X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

خداحافظ برای همیشه ...

سلامی برای آخرین بار به همه دوستان خوب وبلاگی

بالاخره اون روز رسید روزی که فکر نمی کردم حالا حالاها برسه امروز دوشنبه 29 می 2017 ( 8 خرداد 1396 ) هست روزی که مجبورم آخرین پست رو توی این وبلاگ بذارم و از همه شما خداحافظی کنم، همیشه فکر می کردم برای سال ها و سال ها شاید تا پیر شدنم اینجا خواهم نوشت اما نمی دونم چی شد که از یک جایی یهو حرف هام پشت دکمه های کیبرد گیر کرد و نتونستم دیگه تایپشون کنم، انگار یهو خشک شدم خاموش شدم و احساس کردم دیگه نمی تونم ... خیلی دلم می خواست باز هم بنویسم ولی نمی شد نه اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه نه زندگی مثل همیشه در حال گذره و ما هم مشغول کار و زندگی معمول خودمون هستیم اما یک حس درونی در من خاموش شده بود برای همین این اواخر خیلی کم می نوشتم ... مدت هاست به این فکر می کردم که اگه قراره ننویسم بیام از همه خداحافظی کنم و اینقدر شرمنده بازدید روزانه دوستان همیشگی و پیگیر وبلاگم نشم که میان و با همون نوشته های قبلی مواجه می شن اما باز دلم نمی اومد با خودم می گفتم امی حالا یکم دیگه صبر کن شاید نوشتنت اومد اگه اینجا رو تعطیل کنی پشیمون می شی ها ... و باز هی صبر می کردم و صبر تا اینکه امروز دیگه دیدم نه نمی شه بهتره تمومش کنم و تکلیف همه رو روشن کنم

می خوام توی این آخرین پست یکم از حس و حالم توی این سال های وبلاگ نویسی بگم.

یادمه اولین پست وبلاگی رو یک روز نیمه خنک تابستونی اواخر اگست نوشتم. هنوز اون روز یادمه فقط 23 روز بود که به انگلیس اومده بودم 23 روزی که برام پر از تجربه چیزهای جدید بود اما در عین حال دوری از خانواده و دوستانم باعث شده بود که به فکر پیدا کردن دوستان جدید بیفتم برای همین تصمیم گرفتم یک وبلاگ درست کنم و از روزانه هام بنویسم و اینطوری هم خاطراتم رو ثبت کنم و هم با آدم های جدید ارتباط برقرار کنم و از بینشون دوستان خوبی برای خودم پیدا کنم.

اون روزی که رفتم توی بلاگ اسکای و وبلاگم رو ساختم هنوز به خوبی یادمه. وقتی وبلاگم ثبت شد خیلی خوشحال شدم انگار یک اثر خاص خلق کرده بودم که فقط به خودم تعلق داشت انگار یک خونه جدید برای خودم ساخته بودم با وسواس برای خونه ام قالب انتخاب کردم براش کد آمارگیر گذاشتم تا ببینیم هر روز کیا و از کجاهای دنیا میان به خونه ام و هر یک نفری که می اومد چقدر خوشحال می شدم و حتی یادمه اولین کامنت ها برای اولین پست رو سحر و مهسا برام گذاشتن و چقدر خوشحال شدم وقتی توی بخش مدیریت وبلاگ دیدم کامنت دارم! اعتراف می کنم هنوز که هنوزه دیدن کامنت دوستان خوشحالم می کنه چون احساس می کنم هنوز هم مطالبی که می نویسم نه تنها خونده می شن بلکه خواننده اونقدر با  نوشته هام ارتباط برقرار می کنه که وقت می ذاره و نظرش رو برام می نویسه هرچند به خاطر مشغولیت کاری این اواخر وقت نمی کردم جواب کامنت ها رو بدم و مجبور شدم برخلاف میلم بخش کامنت رو ببندم و یک طرفه حرف بزنم.

اینا اولین جملات وبلاگمه که با شوق نوشتمشون و بعد از اون هر روز که بیدار می شدم دوست داشتم چیزی بنویسم پست جدیدی بذارم و حرف بزنم و حرف بزنم:



تعداد خواننده ها به سرعت زیاد می شد بعد از مدت کوتاهی رسیده بود به روزی چند صد بازدید و وقتی وبلاگ اولم رو ناجوانمردانه و بدون دلیل خاصی که حتی به خودشون زحمت بدن به من توضیح بدن فیلتر کردن و مجبور شدم به این وبلاگ بیام هم تعداد خواننده ها نه تنها کم نشد بلکه باز هم زیادتر و زیادتر شد، اونقدر که برای خودم هم عجیب بود که روزانه بالای 2000 نفر میان اینجا حتی اگه پست جدید نذاشته باشم. از بین این آدم ها کلی دوست پیدا کردم و به هدفی که می خواستم رسیدم ارتباط با آدم ها همیشه من رو خوشحال می کرد و می کنه و وبلاگ تنها راهی بود که می تونستم از طریقش با آدم های زیادی از سراسر دنیا آشنا بشم و دوستان جدید پیدا کنم.

روی آزار دهنده این وبلاگ هم وجود آدم های حسود و تنگ نظر و بددهن بود که هر از گاهی می اومدن و برای ساده ترین پست هام بدترین حرف ها رو می زدن و تازه اونجا بود که فهمیدم چقدر بیمار روانی زیاده که اگه حتی بنویسی امروز پیاده روی کردی و از هوای عصر لذت بردی هم یکی ممکنه منفجر بشه از حسادت و بیاد به رگبار ببندت چه برسه که بخوای از تفریحاتت بگی از سفرهات از خریدهات حتی اگه کوچیک باشن و ...

اولین مزاحم وبلاگی رو هم هنوز کامل یادمه، همون پست های اولیه بود که یکی اومد کلی دری وری گفت و من با دهن باز کامنتش رو خوندم تا اون موقع با همچین کسی توی زندگیم برخورد نکرده بودم و نمی دونستم می شه بی دلیل یکی بیاد و هرچی از دهنش درمیاد بهت بگه و راهشو بکشه و بره، باور نمی کردم اینا رو برای من نوشته رفتم پستم رو یکی دو بار خوندم که ببینم مگه چی نوشتم که اینقدر این رو عصبانی کرده و واقعاً هیچی نبود جز همون روزمره ها، اینقدر این کارش برام عجیب بود که از وبگذر آی پیش رو نگاه کردم و دیدم از یکی از شهرهای مرکزی ایرانه اون شماره آی پی رو اینقدر با بهت نگاه کردم که حفظ شدم ... اتفاق عجیبی که افتاد این بود که چند وقت بعد یکی با همون آی پی برام کامنت گذاشته بود کامنتی پر از ابراز لطف و محبت و باز من گیج و منگ به کامنتش و آی پیش نگاه می کردم که چرا یک نفر می تونه اینقدر دورو باشه؟ بعدها اینقدر کامنت های دوستانه اش رو ادامه داد که دیگه دیر شده بود که به روش بیارم و گذاشتم خودش رو یکی از دوستانم بدونه هنوز که هنوزه هم نمی دونه دستش رو خونده بودم البته یک احتمال هست که با اون آی پی دو نفر مختلف کانکت شده باشن ولی نمی دونم چرا هنوز هم احساس می کنم از این آدم برمیاد که شخصیت دو وجهی داشته باشه ... بعید هم نبود بعدها هم یکی دیگه اومد و الکی قربون صدقه ام رفت بعد که دید من به وبلاگش نرفتم و قربون صدقه ها رو پس ندادم! این بار ناشناس اومد و اونم کلی بددهنی کرد حتی توی وبلاگ دوستم هم رفت و از من بدگویی کرد و باز به روی اونم نیاوردم که می دونم این اسم های مختلف همش خودشه ارزش نداشت با آدم های بی ارزش دهن به دهن کنم بعدها یاد گرفتم اینطور کامنت ها رو کلاً نخونم و اعصاب و آرامشم رو حفظ کنم.

از اتفاقات دیگه دوستی واقعی با بعضی از دوستان وبلاگی بود، تجربه جالبی بود کسانی رو که مدت ها فقط یک اسم اونم اغلب مستعار ازشون می دونستم و مدت ها فقط از طریق مجازی با هم در ارتباط بودیم رو در دنیای واقعی ملاقات کنم کاری که الان ازش پشیمونم البته اون چند نفر همه دوستان خوب و بامحبتی از کار دراومدن ولی کافیه این وسط فقط یکی خوب نباشه یکی بهت ضربه بزنه یکی باهات روراست نباشه که  کلاً از کرده ات پشیمونت کنه و روزی صد بار با خودت بگی ای کاش می ذاشتی دوستی مجازی به همون شکل مجازی ادامه پیدا می کرد و هیچ وقت با کسی که نمی شناختی خونه و زندگیت رو شر نمی کردی اون اتفاق از نظر روانی ضربه خیلی بدی به ما زد و حالمون رو از هر چی دوستی جدیده به هم زد هنوز هم که هنوزه دیگه دوست نداریم با آدم های جدید این شهر جدید آشنا بشیم مبادا که دوباره با کسانی که فقط اسم دوست رو روی خودشون گذاشتن برخوردی داشته باشیم ... یا یکی بود که خیلی خودش رو دوست و رفیق بامعرفت جا زده بود و وقتی یه مدت ازم اطلاعات واقعیم رو گرفت یهو ناپدید شد و رفت که رفت و برای همیشه این حس رو به من داد که عجب حماقتی کردم که بهش اعتماد کردم یا توی رودربایستی وقتی مثلا اسم خودم و اعضای خانواده ام و شهرم و چه و چه رو ازم می پرسید همون اول قطعش نکردم و توی رودربایستی همه رو بهش گفتم اصلاً چطور روش شد وقتی اینقدر براش مایه گذاشتم و من رو تخلیه اطلاعاتی کرد یهو بره؟ حداقل به تدریج کمرنگ می شد تا زشتی کارش کمتر دیده بشه ... اینا تجربه هایی بود که برای به دست آوردنشون بهای سنگینی پرداختم، به شما هم توصیه می کنم توی نت به آدم ها راحت اعتماد نکنین شاید شما هم مثل اون سال های من کم سن یا تازه کار باشید و فکر کنین هرکی بهتون ابراز لطف کرد واقعاً دوستتون داره! نه فریب نخورید اینطور نیست ما حتی توی دنیای واقعی هم ممکنه از آدم هایی که سال هاست می شناسیم چیزهایی ببینیم که باورمون نشه چه برسه به دنیای مجازی که خیلی ها پشت مانیتورها راحت ماسک می زنن و خود واقعی شون رو پنهان می کنن، اینجا نه همه قربون صدقه ها واقعیه نه توهین هایی که بهتون می شه حق شماست، اینجا ممکنه یه عده بیان چنان قربون صدقه تون برن که فکر کنین وای این دیگه کیه؟ ای کاش توی واقعیت باهاش آشنا می شدم معلومه چقدر مهربونه چقدر بامعرفته از خوندن یک بیماری ساده تو دلش به درد میاد و برات می نویسه ای کاش پیشت بود و ازت مراقبت می کرد از خوندن خوشی هات برات می نویسه که چقدر از خوشحالی تو خوشحاله و نوش جونت و وای امی چقدر دوستت دارم چقدر عاشقتم هر روز بهت فکر می کنم و ... بعد همین آدم یک روز بی خبر می ذاره می ره انگار که هیچ وقت نبوده و تو می فهمی که این مدت بیخودی حس خوب از داشتن مثلاً یک دوست مهربون بهت دست داده بود و همش باد هوا بوده ... یه عده هم تا زمانی که به خودت و اطلاعاتت نیاز دارن مرتب برات کامنت می نویسن و باهات درتماسن اما همین که نیازشون برطرف شد و هرچی خواستن پرسیدن و جواب گرفتن  اونا هم ناپدید می شن ... از این موارد توی این سال های وبلاگ نویسی زیاد دیدم توی همین وبلاگ ... خوب البته مسلمه که همه دوستی های وبلاگی اینطوری نیست اینقدر خودخواهانه و از روی نیاز شخصی نیست بعضی ها هم واقعاً محبت دارن، محبت توی ذاتشونه چه به کسی نیاز داشته باشن چه نداشته باشن.

اینا بعضی جنبه های منفی وبلاگ داشتن بود اما خوبی هاش بیشتره به نظرم، من شخصاً فکر می کنم اگه این وبلاگ نبود اگه خیلی از شماها نبودین اگه حرف زدن با شما نبود شاید نمی تونستم روزهای تنهایی غربت رو تاب بیارم مخصوصاً اون دوره افسردگی بعد از زایمان رو که خواب شب و روز بچه برعکس شده بود و فشار سختی به روح و روان من وارد شده بود اون موقع نوشتن از روزهام توی این وبلاگ برام تسکین دهنده بود مخصوصاً که مامان های زیادی می اومدن و تجربیاتشون رو با من درمیون می ذاشتن بهم دلداری می دادن و از خودشون می گفتن اون موقع می دیدم فقط من نیستم که با این مشکلات روبرو شدم بلکه یک تجربه مشترک برای خیلی از مادرهاست و همه ازش گذشتن پس منم می تونم بعد قدرت می گرفتم و باز ادامه می دادم و منم مثل بقیه از اون روزها گذشتم، چقدر اون روزها این وبلاگ برام آرامش دهنده و پناهگاه بی کسی هام شده بود، گاهی که متوجه می شدم بعضی از خواننده هام چه کسانی هستن که اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که جزء خواننده هام باشن حیرت زده می شدم و البته خیلی خوشحال و حتی حس غرور بهم دست می داد که تا کجاها و از چه قشرهایی خواننده دارم.

و حالا ... خالی از حرف اینجا نشسته ام روی تخت، توی یک روز تعطیل ابری گاهی به بیرون نگاه می کنم و به شاخه های درخت ها که با وزش باد تکون می خورن و گهگاه اشعه های آفتاب روشون می افته ... امروز دوشنبه بنک هالیدی هست و یک روز تعطیل، این آخرین دوشنبه ماه می هست و دیگه قرار نیست این وبلاگ توی ماه جون و جولای و ... پستی رو در خودش آپ کنه، همه چیز توی همین می تموم می شه ...

اما زندگی باز هم می گذره یکی نوشته بود این که خیلی وقته نیستی لابد داری طلاق می گیری و همه حرف هایی که نوشته بودی دروغ بوده!!!! یکی که قبلاً خودش رو دوست جا زده بود حالا تعبیرش از غیبت یکی فقط داشتن گرفتاری و بدبختیه!!! خوب گفتم که ...این وبلاگ  از اینطور کامنت های بی سر و ته و فک انداز زیاد به خودش دیده اینم آخریش بود به سلامتی ...

در هر صورت برای دوستان عزیزی که در تمام این مدتی که کم می نوشتم و غیبت هام داشت طولانی می شد جویای حالم بودن می نویسم که خیلی ممنونم از محبت پایدار شما، از دوستی هاتون از سر زدن هاتون حتی ممنونم از دوستانی که نمی شناختم و گهگاه کامنتی از یکی شون داشتم که تشکر کرده بودن بابت اطلاعاتی که از نوشته هام گرفته بودن و تصویری که از زندگی در این کشور براشون ترسیم کرده بودم و تمام سعیم این بود که بی اغراق و واقعی باشه ...

دوستان عزیزم ما هم خوبیم و داریم زندگی مون رو می کنیم دخترکم حسابی بزرگ و خانم شده و از اگست قراره بره مدرسه، باورتون می شه؟ همون نی نی که از روزهای بارداریم ازش می نوشتم از اولین لگدهایی که به شکمم می زد، از روز تولدش از گریه ها و خنده هاش از حس زیبای مادریم از شیرخوردنش و خلاصه از لحظه لحظه بزرگ شدنش می نوشتم و خیلی از شماها از همون موقع ها با من بودید و برام از احساساتتون می نوشتید حالا از 2 ماه دیگه باید بره مدرسه! من که باورم نمی شه که از 2 ماه دیگه بچه مدرسه ای دارم!

از طرف مدرسه اش برامون نامه اومد که باید قبل از شروع ترم توی 2 جلسه توجیهی به همراه بچه شرکت کنیم اولین جلسه 5 شنبه گذشته بود که سه تایی رفتیم مدرسه، بچه ها رو از همون اول از ماها جدا کردن و بردن کلاس و معلم و همکلاسی هاشون رو ببینن و با همدیگه آشنا بشن، برای مامان و باباها هم یک ساعت و نیم حرف زدن و ما رو با برنامه های مدرسه و اصول و مقررات و همه چیز آشنا کردن حتی همونجا برای بچه ها سفارش یونیفورم مدرسه شون رو هم دادیم. حالا 5 شنبه ای که بیاد هم جلسه دومه و باز باید سه تایی بریم، دخترکم حسابی از مدرسه اش و خانم معلم مهربونش که روز اول براش نقاشی کرده و بهش داده که رنگ کنه خیلی خوشش اومده. نرسری هم رو به اتمامه و قراره جشن پایان دوره شون رو اواخر جون براشون بگیرن و همه از همدیگه خداحافظی کنن و آماده مدرسه بشن. این اواخر یک سفر سه روزه به لندن داشتیم که هرچند از دید یک مسافر که رفته فقط تفریح کنه بهمون خوش گذشت ولی  وقتی برای زندگی اونجا رو ارزیابی می کردم بیشتر از گذشته به این نتیجه می رسیدم که زندگی در شهر بزرگ و شلوغی مثل لندن نمی تونه برای آدم آرامش داشته باشه حتی رفتن از یک  نقطه اش به نقطه دیگه با قطار هم گیج کننده و پرهزینه بود آدم ها همه شتاب داشتن که زودتر به محل کارشون برسن یا به خونه هاشون برگردن اینطور به نظرم رسید که آدم های شهرهای دیگه شتابزدگی کمتری دارن و بیشتر از لحظات زندگی شون لذت می برن بیشتر به همدیگه و حتی غریبه ها توجه می کنن تا لندنی های پرمشغله و پراسترس که انگار توی خودشونن،  زندگی اونجا انگار روی دور تندتریه و همه اینا آرامش رو به هم می ریزه ( مثل تهران ) حالا شاید این در مورد ساکنین زون های دورتر لندن مصداق نداشته باشه و اونجاها به خاطر دوری از مرکز شهر زندگی راحت تر باشه ولی ما که این سه روز توی زون های مرکزی بودیم با شلوغی و سردرگمی مواجه بودیم، حتی گرفتن تاکسی از اوبر هم برامون دردسر شده بود توی شهر خودمون تا درخواست تاکسی می کنم در عرض چند دقیقه هر نقطه شهر که باشم راننده به راحتی پیدام می کنه و می رسه اما توی لندن دو سه بار که تاکسی خواستیم دردسر درست شد نمی تونستیم توی هر نقطه ای که ایستادیم درخواست تاکسی بدیم جای پارک همه جا نبود راننده نمی تونست به راحتی ما رو پیدا کنه ما هم که خیابون ها رو بلد نبودیم که هر جایی که اوبر می گه بریم حتی یک بار ده دقیقه پیاده روی کردیم و از روی مپ گوگل از این خیابون به اون خیابون رفتیم تا تاکسی رو پیدا کنیم اما نه ما تونستیم از بین صدها ماشین اون پلاک خاص رو پیدا کنیم نه راننده تونست ما رو روی مپ پیدا کنه و آخرش کنسل کرد و رفت و بیخودی شارژمون هم کرد،  خلاصه حتی تاکسی گرفتن هم سخت بود توی اون سه روز قدر شهر خودمون و آرامشش و دسترسی آسون به همه جای شهر رو بیشتر دونستم و با اشتیاق برگشتم خونه ... حالا هم مثل هر سال در تدارک سفر به ایران هستیم تا باز دیداری تازه کنیم با خانواده هامون و مکان های آشنا و دوست داشتنی چیزی به سفرمون باقی نمونده امسال به خاطر شروع مدرسه بچه باید زودتر از هر سال بریم و برگردیم ... اینم حال و احوال این روزهای ما برای دوستانی که پرسیده بودن.

خوب می گن هر سلامی یک خداحافظی داره، دیگه وقت خداحافظی منم رسیده دلم نمیاد از اینجا جدا بشم و دلیل اینهمه تأخیر در گذاشتن این آخرین پست هم همین بود که همش دودل بودم که برای همیشه برم ولی می بینم که دیگه خیلی چیزای روزمره رو دوست ندارم بنویسم یه چیزایی هم خصوصیه که هیچ وقت هیچ جا نمی شه نوشت، پس بهتره که بیشتر از این شما رو معطل نگه ندارم و برای همیشه برم.

خیلی دوستتون دارم و مطمئن هستم که دلم برای اینجا تنگ می شه شاید اگه نتونستم ننوشتن رو تحمل کنم یک روزی دوباره برگردم و کرکره اینجا رو بالا بدم ولی فعلاً وقت رفتنه.

کامنتدونی رو به یاد روزهای خوش گذشته باز می ذارم که شماها هم به رسم یادگاری برام چیزی بنویسید و هروقت خیلی دلم تنگ شد بیام و برای بار چندم کامنت هاتون رو بخونم، می دونم یه عده ترول هم همه جا هستن که این رسمشونه که تا یک بلاگر آخرین پست رو می ذاره و خداحافظی می کنه فوری براش می نویسن خوب برو مگه کی هستی؟ و از اینطور چرت و پرتا که توی خیلی از وبلاگ ها دیدم خواستم جلو جلو بگم اینطور کامنتا هم دیگه خز شده  به خودتون زحمت تایپ ندید که مثل همیشه منتشر نمی شه من فقط می خوام کامنت دوستانم رو اینجا یادگاری برای خودم نگه دارم.

در پناه خدا باشید برای همه تون آرزوی خوشی و آرامش می کنم .

__________________


بعداً نوشت:

عزیزانم فکر نمی کردم بعد از مدت ها ننوشتن برای این پست اینقدر کامنت دریافت کنم خیلی خوشحالم کردید و جالب بود که خیلی از کامنت ها رو خواننده های خاموش گذاشته بودن و معرفتشون رو نشون داده بودن، باز هم از محبت همگی تون ممنونم.

من امروز پرواز دارم و تا چند ساعت دیگه طبق معمول هر سال به ایران سفر می کنم ( حتی فکرش هم هیجان زده ام می کنه ) در طول مدت سفر نمی تونم به کامنت یا ایمیل جواب بدم برای همین کامنتدونی رو به ناچار می بندم اگه خواستم یک جای دیگه شروع به نوشتن کنم بعد از سفر آدرسش رو توی همین وبلاگ می ذارم پس تا اون موقع همگی شما رو به خدا می سپارم ...



نظرات (184)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
سلام امی عزیز.
نیومدی نیوندی حالام ک اومدی با واژه ی خداحافطی اومدی....
منم یکی از اونام ک نمگم هررروز ولی خب شاید هفته ای دو سه بار بت سر زدم ولی چشمم به نوروز بی طعمت خشک شد... و ازونجا ک خودمم هم کم‌مینویسم حق میدادم ک گاهی ادم حس نوشتن نداره... یه روزای انقد تند تند آپ میکردم ک خودم خجالت میکشیدم!!!
امی عزیز! من از روزهای بعد از تولد دختر کوچولوت اینجا رو خوندم و با بی خوابی های اون دوره ت خیلی همدردی کردم... حالا اون دخترکوچودو واسه شدش خانمی شده... امیدوارم همیشه کنار مامان باباش سالم باشه.
یه روز هم کلی عکس از خودت گداشتی البته با صورت شطرنجی! و من اون عکسا رو دوس داشتم و هنوز تو ذهنمه... دلم میخاس بازم کلی عکس بذاری و با اون رمز ک به ادم خوبا!!! میدادی برم ببینم
خداحاعفظی همیشه حس تلخی داره... انا گاهی ناگزیر است...
دوست نادیده ی من! امیدوارم بعد از این هم زندگی روی غلتک باشد و از تک تک دقایقش لدت ببری.
یکی از دلایل کم لطفی من همین قفل و زنجیری بود ک ب مای کامنتها بسته بودی و کمبود وقت خودم واسه رفتن به قسمت تماس با مدیر وبلاگ!! شاید بگی زیاد سخت نیس ولی...
خوشحالم ک اینجا رو اینبار باز گداشتی.
ولی برام عجیبه ک تو تاریخ زدی شنبه ۹ اردیبهشت. ولی من تقریلا چند روز پیش اومدم اینجا و هیچ مطلبی نبود جز نوروز بی طعم!
بهرحال دوست من! روزگارت شاد شاد ...
دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 02:55 ب.ظ
پاسخ:
سلام عزیزم تو که همیشه بودی و بهم محبت داشتی.
منم اون پست عکس دار رو دوست داشتم کامنت های شماها برام دلپذیر بود به چیزایی دقت کرده بودید که برام جالب بود.
راست می گی الان تاریخ انتشار این پست رو دیدم نمی دونم چرا بلاگ اسکای این تاریخ الکی رو زده من این پست رو همین امروز که تو خوندی منتشر کرده بودم، رفتم توی تنظیمات درستش کنم ولی نشد.
سلام امی جان، من هم یک خواننده خاموش هستم که خیلی کم واستون کامنت گذاشتم ولی همیشه اینجا رو با اشتیاق خوندم و انگار همین دیروز بود که ساعت به ساعت نزدیک شدن به زاینمانتون رو گزارش میکردید. دلم واسه نوشته هاتون و باز کردن این صفحه تنگ میشه، خاموش بودن من رو هم ببخشید و در انتها بهترین ها رو به همراه سلامتی براتون آرزومندم. در پناه خداوند شاد باشید.
دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 03:26 ب.ظ
پاسخ:
سلام صبا جان فعلاً که شما خاموش ها بیشتر برای این آخرین پست کامنت گذاشتید تا روشن ها! ممنونم از محبتت عزیزم.
با توجه به دلایلی که گفتی بهت حق میدم و میگم هر جا هستی سلامت باشی و خوشبخت. من شما رو یک سالی بود میخوندم .
دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 04:42 ب.ظ
پاسخ:
مرسی عزیزم ممنونم برای این یک سال ...
مرسی با این‌که حرفی برای گفتن نداشتید وقت گذاشتید و این همه برایمان نوشتید! امیدوارم همیشه در زندگی موفق باشید. اگر از این‌جا می‌روید شاید بد نباشد اکانت اینستاگرمی بسازید و برامون عکس ارسال کنید. درسته حرف‌ها پشت دکمه‌های کیبور شاید گیر کنن اما عکس‌ها دیگه نمی‌تونن.
دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 04:51 ب.ظ
پاسخ:
مهندس جان من اینطوریم دیگه، یا حرف نمی زنم یا مفصل حرف می زنم .
به ایسنتاگرام هم فکر کردم شاید این کار رو انجام بدم. اگه تصمیم گرفتم توی همین وبلاگ خبر می دم.
سلام. ده ها بلاگ رو تو اینوریدر اد کردم و اونایی که نیاز به فیلترشکن ندارن میام تو خود بلاگش میخونم. وقتی میدیدم شما پست جدید گذاشتی معمولا فوری نمیخوندم و میذاشتم به عنوان یک پاداش بعد از انجام یه سری از کارام بیام و بخونم. الانم راستش باور نکردم و منتظرم هر چند دیر یه پست دیگه ای ازتون ببینم.
ضمنا اصلا نیازی نیس به خودتون سختی بدید برای گذاشتن پست منظم. هر طور و هر وقت راحت بودید بیان بنویسین. اصلا هم حرف مرد یکی نیس
دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 08:33 ب.ظ
پاسخ:
سلام مهدی جان چه تعریف خوبی که وبلاگ من رو به عنوان پاداش می ذاشتید بعد از کارهاتون بخونید دلپذیر بود .
والا منم یه مدت همین فکر رو کردم که دیر به دیر پست بذارم ولی دیدم فاصله پست ها خیلی زیاد می شه و اینهمه آدم هر روز میان و به مطلب تکراری قبلی برمی خورن راستش شرمنده خواننده ها شدم.
کاش دوستی مثل شما داشتم...برام دعا کنید روزای سختی رو می گذرونم مثل همون دوره بعد از زایمان شما...خدا نگهدارتون باشه دلم واقعا براتون تنگ می شه خوندن وبلاگتون به من خیلی کمک می کرد آرزوی سلامتی برای شما و خانواده محترمتون دارم دختر کوچولوی عزیزتون رو که هیچ وقت نفهمیدم اسمش چیه
دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 09:18 ب.ظ
پاسخ:
فاطمه جان غصه نخور خدا بزرگه اگه گرفتاری هات از جنس همون گرفتاری های مامان هایی که تازه بچه دار شدن باشه هست که مسلماً با بزرگتر شدن بچه همش درست می شه و زندگیت دوباره نظم قبلی رو به خودش می گیره اگه گرفتاری دیگه ای داری که امیدوارم بتونی با کمک دیگران براش راه حلی پیدا کنی. برات آرزوی موفقیت دارم.
سلام خانم أمی
اولا نهایت تشکر رو دارم که اینهمه وقت که گذاشتین و بهترین مطالب رو در وبلاگتون نشر دادین و تبریک ویژه بهتون میگم به خاطر قلم رسایی که دارین و پیشنهاد میکنم در این مدتی که در وبلاگ فعالیت نمی کنید به فکر نگارش یک کتاب خوب باشید و به من اطلاع دهید تا اولین خریدارش من باشم و این افتخار رو کسب کنم.
من حدود ٨ماه هستش که با وبلاگ شما آشنا شدم و حقیقتا عرض میکنم که هر روز به وبلاگ شما سر زدم و در طول این مدت که نبودید خدایی نگران سلامتی و مشغله شما بودم با اینکه أصلا نمیشناسمتون و فقط به خاطر کشش قلم شیوای شماست که منو مجذوب خودش کرده.
بسیار ناراحت شدم که این مطلب شما رو دیدم چون وبلاگتون قدر یک سفر کامل و چند ماهه بهم تجربه داد که میتونم بگم احساس میکنم در ان مکان ها حضور داشته ام و زندگی کردم.
ارزوی بهترین ها رو برای شما و همسر گرامیتون و کوچولوی نازنینتون دارم و امیدوارم روز به روز پله های ترقی رو طی کنید و افتخاری برای مملکتمون باشید زیرا حضور افرادی مثل شما که دارای فطرت پاک و قلب سلیمی هستید بهترین تبلیغ برای کشور جمهوری اسلامی ایران در خارج از مرز های میهن عزیزمان هستش.
امیدوارم روزی دوباره به فکر نوشتن مطلب جدید در وبلاگ باشید و بدانید که چندین ماه و روزانه مشتاق قلم شما بوده ایم.

موفق و مؤید باشید
دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت 10:39 ب.ظ
پاسخ:
سلام وحید جان شما دیگه خیلی به من لطف دارید امیدوارم من و همسرم همونطور که گفتید نماینده شایسته ای از ایرانی ها در خارج از کشور باشیم.
خوشحالم که با مطالب وبلاگم ارتباط خوبی برقرار کردید.
آخی عزیزم هر جا هستی‌ شاد باشی‌ دختر. یادته یه بار خواستی‌ عکس خودت و جوجه رو بذاری بهت گفتم نکن اینکارو هر چقدرم چهر‌ت رو تیره کنی‌ بازم هستن بیکارانی که بلدن عکس رو چنج کنن به حالت اول.آدمهای واقعی‌ مرام و معرفت نمیذارن دیگه مجازی‌ها جای خودش رو داره. هر جا هستی‌ آسمون زندگیت همیشه ابی باشه.
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 03:05 ق.ظ
پاسخ:
سلام سعیده جان ولی برای اون عکس ها مشکلی پیش نیومد هرچند یک نفر رمز رو از یکی دیگه گرفته بود و اومده بود اون پست خصوصی رو دیده بود و بابت عدم صداقت هردوشون ناراحت شدم ولی خوشبختانه مشکلی به وجود نیومد رفتن من به دلیل این چیزا نیست.
امی عزیزم دلم برات تنگ شده بود برای نوشته هات برای فرشته کوچولوت که حالا خانمی شده
امروز برحسب عادت سر زدم به وبلاگ وقتی پست جدید دیدم خوشحال شدم اما وقتی دیدم برای خداحافظی هست خیلی ناراحت شدم کاش بازم برامون مینوشتی

خیلی از ممنونم که خوانندگان و دوستان وبلاگ احترام گذاشتی و پست خداحافظی نوشتی, اینطوری حداقل میدونیم که خود خواسته رفتی و خدای نکرده اتفاقی نیافتاده برات.
همیشه برام شخصیت قابل احترامی داشتی و داری . همیشه به یادت هستم دوست من
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 03:48 ق.ظ
پاسخ:
سلام مریم جان منم بعد از مدت ها اسمت رو که دیدم خوشحال شدم و یاد کامنت هات افتادم، واقعاً دلم برای شماها و اون سال هایی که با هم بودیم تنگ می شه .
سلام امی عزیز... راستش امیدوار بودم علت تاخیرت این نباشه اما انگار یه چیزی ته دلم میگفت احتمالا داری به رفتن فکر میکنی. سعی میکنم حالتو درک کنم و به تصمیمت احترام میذارم. ازت ممنونم برای وقتی که به پای این بلاگ گذاشتی. من که خیلی دوستش داشتم و از اولین هایی بود که از مدتها پیش میخوندمش. خب فقط میتونم بگم بسلامت عزیزم... امیدوارم خودت و خانوادت سلامت و موفق باشین.
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 04:37 ق.ظ
پاسخ:
سلام نعنا جان مرسی از لطف و محبتت عزیزم.
سلام خانم .من مدتهاست هر روز وبلاگتون رو میخونم. فکر کنم دیگه یکی دو سالی شده. شما ساده و روزمره می نویسین اما خوب می نویسین. از نظم و برنامه و پیشرفتی که در زندگیتون بود و از نوشته هاتون احساس می کردم خوشم میومد. هر چند زندگی بالاخره بالا پایین داره. امیدوارم ننوشتن رو تحمل نکنین و دوباره برگردیناما در هر حال خیره انشاءالله. روزهای خوبی براتون آرزو می کنم. من هنوز خیلی از پستهای سالهای اول شما رو نخوندم و دوست دارم در اولین فرصت گاهی اونها رو هم بخونم. اما یک چیزی که هست فکر می کنم اغلب مادرها تا حدود سه چهارسالگی بچه مایلن بنویسن و بعد دیگه نوشتنشون نمیادمن هنوز مقاومت می کنم وبلاگم رو باز گذاشتم و یکی دو ماهی یک پست میذارم اما قبلا خیلی بیشتر میذاشتم و وبلاگهای معروف مادرانه ای رو میشناسم که با وجود پربازدید بودن تعطیل کردن. فکر کنم طبیعیه. اما البته اونها به اندازه شما مودب نبودند که حداقل یک پست خداحافظی بذارن چون به نظرم وقتی ما سالها یک عده دنبال کننده وبلاگ داریم که وقت میذارن و میخونن حداقل باید قبل از رفتن یک خبر بدیم. البته این بخاطر روحیه محافظه کار ما ایرانی هاست که زیاد هم در قبال احساسات و وقت دیگران خودمون رو مسوول نمی دونیم. چون میدونم بعضی ازون وبلاگ نویس ها اتفاق بد هم براشون نیفتاده و مثلا رفتن اینستا باز کردن. امیدوارم بعد از یک دوره استراحت و دوری باز پست های خوب شما رو اینجا بخونم. یا علی.
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 06:31 ق.ظ
پاسخ:
سلام تهمینه جان. من اتفاقاً ناراحتم که برای دخترم هم دیگه نمی نویسم قرار بود اینا رو در آینده بخونه ولی خوب وقتی حرف میاد یهو و در مورد همه چیز میاد وقتی هم که می ره کلاً می ره، کاش یک روز دوباره مثل روزهای اول شوق برای نوشتن در من پیدا بشه.
من خودم سال ها قبل پیگیر یک وبلاگ بودم که خیلی هم خواننده داشت ولی یک روز نویسنده اش بدون خبر قبلی وبلاگش رو حذف کرد هیچ جا هم دیگه خبری ازش نشد احساس کردم حرف هایی که می خواستم بهش بزنم توی دهنم موند نمی خواستم خودم هم با خواننده هام این کار رو بکنم برای همین حتی کامنتدونی این پست رو باز گذاشتم.
ممنونم از محبتت عزیزم.
خیلی شکه شدم و دوست نداشتم این پست به آخر برسه اما هر تصمیمی که بگیری برای من محترمه. خیللللللی ممنونم که اومدی و نوشتی و گفتی که برنامت برای اینجا چجوری شده و چون خیلی ها همینطوری وبلاگستان رو ول کردن و آدم گاهی حس میکنه که من یه طرف این رابطه مجازی بودم که رو هوا موندم. البته حق قضاوت درمورد اون دوستان رو هم ندارم ولی بدون همین که نوشتی و گفتی که این تصمیم رو گرفتی واقعا برای خواننده های ثابت و خاموش و روشنت خیلی با ارزشه.
آرزو دارم خوش و خرم باشی و شادی هر روز به صورت ماهتون بوسه بزنه. توی کار و زندگی موفق باشید و پیشرفت کنید مث همیشه و سلامت و دلخوش باشید.
دختر شیرین و گلت موفق باشه و خلاصه بگم که هر چی آرزوی خوبه مال شما
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 06:44 ق.ظ
پاسخ:
گلی جان اتفاقاً منم به همین دلیل این پست رو نوشتم چون نمی خواستم بی خبر برم اینهمه آدم هر روز برای خوندن نوشته های من و یا حتی سر زدن به اینجا وقت می ذاشتن بی معرفتی بود اگه بدون گذاشتن هیچ پستی برای تشکر و خداحافظی برم و خوشحالم که تونستم این پیام رو بهتون بدم که چقدر برام ارزش دارید.
روزگارت به کام.
سلام امی مهربون
خیلی اینجا رو دوست داشتم الان اینقدر شوکه ام نمی تونم باور کنم که جدی جدی داری می ری
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 07:26 ق.ظ
پاسخ:
سلام فرزانه جان، ببین برای خودم چقدر سخت بوده گرفتن این تصمیم. می بوسمت.
امی عزیزم
سلام
خیلی خوشحال شدم که بالاخره به خبری ازت شد و فهمیدم اوضاع رویه راه
برات ارزوی موفقیت و شادمانی میکنم امیدوارم لحظه لحظه زندگیت با شادی در کنار عزیزانت همراه باشه.
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 07:58 ق.ظ
پاسخ:
سلام سپیده جان ببخشید اگه دیر دو دلی هام رو کنار گذاشتم و خبری از خودم دادم در هر حال مرسی بابت آرزوی قشنگت.
سلام امی خانم من خواننده خاموشت بودم.امیدوارم هر کجا هستی موفق باشی ودر پناه حق
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 08:08 ق.ظ
پاسخ:
سلام هیلدا جان، مرسی عزیزم منم برای تو آرزوی موفقیت و سلامتی دارم.
امی جووووون به دلم افتاده بود میخوای بری....یادمه اخرین پیام خصوصی که برات فرستادم و نیدونم به دستت رسید یا نه، برات نوشتم نکنه بری....
الانم تا وبت رو باز کردم و عنوان پست رو دیدم واقعا بدون اغراق میگم دلم هری ریخت..... انگار شوکه شده بودم.....چند ثانیه همینجوری به عنوان پست نگاه کردم ..... واقعا حیف شد.....
میشه خواهش کنم وب رو نبندی و یادداشتها بمونه ؟؟ اخه من روزانه به وبت سر میزنم و یادداشتهات رو میخونم و هرگز هم برام تکراری نمیشن.....
یه خواهش دیگه هم دارم که بهت خصوصی پیغام میدم....

امی عزیزم
برات تا ابد بهترینها رو ارزو میکنم ، برای خودت خانواده عزیزت، همسر عزیزت و پرنسس کوچولوی نازنینت.....
انشالله همیشه سربلند و پیروز باشی
اگه بگم گلوم از بغض درد گرفته باورت میشه؟؟؟؟
ببخشید عزیزم دیگه نمیتونم بیشتره این بنویسم ..... واقعا حالم گرفته شد....
و جمله اخر : هرکجای دنیا باشی، یه قلب تو یکی از گوشه های ایران بزرگ همیشه به یادته و برات میتپه و دوستت داره.......
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 08:30 ق.ظ
پاسخ:
سلام عزیزم، الهی فدات شم که اینقدر محبت داری، یادم نیست کی ایمیل داده بودی شرمنده اگه جواب ندادم حتماً توی ایمیل ها گم شده و فراموش کردم جواب بدم.
تو که همیشه منو شرمنده محبت هات می کنی منم برات موفقیت و شادی رو آرزو می کنم و هیچ وقت این محبت های گرم شماها رو فراموش نمی کنم .
سلام

پستت رو خوندم و یکم ناراحت شدم که دیگه نمی خوای بنویسی. قدرت خاصی تو کلماتته که به ندرت جایی دیدم. به هر حال امیدوارم تو و خانواده موفق و شاد و خوشبخت باشید. خیلی خیلی لذت بردم.

دوستدارت
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 08:30 ق.ظ
پاسخ:
سلام راما جان خوشحالم که نوشته هام رو دوست داشتی.
سلام امی عزیزم،من دو سال هست که وبلاگت رو میخونم،خیلی بد شد که دیگه نمینویسی،چون من وقتی نوشته هات رو میخوندم خودم رو تو ‌کشوری که هستی تصور میکردم،امیدوارم هر جا که هستی شاد و سلامت باشی،راستی عسل خانمت ۵ سالگی میره مدرسه ؟دختر من ۳۱ شهریور ۹۰ به دنیا اومده و از اول مهر میره کلاس اول،داریم کارامونو میکنیم که مهاجرت کنیم برامون دعا کن خانمی.شاد باشی
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 10:30 ق.ظ
پاسخ:
سلام عزیزم. اینجا هم درسته که با شروع 5 سالگی بچه ها می رن مدرسه ( پرایمری اسکول ) ولی سال اول ترکیبی از درس و بازی و بیشتر بازیه اینطور که شنیدم چیزی بین مدرسه و مهدکودک حساب می شه.
ایشالا اگه مهاجرت کردید از زندگی جدیدتون راضی باشید.
امی جان امیدوارم ایران هم بهت خوش بگذره
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 10:45 ق.ظ
پاسخ:
مرسی سیما جان.
امی جان سلام من اولین بار است که برای کسی کامنت می گذارم ولی بقدری نوشته هایت رو دوست داشتم که بعضی روزها چند بار سر می زدم
انشا. تو زندگی همیشه موفق و سربلند باشی
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 03:38 ب.ظ
پاسخ:
سلام ناهید جان مرسی که همیشه سر می زدی و حتی برای اولین بار کامنت گذاشتی.
سلام
به خواسته شما احترام می‌گذارم
اما مطمئنم که دوباره برمیگردین
وبلاگ چیزی نیست که آدم بتونه به این راحتی ازش دل بکنه
تا زمان برگشتتون موفق باشید
(تا چند هفته دیگه لینکتونو نگه میدارم)
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 05:23 ب.ظ
پاسخ:
سلام آقای دکتر
نمی دونم شاید دووم نیاوردم و دوباره با پست های جدید برگشتم ولی فعلاً که نوشتنم خشک شده.
ممنون برای اینکه لینکم رو مدتی توی وبلاگتون نگه می دارید.
سلام امی عزیز... من از اینکه با وبلاگ شما آشنا شدم و خیلی چیزها یادگرفتم واقعا از ته قلبم ازتون ممنونم.... ان شاءالله هر جا هستین در پناه خدا موفق و سربلند باشین .... ما همیشه به یادتونیم و دوستتون داریم
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 05:37 ب.ظ
پاسخ:
منم دوستت دارم عزیزم هروقت پیغام هات رو می دیدم خوشحال می شدم.
چه عنوان غمگینی بود
حتی برای یه خواننده ی قدیمی و همیشه خاموش
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 05:54 ب.ظ
پاسخ:
ممنون که از قدیم با من بودی دوست من.
امی عزیز شاید بقول خودت از این کامنتای قربونت برم و عزیزم خیلی داشته باشی اما میخوام بگم من همیشه دوست داشتم و اون ایمیلی که برام فرستادی هنوووووزمم نگرش داشتم و گه گاه میخونمش ! ممنونم ... ممنون بابت حس آرامشی که تو نوشته هات بود ! خیلی چیزا ازت یاد گرفتم !!!
خودت و خانواده عزیزت هرجا هستید شاد باشید ...
دوست دارم
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 06:57 ب.ظ
پاسخ:
ممنون عزیزم محبت داری .
فقط میتونم بگم گریم گرفت عزیزم و هنگ کردم اونحایی که گفتی دخترت میره مدرسه ماشالله زمان چه زود میگذره خوش باشین
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 07:45 ب.ظ
پاسخ:
فدای محبتت بشم، ایشالا همیشه لبخند روی لبت باشه.
آره زمان خیلی زود می گذره و نه فقط بچه همسایه بلکه بچه خود آدم هم خیلی زود بزرگ می شه طوری که این سرعت گذر زمان رو باور نمی کنی.
امی جان سلام امیدوارم حالت خوب باشه من تقریبا هر روز به وبلاگت سر می زدم به امید اینکه بنویسی نگرانت شدم... دلم برای قلمت خیلی تنگ میشه کاش نمی رفتی کاش یه اینستاگرام داشتی تا اونجا فالوت میکردیم...به هر حال به تصمیمت احترام میذارم و امید دارم که برگردی...
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 08:07 ب.ظ
پاسخ:
مرسی بابت محبتت مرجان عزیز، منم امیدوارم دوباره حس نوشتن بهم برگرده.
سلااام امی جوون،وای اصلا باورم نمیشه داری میری و دیگه نمیتونم نوشته هات بخونم،از سال 92 من اینجام،از بین تموم وبلاگا فقط همین یکی رو تو صفحه ی اول گوشیم سیو کردم و تقریبا هر روز بهش سر میزدم،تنها یادگار بهترین روزای وبلاگ خونی من تو اون سالهای اول ازدواج همین وبلاگ بود،روزای اول تنهاییم فقط تو دنیای وبلاگ نویسایی مثل شما گذشت در آخر فقط شما برام مونده بودین.جدا ناراحتم و یه بغضی تو گلومه،نمیدونم اسمش چیه من بهش میگم عادت که غیر از این اگه بگم میشه تملق ولی واقعا ندیده ارتباط حسی خوبی با شما ایجاد کرده بودم.آخ چقد حرف تو دلمه که دلم میخواد تند تند تایپ کنم.ناراحتم خییییلی ناراحتم،لطفا لطفا لطفا یه راه ارتباطی با خودتون به من بدین ،من واقعا دلم تنگ میشه،واقعا. از ته دلم امیدوارم که دوباره تموم اون چشمه ی نوشتن هاتون از خشکی در بیاد و پر آب شن.امی جونم زودی برگرد،زود زوووود
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 08:47 ب.ظ
پاسخ:
مریم جان منم دلم برای شماها تنگ می شه برای همین دیدن اسم هاتون حتی ... مطمئن باش این حس و ارتباط دو طرف بوده ... ممنونم ازت برای تمام این سال های همراهی ...
منم یکی از خوانندگان خاموشت شاید هم زمانی برات نوشته باشم
ولی هر کجا هستی در سلامت کامل باشی و شاد
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 08:56 ب.ظ
پاسخ:
مرسی ملیحه جان، تو هم همینطور.
امی عزیزممم من یکی از خواننده های تقریبا خاموشم که فقط دوسه بار براتون کامنت گذاشتم،با اینکه بازار اینستاگرام این روزها حسابی داغه،ولی باز وبلاگ یه چیز دیگه اس،وبلاگ شما و شش هفت تا وبلاگ دیگه رو همیشه میخوندم و منتظر پست جدید بودم...اکثرشون بدون خداحافظی یه سالیه که نمینویسن...ولی باز هرشب قبل خواب وب همتون رو چک میکنم به امید پست جدید،که امشب پست خداحافظیت رو خوندم...واقعا ناراحت شدم ولی فکر میکنم که عمر وبلاگ نویسی دیگه کاملا تموم شده
سه‌شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 10:05 ب.ظ
پاسخ:
مرسی از پیگیریت عزیزم ... وبلاگ هم مزایای خودش رو داره و به نظرم هیچ کدوم نمی تونن نقش همدیگه رو به عهده بگیرن ولی از اونجایی که مردم دارن کم حوصله می شن ترجیح می دن مطالب کوتاهتر حتی در حد یکی دو جمله بخونن! اما هنوز خیلی ها هم هستن که وبلاگ و مطالب بلند رو ترجیح می دن.
سلام امی جان.

خیلی از دیدن عنوان آخرین پستت ناراحت شدم. درسته که من زیاد پیغام نمی گذاشتم اما همیشه احساس نزدیکی زیادی باهات داشتم. فکر میکردم ارزشهات و روش زندگیت خیلی به من و همسرم شبیه باشه. اگه یادت باشه منم چند ماه پیش صاحب یه دختر کوچولو شدم و وقتی اینجا تنها هر لحظه از بارداری و زایمان و مراقبت های نوزاد رو می گذروندم یاد تو که این مراحل رو چند سال پیش گذرونده بودی میافتادم و ازت ممنونم که تجربه هاتو در اختیار ما هم گذاشتی. دلیل دیگه نزدیکیم بهت شهری بود که فکر میکردم از آنجا میای و یه بار تو خصوصی هم بهت گفته بودم که من هم سالهای دانشجوییم رو اونجا گذرونده بودم. امیدوارم هر جا هستی شاد و سلامت باشی در کنار خانواده عزیزت. خوشحال میشم اگه به زودی باز بنویسی و خوشحال تر اینکه اگر روزی در دنیای واقعی ببینمت
چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت 03:17 ق.ظ
پاسخ:
سلام نازنین جان منم ممنونم ازت، خوشحالم حالا که بچه دار شدی خوندن اون پست های قبلی من در مورد بچه می تونه بهت کمک کنه.
1 2 3 4 5 ... 7 >>


  • جعبه جادویی