من و همسرم در اروپا
اینجا دفترچه خاطرات منه و می نویسم تا همه چیز برای همیشه در یادم بمونه.

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

شب سال نو امسال برای من و همسر به یاد موندنی شد خلق الله همه به فکر مهمونی و شام و خرید سال نوشون بودن اما ما یه دفعه ویرمون گرفت همون روز یک لپ تاپ جدید برای من بخریم! البته یه دفعه یه دفعه که نه اما برنامه هامون طوری پیش رفت که خوردیم به آخرین روز سال.

من قصد خرید لپ تاپ جدید نداشتم اما دلم می خواست یک مدل قوی تر داشته باشم تا اینقدر اذیت نشم آخه مدل لپ تاپ قبلیم چندان قوی نبود و برای باز شدن یک فولدر یا یک صفحه باید مدتی معطل می موندم از طرفی دلم می خواست مونیتور بزرگتری داشته باشم همسر پیشنهاد داد بریم برات یک دونه جدید و مطابق نیازهات بخریم اما من قبول نمی کردم و عقیده داشتم فعلاً که به هر حال کارم راه می افته بهتره یکمی صبر کنم شاید مدل های سال آینده خیلی بهتر باشن این گذشت تا اینکه یه روز که رفته بودیم جان لوییس ( همون فروشگاه مورد علاقه ام ) توی بخش کامپیوترهاش چشمم افتاد به یک لپ تاپ سونی خیلی خوشگل و دل و دینم از دست برفت ! یک طیفی از سفید بود همونطور که دوست داشتم. رفتم جلو امکاناتش رو خوندم حداقل دو برابر مال خودم قدرت داشت و من با چشمانی پر از شوق و حسرت نگاهش می کردم، دو سه بار دیگه که می رفتیم اونجا من فقط به عشق اون لپ تاپ فوری می رفتم طبقه دوم و صاف جلوی همون می ایستادم و برای بار چندم امکاناتش رو می خوندم و مثل آن شرلی توی رؤیاهام اونو مال خودم می دونستم! هر دفعه همسر مصمم تر می شد اونو برام بخره ولی من مقاومت می کردم تا اینکه روزهای آخر سال اینقدر وسوسه ام کرد که حتی لا اله الا الله گفتن هم کارساز نبود و یهو منم مشتاق شدم که حتماً داشته باشمش!

درست صبح روز 31 دسامبر یعنی آخرین روز سال به قصد خریدنش شال و کلاه کردیم و با اشتیاق رفتیم اونجا، درخواست مخصوص مشتری رو از کنارش برداشتیم و رفتیم توی صف صندوق تا بهمون بگن از اون مدل موجودی در انبار دارن یا نه؟ مطمئن بودم دارن چون قبلش هم توی سایتشون چک کرده بودیم و اوکی داده بودن اما وقتی مسؤول فروش گفت متأسفانه تموم کردیم و معلوم نیست کی باز هم بیاریم آب سردی ریخته شد بر آرزوهام!

با لب و لوچه ای آویزون از صف اومدیم بیرون اما یهو یادمون اومد یک مغازه در طبقه هم کف دو تا مدل مختلف از همین سری رو داره بدو بدو رفتیم پایین و از مسؤول فروش در موردش سؤال پرسیدیم اونم توی کامپیوترش سرچی زد و گفت متأسفه که در حال حاضر ندارن  ای بابا چقدر می خوره توی حال آدم، منو بگو که به همسر می گفتم همین امروز تا شب تمام نرم افزارهاش رو نصب می کنم ... فروشنده گفت فعلاً در این شهر یک فروشگاه دیگه از همین مدل می فروشه و بهمون آدرسش رو داد اما ما چون تا حالا به اون نقطه از شهر نرفته بودیم نمی دونستیم دقیقاً کجاست، ساعت 3 بعد از ظهر بود هوا داشت تاریک می شد هنوز ناهار هم نخورده بودیم برای همین از خیرش گذشتم و به همسر گفتم ولش کن بیا برگردیم خونه بعد از تعطیلات ژانویه می ریم دنبالش اما همسر می خواست حتماً همون روز اون رو برام بخره، اصرار کرد تا اونجا هم بریم شهر داشت خلوت می شد و همه می رفتن تا تا برای جشن و آتیش بازی نیمه شب آماده بشن اما ما قدم به یک خیابون بزرگ و خلوت گذاشتیم و دونه به دونه مغازه ها رو چک می کردیم تا اون مغازه خاص رو پیدا کنیم، فکر می کردیم راه زیادی نیست اما هی رفتیم هی رفتیم هی رفتیم .... نخِیــــــــــــــــر تمومی نداشت، رفتم توی اولین مغازه ای که باز بود و از دختر فروشنده آدرس پرسیدم گفت برو تا ته این خیابون بعد بپیچ چپ همونو مستقیم برو تا برسی به یک چراغ راهنمایی بعد بپیچ راست و بگیر برو تا آخرش، هی واااااااای من ... حالا که تا اونجا رفته بودیم مجبور بودیم تا آخرش بریم چون توی کوچه پس کوچه بود یک ماشین شخصی هم رد نمی شد چه برسه به تاکسی، به خونه های کوچولو و قرمز و بدون پرده نگاه می کردم بعضیا پشت پنجره بزرگشون یک کاج تزئین شده روشن گذاشته بودن و حال و هوای سال نو همه جا پیچیده بود اما نمی دونم چرا برق هیچ خونه ای روشن نبود؟ فقط از بعضی خونه ها نور ملایم آباژور به کوچه می تابید، یعنی همه از ساعت 4 و 5 شب می خوابن یا می رن بیرون؟ انگار شهر ارواح شده بود.

آقا اگه شما اون مغازه رو دیدید ما هم دیدیم! خسته و کوفته و درمونده و البته ناامید مجبور به برگشت شدیم یه دفعه سر راه یکی از شعبه های سونی رو دیدیم و نور امیدی به دلم تابید رفتیم تو و دیدیم همه چیز داره به جز لپ تاپ! اما آدرس شعبه دیگه شون رو داد که کامپیوتر هم می فروختن، تقریباً سر راه بود باز رفتیم و رفتیم اما چون باید یکمی راه رو کج می کردیم و ساعت 5 شب توی اون خلوت و سرما جونی برامون باقی نمونده بود منصرف شدیم و برگشتیم خونه.

درست 6 ساعت بود که بیرون بودیم و بیشتر این مدت رو راه رفته بودیم پا و کمر فلج شده بود کلاً، توی خونه یه دفعه همسر گفت بیا از آمازون بخریم باز نور امیدی به دلم تابید آمازون داشت اما بدون ویندوزش رو اصلاً انگار کائنات دست به دست هم داده بودن که هی حال منو بگیرن! آهی کشیدم و گفتم مثل اینکه باید بی خیالش بشم اما همسر که نمی خواست دست از تلاش برداره ( این یکی از مشخصه های اصلیش توی کل زندگیه ) سایت خود سونی رو هم گشت و اونجا بالاخره اون رو پیدا کرد همونی بود که می خواستم هرچند اصلاً دلم نمی خواست این چیزا رو اینترنتی بخرم اما چاره دیگه ای نبود سفارش دادیم و بلافاصله برامون ایمیل زدن که خریدمون با موفقیت انجام شد و دو روز کاری دیگه می فرستن به آدرسمون، همونجا آنتی ویروسش رو هم سفارش دادیم به آمازون و خوشحال و خندان منتظر رسیدن محموله ها شدیم حالا بماند که بعداً توی ایمیلی که اونا برامون فرستادن متوجه شدیم پلاک ما رو ثبت نکردن و کلی حرص خوردیم تا به اینور و اونور زنگ زدیم و اصلاحش کردیم اما در هر حال پریروز پستچی اومد و بسته بزرگ منو آورد هورااااااااااااا.

دو روزه که دارم ازش ریکاوری می گیرم، پارتیشن بندی می کنم، نرم افزارهای مورد نیازمو نصب می کنم، اطلاعات هارد لپ تاپ قبلی رو به این منتقل می کنم و خلاصه بهش سر و شکلی دادم، الان دیگه کاراش تموم شده و من کلی از داشتنش لذت می برم، مرسی بابانوئل که بالاخره دلت اومد یک کادو هم برای من بفرستی پایین هرچند با تأخیر و اعمال شاقه!

برای دیدن عکس هاش اینجا و اینجا رو کلیک کنید، این عکس ها رو از خود سایت سونی برداشتم.


نوشته شده در تاریخ شنبه 17 دی 1390 توسط امی | 69 نظر

سلام به همه دوستان عزیزم، بالاخره دوره غیبت صغرای منم تموم شد و دوباره اومدم پیشتون، خیلی ممنونم برای کامنت ها، ایمیل ها و پیغام های فیس/// بوکی شما با خوندن تک تکشون با خودم می گفتم یعنی من می تونم از اینهمه دوستی زیبا دست بکشم؟ دیدم واقعاً نمی تونم و دلم به شدت برای همه تون تنگ شده .

راستی سال 2012 هم از راه رسید، به همه کسانی که با این تاریخ سر و کار دارن سال جدید رو تبریک می گم، ایشالا سال بهتر تری! نسبت به پارسال برای همه باشه و امیدوارم طبق پیش بینی های نوستر آداموس امسال آخرین سال حیات جهان نباشه، بابا ما هنوز خیلی کار داریم تو این دنیا و هزار تا آرزوی برآورده نشده که دنبالش هستیم، حالا نوبت ما که رسید مهمونی تموم شد؟! 

این پست فقط اعلام حضور بود به زودی میام و باز هم می نویسم ...

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 دی 1390 توسط امی | 54 نظر

نه لوس بازیه نه هیچ چیز دیگه، اومدم فقط بگم یه مدت دیگه نمی نویسم نمی دونم چرا شور و شوق نوشتن و با خواننده در ارتباط بودن در من فروکش کرده، یه جورایی دلزده شدم دلم می خواد این روزهای آخر سال رو به جای این فضای مجازی توی جامعه حقیقی باشم، بین مردم و قاطی شور و حالشون، دلم می خواد همین الان شال و کلاه کنم و برم بیرون خسته شدم از سر زدن به وبلاگم، از اینکه بعد از اونهمه وقتی که برای نوشتن گذاشتم آخرش به نتیجه ای که می خواستم نرسم و تازه با یک انتقاد توی پی نوشت هی مجبور بشم جواب سوء تفاهمات رو بدم، هی بگم منظور من این بود اون نبود یکی بیاد نیش و کنایه بزنه یکی بیاد حرفت رو یه جور دیگه تفسیر کنه یکی بیاد خودتو محکوم کنه ... شاید زیادی به روابط مجازی بها می دم، شاید هم تقصیری نداشته باشم چون از جامعه واقعی ایران جدا هستم و این وبلاگ تنها پل ارتباطی من با هم وطن هام بود، اما دیگه از اینم خسته شدم، دوست دارم یه مدت بیام بیرون از این فضا و فرض بگیرم وبلاگ ندارم، به درسام بیشتر برسم بدون اینکه توی ساعت های استراحتم بخوام به وبلاگم سر بزنم، برای خودم پیاده روی کنم خرید کنم، فیلم ببینم کارهایی که همین الان هم انجام می دم اما می خوام یه مدت لا به لای این ها ذهنم درگیر موضوع پست بعد و چطوری نوشتنش نباشه چه اهمیتی داره ذهنت دائماً هر چیز رو سبک سنگین کنه وقتی جو کلی جوریه که بهت نشون می ده بدون هیچ فکری هم می تونی دور خودت رو شلوغ کنی؟

این مدت اینقدر که برای اینجا و جواب دادن به کامنت ها وقت گذاشتم برای خانواده ام نذاشتم، برادر کوچیکم دو ماهه می خواد عکس های سفرمون به آکسفورد رو براش بفرستم اما وقت نداشتم، خواهرم چند تا عکس سفارشی می خواست که فرصت آپلود اونا رو هم هنوز پیدا نکردم و درعوض هی اومدم اینجا نوشتم و آپلود کردم اینم شد نتیجه اش ... الان عذاب وجدان گرفتم ولی می خوام دیگه به اونا برسم و البته به خودم.

نمی دونم چه مدتی می خوام دور باشم از این فضا چند روز؟ چند هفته؟ چند ماه؟ اما فکر می کنم بعد از یک سال و چند ماه نوشتن این استراحت رو لازم داشته باشم.

قطعاً دلم برای خیلی ها تنگ می شه و همین دلتنگی هم آخرش باعث می شه برگردم، در هر صورت فعلاً خداحافظ ...

______________________________________

بعد نوشت: از اینهمه محبت و صمیمیت همه شما چه اینجا و چه از طریق ایمیل هایی که برام فرستادید ممنونم، باز هم مثل همیشه دیدن مهر و دوستی شماها خوشحالم کرد، اکثر شما به کامنت های ناراحت کننده اشاره کردید اون فقط نیمی از قضیه بود نیم دیگه اش رو هم قبلاً گفته بودم من از وبلاگستان خسته شدم از این محیط از سطحی شدن آدما، از دیدن دغدغه ها و سلیقه هاشون از اینکه می بینم بین خیلی از جوون های دانشگاه رفته امروزی هنوز همون روحیه نسل درس نخونده قبل وجود داره فقط شکلش اینترنتی شده و ... برای همین ترجیح دادم یه مدت دور باشم از این محیط البته الان دارم بدون چرخیدن الکی در وبلاگستان آرشیو یکی دو تا وبلاگ خوب و جدید رو می خونم هروقت تموم شد معرفیشون می کنم، بله توی همین محیط هم می شه وبلاگ های خوب پیدا کرد.

نمی دونم کی دوباره بر می گردم فعلاً که از یه چیزایی خیلی خسته ام اما بالاخره یه روزی دوباره برمی گردم به خاطر شماهایی که همیشه هستید و اینقدر محبت دارید، یادتونه که من حتی جمعه ها هم دلم براتون تنگ می شد و اینجا منتظر می موندم تا شنبه بشه و باز ببینمتون من هنوز همون آدمم ...

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 آذر 1390 توسط امی | 119 نظر

این روزا حسابی بوی کریسمس و سال نو همه جا پیچیده، تقریباً یک ماهه که شور و حال عجیبی در مردم دیده می شه، مغازه ها و کلاً مراکز خرید دکورهاشون رو عوض کردن و کلی چیزای خوشگل آوردن که عاشقشون هستم مثل درخت کریسمس، گوزن، بابانوئل، تزئینات مخصوص کریسمس، چیزهای زیبایی که می شه برای سال نو به همدیگه هدیه داد و کلی خورده ریز دیگه، اینقدر این چیزا رو دوست دارم که همسر توی دوره نامزدی متوجه شده بود و برای این که من رو سورپرایز کنه برای کریسمس 2007 با همراهی دوستامون برام یک کاج بزرگ خرید و برد خونه اونا و تزئینش کردن و چراغ های کوچیک رنگیش رو رو هم روشن کرد بعد اومد دنبالم و منو برد اونجا، در رو که باز کردن با دیدن اون کاج روشن و چراغونی اینقدر هیجان زده شدم که ... ( فکر کنم قبلاً در این مورد نوشته بودم این رو فقط گفتم تا بدونید چقدر عاشق اینجور چیزا هستم ) به هر حال اینقدر حس و حالمون در تعطیلات آخر هفته قشنگ می شه که یه جورایی از زمستون هم خوشمون اومده و علی رغم سرمایی که گاهی آزاردهنده است دلمون نمی خواد بهار بیاد!

چند بار شماها از من خواستید که از اینجا عکس بذارم اما با خودم فکر کردم عکس بدون هیچ مناسبتی و فقط از در و دیوار بی مزه است ولی حالا که شهر رنگ و بوی دیگه ای گرفته براتون چند تا عکس کریسمسی گذاشتم تا شما رو هم با حال و هوای این روزهای شهر، شریک کنم:


خواننده های سیاه پوستی که کلاه بابانوئل به سر گذاشتن و توی خیابون به زیبایی با هم می خوندن، این کلاه رو حتی کارمندهای فروشگاه ها و رستوران ها از پیر تا جوون هم به سرشون می ذارن که برام جالبه تصمیم گرفتم منم یکی برای خودم بخرم! :

اکثر مغازه ها یا توی دکورشون نمادهای کریسمس رو گذاشتن یا کلاً شروع کردن به فروختن این وسایل:


مارکز اند اسپنسر:

اون گوی های سمت چپ که یک خونه برفی توشونه رو خیلی دوست دارم، برعکسش که می کردی برف می ریخت روی بوم خونه و کوکش که می کردی موزیک ملایمی می زد کاش اینجا موندنی بودیم تا می تونستم این چیزای کوچولوی خوشگل رو بخرم:


«جان لوییس» فروشگاه مورد علاقه ام که اگه هر روز برم اینجا سیر نمی شم اینقدر که گروه طراحی دکورهاش باسلیقه هستن:



تی کی مکس:


بعضی ها تقلب کردن و همون دکور پارسال رو گذاشتن! :


تسکو:


« ازدا » و همون بابانوئل پارسالش:

بازی قارچ خور یا « سوپر ماریو » رو یادتونه؟ اون موقع ها که بچه بودیم رو می گم، یادش به خیر خیلی این بازی رو دوست داشتم و فکر کنم یک سالی هر روز و هر روز اینو بازی می کردم و تمام مرحله هاش رو حفظ شده بودم حالا اینجا و بعد از اینهمه سال سعادت دیدار با آقای ماریو یعنی همون شخصیت اول این بازی رو داشتم، داره برام دست تکون می ده البته فکر کنم اینجا کلی قارچ خورده که اینقدر بزرگ شده! :

اینم یک بابانوئل زنده که مردم صف درازی بسته بودن تا یکی یکی برن باهاش عکس بگیرن منم پارسال باهاش دو سه تا عکس گرفتم ولی گویا استقبال اینقدر زیاد بوده که امسال ایشون تصمیم گرفته از آب گل آلود ماهی بگیره برای همین برای خودش اتاقک درست کرده بود و مردم برای یک عکس یادگاری با سنتای رؤیاهاشون صف طولانی بسته بودن، البته سنتای زرنگ نفری 7 پوند هم می گرفت! اگه طرف بچه بود چند دقیقه هم در کمال حوصله براش کتاب داستان می خوند و باهاش حرف می زد، چند ساعتی که ما اونجا بودیم همچنان صف برقرار بود و دسته دسته می اومدن و عکس می گرفتن و می رفتن این عکس رو با بدبختی و از لا به لای جمعیت گرفتم و چون داره برای اون فینگیلی ها داستان می خونه سرش رو بلند نکرد که نکرد، شغل بی دردسر به این می گن درآمد رو خودتون تخمین بزنید:

البته گوزن هاش رو هم چند متر اونورتر پارک کرده بود والا منم که بچه نیستم با دیدن این تشکیلات فکر می کردم راستی راستی سنتا اومده تا به همه هدیه بده! :

با اینکه این روزها مربوط به ما نیست اما دیدن شور و اشتیاق مردم و هیاهو و رفت و آمد و خریدهاشون ما رو هم به سر ذوق آورده، از اون شب هالووین که حوصله نداشتم برم بیرون یه خورده رفتم توی فکر که نکنه افسرده شدم اما الان می بینم نه خیلی هم برای اومدن کریسمس اشتیاق دارم و یه حال و هوای دیگه ای پیدا کردم همسر هم همینطوره، فردا یکشنبه است و من از الان خوشحالم که باز هم فردا می ریم بین این مردم و توی شادی شون شریک می شیم.

این عکس ها برای شماها فقط عکس هستن اما برای من جاهایی هستن که دیگه باهاشون مأنوس شدم، بهشون عادت کردم و جزء زندگی ما شدن، می دونم اگه روزی اینجا رو ترک کنم دلم به شدت برای اینجاها تنگ خواهد شد برای همین تا می تونم از همه این جاهای دیدنی برای خودم عکس می گیرم تا خاطره هاش برای همیشه برام بمونه.

امیدوارم شما هم خوشتون اومده باشه.

بعداً نوشت: ادامه مطلب رو حتماً بخونید.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ شنبه 12 آذر 1390 توسط امی | 96 نظر

امروز 9 آذر سال نوده یعنی 90/9/9 یه تاریخ رند که جون می ده برای تولد یک بچه یا عروسی و اینطور مناسبت ها البته اگه 99 بود خیلی رندتر بود اما هنوز 9 سال مونده به اونهمه رندی! اما در تاریخ میلادی فعلاً هر سال این اتفاق برای ماه های مختلف می افته ( از سال 2001 تا 2012 ) الان ماه نوامبره یعنی یازدهمین ماه سال 2011، روز یازدهم این ماه شده بود 11/11/11 خیلی ها در سراسر دنیا این تاریخ رو برای جشن ازدواجشون در نظر گرفته بودن تا برای همیشه براشون موندگار بشه و در یادها بمونه شاید عکس های این عروسی ها رو در این روز خاص در اینترنت دیده باشید.

دو سال پیش من و خواهرم که می خواستیم از این هیجانات برای خودمون دست و پا کنیم شرط بستیم برای تاریخ 8 آبان 88 یا همون 88/8/8 به این صورت که هر کسی در اولین لحظه شروع 8 آبان یعنی یک ثانیه بعد از ساعت 12 نیمه شب، به اون یکی زنگ بزنه شرط رو برده و باید اونی که باخته براش یک هدیه بخره ولی یادمون رفت حالا که ثانیه ها حکم طلا رو دارن لااقل ساعت هامون رو با هم تنظیم کنیم! این قرار رو از چند ماه قبل گذاشته بودیم و توی این مدت هم اصلاً به یاد همدیگه نمی آوردیم .

آقا من از صبح اون روز موعود دلم رو صابون زده بودم چون مطمئن بودم با حواس جمعی که دارم شرط رو می برم، ثانیه های آخر داشتم واسه خودم شمارش معکوس می کردم که دیدم ای دل غافل تلفن داره زنگ می خوره اونم در حالی که به ساعت من 2 دقیقه مونده بود به نیمه شب! صدای شاد خواهرم توی گوشی پیچید که با جیغ و خوشحالی می گفت هورااااا دیدی من بردم؟! من هدیه می خوام یالا ...! حالا هر چی براش توضیح می دادم که منم یادم بوده اما تقصیر این ساعت هامون بوده مگه به خرجش می رفت؟! می گفت ساعتش رو با ساعت تی وی تنظیم کرده بوده آخه تی وی که هر شبکه اش یک ساعت رو نشون می ده شد ملاک؟! این دو تا همسری ها هم از اینور و اونور تلفن هاج و واج مونده بودن به این خل بازی های ما! هم اون حق داشت هم من ولی مهم این بود که دوتامون حواس جمع بودیم و بعد از چند ماه که قرار اون لحظه رو با هم گذاشته بودیم یادمون نرفته بود، داشتیم با همدیگه کل کل می کردیم که نیروی کمکی خواهرم یعنی دختر کوچولوش که مامان و خاله خجسته اش رو در حال چونه زدن دید طاقت نیاورد و گوشی رو از مامانش گرفت و با اون لحن بچگانه اش گفت خاله مامان خودم برنده شده کی براش هدیه می خرین؟!  منم دیدم جبهه حریف پر و پیمون تره تسلیم شدم و رفتم برای خواهر هیجان زده ام یک دستبند و یک پابند خریدم و برای اون فسقلی هم یکی دو تا اسباب بازی خریدم و بهشون هدیه کردم، اون ساعت مچی نقره ایم رو هم که باعث باخت من شده بود آخرش به خواهرم هدیه دادم که بیشتر از خود دستبند خوشحالش کرد چون همیشه دوست داشت یک ساعت مثل اون داشته باشه اما اون مدلی پیدا نمی کرد.

حالا برای 99/9/9 باز هم شرط بستیم که هر جای دنیا که باشیم به ساعت ایران درست نیمه شب به هم زنگ بزنیم ولی این بار باید یادمون باشه اول ساعت هامون رو با هم هماهنگ کنیم! حالا شما 9 سال دیگه نیاید این پست رو برای خودم کپی کنید و یادم بندازیدها، تقلب نداریم گفته باشم!

پ.ن. : یه چیزی که این وبلاگ به من داده دوستی های خیلی خاصیه که با بعضی هاتون پیدا کردم اونقدر نزدیک و صمیمانه که خودم هم باورم نمی شه فقط یک کیبورد و مانیتور بتونن چنین دوستی های شیرینی رو به وجود بیارن، نمی دونید از اعتمادی که به من دارید چقدر لذت می برم و چقدر باعث افتخارم می شه، دیشب یک دوست خیلی گل و مهربون که آرزو دارم روزی از نزدیک ببینمش اونقدر به من لطف داشت که عکسای عروسیش رو برام فرستاد و اونچه که خیلی بیشتر از عکسای قشنگش من رو خوشحال کرد اعتمادش بود و اینکه در چند ماه اخیر منو در جریان همه اون اتفاقات و در نهایت عروسیش می ذاشت و آخرش هم که اون عکسا ... خیلی لذت بخش بود خیلی ...

با بعضی از شماها رابطه خیلی نزدیک دارم، هر از گاهی یکی برام ایمیل می زنه و با من در مورد زندگیش یا مشکلاتش یا شادی هاش حرف می زنه، چند نفرتون برام عکسای خودتون رو فرستادید یا در مورد مهم ترین تصمیمات زندگی تون با من مشورت می کنید، از خودتون می گید از دنیاتون از افکار و خواسته هاتون بدون هیچ سان سور وبلاگی ... می خوام بدونید اینهمه دوستی و اعتماد شما برای من خیلی خیلی شیرینه و من به خودم می بالم که تا این حد مورد اعتماد و مشورت شما هستم  خدایا شکرت ...

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 آذر 1390 توسط امی | 41 نظر
<<   4      5      6      7      8      9      10      11      12      13   >>