X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

مهمونی سال نو و عذاب وجدان من

امشب یکی از سوپروایزرهای محل کار همسر مهمونی سال نو گرفته اما خیلی دیر به همه اطلاع داد، یهو امروز ظهر به مهموناش که همکارهاش هستن ایمیل زد که امشب خونه ما دعوتین و حتماً با همسر یا پارتنرتون بیاین، ما رو هم دعوت کرده بود، همسر هم ایمیلش رو برای من فوروارد کرد و با اشتیاق گفت میای بریم؟ 

اما من مهمونی قبلی سوپروایزر همسر رو که رفته بودم ( اون موقع که انگلیس بودیم ) زیاد برام هیجان نداشت و اونقدر من رو به شوق نیاورد که دلم بخواد یک بار دیگه هم برم چون کسی رو نمی شناختم فقط به عنوان یک تجربه برام جالب بود و نه بیشتر ... همینا رو به همسر هم گفتم اما همسر گفت اینم می تونه یک تجربه جدید باشه بیا بریم و ... از اون اصرار و از من انکار آخه سرما هم خورده بودم و زیاد حال نداشتم.

عصر بعد از اینکه بچه رو از نرسری آوردم خونه به قدری خسته بودم که یک ساعت خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم همسر 10 بار تماس گرفته و توی تلگرام هم برام پیغام گذاشته که امشب دارم زودتر میام خونه تو رو خدا بیا بریم منو تنها نذار و ... اما دیگه خیلی دیر شده بود مهمونی ساعت 8 شروع می شد و من ساعت 7:30 حتی دوش هم نگرفته بودم وقتی اومد کلی پرانرژی بود و باز کلی اصرار کرد ولی هیچ جوره حوصله اونجا رو نداشتم جایی که هیچ کسی رو نشناسم و حرف مشترکی با افراد حاضر در اونجا نداشته باشم برای من نمی تونه جالب توجه باشه و البته همچنان سرماخوردگی و بی حالی و حاضر نبودن و درضمن کارهای تلنبار شده آخر هفته هم مزید بر علت بود. همسر بعد از نیم ساعت اصرار بی حاصل در نهایت تسلیم شد که با بچه بره اما نگاهش خیلی غمگین شده بود دلم براش سوخت و پشیمون شدم و درست وقتی که داشت با بچه از در بیرون می رفت بهش گفتم اگه اینقدر برات مهمه که منم پیشت باشم بیا تو تا سریع دوش بگیرم و حاضر بشم اما ساعت داشت 8 می شد و همسر گفت خیلی دیر می شه و با ناراحتی بچه رو بغل کرد و رفت ...

الان عذاب وجدان شدید گرفتم که حالا چی می شد به خاطر اون، دو ساعت مهمونی رو تحمل می کردی؟ اینقدر بهت گفت دوست نداره تنهایی بره هوات رو توی جمع غریبه خواهد داشت، دلش می خواد مثل همیشه با هم باشین و ... اینقدر اصرار کرد واسه چی اینقدر سفت و سخت بودی؟ بعد هی به خودم دلداری می دم که من تا حالا به خاطر همسر خیلی جاها رفتم که دلم نمی خواسته اما به خواسته اون رفتم مثل مهمونی های بعضی از اقوامش حالا یک بارم که حال نداشتم چرا اینقدر دارم خودم رو توبیخ می کنم؟ باز یادم میاد که همسر هم به خاطر من خیلی جاها اومده که دلش نمی خواسته ولی فقط به خاطر همراهی با من اومده و حقش نبود که امشب تنهاش بذارم ...

می دونم که الان وسط شام و گرم حرف زدن با دیگرانه و از اون مود ناراحتی دراومده اما هنوز وجدان درد دارم، دوش گرفتم یک فنجون قهوه خوردم گشتی توی نت زدم اما هنوزم دلم آروم نگرفته، آیا من حق نداشتم بعد از بارها که خواسته همسر رو به میل قلبی خودم ترجیح دادم یک بار هم خواسته و حال روحی خودم رو در نظر بگیرم؟ آیا این بی انصافیه یا حق منه؟ نمی دونم گاهی حق رو به اون می دم گاهی به خودم.

ای کاش زودتر برگردن دلم برای هر دوشون تنگ شده ...


  • جعبه جادویی