X
تبلیغات
رایتل

من و همسرم در اروپا

لیست یادداشت‌ها rss

  • خداحافظ برای همیشه ... (شنبه 9 اردیبهشت 1396 21:45)
    سلامی برای آخرین بار به همه دوستان خوب وبلاگی بالاخره اون روز رسید روزی که فکر نمی کردم حالا حالاها برسه امروز دوشنبه 29 می 2017 ( 8 خرداد 1396 ) هست روزی که مجبورم آخرین پست رو توی این وبلاگ بذارم و از همه شما خداحافظی کنم، همیشه فکر می کردم برای سال ها و سال ها شاید تا پیر شدنم اینجا خواهم نوشت اما نمی دونم چی شد که...
  • نوروز بی طعم (چهارشنبه 2 فروردین 1396 02:07)
    سال نو مبارک ... خدا رو شکر سال نحس 95 بالاخره تموم شد کاش سال جدید برای همه مون پر از موفقیت و رضایت همه جانبه باشه، گویا قانون زندگی اینه که بعد از هر طوفانی آرامش به وجود میاد حالا که طوفان های پی در پی 95 رو پشت سر گذاشتیم ( برای من بدترین و متأثر کننده ترینش حادثه پلاسکو بود ) منتظر آرامش و اتفاقات خوب می مونیم...
  • تنهایی نیمه شب (چهارشنبه 22 دی 1395 02:31)
    ساعت 2:30 دقیقه نیمه شبه، تازه کارم تموم شده و می خواستم برم بخوابم ولی یادم اومد یک کار کوچیک توی درایو سی لپ تاپم دارم، دنبال فایل مورد نظرم می گشتم که چشمم خورد به فولدر عکس ها و فیلم های خانوادگی. به طور رندم فایلی که مربوط به بهار 1389 بود رو باز کردم و فیلمی رو پلی کردم که مربوط به روزهایی می شد که منتظر صدور...
  • مهمونی سال نو و عذاب وجدان من (جمعه 17 دی 1395 21:57)
    امشب یکی از سوپروایزرهای محل کار همسر مهمونی سال نو گرفته اما خیلی دیر به همه اطلاع داد، یهو امروز ظهر به مهموناش که همکارهاش هستن ایمیل زد که امشب خونه ما دعوتین و حتماً با همسر یا پارتنرتون بیاین، ما رو هم دعوت کرده بود، همسر هم ایمیلش رو برای من فوروارد کرد و با اشتیاق گفت میای بریم؟ اما من مهمونی قبلی سوپروایزر...
  • Happy New Year 2017 (یکشنبه 12 دی 1395 01:24)
    شب سال نوئه، همین نیم ساعت پیش سال 2016 به تاریخ پیوست و سال 2017 از راه رسید. خیلی دلم می خواست برنامه لحظه تحویل سال رو به صورت زنده از تی وی ببینم اما مگه این بچه خوابش می برد؟ هی توی تختش وول می زد و هی با من حرف می زد منم در حین فیلم دیدن کنار تختش سعی می کردم هرطور هست خوابش کنم و برم پای تی وی، خوشبختانه 3...
  • کریسمس امسال، گرم و صمیمی و خوب (دوشنبه 6 دی 1395 03:04)
    امروز یکشنبه 25 دسامبر روز کریسمس بود و توی این سال ها بهترین کریسمسی بود که داشتیم شاید علتش وجود دخترکم بود که چون امسال بزرگ شده و درک بهتری از بابانوئل و کادوهاش و این جشن ها پیدا کرده ما هم سعی کردیم همه چیز رو به بهترین شکل براش برگزار کنیم که توی نرسری جلوی دوستاش و تعریفاتی که از تعطیلاتشون و هدایاشون خواهند...
  • یلداتون مبارک (سه‌شنبه 30 آذر 1395 21:15)
    منبع عکس این تنها پست آذرماه منه ... تا به حال سابقه نداشته که بین دو تا پستم اینقدر فاصله بیفته و توی یک ماه هم فقط یک پست داشته باشم، یادش به خیر یک زمانی بود که هفته ای دو سه تا پست می نوشتم .... واقعاً ممنونم از اون دوستان خوبی که توی این مدت نبودنم کلی پیغام گذاشتن و دلیل ننوشتم رو پرسیدن و خواستن دوباره بیام...
  • پاییز زیبا (شنبه 1 آبان 1395 20:29)
    پاییز اومده به شهرمون خیلی وقت هم هست که اومده، خداییش پاییز هم زیباست اگه آدم دلش از جای دیگه نگرفته باشه می تونه این زیبایی ها رو ببینه و لذت ببره. هفته دومی که از ایران برگشته بودیم دخترکم رو بردم نرسری. یه خورده می ترسیدم که این بچه چون چند ماهه به علت تغییر شهر محل زندگی و توی نوبت ثبت نام رفتن، نرسری نرفته دیگه...
  • سلامی دوباره از سرزمین اسکات ها (جمعه 16 مهر 1395 20:17)
    سلام می کنم به شما دوستان خوبم که حتی ایران هم همیشه با من بودید مخصوصاً کسانی که برام پیغام گذاشتن یک دنیا تشکر می کنم از همتون ما برگشتیم سر خونه و زندگی خودمون. هر دو پرواز راحت بودن و بدون هیچ تأخیری انجام شدن کارهای فرودگاه مقصد هم زود انجام شد و معطلمون نکردن و ظرف یک ساعت همه چیز تموم شد و با سه تا چمدون و دو...
  • خداحافظی با ایران (دوشنبه 12 مهر 1395 01:12)
    این روزهای آخر سفرمون به ایران همه چیز مثل یک فیلم داره می گذره که دکمه بکش رو زدیم و اتفاقات درست مثل پارسال و سال های قبل ترش داره می افته: صف بانک ملی، پر کردن سه تا فیش برای پرداخت عوارض خروج از کشور که توی فرودگاه معطل نشیم، انجام آخرین خریدها، سینما رفتن با داداش ها ( که امسال از شانس خوبمون فیلم خوبی مثل...
  • رومی زنگی؟! (پنج‌شنبه 1 مهر 1395 02:45)
    عروسی دعوت بودیم از این مدل هایی که خانم ها با ورود داماد روسری سرشون می کنن، خیلی دلم می خواست مثل خیلی از عروسی های گذشته با عروس عکس دو نفره داشته باشم اما با خودم فکر کردم وقتی جو اینطوریه شاید داماد هم مذهبیه و دوست نداشته باشه که عکس عروسش توی دوربین های مختلف باشه مهمون ها هم که با ورود داماد همچین حجاب کرده...
  • یاد باد آن روزگاران یاد باد (پنج‌شنبه 25 شهریور 1395 18:25)
    دیشب با همسر رفته بودیم خیابون گردی. به خیال خودم می خواستم مدل های کیف و کفش امسال رو ببینم اما جلوی یک فروشگاه که رسیدم پام شل شد و مثل مسخ شده ها رفتم تو و یک ساعت بعد با یک کیسه خرید برگشتم بیرون! اون فروشگاه چی بود؟ کتاب فروشی ... هنوزم عااااااشق کتاب فروشی هام وقتی بین قفسه کتاب ها می گردم متوجه گذر زمان نمی شم...
  • مهمونی های خانوادگی (شنبه 20 شهریور 1395 11:54)
    سوالاتی که این روزا توی مهمونی های خانوادگی مدام ازمون می پرسن البته هر سال که میایم ایران ازمون می پرسن بعد که می ریم و سال بعد برمی گردیم دوباره از اول می پرسن! : اونجا خوش می گذره؟ به غربت عادت کردین یا نه؟ ایران بهتره یا اروپا؟ آب و هوای اونجا چطوره؟ چکار می کنی اونجا؟ سر کار نمی ری؟ می خوای ادامه تحصیل بدی یا...
  • تولدت مبارک فرشته کوچولوی من (شنبه 30 مرداد 1395 01:40)
    دیروز 5 شنبه 18 اگست/ 28 مرداد دختر شیرینم 4 سالگی رو پشت سر گذاشت و وارد پنجمین سال زندگیش شد. چقدر لذت بخشه که بدونی توی این دنیا کودک معصومی هست که مال توئه مال خود خودته بخشی از وجودته از تو به وجود اومده و انرژی و جوونیت رو برای به ثمر رسوندنش با عشق به پاش ریختی و می ریزی و داره روز به روز جلوی چشمات بیشتر جون...
  • همه چیز به سرعت در حال عوض شدنه (دوشنبه 25 مرداد 1395 22:50)
    امروز رفتم قنادی برای خودم نون خامه ای خریدم از همونا که گرده و توش پر از خامه است. حساب خیلی چیزا توی ایران از دستم در رفته مثلاً نمی دونستم که الان اگه یک خانم تنها در حال قدم زدن چیزی بخوره این در جامعه امروز ایران عادی محسوب می شه یا یک نوع سنت شکنیه و همه با تعجب بهش نگاه می کنن؟! خوب این کار در انگلیس کاملاً...
  • باز هم روزهای سرشار از تفریح و آرامش (شنبه 23 مرداد 1395 12:45)
    سلامی گرم از ایران به همه دوستان خوب و بامعرفتم که اینقدر پیام خوشامدگویی برام گذاشتید و خوشحالم کردید. می دونین چیه؟ من هر سال که میام ایران سه گروه میان به استقبالم و با محبت هاشون خوشحالم می کنن، گروه اول خانواده خودم که میان فرودگاه و هر سال توی تاریک و روشن دم صبح بعد از پیاده شدن از هواپیما و چک پاس و ویزا اونا...
  • هر سال عاشق این شبم ... (شنبه 16 مرداد 1395 00:59)
    بالاخره شب پروازم از راه رسید. مثل هر سال امشب رو با حس خاصی می خوابم چمدونم بسته است همه کارها رو انجام دادم برای دو روز همسر هم غذا درست کردم خونه رو جمع و جور کردم و تنها کار خاموش کردن لپ تاپ و خوابیدنه ... به امید شروع یک صبح متفاوت یک پرواز طولانی و هیجان انگیز ... شنبه صبح پرواز دارم و اگه خدا بخواد و مشکلی پیش...
  • فقط چند روز مونده ... (سه‌شنبه 5 مرداد 1395 02:33)
    امشب بالاخره برای ایران بلیط خریدم، این بار نه پروازهای ترکیه نه امارات و قطر ... امسال از راه آلمان می رم، یک مسیر جدید یک هواپیمایی جدید، دلم می خواد ببینم هواپیمایی لوفتانزا در مقایسه با پروازهای قبلیم چطوره؟ خدماتشون چطوره؟ لباس و کلاه مهموندارها چه رنگیه . حدود یک ماهه داره دنبال بلیط می گردم کلی سایت ها رو بالا...
  • این روزها توی دنیا چه خبره؟ (شنبه 26 تیر 1395 01:15)
    دیگه دارم جدی تر دنبال بلیط برای ایران می گردم اما با بمب گذاری چند روز پیش فرودگاه آتاتورک می ترسم از اونورا رد شم! در حالی که بهترین و کوتاهترین مسیر برای من همین مسیر ترکیه است البته تردیدم بیخودیه چون داعش اینا! که نمیان دو بار توی یک نقطه بمب بذارن یا خودشون رو بترکونن و بقیه رو هم بکشن، از کجا معلوم این بار نوبت...
  • تشکر (شنبه 5 تیر 1395 02:28)
    دیروز 5شنبه 23 جون، بریتانیا از اتحادیه اروپا جدا شد و شوک بزرگی به اروپا وارد کرد برای همین تصمیم گرفتم لااقل من یکی بمونم و از شما جدا نشم یه وقت شما هم شوکه نشید بسه دیگه چقدر جدایی تو جدایی! شوخی کردم باز یکی نیاد بگه مگه کی هستی؟ خودتو لوس کردی و از این حرفا، شوخی بود جانم بازم تأکید می کنم شوخی بود! اما جدی...
  • در آستانه هفتمین سال وبلاگ نویسی، رفتن یا موندن؟ ... (پنج‌شنبه 20 خرداد 1395 03:08)
    چقدر این روزا هوا گرم شده کاش همیشه اینطوری بود، گرم و آفتابی ... بدون نیاز به روشن بودن شوفاژ بدون نیاز به لباس گرم پوشیدن حیف که عمر گرما توی این کشور خیلی کوتاهه ... ( البته این متن رو چند روز پیش نوشتم الان دوباره سرد شده به طوری که باز شوفاژ روشن می کنیم ). اینقدر ننوشتم الان نمی دونم از چی بنویسم و از کجا پس...
  • [ بدون عنوان ] (پنج‌شنبه 30 اردیبهشت 1395 19:01)
    به فاصله سه روز اول دوربین و بعد لپ تاپم به رحمت خدا رفتن! بیخودی و بدون هیچ دلیلی و در حالی که داشتم با هر دوشون کار می کردم یهو خاموش شدن البته برای من بهتر شد چون مدتی بود می خواستم هر دوشون رو عوض کنم و مدل بالاتر بخرم اما تعلل می کردم حالا با این اتفاق زودتر می تونم این کار رو بکنم. سه روزه لپ تاپ ندارم و دارم با...
  • شب های روشن (دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 22:58)
    ساعت 20 دقیقه به 11 شبه اما هوا هنوز تا حدودی روشنه! دارم بچه رو می خوابونم اما طفلکم گیج شده که الان موقع خوابشه یا نه؟! هی توی تختش وول می خوره انگار دودله که بخوابه یا بلند بشه بری بازی کنه منم اینجا کنار تختش معطلم تا کی این بچه متقاعد بشه الان شبه و چشماش رو روی هم بذاره تا بنده هم بتونم برم به بقیه کارهام برسم،...
  • ebook reader (جمعه 17 اردیبهشت 1395 11:31)
    روز جمعه همگی به خیر من یک سؤال در مورد ebook reader دارم. خیلی دلم می خواد شب ها قبل از خواب اگه وقتی پیدا بشه کتاب بخونم الانم دارم همین کار رو می کنم ولی با موبایل. ایراداتی داره مثلاً اگه صفحه 80 باشم دفعه بعد که می خوام از همون صفحه 80 شروع کنم باید از اول صفحات رو رد کنم تا به اون صفحه برسم این کار حوصله سر بره...
  • نرسری (سه‌شنبه 31 فروردین 1395 01:22)
    امروز ( 18 اپریل 2016 ) دو تا وقت ملاقات با دو نرسری متفاوت داشتیم که هر دو رو رفتیم. با مسؤولین هر دو صحبت کردیم و فرم های هر دو رو پر کردیم متأسفانه یکی از ماه جون جای خالی داره اون یکی از اگست. هر دو ویزاها و پاسپورت ها و قرارداد خونه و گواهی تولد بچه رو ازمون خواستن خوب شد با خودم برده بودم. از همه این مدارک کپی...
  • این روزهای پرکار (یکشنبه 29 فروردین 1395 01:47)
    سلام دوستان خوبم عذر می خوام بابت این تأخیر نسبتاً طولانی. ما 24 روزه که به این شهر اومدیم توی تمام این مدت البته به جز ویکندها من فقط کار کردم و کار کردم. روزهای اول که جمع و جور کردن وسایل و ادامه اثاث کشی بود بعد هم که خونه سر و سامون گرفت، تمام وقتم صرف شغلم شد که هنوزم ادامه داره مخصوصاً که توی این یک ماهی که به...
  • ببخشید ;) (سه‌شنبه 24 فروردین 1395 10:44)
    میام به زودی می نویسم هرچند اتفاق خاصی نیفتاده ولی چون پیغام هایی که می گن چرا دیگه نمی نویسی؟ زیاد شده در اولین فرصت ممکن میام چند خطی از این روزها می گم.
  • حس نوروزی حس نو بودن همه چیز (پنج‌شنبه 5 فروردین 1395 13:01)
    من و دخترکم اولین روز زندگی در خونه جدید رو شروع کردیم، این خونه هنوز برام جدیده و احساس می کنم اومدیم هتل و قراره چند روز اینجا تعطیلات داشته باشیم و بعد برگردیم شهر خودمون! اما حسم خوبه، هرچند امروز هوا ابری و بارونیه که برای شروع زندگی کمی دلگیره اما با وجود این حسم آرامشه. صبح قبل از ساعت 10 بیدار شدیم برخلاف خونه...
  • بالاخره اومدیم پیش اسکات ها (چهارشنبه 4 فروردین 1395 21:07)
    امروز چهارشنبه 23 مارچ/ 4 فروردین بالاخره رسیدیم اسکاتلند. صبح زود بلیط داشتیم و نزدیک ظهر رسیدیم و همون اول چشممون به جمال یکی از همین آقایون دامن پوش و ساز به دهن روشن شد، بله خود خودش بود اینجا اسکاتلند بود ... بعد از ناهار رفتیم آژانس مسکن که ساعت 1:30 باهاشون قرار داشتیم کلی فرم دادن امضا کردیم که از امضاهای سند...
  • نوروز مبارک (یکشنبه 1 فروردین 1395 01:20)
    الان که دارم می نویسم ساعت به وقت انگلیس 1 نیمه شب و به وقت ایران 5:30 صبحه اما جزء تاریخ محسوب نمی شه چون روز 29 اسفند تموم شده اما روز اول فروردین 2:30 ساعت دیگه شروع می شه و معلوم نیست الان توی چه زمانی هستیم! خیلی ها که الان خوابن اما من که بیدارم احساس می کنم توی یک خلاء زمانی سرگردونم ( یه خورده سینمایی شد! )...
1 2 3 4 5 ... 14 >>


  • جعبه جادویی