X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

خداحافظی با ایران

این روزهای آخر سفرمون به ایران همه چیز مثل یک فیلم داره می گذره که دکمه بکش رو زدیم و اتفاقات درست مثل پارسال و سال های قبل ترش داره می افته: صف بانک ملی، پر کردن سه تا فیش برای پرداخت عوارض خروج از کشور که توی فرودگاه معطل نشیم، انجام آخرین خریدها، سینما رفتن با داداش ها ( که امسال از شانس خوبمون فیلم خوبی مثل فروشنده روی پرده سینماها بود ) و بالاخره اون حال بد که روزهای آخر سفر مخصوصا آخرین روزش که داریم چمدون می چینیم گریبانمون رو می گیره و ول نمی کنه ... 

فردا آخرین روزیه که ایران هستیم و فقط به چمدون بستن و زنگ زدن برای خداحافظی به بعضی از اقوام که برامون مهم هستن خواهد گذشت ... هر سال روز قبل از پرواز که به این کارهای وداع گونه اختصاص داره برای من تلخ تر و گزنده تر از خود روز پرواز می گذره، لعنت به این دو روز ...

الان که داشتم آماده خواب می شدم یهو متوجه این نکته شدم که فقط امشب و فرداشب توی خونه پدری و این اتاق می خوابم، پس فرداشب خونه خودم خواهم بود با دلتنگی ای به وسعت هزاران کیلومتر فاصله ....

حس و حالم خیلی بده خیلی بد ... فردا چطوری سه تا چمدون رو بچینیم و باز در حین چیدنشون جلوی همه وانمود کنیم که هیچیمون نیست؟ برای خانواده ام هم روز تلخی خواهد بود اونا هم مجبورن هی یواشکی به ما نگاه کنن و توی دلشون غصه بخورن که باز مجبورن دخترشون رو راهی غربت کنن و تازه وانمود کنن غم و غصه ای ندارن و همه چیز عادیه ... فردا روز بدیه کاش زودتر تموم بشه ...

 پس فردا رو بگو که دو تا پرواز طولانی در پیش داریم با کوله باری از حس بد، نه حوصله کارهای چک این و چک آوت و اون صف های طولانی رو دارم نه حوصله خود هواپیما و نه هیچ چیز دیگه، چقدر امروز تلخ شدم یعنی بازم روانم شیرین می شه؟...


  • جعبه جادویی