.خیلی دوستت دارم.امی جانم بی زحمت هر موقع وقت داشتی از درختها و خونه های خوشگل دوربرتون یه چند تا عکس هم بگیر و زحمتش رو بکش اینجا بذار منم ببینم خیلیییییی دوست دارم و لذت میبرم .یک دنیا ممنونم.الهی که هر چی حس مثبتی به من و خواننده ها دیگه ات میدی هزار برابرش به خودت برگرده.
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 01:05 ب.ظ
پاسخ:
مرسی الی جان چشم سعی می کنم عکس بگیرم و براتون بذارم.
امیدوارم که روزهای خوشی را در منزل جدید تجربه کنید. هر چی که هست مثبت نگری شما قابل تحسین هست و انعطاف پذیری تون در برابر تغییرات عالی است. اسکاتلند حیلی زیبا است. به مرور کشفش می کنید و لذت می برید. تاریخ جالبی هم داره. اصلا کلا خوش به حالتون که اونجا هستید!! دیدن قلعه های قدیمی و دریاچه معروفش را در صدر کارهاتون بگذارید. هیولای لاک نس برای خودش کلی جاذبه توریستی داره
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 02:36 ب.ظ
پاسخ:
هنوز تازه اومدیم و همه جاش رو کشف نکردیم ولی باید هیجان انگیز باشه.
شما هم که توی کشور زیبا و رنگارنگی هستی دلم می خواد اونجا رو هم ببینم مخصوصاً چند تا از شهرهاش رو.
موفق باشی
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 03:15 ب.ظ
پاسخ:
مرسی عزیزم
خسته نباشی عزیزم و موفق باشید
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 03:54 ب.ظ
پاسخ:
ممنون اسمان جان
سلام امی! عجب روزگار شلوع و پرکاری داری!
امیدوارم زودتر روی غلتک بیفته.
اما من یه دوره ای از تو یادمه که خیلی دلم واست می سوخت... اونم وقتی که دخترت چندماهش بود و شبا نمیخوابید و روزا هم تو به کارات نمی رسیدی.... وای که چقدر سخت بود ا ن روزا...
خوبیه زندگی اینه که روزای سختش می گدره... فقط خدا کنه تن ادم سالم باشه و عزیزانش سالم باشن بقیه چیزا رو میشه تحمل کرد.
شاد باشی.
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 05:24 ب.ظ
پاسخ:
سلام عزیزم
الان دیگه زندگی مون روی غلتک افتاده و روال معمول رو داریم طی می کنیم.
وای آره اون دوره یکی از سخت ترین دوره های زندگی من بود خیلی زیاد فشار روم بود تنهایی و خستگی مداوم و خواب برعکس بچه و به هم ریختن نظم زندگی و .... خیلی هم طول کشید که سپری بشه خیلی دوره سختی بود.
سلام.
چه عجب کامنتدونی باز بود!
چه خوب بود قبلنا سرتون خلوت بود و اینجا برو بیایی داشت.
خیلی خودتون رو گرفتار کردین ها! تا ساعت های 2 شب کار میکنین.
امیدوارم بازم سرتون خلوت بشه. خستگیتون در بشه.
از کوچولو چه خبر؟ هنوز مگه کالسکه سوار میشه؟

(یکم با حال و هوای ایرونی باهاتون صحبت کردم ،گفتم شاید دلتون واسه فضولی کردن ها و اظهار نظر های خودمونی تنگ شده باشه!)
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 06:53 ب.ظ
پاسخ:
آره دلم تنگ شده بود
من برای اینکه همسرم بیشتر بتونه به شغل اصلیش برسه و خودش رو نشون بده بخشی از وظایف شغلی اون رو به عهده گرفتم برای همینه که سرم از همیشه شلوغ تر شده البته از جهتی اینهمه کار کردن رو دوست دارم چون بیکاری باعث کسل شدنم می شه ولی دلم می خواد کمی هم وقت برای خودم باقی بمونه.
کوچولو نه به اون وقتی که به هیچ شکلی حاضر نبود حتی برای یک دقیقه بشینه توی کالسکه نه به الان که اینقدر عادت کرده که اصلاً دوست نداره دو قدم پیاده بره!
ممنون از اینکه تو این همه کار وقت گذاشتی و این پست خوب و طولانی را نوشتی، من هم عاشق نور و پنجره های بزرگ هستم، از اشیا هم انرژی میگیرم و اگه وسیله ای را دوست داشته باشم هربار که بهش نگاه میکنم لذت میبرم، ارزو میکنم تو کشور جدید روز بروز زندگی زیباتری بسازید
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 08:01 ب.ظ
پاسخ:
ممنون عزیزم خیلی خوبه که آدما اینطوری باشن و از چیزای کوچیک انرژی خوب بگیرن.
همیشه شاد و موفق باشید
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 08:15 ب.ظ
پاسخ:
ممنون زینب جان.
همیشه لبت خندون و دلت شاد باشه ایمی عزیز
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 08:29 ب.ظ
پاسخ:
مرسی مونا جان تو هم همینطور.
درود امی جان
خسته نباشی خانم. می دونم که روزهای بسیار پر کار و سختی رو پشت سر گذاشتید. خیلی ممنون که از خوابت زدی تا برای ما بنویسی. شخصا خیلی دلم برات تنگ شده بود. خیلی خوشحالم که خونه جدید رو دوست داشتی و به مسائل نگاه مثبت داری. أنشالله نرسری گل دختر هم به زودی و به خوبی جفت و جور میشه.
خیلی سخته که باید کالسکه رو کول کنی. سعی کن اگر خودت تنهایی، خرید اصلا نکرده باشی. خیلی ریسکش بالاست که کمردرد بگیری. این لینک رو چک کن. ما از این کالسکه داریم که خیلی راحت تا میشه و دستگیره هم داره که می تونی خیلی راحت حملش کنی.
http://www.babyland.se/baby-jogger-city-mini-4?19323
بهترین ها رو براتون آرزومندم
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 08:52 ب.ظ
پاسخ:
سلام شیوا جان خیلی ممنون از محبتت.
نه خودم تنهایی خرید نمی رم. اتفاقاً به فکر خودمون هم رسیده بود که یکی از این کالسکه های سبک تر و کوچیک تر بخریم ولی راستش حیفمون میاد که از کالسکه خودش استفاده نکنیم چون چرخ های محکمی داره و توانایی حمل بار بالا رو داره، به هر حال ممنون از لینکی که گذاشتی.
امیدوارم همیشه سالم باشین که بتونین اینجور تلاش کنین... وگرنه زندگی میگذره... من اولین باره که نظر میدم و قبلا دوبار ایمیل زدم خدمتتون... خوشحالم که اولین نفری هسم که روی این پستتون نظر میدم
امیدوارم جسارت نکرده باشم ولی من به نوبه خودم این پشتکار و مثبت نگریتونو تحسین میکنم
یکشنبه 29 فروردین 1395 ساعت 08:58 ب.ظ
پاسخ:
نظر لطف شماست ممنون از کامنتتون.
راستی کامنت های قبل از شما رو هنوز تأیید نکرده بودم.
1 2 3 >>


  • جعبه جادویی