<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>من و همسرم در اروپا</title>
		<link>http://weineurope.blogsky.com</link>
		<description>اینجا دفترچه خاطرات منه و می نویسم تا همه چیز برای همیشه در یادم بمونه.</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>یعنی امروز روز منم هست؟!</title>
					<link>http://weineurope.blogsky.com/1391/02/23/post-489/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;امروز در ایران روز زن و روز مادره، تقویم لپ تاپ من که این رو ننوشته بود برای همین مطمئن نبودم امروز باشه ولی الان که از بیرون اومدم و دیدم چند تا از شما دوستای مهربونم این روز رو به منم تبریک گفتید ( توی پست قبل ) اونم به عنوان یک مامان&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/005.gif&quot; /&gt;&amp;nbsp;کلی سورپرایز شدم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://javgiriattt.blogsky.com/1391/02/22/post-663/&quot; style=&quot;color: rgb(153, 0, 102); &quot;&gt;بابک&amp;nbsp;عزیز&lt;/a&gt;&amp;nbsp;و&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://12shahrivary.persianblog.ir/post/109/&quot; style=&quot;color: rgb(153, 0, 102); &quot;&gt;کیانای بامحبتم&lt;/a&gt;&amp;nbsp;که توی پست امروزشون از منم به عنوان یک مادر اسم بردند خیلی حس خوبیه اولین سالیه که منم مامان هستم البته تا این جوجه به دنیا نیاد هنوز هم باور نمی کنم که این لقب مال منم باشه اما اینکه می بینم همه تون من رو هم جزء مامان ها می دونید کلی منو سر ذوق آورده&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/005.gif&quot; /&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;مرسی کیانا مرسی بابک و ممنونم از همه شماهایی که به یاد منم بودید و تبریک گفتید منم این روز رو به همه شما چه مامان باشید چه نه صمیمانه تبریک می گم، کلاً امروز از سر صبح شاد بودم و هستم و کلی احساس انرژی می کنم فکر کنم انرژی های مثبتی که برام فرستادید به طور ناخودآگاه در من تأثیر داشته یعنی از صبح بدون اینکه بدونم از کجا دائم بهم انرژی مثبت تزریق می شده، مرسییییی دوستای مهربونم&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/023.gif&quot; /&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دلم می خواد به خاطر امروز به خودم یک هدیه کوچیک بدم اما در این ساعت روز ( عصر ) فکر کنم بهترین هدیه می تونه یک فنجون قهوه باشه! آخه چند ماهه که به خاطر نی نی خودم رو از نوشیدن قهوه محروم کردم در حالی که بهش معتاد بودم خیلی سخت بود و هست که هر روز عصر با حسرت به فنجون خالیم و قوطی قهوه و شکرم نگاه کنم اما جلوی خودم رو بگیرم تا نرم طرفشون ولی حالا که امروز روز منه فکر نمی کنم یک فنجون قهوه اونم بعد از 6 ماه ضرری برای نی نی داشته باشه مخصوصاً که از نظر پرشکی هم حتی تا دو فنجون قهوه در روز ایرادی نداره منم زیادی به خودم سخت می گیرم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;فقط همین یک دفعه، آخ جووووون من رفتم که قهوه ام رو درست کنم، فکر کردن به بوش هم مستم می کنه&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/027.gif&quot; /&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
					<pubDate>Sat, 12 May 2012 18:35:43 GMT</pubDate>
          <comments>http://weineurope.blogsky.com/Comments.bs?PostID=489</comments>
          <author>امی</author>
          <guid>http://weineurope.blogsky.com/1391/02/23/post-489/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>دردسرهای مستأجری</title>
					<link>http://weineurope.blogsky.com/1391/02/19/post-487/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;امروز ساعت 11 با یکی از آژانس های مسکن قرار داشتیم که 3 تا خونه ای رو که قبلاً از روی کاتالوگشون انتخاب کرده بودیم بهمون نشون بدن. این خونه با اومدن بچه برامون کوچیکه برای همین به فکر افتادیم عوضش کنیم دلم می خواست بریم یه جایی که اتاق خوابش لااقل از اینجا بزرگتر باشه تا بتونیم تخت بچه رو بذاریم کنار تخت خودمون.&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;توی عکس هایی که دیده بودیم اتاق خواب هاشون به نظر بزرگتر می اومد هر چند به عکس اعتمادی نیست ولی دیدنش ضرر نداشت خلاصه امروز رأس 11 اونجا بودیم قرار شد یکی از کارکنانشون ما رو ببره اونجا وقتی نشستیم توی ماشینش گفت بچه ندارید؟ گفتیم نه، گفت قصد بچه دار شدن هم ندارید؟! آخه کیف و پوشه دستم رو طوری گرفته بودم که ظاهراً متوجه بارداریم نشده بود گفتم باردارم گفت پس این خونه ها به شرایط شما نمی خورن چون صاحبخونه ها فقط به دو نفر می دن اونم بدون بچه&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/021.gif&quot; /&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;کاریش نمی شد کرد پیاده شدیم و حالمون گرفته شد اینم از محدودیت های بچه داری، راستش دیگه هیچ انگیزه ای برامون باقی نموند که بریم و جاهای دیگه رو بگردیم مخصوصاً با این وضعیت من جا به جایی هم خیلی سخته هرچند همسر گفته بود خودش همه کارها رو انجام می ده اما منم نمی تونم بیکار بشینم و همین خم و راست شدن ها ممکن بود باعث کمردرد بیشتر بشه برای همین کلاً از خیرش گذشتیم و تصمیم گرفتیم دکور اتاق خواب رو طوری بچینیم که بشه یک تخت کوچیک هم توش جا داد، حالا منتظریم صاحبخونه خودمون زنگ بزنه برای تمدید قرارداد اما می ترسیم اونم بگه با بچه دیگه تمدیدش نمی کنه، ناراحتم ... الان حال کسانی که با بچه دنبال خونه می گردن و همه جا به در بسته می خورن رو می فهمم، نمی دونم چرا بیش از حدی که باید از جواب ردی که صبح شنیدم ناراحتم یعنی از صبح حالم بدجور گرفته است به طوری که بعدش رفتم خرید اما اونم هیچ توی حس و حالم تغییر ایجاد نکرد، شاید به خاطر تغییرات هورمونی باشه حس خیلی بدیه ...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/p&gt;
</description>
					<pubDate>Tue, 8 May 2012 23:31:05 GMT</pubDate>
          <comments>http://weineurope.blogsky.com/Comments.bs?PostID=487</comments>
          <author>امی</author>
          <guid>http://weineurope.blogsky.com/1391/02/19/post-487/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>گذر عادی روزها</title>
					<link>http://weineurope.blogsky.com/1391/02/18/post-485/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;سلام به همگی ... از احوالپرسی های همه شما دوستای مهربونم ممنونم، یه مدت ننوشتم بعضی هاتون لطف کردید و احوالم رو پرسیدید اومدم بگم ما خوبیم و در حال گذران زندگی. هفته ای که گذشت اتفاق خاصی نیفتاد که راجع بهش بنویسم اگه بخوام از احوالات بارداری خودم هم بنویسم نمی خوام برای یه عده تکراری بشه آخه یکی دو نفر اومدن گفتن داری همش از بچه می نویسی و خسته کننده شده هرچند من که کتاب نمی نویسم که سرفصل و عنوان بندی داشته باشه! بخش آهنگ درخواستی هم که نداریم! اینجا افکار روزانه منو در خودش ثبت می کنه و طبیعیه که الان فکرم و کار و بارم پیرامون بچه باشه دوست ندارم مسائل مهم این دوره رو ننویسم و بعد یا فراموششون کنم یا اینکه حسرت بخورم چرا از احساسات اون لحظه ام راجع به فلان مسأله ننوشتم از طرفی هم نمی خوام برای یه عده خسته کننده بشه اینه که گاهی می نویسم گاهی نه.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;برای کلیه ام یک بار دیگه رفتم دکتر هرچند دردها خیلی کم شده اما هنوز هست و نمی تونستم سرسری ازش بگذرم تجربه ثابت کرده بی توجهی حتی به دردهای کوچیک ممکنه فاجعه بار بشه اینه که دوباره وقت گرفتم. این بار هم دکتر خودم بیمارستان نبود یعنی ساعت کاریش اون روز نبود و من با یک دکتر جدید آشنا شدم. اونم بعد از خوندن پرونده ام و جواب آزمایشاتم و معاینه دوباره گفت چیز مهمی نیست ( با وجود اونهمه درد مهم نیست؟! ) بهتره نگران نباشم و هروقت درد شدید شد دوباره بیام! ازش خواستم لااقل برام اسکن بنویسه اما گفت فعلاً لازم نیست&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/035.gif&quot; /&gt;&amp;nbsp;فکر کنم اینجا تا رو به موت نشی دکترها قضیه رو زیاد جدی نمی گیرن هی می گن برو شدید شد بیا خوب وقتی درد خیلی شدید بشه یعنی مشکل حادتر شده و به همون نسبت درمان هم سخت تر می شه حتی شاید برای درمان دیر شده باشه دیر رفتن چه فایده ای داره؟ کلاً اینا خیلی ریلکسن و به همه چیز خوش بین، خانم دکتر هم چون دید من هنوز قانع نشدم برام کپسول آموکسی سیلین مخصوص بارداری نوشت ( چه عجب ) و قرار شد بعد از 48 ساعت اگه فرقی نکردم دوباره برم حالا هم که باز خوردیم به تعطیلات و داروخونه ای که اونا آدرس دادن تعطیله ( سه روز تعطیلی پشت سر هم ) رفت برای سه شنبه صبح. نمی دونم چرا توی این کشور اینقدر تعطیلی وجود داره؟ بعد می گن ایران جزء کشورهاییه که بیشترین تعطیلات رو داره اینجا فقط تعطیلات آخر هفته شون دو روزه که در طول سال کلی می شه و اگه با تعطیلات رسمی دیگه هم تصادفی همراه بشه یه دفعه می بینی چند روز پشت سر هم تعطیلی فقط نمی دونم با این وضع چطوری اینقدر هم پیشرفت دارن توی همه زمینه ها؟ اگه ایران هم اینهمه تعطیلی داشت کجای کار بود؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;_______________________&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;امروزم باز بارونی و سرد بود و زورمون اومد بریم بیرون مثلاً قرار بود بریم برای خرید کالسکه نی نی اما با این هوا کی حوصله داره؟ چقدر دلم برای ماشینمون در ایران تنگ شده یادش به خیر اون ماه های آخر برای خرید و انجام کارهامون هر روز بیرون بودیم و اصلاً برف و بارون و گرما و سرما جلوی کارهامون رو نمی گرفت اما اینجا همش باید چشممون به آسمون باشه، فکر کنم اگه یه روزی انگلیس رو با همه زیبایی ها و هوای تمیز و تمام امتیازاتی که داره ترک کنیم یکی از دلایل اصلی مون همین هوای بدش باشه، واقعاً کی دلش می خواد بیشتر ماه های سال هوا ابری و سرد باشه؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;این شد که امروز تمام مدت لم دادیم توی خونه، الان که هر دومون توی اینترنت هستیم کمی چاق سلامتی با خانواده، فیلم دیدن و کمی هم اینترنت گردی به علاوه استراحت کل امروزمون رو تشکیل می ده واقعاً چه برنامه هیجان انگیزی!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;_______________________&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;نی نی هم همین الان داره با وول خوردن هاش ابراز وجود می کنه و سلام داره خدمت همگی! این روزا خیلی کمردرد دارم، با اینکه وزنم تازه رسیده به 58 کیلو اما به ستون فقراتم فشار میاره، توی ویدئویی که&amp;nbsp;&lt;a href=&quot;http://beyondtheocean.persianblog.ir/&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;آن سوی آبها&quot; style=&quot;color: rgb(255, 0, 0); &quot;&gt;مریم عزیز&lt;/a&gt;&amp;nbsp;بهم معرفی کرد می گفت چون انتهای ستون فقرات تغییر شکل می ده و خم می شه کمردرد کاملاً طبیعیه حالا برای من عجیبه منی که خودم 50 کیلو بودم و الان توی 6 ماهگی تازه شدم 58 کیلو اینقدر با راه رفتن دچار کمردرد می شم بیچاره اونایی که وزنشون از اول زیاد بوده یا ورم های آنچنانی دارن یا چند قلو دارن، خدا قوت واقعاً.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;

</description>
					<pubDate>Mon, 7 May 2012 18:52:27 GMT</pubDate>
          <comments>http://weineurope.blogsky.com/Comments.bs?PostID=485</comments>
          <author>امی</author>
          <guid>http://weineurope.blogsky.com/1391/02/18/post-485/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>اولین ضربه های نی نی</title>
					<link>http://weineurope.blogsky.com/1391/02/11/post-478/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دیشب ساعت 2 داشتم سریال بیمزه Modern Family رو نگاه می کردم که یه دفعه نی نی شروع کرد به ضربه زدن به شکمم&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/027.gif&quot; /&gt;&amp;nbsp;ای جون مامان، بالاخره اولین ابراز وجودهای محسوسش رو برام به نمایش گذاشت، تا حالا همش حالت نبض مانند یا حرکت های خیلی آروم داشت و هر بار به همسر می گفتم ذوق زده می گفت یعنی منم الان می تونم حسش کنم؟ می گفتم نه حرکاتش رو فقط در درونم احساس می کنم و همسر زل می زد بهم که منظورم از حرکات ماهی مانند چیه! واقعاً حیف که مردها نمی تونن این لحظات رو حس کنن، آدم چطوری می تونه براشون توضیح بده که وقتی شکمت توی یک قسمت سفت می شه، وقتی یه چیزی توی شکمت لیز می خوره وقتی یه چیزی به شکمت ضربه می زنه و ... یعنی دقیقاً چه حسی؟ نمی شه اصلاً با کلمات توضیح داد مخصوصاً که اولش اونقدر ضعیفه که قابل دیدن یا لمس کردن نیست&amp;nbsp;اما دیشب با چشم غیر مسلح! هم قابل دیدن بود یعنی یه دفعه یه چیز کوچولویی از شکمم می زد بیرون که نمی دونم دستش بود یا پاش، دستم رو می ذاشتم روش بازم ضربه می زد سمت راستم هم بود شاید بعد از اونهمه دردی که در سمت راستم کشیده بودم نی نی می خواست اینطوری بهم دلداری بده و خوشحالم کنه یا شاید می خواست خبری از سلامتی خودش بهم بده تا دیگه نگرانش نباشم&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/004.gif&quot; /&gt;&amp;nbsp;آخ که اگه بدونید چه حس قشنگی بود، کاش همسر بیدار بود و اونم می دید اما چون امروز از صبح زود تدریس داشت مجبور بود زودتر بخوابه و هنرنمایی نی نی ش رو از دست داد.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;نی نی یک ساعت تموم برام شیطنت کرد و هر چند ثانیه یه بار ضربه هاش رو حس می کردم ساعت 3 دیگه از خستگی خوابم برد نمی دونم جوجه ام ساعت چند خوابید صبح که بیدار شدم اون هنوز خواب بود قربونش بشم، بس که شیطنت کرده بود خسته بود بچه ام!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بعد از یک ساعت برای خودم یک موسیقی شاد گذاشتم تا روزم رو با انرژی شروع کنم می دونستم نی نی می تونه صداها رو بشنوه برای همین این روزا موسیقی رو با صدای کمتر از حد معمول گوش می کنم تا اذیت نشه، خیلی جالبه که تا موسیقی شروع شد نی نی هم بیدار شد و باز شروع کرد به ضربه زدن!! نمی دونم توی این مرحله به جز صدای من می تونه صدای موسیقی رو هم بشنوه و روش تأثیر داره یا تصادفی بود اما هر چی بود برای من که خیلی جالب بود چند وقته با صدای بلند براش حرف می زنم و قربون صدقه اش می رم دیگه صدای خودمو که حتماً می تونه بشنوه و بهش آرامش می ده.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;همین الان هم شیطون مامان بیداره و هر از چند گاهی داره تکون می خوره، ای جااااان یه جوری دارم تایپ می کنم که قسمتی از دستم رو شکمم قرار گرفته تا حین تایپ کردن از احساس کردن ضربه هاش لذت ببرم خدا کنه امشب که بابایی میاد خونه جوجه نخوابیده باشه و برای باباییش هم هنرنمایی کنه.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;________________________________&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font&gt;امروز خیلی بهتر بودم البته درد گاهی وجود داشت اما بی تاب نبودم دیروز دکتر گفت هر وقت خیلی از درد بی طاقت شدی دوباره بیا اما من قصد دارم این موضوع رو با میدوایفم در میون بذارم حتی اگه بشه از اون یا دکترم بخوام برام سونوگرافی بنویسن تا خیالم کاملاً راحت بشه. یه چیزی که متوجه شدم اینه که دکترهای اینجا تا موضوع خیلی حاد نشه نه دارو می نویسن نه دستور عکس و اسکن می دن باورتون می شه من توی این حدود دو سال اینجا هر دفعه دکتر رفتم حتی یک بار هم برام دارو ننوشتن؟! یعنی تا حالا هر وقت رفتم دکتر فقط باهاشون حرف زدم و اونا هم چکم کردن و بعدش باهام حرف زدن انگار که رفتم پیش روانشناس! یعنی الان نمی دونم داروخونه بیمارستان کدوم قسمتشه اصلاً! اما برعکس تا می گم باردار هستم و فلان موضوع نگرانم کرده فوری و معمولاً بدون نوبت می فرستنم برای اسکن و آزمایش فقط این دکتر اورژانس دیروز فکر کنم زیادی خوش بین بود که گفت فعلاً اسکن نیازی نیست نه به دکترهای ایران که هنوز تا چیزی نگفتی اغلبشون شروع می کنن به دارو و عکس و آزمایش نوشتن نه به اینا که تا می تونن دارو نمی دن&amp;nbsp;&lt;/font&gt;ما که توی کارهای این قشر محترم موندیم حیرون&amp;nbsp;البته من خودم با داروی زیاد خوردن مخالفم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;حالا بی خیال این حرفا دیشب برای من خیلی تاریخی بود دلم می خواد دخترم بعدها بدونه که اولین ضربه هاش رو ساعت 2 صبح 30 اپریل/ 11 اردیبهشت ( هفته 23 بارداری ) بهم نشون داده، از خدا می خوام این هدیه رو به تمام کسانی که در انتظار بچه هستن و آمادگی همه جانبه برای تربیت و نگهداری از بچه شون دارن بده و کسی رو حسرت به دل نذاره.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;___________________________&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;12 اردیبهشت روز معلمه، به دلیل خاصی دلم می خواست یک مناسبت دیگه رو برای این روز انتخاب می کردن ... اما اینم مثل خیلی چیزای دیگه به میل ماها نیست در هر صورت اگر از بین شما دوستای عزیزم کسی معلم یا استاد هست این روز رو بهش صمیمانه تبریک می گم و براش آرزوی موفقیت هر چه بیشتر دارم، یادتون نره بعضی از دانشجوها اگه بهتون کادو می دن فقط برای نمک گیر کردن شما و گرفتن نمره قبولی در پایان ترمه گول نخورید! ( دیدم که می گم ها )!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
					<pubDate>Mon, 30 Apr 2012 21:20:54 GMT</pubDate>
          <comments>http://weineurope.blogsky.com/Comments.bs?PostID=478</comments>
          <author>امی</author>
          <guid>http://weineurope.blogsky.com/1391/02/11/post-478/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>یک دردسر تازه</title>
					<link>http://weineurope.blogsky.com/1391/02/10/post-476/</link>
					<description>&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دیروز برام روز خیلی سختی بود، ساعت 6:45 دقیقه صبح از درد شدید از خواب بیدار شدم دردم به حدی زیادی بود که جرأت نداشتم ذره ای توی جام تکون بخورم، اولش فکر کردم به خاطر نفخه که از عارضه های شایع توی دوره بارداریه برای همین به سختی هر چه تمام تر رفتم و توی تاریک و روشن یک روز بارونی برای خودم دم کرده نعنا درست کردم و با پودر زیره خوردم و توی جام دراز کشیدم و شروع کردم به گوش دادن به موسیقی تا حواسم پرت بشه اما درد بازم ادامه داشت و خوابم نمی برد، چقدر وقتی آدم درد داره لحظه ها دیر می گذرن به همسر غبطه می خوردم که به راحتی خوابیده، نمی تونستم حتی مسکن بخورم می ترسیدم برای نی نی خطرناک باشه. تحمل کردم تا موقع ناهار، ناهار با اولین قاشق غذا دویدم دستشویی و باز دل و روده ام اومد توی دهنم، همون عق زدن ها بیشتر به محل درد فشار میاورد ... بعد ناهار هم درد ادامه داشت یه دفعه به حدی شدید می شد که نفسم توی سینه حبس می شد، وقتی دیدم خوب نمی شه به دفعه از به یادآوردن چیزی ترسیدم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;فروردین سال 83 بود که یه همچین دردی رو تجربه کرده بودم و چون خودش بعد از یکی دو روز خوب شد دیگه دنبالش رو نگرفتم مخصوصاً که توی سفر نوروزی هم بودیم بعد یه روز اردیبهشتی درد فوران کرد و اونقدر بی طاقت شدم که تا خود مطب دکتر ناله کردم، دکتر منو فرستاد برای عکس رنگی از کلیه و اونجا بود که فهمیدن سنگ کلیه دارم که در حال دفع شدنه یعنی توی حالب گیر کرده بود، دکتر یک هفته بهم مهلت داد که دفعش کنم و گرنه باید می رفتم اتاق عمل و کلیه ام رو در می آوردن! به همین راحتی ... تا همین دیروز فکر می کردم کلیه هام سالمن اما یه دفعه بهم گفتن مجبورم یکیش رو دربیارم، بماند که چقدر من و مامان از شنیدنش شوکه شدیم و توی ماشین گریه کردیم اما چون دکتر هیچ دارویی برام تجویز نکرده بود فرداش رفتم یک عطاری معروف که تحصیلکرده گیاه شناسی از آمریکا بود و می گفتن طبابتش حرف نداره، هیچ وقت عطاری نمی رفتم اما برای این یکی ناچار شدم چون اولاً تحصیلات داشت بعد هم هیچ چاره دیگه ای نداشتم و از نشستن و غصه خوردن بهتر بود.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;رفتیم اونجا غلغله بود فکر کنم دو ساعت توی نوبت بودیم! یک پیرمرد مهربون و کت و شلواری بود بدون اینکه بهش تشخیص دکترم رو بگم، نبضم رو گرفت و دقیقاً حرف های دکتر رو زد! حتی گفت الان سنگت سمت راسته و کلیه راستت ورم کرده! خلاصه بهش ایمان آوردم یه سری داروی گیاهی برام نوشت به علاوه دستورات خاص برای خوردن مکرر آب هندونه پخته شده و طناب زدن و ... آقا درست در عرض 24 ساعت سنگی که دکتر می گفت داره کلیه ام رو نابود می کنه دفع شد!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;حالا دیروز هم همون درد رو تجربه کردم از تصورش هم به خودم لرزیدم، آخه چرا الان؟ بعد از گذشت 8 سال که دیگه مشکل خاصی نداشتم درست حالا که باردارم و نمی تونم هر دارویی رو مصرف کنم نمی تونم بی رویه آب هندونه بخورم، نمی تونم طناب بزنم و بالا و پایین بپرم، حتی نمی تونم برم رادیولوژی ...&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/001.gif&quot; /&gt;.&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;خدا این درد رو نصیب کسی نکنه، دیروز وقتی می خواستم از روی تخت بلند بشم احساس می کردم یکی تمام محتویات شکم و مثانه ام رو داره می کشه پایین مخصوصاً که بچه هم به اون قسمت فشار می آورد، مجبور بودم دولا راه برم حوصله دکتر رفتن رو دیگه نداشتم یعنی نه توانش بود و نه هوا خوب بود، هنوز این بارون ها ادامه داره، عصر یک روز تعطیل هم بود و اطمینان نداشتم آزمایشگاه باز باشه، برای همین باز تحملش کردم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;امروز که از خواب بیدار شدم دردم خیلی کمتر شده بود اما باز هم نمی تونم زیاد تکون بخورم، بهش تب و لرز و بی حالی و ببخشید بالا آوردن و استخون درد و تنگی نفس رو هم اضافه کنید نمی دونم این علائم به خاطر عفونت کلیه است یا اینکه دیشب توی خواب سرما خوردم؟ الان بیشتر از اینکه کلیه ام برام مهم باشه نی نی برام مهمه، توی اینترنت خوندم که عفونت کلیه خطرناکه و ممکنه باعث زایمان زودرس بشه، می خواستیم امروز بریم دکتر اما هنوز بارون و باد شدید ادامه داره، هوای سرد 8 درجه ای و بادی که با قدرت 35 کیلومتر در ساعت داره می وزه و قطرات بارون رو توی صورت آدم شلاق می زنه باعث شده توی خونه حبس بشیم. بیمارستان نزدیک خونه است و متأسفانه مسیرها در این شهر طوریه که برای هر جایی نمی شه تاکسی گرفت اصلاً مثل ایران نیست که از در خونه که بیای بیرون دستت رو بلند کنی و زود یک تاکسی جلوی پات ترمز بزنه یعنی من اصلاً اینجا زیاد تاکسی نمی بینم، برای همین باید این مسیر رو پیاده بریم. منتظرم بارون بند بیاد، خدا کنه امروز هم که تعطیله دکتر خودم توی بیمارستان باشه.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;حالا به فکرم رسیده شاید این درد کلیه نیست و مربوط به بزرگ شدن رحم برای رشد جنین باشه که باز توی اینترنت خوندم که با درد همراهه خدا کنه اینطور باشه، کسانی که باردار هستن یا قبلاً تجربه اش رو داشتن می شه بگن چنین دردی رو تجربه کردن یا نه؟ و اگه آره دقیقاً کدوم قسمت ها؟ یعنی تمام ناحیه شکم یا فقط یک طرف؟&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;خدایا اگه می خواستی بعد از 8 سال دوباره بهم درد کلیه بدی کاش می ذاشتی برای بعد از زایمانم، من الان با این بچه چکار کنم آخه؟&amp;nbsp;&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/001.gif&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;___________________________________________&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;بعداً اضافه شد:&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;الان ساعت 9:15 دقیقه شبه و ما تازه از بیمارستان برگشتیم. راستش چون امروز تعطیل بود اصلاً امیدی نداشتیم نتیجه بگیریم مخصوصاً که فکر نمی کردم آزمایشگاه هم تا این وقت شب باز باشه اما بود!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;اول یک پرستار اومد و چند تا سؤال راجع به شدت درد و سابقه بیماری قبلی و ... پرسید بعد ازم آزمایش یورن ( ادرار ) گرفت و فشار خون و ضربان قلبم رو هم گرفت و نتیجه همه رو توی فایلم وارد کرد، هنوز توی اتاقش بودیم که جواب آزمایش آماده شد یعنی 5 دقیقه هم طول نکشید کف کردم از این سرعت عمل! فکر می کردم بگه برو چند روز دیگه بیا ... پرستار پرینت چک وضعیتم رو بهم داد و گفت دو ساعت دیگه برگرد و اینو به پزشک معالجت نشون بده.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;font&gt;دو ساعت بعد برگشتیم و جی پی اومد و اسمم رو صدا کرد. رفتیم به اتاقش و دوباره تمام وضعیتم رو براش شرح دادم هرچند قبلاً خودش همه چیز رو از فایل پرستار قبلی خونده بود و می دونست. معاینه ام کرد دستش رو گذاشت پشتم و گفت اینجا درد داری؟ گفتم نه و محل دقیقش رو بهش نشون دادم گفت پس با این حساب احتمال اینکه سنگ کلیه باشه خیلی کمه چون اون اول از پشت شروع می شه نه اینقدر پایین من احتمال می دادم آپاندیس باشه اما اونم نیست با توجه به نتیجه آزمایشت که مقدار کمی عفونت رو نشون می ده علتش باید همین باشه که برای سه ماهه دوم بارداری کاملاً شایعه و خیلی ها دچارش می شن گفتم چرا توی جواب نوشته مقدار کمی هم خون مشاهده شده؟ این خطرناکه؟ گفت نه اینم شایعه و فعلاً خطرناک نیست! ( جدی؟! ) اما تأکید کرد که به هیچ عنوان نسبت بهش سهل انگار نباشم و اگه&lt;/font&gt;&amp;nbsp;فردا و روزهای بعد دوباره درد مستمر شروع شد و همراه با وامیتینگ بود حتماً دوباره بیا تا بیشتر بررسی کنیم ولی در حال حاضر نگران بیبی نباش، هیچ خطری براش وجود نداره.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;ازش تشکر کردیم و اومدیم بیرون اما خیال من کاملاً راحت نشده مخصوصاً اون یه ذره خون که می ترسم نه به خاطر عفونت بلکه به خاطر خراشی باشه که سنگ کلیه همراه با پایین اومدن داره به مجاری ادراری وارد می کنه، حالا خوبه دو هفته پیش میدوایفم ازم آزمایش گرفت و گفت عفونت نداری و الان می دونم این اتفاق ظرف همین دو هفته افتاده فعلاً باید صبر کنم ببینم روزهای آینده قراره چه اتفاقی بیفته،&amp;nbsp;تا این بچه به دنیا بیاد کوچکترین درد یا بیماری که در من ظاهر می شه منو نگران نی نی می کنه و مجبورم سریع برم پیش دکتر. الانم یکم درد دارم اما نسبت به دیروز خیلی قابل تحمل شده دکتر هم گفت در این حد دیگه مهم نیست فقط حواست به شدتش باشه.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;عزیزان من، خیلی ممنونم از اینکه اینقدر محبت دارید و با کامنت هاتون یا راهنماییم کردید یا بهم دلداری دادید و آرزوی بهبودی برام داشتید، می دونید چقدر دوستتون دارم؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;






</description>
					<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 12:33:13 GMT</pubDate>
          <comments>http://weineurope.blogsky.com/Comments.bs?PostID=476</comments>
          <author>امی</author>
          <guid>http://weineurope.blogsky.com/1391/02/10/post-476/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>

