X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

سلامی دوباره از سرزمین اسکات ها

سلام می کنم به شما دوستان خوبم که حتی ایران هم همیشه با من بودید مخصوصاً کسانی که برام پیغام گذاشتن یک دنیا تشکر می کنم از همتون 


ما برگشتیم سر خونه و زندگی خودمون. هر دو پرواز راحت بودن و بدون هیچ تأخیری انجام شدن کارهای فرودگاه مقصد هم زود انجام شد و معطلمون نکردن و ظرف یک ساعت همه چیز تموم شد و با سه تا چمدون و دو تا ساک اومدیم خونه، خونه سرد و تاریک رو همون اول روشن و گرم کردیم تا غم و غصه وجودمون رو نگیره، اول می خواستم چمدون ها رو همونجا باز کنم ولی دیدم بعد از دو تا پرواز که روی هم نزدیک به 11 ساعت طول کشید بهتره شب زود بخوابیم و همه کارها رو بذاریم برای فردا ...

الان دیگه همه چیز مرتب شده ... پاییز به شهر اومده روزها خیلی کوتاه شدن وقتی داشتم می رفتم ایران ساعت 11 شب هنوز هوا روشن بود اما الان از حدود 6 دیگه شروع می شه به تاریک شدن تازه هنوز اینجا ساعت ها درست نشده. 

یک نوع حس بی تفاوتی دارم از یک طرف گاهی احساس رضایت و آرامش می کنم که به خونه خودم برگشتم چون آدم هر جای دنیا که بره و هرچقدر هم بهش خوش بگذره باز خونه خودش یک چیز دیگه است اما گاهی هم دلم می گیره ... 

توی ایران یک چیز دیگه فهمیدم اونم این که همون دوست های خیلی جون جونیمون که به خاطر دوری ازشون اینجا کلی ناراحت بودم وقتی رفتیم شهرشون حتی یک تماس نگرفتن که برای یک شب دعوتمون کنن در حالی که قبلش همش توی تلگرام اظهار دلتنگی می کردن که کاش زودتر بیاین و ببینیمتون!!! البته قبلا هم بی معرفتی از دوستان رو دیده بودم کسانی که انگار این دیدگاهشونه که از دل برود هر آن که از دیده برفت و خیلی راحت می تونن دوستی ها رو بذارن زیر پا منم پا پی اینطور آدما نمی شم و ولشون می کنم چون معتقدم دوستی باید دو طرفه باشه همش که نمی شه یک طرف تماس بگیره یک طرف مایه بذاره یک طرف معرفت خرج کنه... اما خوب از این خیلی صمیمی ها که خاطرات شیرین زیادی با هم داشتیم انتظارش رو نداشتم اونجا بود که از خودم پرسیدم یعنی بعد از چند سال آدم ها اینقدر عوض می شن؟ اینقدر نامهربون می شن؟ بعد تو به خاطر اینا گاهی دلتنگ می شدی و روزت رو خراب می کردی؟! 

دیگه یاد گرفتم روی آدم ها حساس نباشم ازشون انتظار نداشته باشم برای خودم مدینه فاضله نسازم و به این نتیجه برسم که توی این دنیا فقط باید کلاه خودت رو بچسبی و خانواده ات رو، بقیه مهم نیستن بقیه می تونن عوض بشن بقیه می تونن سرد بشن بی رحم بشن خودخواه بشن و اگه شدن هم برات نباید مهم باشه، یه زمانی خاطرات شیرینی با هم داشتین اکی ولی وقتی تموم شد دیگه حسرتش رو نخور براش دلتنگی نکن، همه چیز برای همیشه از بین رفته، تو هم می تونی بدون زنگ زدن بهشون بی خبر از ایران بری و بذاری برای همیشه توی همون بخش خاطراتت باقی بمونن نه توی زندگی واقعیت، تازه روی خاطرات هم باید درپوش محکم بذاری که بیش از حد نزنه بیرون...

خوب من با دیدن این قضیه بیشتر از ایران دل کندم چون این رو تعمیم دادم به خیلی چیزا، بقیه چیزا هم همینن همه چیز عوض شده، حتی اگه برگردم هم کیفیت زندگی یک طور دیگه ای شده و با تصورات دوست داشتنی ذهنی من که مربوط به سال ها پیش و دوره مجردی و اوایل ازدواجمه همخوانی نداره، مطمئنم اگه برای زندگی برگردم ایران هم نتیجه اون چیزی نیست که مطلوب من باشه چون من از روابط و آدم ها توی ذهنم یک چیز دیگه ساخته بودم که منطبق با واقعیت نبود هر چی سنم می ره بالاتر و تجربه بیشتری به دست میارم این تصویر به واقعیت نزدیک تر می شه واقعیتی که همیشه هم شیرین نیست.

 هر سال سفر ایران برای من درس های جدیدی داره می رم خوش می گذرونم اما در عین حال همه چیز رو به دقت ارزیابی می کنم رفتار مردم کوچه و خیابون رو می بینم، قیمت ها رو می بینم، آدم ها رو می بینم، اقوام رو می بینم، رابطه های توی مهمونی های خانوادگی رو می بینم، حرف ها و درددل های دیگران رو می شنوم، از شنیدن بعضی اتفاقات مخصوصاً توی محیط های کاری چشم هام از تعجب گرد می شه، رانندگی ها رو می بینم، صبر و حوصله و ادب و متانت مردم رو می سنجم و ... تا بتونم به درک درستی از واقعیت ها برسم و هر سال هم چیزهای جدیدی برام کشف می شه، قطعات پازل رو کنار هم می چینم و می بینم این الان تصویر ایران واقعیه نه ایران دهه 80 که مجرد بودم و دانشجو و کارم فقط درس خوندن و با دوستام بیرون رفتن و خوش گذروندن بود و توجه زیادی هم به چیزهای دیگه نداشتم برای همین هم بهم خوش می گذشت اما زندگی الانم و دغدغه های الانم هموناست؟ اون تصویر برای زندگی امروز من واقعیه؟ نه ... دارم فکر می کنم به این چیزا برای اینکه راحت بکنم و برم و مهاجرت برام همیشگی و البته راحت بشه، تا حدود زیادی هم دلم یکدله شده ...

 البته ایران با بخشی از فامیل که مورد علاقه مون هستن خیلی خوش گذروندیم خیلی بیرون رفتیم خیلی برامون وقت گذاشتن ولی خوب اونا هم زندگی خودشون رو دارن و این فقط یک سفر بود، اگر قرار بر زندگی باشه آدم ها همیشه اینقدر برای هم وقت ندارن و اونجا هم در نهایت خودتی و زندگی شخصی خودت، پس بهتره دلم رو به همون سالی یک بار سفر خودش کنم و فکر زندگی رو از سرم بیرون کنم، این وسط فقط خانواده ام هستن که هیچ جوره نمی تونم حذفشون کنم اما با دوری از اونا هم کنار اومدم ....

حالا منم و همسرم و بچه ام و این خونه که مال ماست و توش دور همیم، باید فکرم انگیزه ام و توانم رو بذارم روی همین خونه کوچیک و آدم هاش، همین مهمه بقیه اش دیگه مهم نیست ...


  • جعبه جادویی