تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
امسال خدا خیلی به دل من راه اومد آخه پارسال هوا خیلی زود سرد شد و من سرمایی هم اولین سالی بود که ماشین نداشتم و مجبور بودم بدون ماشین با همسر برم خرید، برای منی که سال ها به ماشین عادت کرده بودم خیلی سخت بود توی برف و بارون برم بیرون و تازه یه بخشی از مسیر رو از وسط یک پارک بزرگ بگذرم که هوا اونجا از بقیه جاها سردتر بود گاهی برف بود گاهی بارون همراه با بادی که چترهامون رو به اینور و اونور هل می داد و سراپا خیس می شدیم و می لرزیدیم، خونه نزدیک مراکز خریده اونقدر نزدیک که نیازی به استفاده از اتوبوس نبود اما در عین حال پیاده روی توی اون هوا هم سخت بود. وقتی می رسیدم خونه تمام بدنم یخ زده شده بود و مدت زیادی طول می کشید که گرم بشم مخصوصاً که به خاطر هزینه خیلی بالای برق نمی تونستم خونه رو اونطوری که دلم می خواد گرم کنم، سرما هم طولانی شد و تا اپریل طول کشید همش دعا می کردم زودتر تموم بشه و تابستون برسه البته تابستون هم اصلاً مثل ایران گرم نشد اما حداقلش این بود که تمام روز از سرما نمی لرزیدم اما امسال خوشبختانه سرما دیرتر اومده داره دسامبر می رسه اما هنوز نه حتی برای یک بار شوفاژ روشن کردیم و نه مجبور به استفاده از پتوی برقی شدم صورتحساب جدید برق رو دیشب آنلاین پرداخت کردیم و بسی خوشحال بودیم که به خاطر عدم استفاده از شوفاژ فعلاً هزینه ای معادل ماه های تابستونی برامون اومده، این ملایمت هوا فکر می کنم امسال همه گیر بوده البته منم مثل اینکه بیشتر از پارسال به آب و هوای این کشور عادت کردم و کمتر می لرزم خلاصه امسال همه چیز رو به راه تر از پارساله اما همسر توی همین پاییز دو سه بار سرما خورده، احتمالاً از دوستاش می گیره الانم زودتر از معمول خوابیده چون از صبح سرماخورده و بی حال بود برای همین با اینکه قصد داشتم امروز رو آشپزی نکنم و به مطالعه ام برسم اما رفتم و براش یک سوپ مقوی درست کردم، خیلی وقتم رو گرفت 3 ساعت تمام براش وقت گذاشتم چون سعی کردم هر چیز مقوی که دم دستم بود توش بریزم البته املت فردا صبحش رو هم درست کردم که مجبور نباشه سر صبح پای گاز بایسته.
وقتی خسته و بی حال از دانشگاه رسید خونه سوپ هم داشت آماده می شد طفلی اینقدر بی حال بود که زود رفت توی تخت، براش یک کاسه سوپ بردم اینقدر با اشتیاق خورد که منم به شوق اومدم کاسه دوم رو که خورد می دونستم فردا که بلند بشه خیلی رو به راه شده، بعدش هم دو تا قرص خورد و زودی خوابید ... صدای نفس های عمیقش خبر از یک خواب آروم و عمیق می ده و من توی این تاریکی نشستم و با خودم فکر می کنم کی می دونه که یک کاسه سوپ درست کردن برای همراه زندگی می تونه اینقدر به آدم حس رضایت بده که حاضر باشه به خاطرش از 3 ساعت زمان مفیدش برای مطالعه بگذره و سرپا توی آشپزخونه سرد جلوی گاز بایسته؟ من الان با شنیدن این نفس ها خیلی آرومم و خیلی راضی ....
برای خوندن نوشته های قدیمی تر من بیایید به آدرس « من و همسرم در سرزمین بارانی »، اونجا کپی اولین پست هام رو گذاشتم که در اینجا نیست، توضیحات بیشتر رو همونجا در سمت چپ وبلاگ می تونید ببنید.
می دونین یکی از مزایای همسر فراموشکار یا به زبون خودم « کله پوک بامزه » داشتن چیه؟ اینه که همسرت با شوق و ذوق بسیار زیاد و انگیزه ای بزرگ در راستای برآورده کردن آرزویی دیرینه توی کلاس های بدن سازی ثبت نام کنه و کلی شوق داشته باشه برای هیکل آرنولدی آینده اش، بعد بریم براش دو دست لباس ورزشی و یک جفت کفش ورزشی بخریم اما صبح روز دوشنبه ایشون یادشون بره که اصولاً باید اون لباس ها رو می ذاشتن توی کیفشون و با خودشون می بردن! 
اون وقت من بیچاره باید با اینهمه کاری که الان دارم کلی راه رو توی این هوای سرد و زیر نم نم بارون پیاده برم تا لباس هاشون رو به دستشون برسونم! البته ایشون روشون نشد که اینو مستقیم از من بخوان اما از همون روش همیشگی یعنی مظلوم نمایی ( مثل گربه شرک! ) استفاده کردن تا دل من به رحم بیاد، منم که حساااااااس! دارم آماده می شم تا برم والاحضرت رو به آرزوی دوره بچگی شون برسونم!
راسته که می گن پشت هر مرد موفقی یک همسر دلسوز و مهربون و بامعرفت و حساس و اینا ایستاده!
ما رفتیم ...
_____________________
بعد از برگشتن:
من اگه 50 سال دیگه هم اینجا زندگی کنم یه چیزایی نه تنها برام تکراری نمی شه بلکه مثل روز اول از دیدنشون لذت می برم یکی از اونا اینه که وقتی به خط عابر پیاده می رسی و می خوای بری اون طرف خیابون نه تنها ماشین های معمولی بلکه یک اتوبوس یا یک ماشین سنگین هم از دور که تو رو می بینن و حدس می زنن ممکنه قصد رفتن به اون طرف رو داشته باشی سرعتشون رو کم می کنن و بدون هیچ چراغ قرمزی فقط به احترام قانون و اون خط های عابری که روی زمین کشیده شده با اون گندگیشون درست پشت خط می ایستن تا توی عابر رد بشی! یعنی هر دفعه که این اتفاق می افته اینقدر ذوق می کنم که اول از اون راننده باشعور تشکر می کنم بعد رد می شم، ای خدا چی می شد قوانین رانندگی در ایران هم به این شدت و دقت رعایت می شد؟ چرا اکثر ایرانی ها وحشتناک رانندگی می کنن و سبقت گرفتن از همدیگه و عبور از چراغ زرد و جلوی همدیگه پیچیدن و ... رو نشانه زرنگی خودشون می دونن؟ کاش جریمه های رانندگی رو چند برابر کنن چون یه عده تا زور بالای سرشون نباشه رعایت قانون سرشون نمی شه.
فدای محبت شما بشم که اینقدر حضورتون دلگرمم می کنه حالا برای عوض شدن فضای پست قبل این متن رو که دوست عزیزی از طریق ایمیل برام فرستاده اینجا می ذارم تا ببینید چقدر خوشبختیم:
اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید قدر سلامتی خود را بدانید چون یک میلیون نفر تا یک هفته دیگه زنده نخواهند بود؛
اگر تا کنون از آسیب های جنگ یا گرسنگی در امان بوده اید وضعیت شما از وضعیت 500 میلیون نفر در جهان بهتر است؛
اگر در یخچال شما خوراکی یا غذا وجود دارد، اگر کفش و لباس دارید، اگر تختخواب و سرپناهی دارید، در این صورت شما از 75 درصد مردم جهان ثروتمندتر هستید؛
اگر در بانکی حساب دارید و اگر در جیبتان پول دارید شما به 8 درصد مردم دنیا که چنین شرایطی دارند تعلق دارید؛
اگر شما این نوشته را می خوانید از 3 خوشبختی بهره مند هستید:
1_ یک کسی به فکر شما بوده ( منو می گه ها
)
2_ شما به 200 میلیون نفری که قادر به خواندن نیستند تعلق ندارید ( یعنی اینقدر بی سواد داشتیم و نمی دونستم؟! )
3_ شما جزء 1 درصد مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند ( همش 1 درصد؟!
)
پس:
طوری کار کنید که انگار نیازی به پول ندارید،
طوری عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشده اید،
طوری بر//قص//ید که انگار هیچ کس شما رو نمی بیند،
طوری آواز بخوانید که انگار هیچ کس شما رو نمی بیند،
و بالاخره طوری زندگی کنید که انگار زمین بهشت است.
پ.ن. 1 : اون وسطا یکی دو جمله داشت که دیدم شامل حال من و شما نمی شه یعنی ماها از این نظر جزء خوشبخت های روی کره زمین محسوب نمی شیم و به همون دلیلی که توی کامنت های پست قبل گفتم خودم حذفش کردم متوجهید که؟!
پ.ن. 2 : من روراست بخوام بگم جملات بعد از پس به نظرم شعار میاد آخه یعنی چی طوری کار کنید که انگار نیازی به پول ندارید؟ اگه منظورش یعنی درست و کامل و سر حوصله کار کنید و از سر و ته کار نزنید که من شخصاً همه کارهام رو همینطوری انجام می دم و اونقدر برام بدیهیه که به عنوان یک نکته در نظر نمی گیرمش اما در غیر این صورت باباجان پول مهمه چی چی رو انگار نیازی به پول ندارید؟ داریم خوبشم داریم همه داریم صبح تا شب هم هر کاری می کنیم برای به دست آوردن پوله، کی می تونه انکار کنه؟ اینقدر شعار الکی ندید دیگه! بعد گفته طوری عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشده اید باز هم به دور از شعار و تعارف می گم از من یکی برنمیاد وقتی یکی دلت رو شکست اونم به بدترین شکل می تونی مثل قبل دوستش داشته باشی؟ والله اگه بتونی یعنی من که دیگه نمی تونم، کلاً جایگاهش رو برام از دست می ده و از چشمم می افته چون می دونم اونقدری که من صادقانه دوستش داشتم اون نداشته و گرنه دلم رو نمی شکست، اون رق.. ص و آواز هم که
!
پ.ن. 3 : علاوه بر موارد بالا یک چیزی اضافه جزء خوشبختی های منه که فکر می کنم 99/99 درصد مردم دنیا ازش محرومن اونم این وبلاگ و دوستان خوبی مثل شماست که با وجود فاصله ای به وسعت کشورها و قاره های مختلف هر روز، صبحم رو با شما آغاز می کنم و شبم رو با شما به پایان می برم اگه از چیزی ناراحتم می آیید و بهم دلداری می دید، اگه از چیزی خوشحالم همراه با من از ته دل خوشحال می شید اگه کسی رو برای حرف زدن نداشته باشم فوری میام و برای شما می نویسم و ... فکر می کنید این کم خوشبختی و خوشحالی داره برای من؟
پ.ن. 4 ( بی ربط ) : خیلی از وبلاگ هایی که برای اولین بار می رم نویسنده هیچی از خودش توی قسمت معرفی وبلاگش ننوشته و باید کلی از پستا رو خوند تا تازه فهمید طرف مثلاً دختره یا پسر! چون حتی اسم وبلاگیشون هم جنسیتشون رو نشون نمی ده چه برسه به اطلاعات دیگه، خوب آخه عزیزان من بد نیست تا اونجایی که براتون اشکالی نداره از خودتون بگین سن، جنسیت اگه ایرادی نداره شهر یا کشور، تحصیلات، افکار و ایده های کلی و ... یعنی آدم باید آرشیو دو سه ماه رو بشینه بخونه تا تازه متوجه بشه مثلاً این آدم یک خانم 20 ساله است یا یک آقای 50 ساله؟! من خودم وبلاگ هایی برام جذاب تره که نویسنده همون اول کاری یک اطلاعات کلی از خودش به من می ده و تکلیف من رو روشن می کنه.
منم تا همین حدی که توی قسمت معرفی وبلاگم از خودم نوشتم به نظرم برای آشنایی خواننده های جدید با من کافیه اما هر از گاهی یکی می پرسه کدوم شهر زندگی می کنی؟ رشته تحصیلیت چیه؟ کجا کار می کردی؟ و ... اگه می شد اینا رو هم بنویسم می نوشتم دیگه، هرچند لزومی هم نداره به نظر من، وقتی نویسنده خودش رو معرفی کرده یعنی مایل بوده تا همون حد برای دیگران شناخته بشه بنابر این پرسیدن از جزئیات بیشتر کار درستی نیست.
بعداً اضافه شد:
پست قبلی رو وقتی که نوشتم یکی برام کامنتی گذاشت که از گذاشتن اون پست پشیمون شدم و چند دقیقه بعد کل پست رو به دلایلی حذف کردم اما دوستانی که پست رو قبل از حذف خونده بودن لطف کردن و نظراتشون رو گذاشتن و من به احترام نظراتشون و اینکه دلم می خواست برای همیشه اونا رو برای خودم به یادگار داشته باشم تصمیم گرفتم برای کامنت ها رمز بذارم بنابر این در حال حاضر پستی وجود نداره که به کسانی که الان درخواست می کنن رمز بدم! لطفاً کامنت های هر پست رو اگه می شه بخونید تا جواب های من تکراری نشه.
اون کامنتی که دریافت کردم به من باز هم ثابت کرد که برای گفتن از ساده ترین احساسات هم باید خواننده رو گزینش کرد و هر کسی ظرفیت و صلاحیت خوندن حرف های آدم رو نداره برای همین از این به بعد اینطور حرف ها رو و لو که خیلی ساده باشن به شکل رمزی می نویسم، رمز رو هم فقط به کسانی که می شناسم می دم، بنابر این اگه دوست دارید پست های رمزی رو هم بخونید لطفاً خواننده خاموش نباشید.