X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

باز هم روزهای سرشار از تفریح و آرامش

سلامی گرم از ایران به همه دوستان خوب و بامعرفتم که اینقدر پیام خوشامدگویی برام گذاشتید و خوشحالم کردید. می دونین چیه؟ من هر سال که میام ایران سه گروه میان به استقبالم و با محبت هاشون خوشحالم می کنن، گروه اول خانواده خودم که میان فرودگاه و هر سال توی تاریک و روشن دم صبح بعد از پیاده شدن از هواپیما و چک پاس و ویزا اونا رو پشت اون دیوار شیشه ای معروف می بینم که با چهره های خوشحال برام دست تکون می دن و این همون لحظه ایه که هر سال برای رسیدن بهش صبر می کنم. گروه دوم خانواده همسر هستن که وقتی می ریم شهرشون اونا هم میان فرودگاه به استقبالمون و با خوشحالی ما رو می برن خونه شون. گروه سوم هم شما دوستان خوبم هستید که توی کامنت های آخرین پستی که از یوکی می ذارم بهم خوشامد می گید و کلی خوشحالم می کنید، واقعاً احساس می کنم شماها هم پشت همون دیوار شیشه ای فرودگاه ایستادید و دارید با لبخند برام دست تکون می دید ...


شنبه  پرواز داشتم و یکشنبه رسیدم ایران، مثل همیشه صبح زود یعنی حدود 5 صبح رسیدم تهران، انگار باید هر سال ورودم به  ایران مصادف باشه با شروع یک صبح جدید و همونطور که همگی داریم از فرودگاه می ریم خونه پدری، بیدار شدن شهر رو به چشم ببینم و همه چیز بهم نوید یک شروع دوباره رو بده.

اوج گرمای مرداد ماه داره می شکنه و خوشبختانه هوا داره کم کم رو به خنکی می ره همسر که می گه اونجا کاملاً پاییز شده و حتی تک و توک برگ های زرد روی زمین دیده می شه اما اینجا تابستون کم و بیش هنوز برقراره ... اینقدر گذر عمر سریعه که هر سال که میام ایران و توی خیابون ها راه می رم احساس می کنم نه یک سال بلکه همین یکی دو ماه پیش اینجاها بودم، خیلی عجیبه شاید دیگه به غربت عادت کردم و اینطور نیست که اونجا زمان برام کند بگذره تا چشم به هم می ذارم یک سال تموم می شه و باز برمی گردم ایران و می بینم همه چیز همونطور مثل قبله البته به جز قیمتا که هر سال بالاتر می ره! آهان یک چیز دیگه هم عوض شده اونم مدل موی دختراست که چند سال گیره بزرگ مد بود ولی خوشبختانه امسال می بینم که از مد افتاده! چی بود آخه؟ همش احساس می کردی دو تا کله روی همدیگه است!


پروازم راحت تر از اون چیزی که فکر می کردم انجام شد، قبلش از اینکه باید 8 ساعت تمام توی فرودگاه آلمان منتظر پرواز دوم بمونم یه خورده نگران بودم که این بچه اذیتم نکنه یا اذیت نشه اما خوشبختانه مثل همیشه توی سفر بچه خوبی بود و اصلاً اذیت نشد فقط آخراش حوصله اش سر رفته بود که هر طوری بود سرش رو گرم کردم.

 می گم این آلمانی ها انگار راستی راستی روی زبان خودشون تعصب دارن، توی فرودگاه چند باری سؤال داشتم پیش هر کدومشون می رفتم می گفتن انگلیسی بلد نیستن یعنی طوری شده بود که وقتی یکی رو پیدا کردم که انگلیسی بلد بود انگار دنیا رو بهم دادن! این حس رو داشتم که یک هموطن رو دیدم! این فرودگاه مونیخ هم خیلی خیلی بزرگ بود به طوری که رفتن از ساختمون شماره 1 به ساختمون شماره 2 که پرواز دومم انجام می شد با این بچه سه ربع طول کشید و قسمتیش رو هم با قطار رفتم بعد کلی از این سالن به اون سالن، دیگه چشمم به تابلوها خشک شده بود که پس چرا هر چی می رم به تهش نمی رسم؟ دو بار هم پاس و ویزا رو چک کردن و یک بار دیگه بازرسی بدنی انجام شد، خدا رو  شکر بچه اصلاً اذیت نکرد وگرنه با اونهمه خستگی و چک کردن ها و پیاده رفتن ها خیلی له می شدم.

خلاصه به هر ترتیبی بود رسیدم به سرزمین مادری، بعد از یک سال کار فشرده و بدو بدو و بیدارخوابی ها از وقتی که اومدم همش یا دارم استراحت می کنم یا عصرها می رم بیرون برای خرید، عسلی  هم اصلاً با کسی غریبگی نمی کنه و راحت پیش مامانم می مونه و می تونم با خاطر جمع عصرها برم بیرون و خیالم از بابتش راحت باشه، فقط مامان های دست تنها می تونن حسم رو درک کنن که وقتی بعد از یک سال بتونی بدون بچه و با خیال راحت بری بیرون و برای دل خودت بگردی و نگران دستشویی بچه یا گشنه و تشنه شدنش یا خسته شدن و نق زدنش توی خیابون نباشی  و اون تایم فقط و فقط مال خودت باشه چقدر لذت بخشه، به دختری هم پیش خانواده ام خیلی خوش می گذره، داداش هام باهاش بازی می کنن مامانم بهش می رسه و سرش حسابی گرمه، می گه مامان همینجا بمونیم نریم خونه خودمون! 

ای کاش زندگی همش تفریح و آرامش بود، هرچند شاید در اون صورت هم دل آدمو می زد ...





  • جعبه جادویی