X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

یاد باد آن روزگاران یاد باد

دیشب با همسر رفته بودیم خیابون گردی. به خیال خودم می خواستم مدل های کیف و کفش امسال رو ببینم اما جلوی یک فروشگاه که رسیدم پام شل شد و مثل مسخ شده ها رفتم تو و یک ساعت بعد با یک کیسه خرید برگشتم بیرون! اون فروشگاه چی بود؟ کتاب فروشی ... هنوزم عااااااشق کتاب فروشی هام وقتی بین قفسه کتاب ها می گردم متوجه گذر زمان نمی شم شانس آوردم همسر دوستش رو به طور اتفاقی دید و دست بچه رو گرفت و رفت پیش دوستش و من کلی زمان برای خودم داشتم که به یاد روزهای خوش دانشجویی با اونهمه کتاب حال کنم آخرش هم طاقت نیاوردم و و باوجود محدودیت بار چمدون ها دو تا کتاب روانشناسی خریدم.

امروز سر صبح وقت دندونپزشکی داشتم کارم که تموم شد ساعت 10 صبح بود می دونستم دختری هنوز خوابه برای همین یه دفعه تصمیم گرفتم سری به یک کتاب فروشی معروف دیگه بزنم حتی وقتی داشتم می رفتم اونور خیابون که تاکسی بگیرم برای کتاب فروشی حس خوب داشتم. 

رفتم و باز غرق شدم توی کتاب ها و شیطون گولم زد و دو تا دیگه کتاب خریدم! تا اینجا شد 4 تا فکر کنم روز آخر که داریم چمدون می بندیم وزن این کتاب ها بیچاره ام کنه هرچند سعی کردم پرقطر نخرم همسر قول داده 2 تاش رو برام بذاره توی کیف لپ تاپش و هرجور هست بیاره اون دو تای دیگه رو باید یه فکری براشون بکنم ... ولی می ارزید از وقتی برگشتم خونه تا الان 50 صفحه یکی شون رو خوندم خیلی وقت بود فقط با کیندل کتاب می خوندم واقعا دلم برای خوندن کتاب کاغذی تنگ شده بود.

پ.ن. : فکر نکنید من خیلی فرهیخته ام و فقط و فقط کتاب برام مهمه، نه اون کفش و کیف و ... هم جای خودشون رو دارن و دلم واسه اونا هم قیلی ویلی می ره به نظر من هر چیزی جای خودشو داره و نباید چیزی رو فدای چیزی کرد به وقتش کتاب بخون به وقتش هم به قر و فرت برس، آره اینطوریاست!


  • جعبه جادویی