X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

در آستانه هفتمین سال وبلاگ نویسی، رفتن یا موندن؟ ...

چقدر این روزا هوا گرم شده کاش همیشه اینطوری بود، گرم و آفتابی ... بدون نیاز به روشن بودن شوفاژ بدون نیاز به لباس گرم پوشیدن حیف که عمر گرما توی این کشور خیلی کوتاهه ... ( البته این متن رو چند روز پیش نوشتم الان دوباره سرد شده به طوری که باز شوفاژ روشن می کنیم  ).

اینقدر ننوشتم الان نمی دونم از چی بنویسم و از کجا پس درهم و برهم می نویسم. 

بالاخره یک لپ تاپ نو خریدم به خیال خودم یکی از بهترین های بازار الکترونیک بود، مدل HP اونم تاچ اسکرین و چرخش 360 درجه ای به طوری که لپ تاپ تبدیل به تبلت می شه و ... دیگه خوش خوشانم بود، از جان لوییس خریدیم و اینقدر عجله داشتم که به جای انتخاب گزینه پست، گزینه کلیک اند کالکت رو انتخاب کردم که بریم فرداش از خود فروشگاه تحویل بگیریم و چند روز منتظر پستچی نمونم، هرچی باشه لپ تاپ وسیله کار منه و اگه یک ساعت نداشته باشمش کلی از کارهام عقب می افتم. فرداش رفتیم و بسته بزرگم رو تحویل گرفتم و کلی تا عصر که توی شاپ ها گشتیم سعی کردم طاقت بیارم ولی وقتی برگشتیم خونه و با اشتیاق درش رو باز کردم دیدم ای داد دکمه اینترش شکسته روی درش هم یکم خش داره ... کلی خورد توی ذوقم، شل و وارفته افتادم روی مبل و به همسر گفتم من اینو نمی خوام اینهمه پول دادیم که یک چیز بی نقص بگیریم وگرنه با نصف این قیمت می شد یک لپ تاپ ریفربیشد خرید که حتی دکمه شکسته هم نداره ... خوشبختانه سه سال گارانتی داشت، خوبی خرید از جایی مثل جان لوییس اینه که برای پس دادن دستت به جایی بنده، وقتی بهشون زنگ زدیم و موضوع رو گفتیم بدون چک و چونه گفتن یکی رو می فرستن اون رو تحویل بگیره و یک نفر دیگه میاد یک دونه نو براتون میاره! به همین راحتی یعنی حتی لازم نبود خودم دوباره قدم رنجه کنم تا اونجا ... یک روز دیگه دندون رو جیگر گذاشتم تا کارمندشون اومد و بدون دردسر اون رو دادم و یک دونه دیگه تحویل گرفتم، خلاااااااصه چند ساعتی هم صرف نصب نرم افزارهاش و تنظیمات اولیه اش شد و الان با محیط جدید و ویندوز جدید در خدمتتون هستم.

 آقا جان این ویندوز 10 چقدر نامأنوسه، عادت ندارم به این محیط، برای پیدا کردن یک چیزی باید یکم بگردم مثل خوردن زیتون برای اولین بار می مونه که اولش از طعمش خوشت نمیاد ولی کم کم عادت می کنی و بعد حتی خوشت میاد حالا بگذریم ...

 ماه رمضون هم بالاخره اومد من چند تا عکس از غذا داشتم هی می خواستم بذارم هی وقت نشد حالا با این ماه رمضون گرم و طولانی دیگه الان و این موقع روز دلم نمیاد یه همچین عکسایی بذارم و باعث دل ضعفه بیشتر دوستان روزه دار بشم، شاید یه وقتی بعد از افطار بذارم.

توی بعضی از کشورهای اروپایی روز خیلی طولانیه مثلاً الان داشتم اوقات شرعی نروژ رو چک می کردم اذان مغرب اسلو ساعت 23:36 دقیقه شبه بعد اذان صبحشون ساعت 1:17 صبحه یعنی هر کی توی نروژ روزه می گیره کلاً از 24 ساعت فقط یک ساعت و نیم حق داره غذا بخوره!! البته اینجا هم دست کمی از اونجا نداره،  مگه می شه؟ آدم زنده می مونه اینطوری؟! به هر حال امیدوارم هر کسی روزه می گیره این کار براش فقط نخوردن و ننوشیدن نباشه بلکه رفتار و کردارش حداقل یک درجه بهتر بشه و حال و احوال آدمای پایین تر از خودش رو درک کنه و دستشون رو بگیره، هرچند اظهار امیدواری و از اینطور دعاها کردن کار راحتیه مهم عمل کردنشه که بخش سخت ماجراست.

_______________________

متن بالا رو چند روز پیش نوشتم هی خواستم بهش یه چیزی اضافه کنم هی وقت نشد، خیلی خیلی سپاسگزارم از شما دوستان پرمهری که باز من غیبت کردم و این چند وقته خیلی ها برام پیغام گذاشتین و علت نبودم رو پرسیدین، تعدادتون زیاده نمی شه اینجا از همه اسم برد  دوستتون دارم ها   ولی با این اوضاع کمبود وقت و از اون مهم تر این حسی که مدتیه بهم دست داده و فکر می کنم چیز جدیدی برای گفتن ندارم کم کم به فکر افتادم که در وبلاگ رو تخته کنم و بیشتر از این شما رو معطل نکنم، قبلاً هم گفته بودم نوشتن از روزمره های خیلی ساده و تکراری چیزی نیست که من رو راضی کنه هر چی هم بوده تا حالا نوشتم، هی می خوام بیام پست خداحافظی بذارم و برای همیشه برم هی یه نگاه به در و دیوار این وبلاگ میندازم یاد تمام این 6 سال گذشته می افتم که با چه اشتیاقی هر دو سه روز یک بار می اومدم آپ می کردم و با هم حرف می زدیم و کلی خاطره و دوست پیدا کردم باز دلم نمیاد تعطیلش کنم، نمی دونم اما با این وضع آپ کردن فکر کنم روزهای آخر عمر این وبلاگ از راه رسیده .

برم؟ بمونم؟ فعلاً دارم روی این فکر می کنم، یک دلیل تردیدم شما هستید می دونم اگه برم ارتباطم باهاتون قطع می شه و دلم خیلی خیلی براتون تنگ می شه، نمی دونم چکار کنم ...


نظرات (52)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
وای امی عزیزم نری هااااااااااا! همین نوشته های بدون اتفاق و سادت رو هم دوست دارم. من تقریبا هر روز یا حداکثر روز در میان وبلاگتو چک میکنم و منتظر یه پست جدید ازت هستم. من خیلی چیزها ازت یاد گرفتم: مهربونی، مقاومت، عشق و...
همکارام با اینکه وبلاگتو نمیخونن ولی میشناسنت چون گاهی در میون حرفهام میگم به قول امی.... بعد همکارا میگن آها همون دوست وبلاگی! منم میگم اره خود خودشه!
هرچند که اگه خودت دوست نداری بنویسی خوب مهم نظر خودته عزیزم ولی اگه نظر منو میخوای میگم نه عزیزم بمون.
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 04:18 ق.ظ
سلام ...خوشحالم که اوضاع روبراه شده... به نظرم شاید بشه یه کم دیرتر آپ کنی ولی تعطیلی کامل اونم در حالتی که آدم میدونه خیلیها چشم به راهند شاید ... البته گاهی توی زندگی باید تصمیمات سخت و بی رحمانه هم گرفت اما نه!!! همون دیر به دیر بیای بهتره آخه ما گناه داریم!!!
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 04:49 ق.ظ
عزیزززم ما خیلی خوشحال میشیم پست های انرژی بخشتو میخونیم..
نه ما بهت عادت کردیم نرو...
عزیزم اگه واست امکانش هست اینستا که هم راحت تره بیا و ما دنبالت کنیم... اینجوری آدم دوستاشو از نزدیکتر میبینه .. البته اگه دوست داری
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 05:53 ق.ظ
امی جون توروخدا حرف از رفتن نزن. من یکی با همین روزمرگی هات خیلی حال میکنم
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 06:54 ق.ظ
سلام امی جونی،کجا بودی این همه وقت،من هر روز میومدم اینجا،نههههههه نرو حیفه این وبلاگ که بسته شه من خیلی اینجارو دوس دارم،امیدوارم همیشه در این خونه به رومون باز باشه،دوست دارم
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 07:37 ق.ظ
بودم. واسه همین نزدیک دمیا اومدن پسرم این کار رو کردم((
زایمانت، لحظه به لحظه چک میکردم که حالت چطوره. خیلی خاطراتت شیرین بودن
خیلی تجربه کسب گردم
مخصوصا از بزرگ کردن نی نی
ممنونم به خاطر نوشتن این سالها
اگه ننویسی انگار ارتباطم با یه دوست خوب قطع شده
الهی به امید خدا همیشه پر از عشق و محبت و شادی باشید
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 08:26 ق.ظ
سلام من چند روزه که با وبلاگ شما آشنا شدم خیلی خوشم اومده تنها وبلاگی هستش که میخونم خواهش میکنم نرید و بمونید روزمرگی های شما برای من که یک دختر دبیرستانی هستم خیلی جالبه خواهش میکنم نرید
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 09:20 ق.ظ
امی جان ، ارتباطت رو قطع نکن عزیزم ، میتونی اینستا پست های کوچیک بذاری و از احوالت باخبر باشیم . اونجا راحت تره و وقت کمتری میگیره ازت . میبوسمت .
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 10:03 ق.ظ
باسلام خدمت امی خانم عزیز- بابت لپ تاپ جدید تبریک میگم
حتی فکر کردن به اینکه شما بخواید خداحافظی کنید خیلی ناراحت کننده هست- خواهش میکنم اگر براتون مقدور هست تجدید نظر کنید و بمونید
ما به همین هم راضی هستیم
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 10:19 ق.ظ
سلام عزیزم .این که از وبلاگ نویسی خسته شدی کاملا عادی من وبلاگ های زیادی را می شناسم که قبلا در روز حداقل یه پست داشتند ولی امروز درشون تخته شده و مهاجرت کردند به اینستا گرام چون اونجا خیلی راحت تره و گذاشتن یه عکس از متن های طولانی هم راحتتر و هم جذابتره و هم اینکه مثل یه آلبوم برای خود فرد می مونه . ما منتظر هستیم شما هم به اینستا وارد بشوید و اونجا هم فالور شما باشیم مثل همه این 3 سال که وبلاگتون را می خوندم
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 10:35 ق.ظ
وای نه...... خواهش میکنم نرو امی جون
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 01:19 ب.ظ
سلام امی جون
من در ایران زندگی می کنم ولی با اینکه پدر و مادر خودم و همسرم مسلمون هستن من و همسرم به خدا اعتقاد نداریم که البته با تحقیقات و مطالعه زیاد به این تصمیم رسیدیم و الان که پنج سال ز این تصمیم بزرگ میگذره حتی یه ذره هم پشیمون نیستم. من و همسرم به اخلاقیات خیلی بیشتر از دین و خدا اهمیت میدیم به همین خاطرم ما اینجا روزه نمی گیریم اما اگه فرصتش پیش بیاد به افراد نیازمند کمک می کنیم.
در مورد اینکه آیا بهتره وبلاگها ببندی یا نه نهایتا تصمیم با خودته من عاشق وبلاگتم اما بیشتر برام خوشحالی خودت اهمیت داره. از نظر من شاید بهتر باشه به این وبلاگ به چشم یه دفترچه خاطرات نگاه کنی و اگه حوصله نداری ماهی دو سه خط بنویسی. ولی دلیل این بی حوصلگی میتونه همون مهاجرت به اسکاتلند باشه چون خود مهاجرت حداقل بوسه مرحله داره: در مرحله اول آدم اینقدر شیفته محیط جدید میشه که به فکر دلتنگیاش نمی افته، مرحله بعدی مرحله افسردگی و کسل بودن و خلاصه دلتنگی برای خونواده و غم غربت هست و در مرحله آخر همه چیز برات عادی میشه طوری که انگار دآری تو کشور خودت زندگی می کنی. نمی دونم الان در کدوم مرحله هستی اما امیدوارم هر مشکلی که داری به زودی حل بشه و دوباره بتونی مثل قبل از زیبایی های زندگیت و دختر نازت بگی
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 03:24 ب.ظ
پاسخ:
سلام عزیزم
اون فازهایی که برای مهاجرت می گی درسته اما برای کسی که تازه اومده، من 6 ساله که مهاجرت کردم، قبل از اسکاتلند ما انگلیس زندگی می کردیم و اومدن به اسکاتلند برای من غم غربت و ... نداره و تقریباً دیگه عادت کردم به خیلی چیزا و دل گرفتکی سر این چیزا ندارم، همین عادت هم باعث شده که دیگه چیز جدیدی به چشمم نیاد برای نوشتن جز روزمره ها.
سلام امی جون...
من یکی از خواننده های نیمه خاموش هستم که حدود 4 سالی میشه دارم می خونمت و بعضی وقتها هم نظر میذاشتم ولی با این پستت من خودم هم یاد خاطرات این 4 سال افتادم که بعضی از اوقات چطور از کارم میزدم و می اومدم ببینم چیز جدیدی آپ کردی یا نه؟؟؟
خیلی دلم گرفت نمیشه نری؟؟؟کاش بدون خداحافظی بری
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 03:36 ب.ظ
پاسخ:
بدون خداحافظی برم یا نرم؟!
امروز طبق هر روز وقتی داشتم وبلاگتو چک میکردم که ببینم آپ کردی، وقتی پست جدید رو دیدم ذوق زده بدون توجه به عنوان شروع کردم به خوندن.اما وقتی خوندم تمام خوشحالیم فروکش کرد همون موقع گوشیمو گذاشتم کنار وگفتم اصلا نظر نمیدم حالا که امی داره به تخته کردن در وبلاگ فکر میکنه نظر نمیدم بزار هرکاری که دوستداره بکنه. اما دیگه طاقت نیوردم اومدم بگم چطور دلت میاد مارو تنها بزاری؟ میدونی هر پستت رو چندبار خوندم، میدونی با هر پستت یه حس تازه رو در من بیدار کردی، میدونی چقدر به عنوان یه دوست صمیمی روت حساب باز کردم، میدونی امی تو قلب من چجور آدمیه. یادته تو یکی از پستات نوشته بودی وبلاگ قلب کویر نویسنده اش رفت و دیگه ننوشت و خودت تو پستت چی نوشتی؟ یادته؟ امی اگه ماهی یه بار حتی سالی یه بار هم آپ کنی ناراحت نمیشم اما اگه بخوای بری خیلی خیلی ازت ناراحت میشم خیلی. امی تو تنها دوست منی که راحت باهات از مشکلاتم از خوشحالیام صحبت میکنم پس خواهش میکنم نرو. پس پستهای مادرانت برای سفیدبرفی چی میشه؟؟؟ امی دیر به دیر آپ کن اما نرو خواهش میکنم نرو.
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 04:09 ب.ظ
سلام امی عزیز.... وای خیلی خوشحال شدم پست جدید گذاشتین... تو رو خدا حرف از رفتن نزنین.... ما دلمون خیلی برات تنگ میشه... لطفا بازم برامون بنویسین... شما نمیدونین چه قلمی دارین و مهم تر از اون چه روح لطیفی... من از اون خوانندهایی بودم که همیشه با نوشته های شما برا دخترتون غرق در رویا میشدم از بس که قشنگ بودن... راستی لپ تاپ نو مبارک باشه عزیزم
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 04:34 ب.ظ
خب اول از همه خیلی ممنون از این همه مدت که نوشتین و قشنگ هم نوشتین و تجربه ها و دیده ها و افکار خودتون رو با ما به اشتراک گذاشتین، اونم از سرزمین های دور. اما درباره ادامه دادن یا ندادن، بهرحال در جریان زندگی موقعیت ها و اتفاقات و افکار و تجربه های زیادی پیش خواهند آمد که بشه ازشون نوشت و زندگی حتما مثل این روزهای فعلی تکراری نخواهد بود، سفر ایران، مدرسه رفتن دختر کوچولو و خیلی چیزای دیگه. پس شاید حفظ این وبلاگ هرچند با پست های فاصله دار خوب باشه. بهرحال نظر شما محترم هست و امیدوارم همیشه موفق و شاد باشین به همراه خانواده عزیزتون.
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 05:13 ب.ظ
نرو دلم برات تنگ میشه
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 06:26 ب.ظ
نه خواهش میکنم نرو. دیر به دیر بنویس ولی بازم بنویس.
من هنوز منتظرم از محل زندگی جدیدتون بنویسی و ما رو با اونجا آشنا کنی.
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 07:54 ب.ظ
سلام امی جان
اول از همه لپ تاپ نو مبارک!
بعد هم در مورد وبلاگ، به نظرم با اومدن شبکه های اجتماعی جدید، دیگه کم کم عمر وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی هم به سر اومده. خیلی از وبلاگ نویسایی که من وبلاگشون رو دنبال می کردم الان توی اینستا می نویسن. درسته که اونجا نمیشه مثل وبلاگ مفصل و با جزییات نوشت ولی خوب اونجا هم ادبیات و روش خاص خودشو داره. خوبیش اینه که ارتباطت با دوستان حفظ میشه و یه جورایی ارتباط دوطرفه قوی تر برقرار میشه، ضمن اینکه عکسها می تونن وسیله بهتری برای ملموس بودن اتفاقات باشن.
وبلاگ هم می تونه برقرار بمونه برای پستهای طولانی تر و ماجراهای جالبی که پیش میاد.
این پیشنهاد من بود، باز هم هرجور خودت با توجه به موقعیت و شرایطت صلاح می دونی تصمیم بگیر و ما هم به تصمیمت احترام می ذاریم.
هرجا که باشی، چه بنویسی و چه نه، برای خودت و عزیزانت بهترین ها رو آرزو می کنم :)
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 08:11 ب.ظ
سلام
هرکجا هستید موفق و سربلند باشید
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 09:24 ب.ظ
salam man khanande khamosheton hastam. ye gozine be jaye weblog mitone instagram bashe ke be posthaye kotah kholase mishe. albate inam salighei hast. dar hal har har tasmimi ke gereftin movafagh bashin.
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 10:25 ب.ظ
حالا چه کاریه! بذارین باز باشه، یه پست ثابت بذارین که تا عطلاع سانوی قیر فعال است.
وقتی پول و هزینه و دردسر نداره چه عیبی داره باز باشه؟ فقط نباید ذهنتون رو درگیر این کنه .

لااقل کامنتی رد و بدل میشه، شما که خودتون وبلاگ میخونین، پس خوبه که وبلاگ داشته باشین.

من این وبلاگ رو دوست دارم.

راستی شما هنوز به سرما عادت نکردین؟ جالبه که هنوز باید شوفاژ روشن کنین.!
پنج‌شنبه 27 خرداد 1395 ساعت 10:55 ب.ظ
پاسخ:
تا حدی عادت کردم ولی هوا چند روز واقعاً سرد شده بود اینا خودشونم لباس گرم می پوشیدن! اینجا اسکاتلنده داش آکل جان، نزدیک قطب شماله!
naro azizama,,man tazeh bahat doost shodeh boodam :)
جمعه 28 خرداد 1395 ساعت 06:25 ق.ظ
سلام امی جون
خوبی؟وای نه از رفتن نگو
جمعه 28 خرداد 1395 ساعت 07:40 ق.ظ
سلام عزیزم
خوبی؟
من یه پیشنهاد دارم برای اینکه ارتباطت قطع نشه و بتدنی راحت تماس داشته باشی
اگه یه وقت تصمیم گرفتی اینجا خداحافظی کنی.. یه پیج تو اینستا برای خوانندهها درست کن که هم خلاصه میتونی پست بذاری و هم زیاد وقت گیر نیست و ارتباط داری با دوستان.
البته ما دوست داریم همیشه باشی و ازت خبر داشته باشیم...
می بوسمت عزیزم
جمعه 28 خرداد 1395 ساعت 09:14 ق.ظ
سلام امی جون، حالتون خوبه عزیزم، ایشالله که همیشه شاد وسلامت باشی گلم، من قبلنا واست نظرمیزاشتم ولی چند وقتی هست که خاموش هستم، عزیزم چرا میخوای اینجا را تعطیل کنی اینجا دفتر خاطراتت هستش کلی دوستای خوب داری، که وقتی دیراپ میکنی نگرانت میشن، وقتی نوشته هاتو میخونم احساس میکنم خودم امدم پیشت وخودم توی اون محیط گشتم، پس لطفا بنویس وبه نوشتن ادامه بده وکاری هم به ادمای فضول اصلا نداشته باش دوست دارم ودخترتو بجام ببوس، موفق باشی گلم
جمعه 28 خرداد 1395 ساعت 11:22 ق.ظ
سلام امی عزیز
شما که دست ما رو نگرفتی و به زور نیاووردی که مطالبتو بخونیم، حتما همین مطالب و روزمره هات برامون جالب بود که همیشه وبلاگتو دنبال میکنیم
من نمیدونم چرا همه ی وبلاگ نویسا فکر میکنن خواننده هاشون دنبال چیزای خیلی خاص و عجیب غریبی ان! به شخصه وقتی یه وبلاگ رو باز میکنم و میبینم نویسندش خیلی سعی داره بگه من خاصم و با مردم عادی فرق دارم از خوندن وبلاگش پشیمون میشم. امیدوارم یادت نره هدف اصلی وبلاگت ثبت لحظه های خاص خودت بوده و نگه داشتنشون برای دخترت، این خیلی مهمتر از رضایت ما خواننده ها از مطالبته. چون این صفحه ی خودته ، جای درد ودل خودته ، پول نمیگیری مطلب بنویسی و ما رو راضی کنی.
در ضمن شما که تازه رفتین این کشور جدید، جاهای دیدنیشو نگشتین؟ برامون عکس بذار از اسکاتلند لطفا
جمعه 28 خرداد 1395 ساعت 11:59 ق.ظ
پاسخ:
به شخصه وقتی یه وبلاگ رو باز میکنم و میبینم نویسندش خیلی سعی داره بگه من خاصم و با مردم عادی فرق دارم از خوندن وبلاگش پشیمون میشم ...
غریبه جان این جمله ات برام جالب بود، راست می گی من خودمم گاهی دلم می خواد زندگی عادی دوستانم رو بخونم نه حوادث خاص زندگی شون رو، البته منم هیچ وقت نمی خوام خودم رو خاص معرفی کنم همیشه هم گفتم منم یکی هستم مثل همه هیچ چیز خاصی توی زندگی من نیست، زندگی منم مثل همه است با این تفاوت که از عزیزانم دورم و باید تنهایی زندگی کنم.
سلام امی عزیز امیدوارم که خوب وخوش باشیدامی جان من هم چندسالی وبلاگ نویسی میکردم وچقدر علاقه داشتم ولی کم کم برام سخت شدوبعضی وقتا ادم مجبور میشه از چیزهای مورد علاقش دل بکنه الان اومدم اینستاگرام وخیلی هم خوبه داخل اینستاگرام هم متوجه شدم که تموم دوستای وبلاگی هم اینستاگرام هستند ودیگه وبلاگ نویسی ندارند
جمعه 28 خرداد 1395 ساعت 01:26 ب.ظ
ننننننننننننننه امی جونم هیچ جا نرو . شاید برای شما سخت باشه تکراری بودن خوب از روز مره هات ننویس . اصلا کی گفته باید زود به زود پست بذاری . هر وقت هر چی دلت خواست بنویس. اما ما اینجا رو دوست داریم / یه روزایی فقط به امید دیدن وبلاگ امی جونم میام پای لب تاب. اما بازم اگه بودن اینجا و حفظ این محیط برات سخته به امان خدا. فقط بدون با اینکه هیچ وقت ندیدمت اما همیشه دوست داشتم و دارم و برای خوشبختی خودت و اون دختر شیرینت دعا میکنم. ببوس دختر ناز و قشنگتو:قلب
جمعه 28 خرداد 1395 ساعت 01:42 ب.ظ
سلام خانوم امی عزیز.اوقاتتون بخیر و خوشی.من خواننده خاموش بودم شاید چهارسالی بشه ینی از سال دوم کارشناسیم تو دانشگاه اما تو همه این سالها میومدم میخوندم چون از نوشتنتون لذت میبردم.حتی الان ک سال دوم ارشدهستم با همه مشغله هام باز هربار ک نت داشته باشم به وبلاگ شما سر میزنم.بمونید بنویسید خیلی ها مثل من ممکنه خاموش بوده باشن اما هستیم بهتون سر میزنیم.
امیدوارم بازهم شاهد روزانه های شما خانوم گرامی باشیم
جمعه 28 خرداد 1395 ساعت 03:58 ب.ظ
1 2 >>


  • جعبه جادویی